تبليغاتX
Sociology

Sociology

دكتر رسول رباني به دیار حق شتافت

 

فقدان دانشمند جانباز بسیجی دكتر رسول رباني چنان سنگین وجانسوز است که به دشواری می توان باور کرد ولی در برابر تقدیر الهی چاره ای جز تسلیم نیست، با درگذشت این استاد برجسته، جامعه علمی کشور یکی از همکاران سخت کوش و دانشمند خود را از دست داد، ضمن عرض تسلیت به رهبر معظم انقلاب، خانواده مکرّمشان و جامعه علمي برای آن مرحوم رحمت و مغفرت در جوار شهدا و برای بازماندگان صبر و اجر از درگاه خداوند متعال مسئلت می کنم.

 محمد رضا ایروانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 18:0  توسط ایروانی  | 

بررسی عوامل موثر در شکل گیری حاشیه نشینی(3)

 

  نظریه ی گوردن چایلد

يكي از نظرات مهم در مورد شهر و شهرنشيني، مفهوم ((انقلاب شهري)) گوردن چايلد[11] است. از نظر وي پيدايش شهرها با دو انقلاب عظيم در ساخت اقتصادي و در سازمان هاي اجتماعي همراه بوده است و اين دو تحول خود پيامد رشد جمعيت بود. ويژگي متمايز كننده ي شهر از روستا از نظر چايلد عبارت است از:

1- گستردگي نخستين شهرها از نظر وسعت و تراكم در مقايسه با روستاهاي زمان خود.

2- نوع فعاليت ساكنان شهر عمدتا غير كشاورزي

3- تفاوت بناهاي شهري با بناهاي روستايي

4-وجود ماليات براي توليدات روستايي.

5-  وجود طبقات در شهر

6-  اختراع خط براي نيازهاي زندگي شهري.

7- پيشرفت علوم رياضي و نجوم.

8- اجتماع متخصصان تمام وقت در شهرها.

9- پيدايش و گسترش تجارت اشياي تجملي با مناطق دور دست.

10- استقرار روابط سازمان يافته ي سياسي و حكومتي به جاي روابط قومي.

افرادي چون رابرت آدامز[12] با انتقاد از چايلد، برخي ويژگي هاي ياد شده را مربوط به شهرهاي مناطق غير متمدن نيز مي دانند (مجموعه مقالات نخستين همايش انجمن تحولات جمعيت شناسي، 1383: 213- 214).

 نظریه ی استارک

استارك[13] شخصي است كه نظريه ي محروميت نسبي[14] را مطرح كرده است. مطابق با اين نظريه، رفاه و خشنودي خانوار نه تنها از افزايش در وضعيت صرف اقتصادي ناشي مي شود، بلكه همچنين از طريق مقايسه با ديگر خانوارها در اجتماع مرجع[15] صورت مي گيرد. يعني اينكه خانوارها نه تنها در جهت بهتر شدن درآمدشان فعاليت مي كنند، بلكه مي خواهند درآمدشان را نسبت به درآمد ديگران در اجتماع ترفيع دهند. اگر چه خانوارهايي كه در آمدشان پايين است به مهاجرت برانگيخته مي شوند، ولي اگر درآمد در همه جا پايين باشد سطح انگيزش كاهش خواهد يافت. اگر برخي خانواده ها درآمد بيشتري داشته باشند، خانوارهاي فقير هم به طور نسبي و هم به طور مطلق احساس محروميت مي كنند و انگيزه به مهاجرت به همان نسبت بالا خواهد رفت (نامه اي انجمن جمعيت شناسي ايران، 1386: 134).

 نظريه هاي مهاجرتي مايكل تو دارو (1975)

مايكل تو دارو مهاجرت شده يافته از روستا به شهر را با بيكاري رو به تزايد در مناطق روستايي توضيح مي دهد.

فرضيه نمادين وي اين است كه مهاجرت عمدتا پديده اي اقتصادي است و با وجود بيكاري در مناطق روستايي مهاجرت امري منطقي است. چهار ويژگي اصلي براي نظريه تو دارو عبارتند از:

الف) انگيزه مهاجرت بر اساس ملاحظات عقلاني، اقتصادي، سود و هزينه نسبي است و اگرچه عمدتا مالي است، در ضمن رواني هم به شمار مي رود.

ب) تصميم به مهاجرت بستگي به تفاوتهاي مورد انتظار بين مزدهاي واقعي در شهر و روستا دارد و نه تفاوتهاي واقعي بين آنها. تفاوتهاي مورد انتظار به وسيله كنش متقابل دو متغير، يعني تفاوتهاي واقعي بين مزدهاي شهري و روستايي و احتمال كسب موفقيت آميز شغل در بخش شهري تعيين مي شود.

ج) احتمال بدست آوردن شغل در شهر ارتباط معكوس با ميزان بيكاري شهري دارد.

د) در صورت وجود اختلاف زياد بين درآمدهاي مورد انتظار در شهر و روستا، مهاجرت مازاد بر امكانات اشتغال شهري، نه تنها ممكن، بلكه منطقي است.

  ديدگاه كاركرد گرايان در خصوص علت حاشيه نشيني

ديدگاه كاركردگرايي در توجيه مهاجرت روستائيان و تمركز آنها در مناطق حاشيه اي شهري معتقد است كه: از آنجا كه نيازهاي اجتماعي افراد در محيطهاي روستايي برآورد نمي شوند و در تعدادي از شهرها پاسخ صحيحي براي آنها وجود دارد، از اين رو به گونه اي عدم تعادل ميان جوامع روستايي و شهري ايجاد مي شود. و روستائيان براي ارضاي نيازهاي خود دست به مهاجرت مي زنند. بنابراين از ديدگاه نظريه كاركردگرايي مهاجرت ناشي از عدم تعادل هاي اقتصادي و اجتماعي موجود بين مناطق مختلف است و هرگونه تغييري كه در جامعه روي مي دهد، در جهت برقراري تعادل و هماهنگي است. طرفداران اين نظريه معتقدند كه دوام هر جامعه در گرو تعادل و يكپارچگي است تا انسجام لازم به وجود آيد و در اين ميان مهاجرت به عنوان عاملي در انتقال نيروي انساني، سرمايه و منابع توليدي ديگري به شهرها تعادل را ميان مناطق توسعه يافته و توسعه نيافته ايجاد مي كند.

  نظريه ی جاذب و دافعه راونشتين

راونشتين معتقد است علت حاشيه نشيني را مي بايستي در ميان جذابيت هاي مناطق شهري و دافعه ها و عوامل بازدارنده محيطهاي روستايي جستجو نمود. حاشيه نشينان به علت عدم برخورداري از امكانات رفاهي، بهداشتي، آموزش و تحصيلي از مهمتر از همه جهت برخورداري از كار و اشتغال ناگزير از مهاجرت به شهرها مي شوند. البته راونشين معتقد است كه اين مهاجرت روندي مرحله اي داشته و روستائيان ابتدا تمايل دارند به شهرهاي نزديك و سرانجام به سوي شهرهايي كه به سرعت رشد مي كنند، مهاجرت نمايند.

به زعم راونشتين با گسترش تكنولوژي ارتباطات و تسهيل فايند جابجايي روند مهاجرت رو به ازدياد خواهد گذاشت.

از نظر روانشتين وجود قوانين ظالمانه و نامناسب و روزمره، ماليتهاي سنگين، آّب و هوا و اقليم نامناسب و محيط هاي اجتماعي نامطلوب، تماما در ايجاد جريانات مهاجرت تأثيرگذار خواهند بود.

 نظريه ی عوامل مياني

اورت اس. لي. جامعه شناس، در سال 1966 با نقد نظريات راونشين، نظريه اي جديد را در زمينه مهاجرت روستائيان به شهرها و شكل گيري حاشيه نشيني ارايه نموده است.

به عقيده وي مهمترين عوامل در تصميم گيري براي مهاجرت عبارتنداز:

I ) عوامل مرتبط با حوزه مبدأ مهاجرت: اين عوامل به پديده هاي فرهنگي و محيطي مربوط مي شود كه مي تواند مثبت (جاذبه)، منفي‌(دافعه) و خنثي (بي اثر) باشند.

II) عوامل مرتبط با منطقه مقصد مهاجرت: اين عوامل همان امتيازات و معايب زندگي شهري براي مهاجران روستايي را تشكيل مي دهد.

III) عوامل دخالت كننده: موانع بازدارنده بين مبدا و مقصد مانند بعد سافت، بازدارنده هاي فيزيكي، قوانين مهاجرت، هزينه حمل و نقل، سنت ها، آداب و رسوم و ... كه در جابجايي يا باقي ماندن افراد تأثير مي گذارد.

IV) عوامل شخصي: مانند حساسيتهاي فردي، هوش، آگاهيهاي اجتماعي، تماسهاي فردي، داشتن آشنا و راهنما در شهر، شرايط خانوادگي، تاريخچه خانوادگي، جنسيت و سواد افراد (پاپلي يزدي، 1381: 168).

 چهارچوب نظري تحقيق 

در ارتباط با علت یابی و شناخت زمینه‏های حاشیه نشینی، نظریات متفاوتی ارائه شده است. این نظریات متفاوت، اگرچه تا حد زیادی ناشی از وجوه مختلف حاشیه نشینی است، لیکن تعلق صاحب نظران به دیدگاه‏ها و مکاتب فکری گوناگون، سهم مهمی در این امر دارد. در اینجا سعی می‏شود علل حاشیه نشینی از دیدگاه‏های مختلف مورد بررسی قرار گیرد.

ديدگاههاي عمده در مورد علل حاشيه نشيني

ديدگاه بوم شناسي شهري

اكولوژيست هاي انساني جامعه شناسان مكتب سازمان و قدرت گرايان وبري و نظريه هاي تلفيقي برخي از پژوهشگران به مسأله حاشيه نشيني از ديدگاه بوم شناسي شهري نگريسته اند و تلاش كرده اند تا با توجه به بافت فيزيكي شهر به توجه مكانيزم پيدايش حاشيه نشيني بپردازند اين ديدگاه بر پايه مكتب شيكاگو شهر را محل تنازع بقا و جاي گيري مناسب تر در بهترين فضاي شهري تحليل مي كنند.

در این زمینه مارشال کلینارد نظریه های حاشیه نشینی را به دو دسته تقسیم می کند.

الف) تغییر در نحوه استفاده از زمین

ب) کمبود و عدم تعمیر و نگاهداری صحیح از آن

در دسته نخست نظریات ارنست برگس ولويس درث قرار می گیرد که اینان عمدتا پیرامون شهرهاي ایالات متحده پژوهش نموده اند به نظر این دو محقق، حرکت طبقات بالا از مرکز شهر به سمت خارج در اثر شلوغی، افزایش تراکم و رشد و هجوم گروه های فقیر تازه وارد و گروههای نژادی به جای آنها و تنزل شرایط ساختمانی در اکثر کم توجهی مالکین به علت دریافت اجاره بهاء پایین باعث شکل گیری مناطق حاشیه نشین می گردد.

کلینارديا استفاده از نظریات همه هویت در خصوص نحوه استفاده از زمین به تکمیل نظریه قبلي می پردازد بر اساس این نظریه مناطق صنعتی در امتداد دره رودخانه های کانلهای آب و خطوط راه آهن از مرکز به سمت خارج شهر گسترش می یابد و سکونتهای کارگران نیز از این روند تبعیت می کند بر اساس نظریه قطاعی بهترین نقاط مسکونی در حلقه خارجی شهر قرار نگرفته بلکه تنها قسمتهایی از شهر را در بر دارد در دسته دوم  كلينارد از قول ابرانر مي نويسد ساكنان اين مناطق نمي توانند خانه هاي مناسبي براي خود فراهم می نمایند. زیرا بخش خصوصی خانه ها را به قيمتهایی که آنها نمی توانند بخرند عرضه می نماید. 

ميكنيتاش در همین دسته از نظریات در نظریه حاشیه نشین چهار عامل را مورد توجه قرار می دهد:

الف) محیط فیزیکی اطراف خانه

ب) شرایط فیزیکی خانه

ت) ساکنان خانه

ث) صاحب خانه

وی اعتقاد دارد با بهبود شرایط فیزیکی می توان به مساله در حاشیه نشینی پایان داد.

ديدگاه لیبرالی

در اين ديدگاه پديده حاشيه نشيني به عنوان يك واقعيت پذيرفته شده و به دنبال راه كارها و راه حل هاي بهينه سازي شرايط زندگي و سكونت در مناطق حاشيه نشين هستند پيروان اين ديدگاه ها علي رغم توجه به برخي از ابعاد پديده حاشيه نشيني تحليلي ريشه اي از مسأله به دست نمي دهند و بيشتر به برخي از جنبه هاي اجتماعي كالبدي و اقتصادي حاشيه نشيني تأكيد دارند.

انديشمندان ليبرالي تضادهاي ناشي از رشد نامتعادل اقتصادي و يا روابط بين متروپل و اقمار آنها را دست كم مي گيرند و در زنجيره روابط اقتصادي تنها بر ويژگي الگوي رشد اقتصادي نامتعادل تكيه مي كنند. طرفداران اين نظريه راه حل هاي مبتني بر توانمند سازي ساماندهي و بهسازي كانون هاي حاشيه اي را هدف قرار مي دهند معروف ترين چهره اين ديدگاه ترنر مي باشد وي مدعي است كه مسكن را نمي توان توسط دولت براي همه اقشار فراهم نمود. زيرا برآوردن نيازهاي گوناگون همگان به نحو مطلوب ممكن نيست. دولت ها فقط بايد امكان مسكن خودساز را فراهم سازند و امكانات و خدمات شهري را در اختيار تهيدستان قرار دهند ايشان معتقد است اين مقوله با پيشنهاد مسكن خودساز و قانوني تلقي نمودن سكونتگاه هاي مناطق حاشيه اي و عدم تخريب آنها ممكن مي شود. نظريات انگس نيز در اين ديدگاه قرار مي گيرد هم انگلس علل حاشيه نشيني را در نارسايي و نقصان برنامه ريزي شهري مي دانند كه در جوامعي كه معماري و برنامه ريزي رسمي در فكر گروه نيست آنان خود به فكر خويش هستند با ناديده انگاشتن علل پيدايش اين مناطق طبعاً مفاهيمي چون امپرياليسم. دولت هاي وابسته و وابستگي هاي اجتماعي و اقتصادي و نيز رشد برونزا معناي خود را از دست مي دهد حال آن كه در ساير ديدگاه ها دولت ابزار نظام موجود و اقتدار در راستاي باز توليد وضع موجود است تا كساني كه از اين وضع سود مي برند بدان ادامه دهند.

خلاصه در دیدگاه لیبرالی صراحتا چرایی و علل ایجاد پیدایش این مناطق را یک عمل قهری و از طبعات نظام موجود می دانند. گذر از آن را برای رشد صنعتی و شهری کلیه کشورها امری بدیهی تلقی می شود و معتقدند که کشورهای صنعتی پیشرفته امروز نیز در گذشته از این وضعیت گذر کرده اند این درحالی است که این دیدگاه با فرار از اذغان به سلطه ی سرمایه داری غرب بر جهان عقب نگه داری شده، سعی کرده تا تفاوتهای بنیادی این دو نوع شهری شدن را ازدیدگاه مرفولوژیکی،اقتصادی، اجتماعی وحتی برنامه ریزی شهری) نادیده انگاشته و با ارائه راه حل هایی از جمله تدوین الگوی جدید از مسکن حداقل اعطای زمین به اشکال مختلف دادن وام و کنترل دولتی زمین ، موضوع را خاتمه یافته تلقی نماید.

دیدگاه اقتصاد سیاسی فضا

 (بادیدگاه بنیاد گران شامل مجموعه نظریه های ساخت گرایان شامل مجموعه نظریه های ساحت گرایان نظریه شهر نشینی ووابستگی، شهر جهانی و...) در دهه های 60و 70 میلادی گروه دیگری از متفکران از جمله نظریه پردازان مکتب وابستگی در آمریکای لاتین، همانند گوندرفرانک، دوس سانتوس، فورتادو، مانویل کاستلز وکسان دیگر بطوری که عقب ماندگی کشورهای در حال توسعه رامعلول تسلط اقتصادی کشورهای توسعه کنونی می دانستند به نظر آنها الگویی توسعه وابسته وبرون زا و جریان صنعتي شدن وابسته شهر نشینی شتابان و ناهمگون را به دنبال دارد که به موازات رشد نامتعادل اقتصادی نابرابری درآمد ها نیز، افزایش می یابد و عدم تعادل های ساختاری جامعه شتاب می گیرد. از نظر آنها برآیند عملکرد توسعه وابسته عبارت است از پیدایش شکاف طبقاتی میان شهر و روستا ودر نتیجه ظهور گروههای حاشیه نشین شهری است این دیدگاه در مقابل ديدگاه لیبرالی قرار می گیرد. بر خلاف دیدگاه لیبرالی در این دیدگاه به علل پیدایش مناطق حاشیه نشین توجه شده کوشش میگردد تا ریشه مساله شناسائی شود. لذا سرمایه داری و تحولات آن خاصه بعد از جنگ جهانی دوم به عنوان متغیر مستقل واصلی این دیدگاه معرفی میشود. در نظام سرمایه داری ادغام کامل اقتصاد و جامعه جهان سوم در نظام جهانی در دستور کار قرار می گیرد. آثار این ادغام در کشور های جهان سوم تحت عناوین رشد شتابان جمعیت، رشد شتابان جمعیت شهری و تمرکز شهری، ناهمگون آشکار گردیده است. باید پذیرفت که وجود مناطق حاشیه نشین محصول عوامل کلانی است که از سطوح بالاترجامعه نشات می گیرد. در نظریه اقتصادی سیاسی فضا این سطوح تحت عنوان سطوح تحلیل کلان، میانه وخرد نام گرفته که در ادامه توضیح داده می شود.

دیدگاه جامعه گرایان جدید

اندیشمندان این دیدگاه پدیده حاشیه نشینی را نتيجه نابرابری های اقتصادی – اجتماعی و شهر نشینی نا همگون و انتقال فقر از روستاها به شهر مي دانند اینان معتقدند که شهرنشینی با آهنگی شتابان درحال گسترش میباشد این در صورتی است که امکانات اشتغال  مولد برای جمعیت های تازه وارد گروهای مهاجر فراهم نیست و امکانات و تسهیلات زیر بنایی و اجتماعی شهری نیز با افزایش جمعیت شهری متناسب نمی باشد در این حالت و به دلیل بروز کمبودها و نارسایی تسهیلات زیر بنایی اجتماعی و کالبدی سکونتگاه ها و محله های حاشیه نشین شکل می گیرند.

پل ميدوز و افراين ميرزوچي پديده مهاجرت را در شكل گيري این مناطق با اهمیت می داندند و می گویند در کشورهای جهان سوم شهرهای بزرگ دارای مناطق حاشیه نشین هستند به نظر آنها برخی از مهاجران می توانند جذب شهر شوند ولی برخی دیگر با مشکل مواجه می شوند بنابراین عوامل اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی حائز اهمیت است.

ديدگاه هاي عمده در مورد علل حاشيه نشيني در جهان    

ديدگاه بوم شناسي شهری

ديدگاه ليرالي

ديدگاه اقتصاد سياسي فضا

ديدگاه جامعه گرايان جديد

اختر و توران نيز معتقدند مهاجرت يكي از دلايل مهم شكل گيري اين مناطق محسوب مي شود . مهاجرت افراد از مناطق فرودست در حالي صورت مي گيرد كه بسیاري از افراد به دليل نداشتن شغل در محل مبدا و فرار از بيكاري پنهان و آشكار و نيز اميد به پيدا كردن شغل و داشتن فردايي بهتر مصائب جدايي وطن و اقامت در ديار غربت را به جان مي خرند و رهسپار شهرهاي بزرگ مي شوند.

الیاس، سيلي ورند، رشد  شهرها  و نو سازی اجتماعی كه سبب جذب  مهاجر ین به  شهر می شود  را عامل حاشیه نشینی می دانند و می گویند مهاجرین  تازه وارد، مکانی ارزان  برای سکونت لازم دارند که این مکانها به تدریج محلی ویژه برای مهاجرین و افراد كم درآمد شهری  می شود مارشال كالينارد تغییر در نحوه استفاده از زمین و کمبود  مسکن و عدم تعمیر و نگهداری صحیح ازآنهارا عمل حاشیه نشنی می داند.

 چارلز  آبراز  می گوید، ساکنان اینگونه مناطق نمی توانند خانه ها ی مناسبی برای خود فراهم آورند زیرا  بخش مخصوصی خانه های خویش را به قسمتهايي که آنها نمی توانند از عهده پرداخت هزینه های آن برآیند عرضه می کند.

 کولین  متقد است در مساله حاشیه نشین صاحب خانه های ساکنین و اجتماع هرسه مقصرند. صاحب خانه ها به دلیل منفعت حلبي شان، ساکنین به خاطر  فقر و بی توجهی وعدم نگهداری صحیح از خانه هایشان و اجتماع به علت  اینکه اجازه رشد به مناطق  مذکور  می دهد و در از بین بردن آنها  کوشش لازم انجام نمی دهد. پایین بودن ارزش ملک، پایین بودن قیمت زمین و پایین بودن قیمت و میزان اجاره بها مسکن در این مناطق از دیگر دلایل اصلی شکل گیری مناطق حاشیه نشین است

مسئله تأمين و دسترسي آسان تر به سر پناه مناطق حاشيه نشين به عنوان يك عامل اقتصادي بسيار مؤثر سبب مي شود تا گروه هاي مهاجر و افراد كم درآمد شهري مناطق مذكور را براي اسكان بر ساير مناطق شهري ترجيح دهند لذا مي توان گفت و واكنش تركيبي از عوامل باعث مي شود تا گروه هاي مهاجر و افراد كم درآمد شهري به مسكن مناسب دسترسي نداشته باشند.

دیدگاه موافقان و مخالفان

موافقان 

 مناطق حاشیه ای  اولین توقف گاه  برای  گروههایی مهاجر مناطق  فرودست  و پناهگاهی  برای  افراد کم درآمد شهری محسوب می شود.این مناطق عرضه کننده مساکن برای این گروههای مهاجر می باشند تا در شرایط آسانتری برای جذب احتمالی در شهر به صورت ذخیره لحاظ شوند. بیشتر افراد این مناطق از طریق اشتغال در مشاغل غیررسمی در درون یا بیرون از مناطق خود را امرار معاش می کنند. باوجود زمینه فقر شدید و بيکاری اکثر آنان برای تحصیل یک زندگی آبرومند در تلاش اند. ساکنان مناطق حاشیه ای  برای تامین مسکن و شرایط اقتصادی خود راه حلهای  منطقی ایجاد کرده اند.

لذا عده ای معتقدند که حاشیه نشینی وسیله توسعه شهر است اینان می گویند همان طور که مناطق حاشیه نشین برای حفظ تعالی خود به شهرها نیاز دارند شهرها نیز برای رشد و توسعه خود به این مناطق محتاجند مناطق مزبور مکان ارزانی برای خانواده هایی است که نمی توانند هزینه های زیادی برای ساخت یا خرید خانه پرداخت نمایند در مرحله اتصال به شهر و ورود به متن آن این مناطق در مراحل انتقال می توانند شرایط را برای مهاجران مساعد و تسهیل نمایند تا آنان بتوانند به عنوان شهروند جایی برای خود در جامعه شهری پیدا کنند اگر به این نکته تاکید شود که شهری بدون مناطق حاشیه ای داشته باشیم در حقیقت این تفکر به معنای ایجاد مشکلات عدیده ای برای شهروندان کم درآمد و مهاجران روستایی می باشد لذا در این مناطق به عنوان یک راه حل برای تامین مسکن ارزان و اقتصادی افرادی است که از در آمد و دستمزد  کافی برخور دار نمی باشند برخی نیز اعتقاد دارند همان طوری که ضایعات بدن قسمت آپاندیس جمع می شوند مناطق حاشیه نشین نیز همین  نقش را برای شهر ایفا می کنند و به عنوان آپاندیس شهر محسوب می شود لذا وجود آنها برای هر شهر ضروری و حیاتی می باشد همچنین عده ای معتقدند فتوای شهری و مناطق حاشیه نشین به جای آنکه مانع توسعه اقتصادی شهر شوند بسیار هم پر حاصل اند و هم توان خود را به کار می گیرند تا نيازهاي خود و حتی نیازهای سایر افراد شهری را با هزینه های آن بر اورده نماید این افراد کم درآمد بدون کمک دولت برای خود خانه می سازند خود را سیر می کنند لباس تهیه می کنند و نیز نیروی کاری ذخیره آماده و بدون وقفه برای توسعه فعالیتهای بخش رسمی اقتصاد تحت شمار می روند دکتر فراط زبر دست نیز معتقد است که حاشیه نشینی یک نوع راه حل است نه یک معضل.

بنابراین از نظر  برخی از کارشناسان، حاشیه نشینی نه تنها پدیده ای اجتناب ناپذیر است بلکه نشانه  موفقیت یک شهر در طی  نمودن  مراحل توسعه نیز محسوب  می شود. لذا شکل گیری مناطق حاشیه  نشین، بخش ضروری از فرآیند رشد و توسعه یک شهر است هر بخش شهری بایستی از مرحله  توسعه ، زوال و نوسازی عبور  نمایند. در روزههایی بخش هايی  از شهر ها وضعیت بهتری  داشته اند و برخی دیگر هم ممکن است تازه نوسازی شده و توسعه  یافته  باشند.

مخالفان 

ضعف  خدمات پایه شهری در (زیر بنایی)ناکافی  بودن  عرضه  مسکن و گاهی ساختار های ساختمان ناامن شرایط غیرقابل تحمل  مسکن، تزلزل و ناامنی در وضعیت  اجاره نشیني، مکان یابی و استقرار در مناطق مخاطره آمیزو تمرکز بالای فقر، رکورد اقتصادی و مشکلات اجتماعی که ممکن است گسست   خانوادگی را باعث شود. شرایطی را به وجود آوده است و برخی با دیده منفی و نظر مخالف در  وجود این  مناطق می نگرند. لذا عده ای وجود مناطق حاشیه ای که در آن گروه های فقیر و کم در آمد اسکان یافته اند را برای شهر  مضر و خطرناک می دانند.دلایل این عده به شرح زیر می باشند.

الف) مناطق حاشیه نشین معضلی کالبدی، اجتماعی، فرهنگی اند. این برداشت  نزد مسئولان  و پزوهشگران  و برنامه ریزان شهری  عمومیت دارد.

 ب) این مناطق خاستگاه کجروی های اجتماعی بروز جرم و جنایت می باشند و بدون  تربیت، برای  مناطق برای مخفی نگه داشتن خلافکاران جای مناسبی است.

 پ) ساکنان  این مناطق عمدتا  مهاجران روستایی هستند که فاقد فرهنگ شهرنشینی می باشند.

 ت) شکل گیری مناطق فوق معلول انجام برخی اصلاحات امنیتی کشورها  بوده که تخلیه روستاها از  نیروی انسانی کارآمد را باعث گردیده  است.

 ث) مناطق مذکور در حاشیه شهرها شکل گرفته اند که در این مناطق زمین قابل تصرف بیشتر و ممکن است مابقی برای توسعه آتی شهر باشند. باوجود در ممنوعیت  ساخت و ساز در  اراضی کشاورزی  و تعیین محدوده شهرها از این لحاظ نیز مشکلي برای آنان ایجاد نمي شود.

 ج) افراد مناطق حاشیه نشین تماما در بخش غیررسمی اقتصاد و مشاغل  انگلی شهربه کار مشغول هستند.

برخی نیز معتقدند که مناطق حاشیه نشین اثرات منفی بسیاری را در محیط زیست مسایل سیاسی و اقتصادی  جامعه بر جای می گذارند شرایط فیزیکی – کالبدی این مناطق عبارت است از تراکم بالای جمعیت فقدان تهسیلات مناسب زندگی – کمبود خدمات اولیه  و زیر بنایی محیط زیست آلوده و غیر بهداشتی در این مناطق درصد بالایی از بی سوادی بیکاری جنایت و ناهنجاری های روانی مشاهده می گردد هانتینگتون می گوید این مناطق از نظر سیاسی و اجتماعی سرچشمه عمده جرم و جنایت و نا امنی هستند محرومیت های آشکار سیاسی اقتصادی و اجتماعی  ارتباط تنگاتنگی با میزان جرم و جنایت دارد این مسئله در نخستين نسل حاشیه نشینان کمتر مشاهده می گردد و اما فرزندان این سن در محیط شهری پرورش می یابند و اهداف و ارزوهای شهری را جذب و برای تحقق آنها به فعالیتهای غیرقانونی و تبهکاری و سپس کنش های ناهنجار روی می اورند لذا هما طور که کمبود کلسیم موجب پوسیدگی سریع دندان می گردد همان گونه عدم سلامت پیکره ی عظیم جامع انسانی عوارض و نشانه هایی را به وجود می آورد که یکی از آنها حاشیه نشینی است.

دیدگاه‏های لیبرالیستی

این دیدگاه‏ها عمدتاً خاص کشورهایی که با نظام اقتصاد آزاد اداره می‏شوند، به ویژه ایالات متحده امریکا، می‏باشد. این دیدگاه‏ها تحت تأثیر فلسفه‏ی پوزیتویسم قرار دارند و از بررسی سطحی علل و عوامل مختلف تجاوز نمی‏کنند. این امر شاید ناشی از تعهدی باشد که علم (به مفهوم جدید آن) نسبت به نظام سرمایه داری و طبقات حاکم و حاکمیت کشورهای کانونی برعهده گرفته است. بسیاری از محققان لیبرالیست، که از معتقدان و مبلغان مکتب کارکردگرایی می‏باشند، علت عمده‏ی حاشیه‏نشینی را ناشی از کارکرد جاذبه‏های شهری و دافعه‏های روستایی به شمار می‏آورند. به نظر آنها افزایش جمعیت یکی از علل مهمی است که زمینه را برای مهاجرت مازاد نیروی کار روستایی فراهم می‏آورد. «عدم دسترسی مهاجرین به مشاغل اقتصادی شهری، همراه با فقر اقتصادی و عدم تخصص آنها موجب می‏شود که آنها مجبور شوند آلونک‏ها و زاغه‏هایی را که در اغلب موارد، فاقد هرگونه تسهیلات شهری، از قبیل آب و برق و تلفن است، برای زندگی برگزینند(عابدین درکوش: 122 ).

برخی دیگر از کارکردگرایان به عوامل دیگری، غیر از افزایش جمعیت تأکید نموده‏اند، به عنوان مثال هوم هویت (Home Hoyt) عوامل فیزیکی، مانند زمین‏های رها شده و اراضی نامناسب شهری، و آبرامز (Abrams)، بالابودن قیمت زمین و مسکن و برخی دیگر، عوامل اقلیمی را زمینه ساز هجوم مهاجران به مناطق خاصی از شهرها و ایجاد حاشیه نشینی و زاغه نشینی می‏دانند.( شکوئی:19)

دیدگاه ساختارگرایان

رادیکالیست‏ها، که عمدتاً از دیدگاه اقتصاد سیاسی به مسائل می‏نگرند، اگر چه در قبول این اصل، که حاشیه نشینی در کشورهای در حال توسعه، نتیجه‏ی مهاجرت از روستاها و شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ می‏باشد، با لیبرالیست‏ها هم عقیده هستند، لیکن برخلاف لیبرالیست‏ها، این مهاجرت‏ها را ناشی از خصوصیات کارکردی شهرها نمی‏دانند، بلکه ساختار اقتصادی نابسامان کشورهای در حال توسعه را، که ناشی از ادغام کشورهای مزبور در نظام اقتصادی و تجارت جهانی است، در این امر دخیل می‏دانند. تحلیل گران اقتصاد سیاسی معتقدند: «هنگامی که مناطق دارای اقتصاد معیشتی به جرگه‏ی بازار وارد می‏شوند... تولیدات بومی... جای خود را غالباً به یکی دو محصول عمده خواهند داد و... جمعیت زیادی به علت دگرگونی ساخت‏های تولیدی، به صورت نیروی کار آزاد شده درآمده، موج‏های عظیم مهاجرتی را موجب می‏شوند. (پل سینجر: 92 ).

یکی دیگر از عواملی که به عقیده‏ی رادیکالیست‏ها، زمینه‏ی حاشیه‏نشینی را فراهم می‏آورد، اقتباس کشورهای در حال توسعه از الگوهای توسعه‏ی کشورهای سرمایه داری صنعتی می‏باشد. این تحلیل گران معتقدند چنین الگوهایی به دلیل آنکه صنعت محور هستند، ساختار اقتصادی کشورهای در حال توسعه را درهم می‏ریزد. یکی از نتایج منطقی چنین الگوهایی (مانند: الگوی توسعه‏ی خطی روستو و راهبرد قطبی رشد)، که توسط مکتب نوسازی (Modernization) تبلیغ و ترویج می‏شود، افزایش جمعیت شهری و ایجاد شهرهای مسلط با جاذبه‏های شغلی و خدماتی، آن هم در شرایطی است که به دلیل برهم ریختن ساختار اقتصاد سنتی، بخش کشاورزی تحت‏الشعاع صنعت مونتاژ و فعالیت‏های بخش خدمات قرار گرفته و مازاد نیروی کار روستایی را ناگزیر از مهاجرت به شهرهای بزرگ می‏نماید.

دیدگاه نوسازی که در دهه‏های 1950 و 1960 به عنوان رویکردی غالب در ادبیات علوم اجتماعی مطرح شده است (ازکیا، ص 87) .یکی از عوامل مهم برهم ریختن ساختار اقتصاد سنتی و رشد شهرنشینی در کشورهای در حال توسعه به شمار می‏رود. به موجب این دیدگاه «پیوندی تنگاتنگ» بین شهری شدن و توسعه وجود دارد، به گونه‏ای که توسعه یافتگی را مترادف با شهری شدن در نظر می‏گیرند

به طور کلی می‏توان گفت تحلیل گران اقتصاد سیاسی، با اعلام این شعار که: ساختار درونی کشورهای جهان سوم بخشی از نظام جهانی تولید و مصرف است، سعی می‏کنند نقش عوامل ساختاری در مشکلات شهری و از جمله حاشیه نشینی و زاغه نشینی را تبیین نمایند.

پارسنزاستدلال کردکه فراگردتمایزیک رشته مشکلات تازه رابرای یکپارچگی جامعه به بار می‌‌‌آورد، به موازات تکثیرخرده نظامهاوتخصصی شدن آنها، جامعه با مسایل تازه‌ای در زمینه هماهنگ‌سازی عملکردهای این واحدها، روبرومی‌شود. جامعه دستخوش تکامل باید از نظام دستاوردی حرکت کند. برای اداره کردن خرده نظامهای پراکنده‌تر، به مجموعه مهارتها و قابلیتهای گسترده‌تری نیاز است، قابلیتهای تعمیم یافته مردم نیزبایدازاین قیدوبندهای انتسابی رها گردد تا جامعه بتواند از این قابلیتها استفاده کند. از این گفته چنین برمی‌‌‌آید که گروههایی که پیش از این از سهیم‌بودن در نظام محروم بوده‌اند باید از این محرومیت رهایی یابند و اعضای کامل‌‌ ‌جامعه‌شان گردند.

دیدگاه انسان گرا

معروفترین چهره این دیدگاه حکومت است. او با محور قرار دادن انسان شدیدترین حملات را متوجه برنامه ریزان شهری می سازد .وی مقابله با علتها را راه غلبه بر مشکلات مناطق حاشیه نشین می داند نه معلولها را ایشان معتقد است اگر شرایط اقتصادی مترو پل بتواند طبقه کم درآمد جامعه را به طبقه متوسط و مردم بی سواد را به مردمانی ماهر و دانش آموخته بدل کند میتواند به بهسازی این سکونتگاه ها امیدوار بود . بر این اساس خریداری اراضی از اشخاص و مالکان قانونی و سرویس دهی و انجام خدمات زیر بنایی از حمله احداث راهها، ساخت مدارس و ارائه خدمات وواگذاری ارضی به افراد واقع درمناطق حاشیه نشین جهت ساخت و ساز ومنازل در برخی از کشورهای جهان سوم انجام گردیده است در برخی از کشورهای مذبور چندین پروژه خانه سازی برای خانوارهای فقیر در شهرهای بزرگ توسط بخش خصوصی نیز اجرا شده است.

دیدگاههای مدیریتی و آموزشی

صاحب نظران این دیدگاه تلاش می کنند تا از طریق ارشاد و آموزش جامعه شهری و هدایت مکانیزم های اجرایی موجود و بر اساس محرکه های اقتصادی- اجتماعی – با مشکلات مناطق حاشیه نشین برخورد نموده و آنها را ساماندهی کنند آنچه مسلم است این دیدگاه تنها زمانی نتیجه می دهد که بسیاری از مسایل بزرگ و مهم مناطق مرتفع گرد وزمينه های فرهنگی و آموزشی آنها تا  اندازه ای فراهم شود .

ديدگاههاي ديگر در مورد حاشيه نشيني

لوئيس ورث و برحبس نيز با طرح نظريه منطقه اي معتقدند كه در جريان توسعه شهر مناطقي با كار كردها و ويژگي هايي به وجود مي آيد و در آخرين مرحله رشد منطقه اعيان نشين شكل مي گيرد.

ميلز: ديگر نظريه پردازي است كه ادعا مي كند كه افراد تنها با زندگي در ميان طبقات اجتماعي فرو دست و تاثير پذيري از فرد و فرهنگ آن هاست كه بطرف اعمال غير قانوني و رفتارهاي انحرافي كشيده مي شوند.

ماركس معتقد است كه جنايت و فحشا و رفتار خلاف اخلاق در درجه نخست ناشي از فقر است كه زاييده مستقيم سرمايه داري است بدين سان كه عده معدودي با در اختيار گرفتن وسايل توليد، ثروتها را به طور نامساوي قسمت مي كنند و تناقضات جامعي را پديد مي آورند البته لازم به ذكر است كه اين نظريات بيشتر با خصوصيات شهرهاي كشورهاي پيشرفته مطابقت دارند.

پارسونز اعلام كرد كه فراگرد تمايز يك رشته مشكلات تازه را براي يك پارچگي جامعه به بار مي آورد به موازات تكثير خرده نظام ها و تخصصي شدن آن ها جامعه با مسائل تازه اي در زمينه هماهنگ سازي عملكردهاي اين واحدها روبرو مي شود جامعه ي دست خوش تكامل بايد از نظام دستاوردي حركت كند. براي اداره كردن خرده نظام هاي پراكنده تر به مجموعه مهارتها و قابليتهاي گسترده تري نياز است. قابليت هاي تعميم يافته مردم نيز بايد از اين قيد و بندهاي انتسابي رها گردد تا جامعه بتواند از اين قابليتها استفاده كند از اين گفته چنين بر مي آيد كه بيش از اين از سهيم بودن در نظام محروم بوده اند بايد از اين محروميتها رهايي يابند و اعضاي كامل جامعه ايشان گردند.

جامعه شناسايي چون دوركيم ورد فيلدوتونيس به اين نتيجه رسيده اند كه انتقال از شيوه زندگي روستايي به شيوه زندگي شهري پيامدهاي ناخوشايند فراواني دارد آنها معتقدند كه در اين انتقال روابط غير شخصي جايگزين روابط شخصي مي شود و در نتيجه نظم و نظام جامعه را  در معرفي از هم گسيختگي قرار مي گيرد.

مطالعات شاو در مكتب شيكاگو به بازيابي حلقه هايي چند در حوزه شهري انجاميد بدين ترتيب كه در حلقه هاي دور از مركز كمترين ميزان جنايت ، بيشترين ميزان هويت فردي ديده مي شود و همان طور كه به حلقه هاي مياني نزديك تر مي شود. ملاحظه مي نمود كه به همراه افزايش تراكم، تبهكاري بسط مي يابد بي نامي و فقدان هويت افراد رايج مي شد و تنهايي انسان ها در داخل انبوه هاي شهري ديده مي شود.

 مدل تئوری تحقیق

جامعه‌شناسانی چون دورکیم، ردفیلدوتونیس، به این نتیجه رسیده بودند که انتقال از شیوه زندگی روستایی به شیوه زندگی شهری، پیامدهای ناخوشایند فراوانی دارد.آنها معتقد شده بودند.

که در این انتقال، روابط غیرشخصی جانشین روابط شخصی می‌شود و در نتیجه نظم و نظام جامعه را در معرض از هم گسیختگی قرارمی‌گیرد. مطالعات شاو در مکتب شیکاگو به بازیابی حلقه‌ها‌یی چند درحوزه شهری انجامید. بدین ترتیب که درحلقه‌های دور از مرکز، کمترین میزان جنایت بیشترین میزان هویت فردی دیده می‌‌شود و همانطورکه به حلقه‌های میانین نزدیکترمی‌شد، ملاحظه می‌نمودکه به همراه افزایش تراکم، تبهکاری بسط می‌یابد،بی نامی و فقدان هویت انسانها رایج می‌شد و تنهایی انسانها در داخل انبوههای شهر دیده می‌شد. لوئیس ورث و برجیس نیز با طرح نظریه منطقه‌ای معتقدندکه درجریان توسعه شهر، مناطقی باکارکردها و ویژگیهایی بوجود می‌آید و در آخرین مرحله رشد، منطقه اعیان نشین شکل می‌گیرد. میلر دیگر نظریه‌پردازی است که ادعا می‌کند که افراد تنها بازندگی در میان طبقات اجتماعی فرودست و تاثیرپذیری ازخرده فرهنگ آنهاست که به طرف اعمال غیرقانونی و رفتارهای انحرافی کشیده می‌شوند. مارکس معتقد است که جنایت، فحشا، فساد و رفتار خلاف اخلاق در درجه نخست ناشی از فقر است که زاییده سیستم سرمایه‌داری است، بدین‌سان که عده معدودی با در اختیار گرفتن وسایل تولید، ثروتها را بطور نامساوی قسمت می‌کنندو تناقضات جامعی را پدید می‌آورند. البته لازم به ذکراست که این نظریات بیش‌تر با خصوصیات شهرهای کشورهای پیشرفته مطابقت دارند. چارچوب نظری این تحقیق برگرفته از اندیشمندانی چون پارک، ورث، میلر، راین واتر، نورکس، اسکارلوئیس، هانارز، زاهدانی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:8  توسط ایروانی  | 

سرچشمه ­های نشانه ­شناسی اجتماعی

 

سرچشمه ­های نشانه ­شناسی اجتماع

كلاوس برن ينسن    مترجم : حميدرضا شش­جواني    

قرن بیستم به دو دلیل مرتبط با هم به قرن نشانه تبدیل شد. اولاً، فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطی، مخصوصاً رسانههای جمعی، به میدان آمدند تا حامل اشکال جدید تعامل ِاجتماعی در سیاست، تجارت و اوقات فراغت باشند]1[.

ثانیاً نشانهشناسی، تا حدودی در پاسخ به نشانههای مدرنیته در رسانههای جمعی، در چندین حوزهی علمی بسط یافت تا به درک همان چیزی نایل شود که سوسور«زندگی نشانهها در جامعه»(Saussur1916/1959:16) نامیده بود. ­­­­­­­

 

 

مشکل نشانهشناسی سوسوری در پژوهش های ارتباطی را می توان به شکلی جدلانگیز در این گرایش خلاصه کرد که به نشانهها زیاده از حد توجه می کند، به جامعه بهای کمتری میدهد و به «زندگی» نشانه ها در اعمال اجتماعی اصلاً اهمیت نمیدهد. در علوم انسانی از نشانهپردازی semiosisغافل مانده اند و به همین منوال، در اکثر ارتباط پژوهیcommunication research  های علوم اجتماعی نیز رسانههای جمعی را منبع معنا ندانستهاند. در یک خلاصهی جدل انگیز دیگر میتوان گفت جامعهشناسان که خود را با پرسشهایی از قبیل «چه کسی چه چیزی را از کدام مجرا به چه کسی و با چه تأثیری می گوید»( Lasswell, 1948/1966.) مشغول کرده بودند، نمیتوانستند به این پرسش بنیادیتر بپردازند که ارتباط و«اثرات»آن چگونه در گفتمان تأثیرمیپذیرند. حداقل ده سالی هست که به این نقاط کور رشته ای پی برده اند اما تا رسیدن به یک همگرایی پایدارِ میان رشته ای راه زیادی مانده است . ­­­­­­­­­­­­­­­

یک گفت و گوی (دیالوگ) مهم میان رشته ای که ارتباط جمعی را پدیده ای مادی – اجتماعی و نیز کلامی– نشانهای میداند، در حوزهی دریافتپژوهی Reception studiesرخدادهاست(Jensen , 1991) ( Morely & Silverstone,1991). تحقیقات نظری و تجربی در دهه ی1980  و اوایل دهه ی1990، نقش بسزایی در شکل گیری تصور جدیدی از دریافت ، کاربردهای اجتماعی و تأثیر رسانه های جمعی داشته است . همان پرسش قدیمی مربوط به اثرات را صورتی دوباره طرح­کرده­اند تا درباره ی نقش رسانه های جمعی در تولید و گردش معنا در جامعه و مخصوصاً فعالیت مخاطبان در این فرآیند مسائل بیشتری را بازگو کند . به علاوه ، جهت گیری جدید مخاطب پژوهی audience research ، میان دو شیوه ی تحقیقی سابقاً متضاد یعنی خوانش های علوم انسانی از متون رسانه ای و پژوهش های علوم اجتماعی درباره ی مخاطبان آزمایشی رسانه ها ، نوعی همگرایی ایجاد کرده است . تحلیل دریافت reception analysis  که به عنوان روش تحلیل ِتوأمان مخاطب و محتوا رشد کرده ، در بررسی فرایند تفسیر مخاطبان از محتوای رسانه ها و به کاربستن آن ها در بافت های روزمره ، بر استفاده از تحقیقات کیفی تأکید دارد. اخیراً در حوزه ی دریافت پژوهی مناقشـه ی تازه ای بر سر قدرت نسبی رسانه ها و مخاطبان به پا شده است . ایراد روش اخیر آن است که مخاطب پژوهی های کیفی از نظر روش شناختی کوته بین و به لحاظ سیاسی توده گرا شده اند و به قول کوران  (Curran1990) جزئی از «تجدید نظر طلبی نو» new revisionismهستند که بیش از حد برعاملیّت مخاطبان در تولید اجتماعی معنا تأکید می کنند. پس پرسش مورد توجه تحلیل دریافت تنها این نیست که رسانه ها با مخاطبان یا مخاطبان با رسانه ها چه می کنند ، این هم هست که رسانه ها و مخاطبانی که عاملان زندگی نشانه ها در جامعه اند ، چه تعاملاتی با یکدیگر دارند ، تعاملاتی که برای کیفیت زندگی ِروزمره و ساختار جامعه هم آثاری در بر دارد­­­­ ­­

پسامدرنیسم ، پساساختارگرایی وآینه عقب گرایی

«آینه عقب گرایی» rear viewmirrorism برچسب مارشال مک لوهان Marshall McLuhan    بر شیوه ی پیچیده ی درک فن آوری های ارتباطی نوین است:«ما همچنان چشم ها را به آینه ی عقب دوخته و به کاری خیره شده ایم که در حال دور شدن به سمت گذشتهی قرن نوزدهم است»( Stearn,1967:242) . استدلال اصلی مک لوهان این بود که «رسانه همان پیام است» ، نه این که هر رسانه حامل دیدگاه خاصی از واقعیت باشد ، بلکه محتوای هر رسانه ی جدید رسانه ای قدیمی است(McLuhan, 1962, 1964). پس محتوای نوشتار ، گفتار و محتوای تلویزیون ، فیلم است . معنای تلویحی این سخن آن است که رسانه های جدید بندرت می توانند تمام قابلیّت های خود را تحقّق ببخشند زیرا به شکل رسانه های قدیمی تر ساخته می شوند ، مثلاً قالب اخبار تلویزیون قاعدتاً قالب تنگ روزنامه نگاری چاپی بوده است . از این لحاظ ، فن آوری های ارتباطی نیز شــبیه دیگر اشکال فن آوری هستند ، همان طور که در ساخت اتومبیل های اولیه نیز از درشکه ها الگو گرفتند .­

نظریه ها تصوری از واقعیت برای مقصودی خاص هستند و نوعی خیال پردازی علمی و اجتماعی خاص را بیان می کنند که از این نظر به فن آوری ها شباهت دارند . منی که به تفکر پسامدرنیستی برچسب آینه عقب گرایی زده ام ، هم موضع مک لوهان را به طورمشروط تأیید کرده ام و هم علاقه ای انتقادی به پسامدرنیسم داشته ام که به نظر من پاسخی غلط به پرسشی درست است . از یک طرف ، به رغم مشرب التقاطی و استعاره های ریز و درشت مک لوهان ، تشخیص او از سوگیری ادیبانه ی پژوهش های ارتباطی و تأکیدش بر خاصیت مادی دیگر رسانه ها به جز نوشتار و چاپ که بینشی از فراز و فرود تاریخ اجتماعی و فرهنگی عرضه می کند ، همچنان در تکوین نظریه ی ارتباط جمعی دست کم گرفته شده است

  . اغلب نظریه پردازی های امروزی ِ ارتباط جمعی ، حتا هنگامی که موضوع تحلیل ، فیلم ، تلویزیون ، چند رسانه ای ها و دیگر ارتباطات دیداری و شنیداری است ، تلویحاً از زبان کلامی سرمشق می گیرند . از طرف دیگر ، اگر در سطح روش شناختی الگوهای رسمی تحلیل که ریشه در منطق و ریاضیات دارند ، بر مفاهیم کلامی ِارتباط تحمیل گردند ، مشکل اعتبار نظری وخیم تر می شود . برای تشریح اَبزار عملی ارتباط و اثرات آن ها بر مخاطبان و جوامع به یک نظریه ی نشانه ای متمایز تر نیاز داریم .

از سوی دیگر ، من پسامدرنیسم و پساساختارگرایی را تفاسیری مهم بر سنت لوگوس فلسفه و نظریه ی غرب تلقی می کنم که از یک جهت ، طرحی برای مقابله با ابهام های زبان روزمره بوده است . اما پسامدرنیسم و پساساختارگرایی ثابت کرده اند که نه زبان روزمره و نه اَشکال بازنمایی علمی هیچ یک نمی توانند حامل معنایی خالی از ابهام یا یکپارچه باشند ، اما به دنبال تشخیص فوق ، در واقع ، واسازی سنت لوگوس را در دل همان خزانهی مفهومی conceptual repertoire سابق به انجام می رسانند . فرهنگ پسامدرنیستی و علم پساساختارگرا میراث خوار ِسنت لوگوس ِزیر و رو شده اند .­

با ذکر مقدمه ای کوتاه از تبارشناسی سنت لوگوس، باید توضیح دهم که در بحث حاضر ، پساساختارگرایی را صرفاً بیان نظری پسامدرنیسم می دانم . بر تفاوت های میان پساساختارگرایی اروپایی ( Derrida, 1967/1976)و واسازی گرایی آمریکایی(Fish, 1989) نیز انگشت نمی گذارم و عملاً آن دو را یک دیدگاه نظری محسوب می کنم . پسامدرنیسم را می توان در این فرض خلاصه کرد که در چند دهه ی گذشته ، رابطه ی میان نشانه ها ، خود و جامعه در جوامع صنعتی پیشرفته اساساً شکل دیگری یافته و به نوعی فرهنگ فروپاشی و نوترکیبی recombinationمنتهی شده است. هاروی(Harvey:1989) در اصلاحیه ای مهم مدعی شده است که شاید وضعیت پسامدرن کذایی را به عنوان پیامد فرایند فرهنگی و مادی ِ دراز مدتِ مدرن ســـازی بهتر بتوان درک کرد که پای صــنعتی سازی، غیردینی سازی و اداری سازی را هم به میان می کشد و به شکل فزاینده ای ، اطلاعات و زیبا شناسی را در بطن تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جای می دهد . پس فرهنگ «پسامدرن» کذایی را می توان مشخصه ای از جوامع پیشرفته ی  مدرن به حساب آورد]2 [.در بررسی تحول نظریه های نشانه ، با استمرار تاریخی خیره کننده ای روبرو می شویم .

لوگوس و ساختارگرایی : از کلمه تا متن

در ابتدا کلمه بود که منبع وحی ، تجربه ی زیباشناختی و حقیقت علمی است . در تاریخچه ی نظریه ی علوم ، معمولاً برای زبان کلامی که رسانه ی گفتمان منطقی به حساب می آید ، اهمیت خاصی قائل اند که رد آن را ، تحت عنوان سنت لوگوس ، از فلسفه ی یونان قرن پنجم پیش از میلاد تا خودِ پساساختارگرایی می توان دنبال کرد . سنت لوگوس اصولاً به وجود «خلوت استعلایی اندیشه ، کلام و واقعیت»(Heim, 1987:42) باور دارد که تا حدودی در پی پیدایش نوشتار الفبایی شکل گرفت . حمله ی افلاطون به شاعران (شفاهی) در کتاب جمهور  نشانه ی یک گذار تدریجی از فرهنگ شفاهی به فرهنگ مکتوب است : حتا اگر شعر شاعران به عنوان عقاید یا اسطوره های شخصی تحسین می شُد ، باز هم در مورد واقعیات اجتماعی از قبیل سیاست یا تاریخ نویسی به آن ها اعتماد نمی کردند(Havelock, 1963).

مفهوم الفبایی لوگوس برای کاربردهای اجتماعی آن نیز تبعات زیادی در پی داشت . احتمالاً الفبا فهم جدیدی از دانـش را پدید آورد که دیگر در قالب حافظه نبود ، ثبت گفته هایی بود که می توانست مورد بحث و تأیید قرار گیرد . حالا واقعیت به شکل الفبا و به عنوان بازنمایی بیرونی اندیشه ، تظاهر آشکاری داشت ، چیزی که می توانست بررسی شود ، استادانه پرداخت گردد و دگرگونی یابد . در حوزه های علم ، اَسناد الفبایی بستر مناسبی برای تحلیل نظام مند و انباشتی فراهم می آورند . در مناقشات عمومی و سیاست ، الفبا نظـام ِدولتی و اجتماعی بسیار بزرگ و پیچیده را امکان پذیر می کند زیرا منبعی برای سازمان دهی و ارتباط در طی زمان و مکان فراهم می آورد . پس همین کلمه کلید فهم ِهنر ، فلسفه و نیز تمدن و جامعه ی غرب است .

این متافیزیک شبه دینی ِوحدت و حضور که همراه کلمه بوده به آماج نقدهای پسامدرنیستی تبدیل شده است . قرن بیستم شاهد نوعی چرخش فُرمالیستی در مطالعه ی زبان و دیگر نشانه ها بود که تا حدودی کوششی مقدماتی برای فرارفتن از این قبیل الزامات متافیزیکی و تخصصی کردن ِ تحقیقات ِمتنی به شمار می رفت . این چرخش را به بهترین وجه ، در تغییر تأکیدهای نقد ادبی می توان دید که از تأکید بر کلمه ی مؤلف تاریخی به اثر ِخودکار نقد نو و متن ِساخت یافته ی ساختارگرایی تغییر یافته است . این تحول نظری و روش شناختی را ، که با چرخش زبانی فلسفه همزمان بود(Rorty, 1967)، در بافت اجتماعی آن بهتر می توان توضیح داد . رویکردهای نو پاسخی عالمانه به بحران ِبازنمایی در هنر بودند و پیشتر ، اوج گیری ِامپرسیونیسم نیز نشانه ی ِآغاز آن بود که خود ، پاسخی به گسترش عکاسی و بازنمایی ِواقعیت نوین و تکّه تکّه ی شهری بود و در تجارب صوری ِانواع و اقسام ِایسم های قرن بیستم ادامه یافت

    . وقتی جایگاه هنر به عنوان نمود قریحه ی هنری و بازنمایی ِواقعیـّتی مشترک به پرسش گرفته شد ، نقد هنری به موضعی نظری درون زبان پناه برد و هنر را صرفاً به خاطر صورت یا فـُرم مطالعه کرد . مسلماً ، بحران بازنمایی ، در پی رشد انواع هنری واقعی و«عینی» در مطبوعات میانه ی قرن نوزدهم شدت یافت و به همین ترتیب ، بر تعریف واقعیت اجتماعی تأکید شد . از این رو ، اَشکال تاریخی و جدید بازنمایی کلامی و دیداری ، دستورکار جدیدی برای نشانه پژوهی های قرن بیستم عرضه کرد .

ساختارگرایی در پژوهش های ادبی ، رسانه ای و فرهنگی ، به جستجوی ساختارهای صوری بنیادین یا ژرف ساخت های متون برآمد]3[. این نحله ی فکری همنوا با زبان شناسی سوسوری و فرمالیسم روس ، فهم رمانتیک از ادبیـّات ، یا به قول ِوردزورث Wordsworth «سرریز خود انگیخته ی احساسات نیرومند»

    ، را کاملاً کنار گذاشت . ولی ساختارگرایی ، یا دست کم گونه ی نشانه شناختی ِآن در علوم انسانی ، تحلیل را به جنبه های صوری زبان شاعرانه و دیگر نشانه ها محدود نکرد و همچنان  در این آرزو بود که با بررسی جزئیاتِ متنی از منظری کاملا تأویلی یا پدیدار شناختی ، به فهمی همدلانه و درون نگر از گفتمان دست یابد]4 [.

میراث لوگوس در هر دو وجه مفهوم نشانه ی نشانه شناختی نمود دارد : دال یا وجه مادی نشانه ها صرفا رسانه ای غیرمستقیم برای تجربه ی «خلوت استعلایی»( Heim, 1987:42) با واقعیت است ، اما معنا ، حقیقت و زیبایی در مدلول یا محتوای مفهومی جای دارد که در عاملیّت ذهن نمود می یابد . به علاوه ، پناه بردن به این نشانه در ذهن ، حاکی از پیوندی سُست با واقعیت اجتماعی است . مثلاً ، رومن یاکوبسن در مدل ِارتباطی کلاسیکش ، صراحتاً از پرداختن به «مسأله ی روابط میان واژه و جهان»(Jacobson:1960/1981:19) خودداری می کند . اگر طرفین ِارتباط و واقعیت آن ها ، صرفاً نشانه هایی  در ارتباط تلقی شوند ، ارزش توضیحی این مدل در تحلیل بافت ها و اثرات ِخاص ارتباطی ، بناچار محدود می شود .

پژوهش های نشانه شناختی ِعینی ، مخصوصاً در حوزه ی ارتباط جمعی ، به خودمداری ِمتنی Textual solipsism  پیشنهادی ِاین نظریه عمل نکرده اما درباره ی تأثیرنشانه ها بر گیرندگان ، به نتایج دور از ذهنی دست یافته اند . یک الگوی خوب ، تحلیل مقدماتی رولان بارت(Barthes:1957/1973) از اسطوره های تبلیغات بازرگانی است که بتازگی مشهور شده است . مدل دو سطح دلالت وی که نخستین گام به سوی نشانه پردازی بی پایان ِپرس است]5 [، نشان می دهد که جایگاه ِاصلی ِایدئولوژی در گفتمان رسانه ای است و از این گذشته ، ساختارهای خاص گفتمان می توانند شرط کافی برای یک تأثیر ایدئولوژیک معین باشند . این اثر گام کوچکی بود برای رسیدن به این نتیجه گیری که تأثیرایدئولوژیک ناشی از بازنمایی ِدروغین واقعیت یا ، دست کم به لحاظ تاریخی و موقعیتی ، بازنمایی نارسای واقعیت است که خودآگاهی دروغینی به بار می آورد . خلاصه ، تحقیقات نشانه شناختی در حوزه های انسان شناسی ، نقد ِادبی و فرهنگ پژوهی ، به خاطر آغاز کردن و مشروعیت بخشی به مطالعهی نظام مند فرهنگ عامه به خوشنامی رسیدهاند

  اما تغییر نشــانه شـــناختی ســنت لوگوس در روش شناسی های گوناگون متنی و کلاً در تاریخ اجتماعی و فرهنگی به نتایجی مشکوک و گاه غیرقابل دفاع درباره ی تولید اجتماعی معنا دست یافت . جالب این جاست که نظریه های ارتباطِ نشانه شناختی و انسان گرا ،هم صدا با نظریه ی ارتباط علوم اجتماعی ، این پرسش اساسی را درباره ی خاستگاه مکانی و ذاتگرای معنا مطرح کرده اند که:­­

معنا کجا هست؟

حوزه ی ارتباط در بررسی خاستگاه معنا همچنان در پی شالوده های خلل ناپذیر شناخت بوده که از زمان دکارت دامنگیر فلسفه ی حرفه ای شده است (Rorty: 1979). دکارت با مسلم دانستن ِتمایز میان سوژه ی شناساگر و اُبژه های آن در واقعیت ، پروژه ی برقراری دوباره ی تقارنی گمشده میان قلمروهای ذهن و عین را به دامان فلسفه انداخت و آن را شالوده ی شناخت ، اقدامات انسانی و سلطه بر طبیعت دانست . در قلب عالم مدرن ذهـن ، فرد تنها اما هوشمند سربرآورد و در حوزه های اقدامات اقتصادی و فعالیت سیاسی نیز ظاهراً فرد حکمفرما شد(Lowe:1982) . به تبعیت از لاک Locke ، شاهرگ حیاتی میان این دو قلمرو ، یعنی همبسته ی واقعیت خارجی در تجربه ی انسان را داده های دریافت حسی دانستنند . پس «دید»eyesight به عنوان استعاره ی اصلی فعل شناخت وارد گفتمان فلسفی شد . فلسفه ی مدرن اولیه که داده های حسی را همبسته های عینی ِشناخت ذهنی افراد می دانست ، به پاسخی مکانی و ذات گرا برای پرسش «کجا معنا هست؟» رسید.

نشانه شناسی پرسش معنا را با ارجاع به کلمه پاسخ گفت که محمل مستقیم  سوژه ی شناساگر محسوب می شُد ، اما نظریه ی ارتباط علوم اجتماعی به سراغ محمل های آشکار اطلاعات در ابژه های عالم واقع رفته است . بخش اعظم پژوهش های بین المللی ارتباط ، تلویحاً یا تصریحاً ، براین عبارت ِمشهور لاسول مبتنی بوده است(Lass well:1948/1966:178) که «چه کسی چه چیز را به چه طریقی و با چه تأثیری به چه کسی می گوید؟» ، و این «چه چیز» ِارتباط را مقوله ای از جنس پیام دانسته اند که با ارجاع به واقعیت مشترک دو ذهن وپیوند دادن آن دو به هم ، به حضور مطلق در جهان ادامه می دهد . مفهوم ِرمزگان که در ارتباط ، واسطه ی میان ذهن و واقعیت و ذهن ها است ، بر خلاف دیگر مدل ارتباطی ِسرمشق ساز یعنی مدل ِیاکوبسن(Jacobson: 1960/1981) ، مفهوم اصلی آرای لاسول نیست . انگار عمل ِدریافت توجّهی گزینشی به برخی خشت های معنا است و هر یک از طرفین ارتباط که «کارکرد تقویت کنندگی (رله) را انجام دهد می تواند بر حسب ورودی و خروجی بررسی گردد»(Lass well:1948/1966:186). این اصطلاح از آن جهت مهم است که تعبیر انسانی و فن آوری ایستگاه های تقویت کننده (رله) را با هم قیاس کرده است . معنا در هیأت مقوله ای سربرمی آورد که فعل تفسیر را پشت سر گذاشته است .

یک اصطلاح گویای دیگر را در دیگر متن بنیادی ِنظریه ی ارتباط علوم اجتماعی یعنی نظریه ی ارتباط ریاضی می توان یافت(Shannon and Weaver, 1949). این مدل با پناه بردن به محمل های مادی ارتباط ، معمولاً واجد این مدعا دانسته شده که جایگاه معنا در سیگنال هایی است که با مفهوم محرک تنها یک قدم فاصله دارند . متن اصلی ِشانون و ویور ، به رغم انکار این دو که مدعی بودند مسأله ی معنا را صرفاً در چارچوب فنی و مهندسی بررسی کرده اند ، مؤید نظر کسانی است که موضع نظری آن ها را نظریه ی شناخت و رفتار نیز دانسته اند . اصطلاح شناسی این نوشته با تمایز میان ِوجوه ِفنی ، معنایی وعملی ِارتباط و با ذکر این نکته که نظریه ی همگانی ِارتباط «مطمئناً باید هم ظرفیت مجرای ارتباط و هم (اگر درست گفته باشیم) ظرفیت مخاطب را در نظر بگیرد» ، دریافت کننده را بر حسب معیارهای فنی در نظر می گیرد(Shannon and Weaver1949:27) . درستی یا نادرستی این مدعا هنوز مشخص نشده است . عجبا که معانی استعاری ِ«ظرفیت» و دیگر اصطلاحات نظریه ی اطلاعات در مدلی آمیخته شده اند که داعیه ی صوری بودن و غیراستعاری بودن دارد . مدل ریاضی با انتساب معنا و اطلاعات به مقوله های مشخص واقعیت و با مسلم دانستن سلطه ی واقعیت مادی و فنی ، این مسأله را مسلم فرض میکند و همانند مدل یاکوبسن(Jacobson:1960/1981) نمیتواند به موضوع ارجاع ارتباط به بافتهای اجتماعی و تاریخی یا دریافت آن از سوی عاملان تفسیرگر بپردازد ]6[. بنیگر1990 (Beniger1988 )  مدارک کتاب شناسی قانع کننده ای ارائه کرده است که نشان می دهد همین مدل ابتدایی ، اگر نگوییم به لحاظ سیاسی (Gitlin:1978)دست کم به لحاظ شناخت شناسی ، همچنان شکل دهنده ی چیزی است که می تواند الگوی غالب ِارتباط پژوهی محسوب شود .­­­

یکی از اساسی ترین انتقادها به نظریه ی ارتباط ذات گرا  را  پساساختارگرایی مطرح کرده است . پیش از پرداختن به پرسش جایگزین یعنی « معنا کِی هست؟» (Goodman:1978:57) که معنا را در چارچوبی رابطهای، فرایندی و اجرایی تعریف می کند، از پساساختارگرایی صحبت می کنم که تأکیدی دوباره بر چارچوب دو گرایی است .­

پساساختارگرایی: از متن  تا  رد

پساساختارگرایی که رؤیای ِواسازی ِغایی ِکلمه را در سر دارد ، خود را نقطه پایان سنت لوگوس می داند . از هنگام آثار دوران ساز دریدا (1967تا 1976) ، پژوهش های حوزه ی فلسفه ، نظریه ی ادبی و دیگر رشته ها که دال را منبع مادّی ِدلالت می دانند و در عین حال ، حضور صرف مدلول در خودآگاهِ آدمی را با انگِ «لوگوس محوری» متافیزیک و ایدئولوژیک انکار می کنند ، نشانه شناسی را زیر و رو کرده اند . پژوهش های پساساختارگرا به افشای پیش فرض های خاموش متون خاص بسنده نمی کنند و این پیش فرض اولیه را به پرسش می گیرند که متن ها حامل هرگونه معنا یا فهم پایدار هستند . در مقابل ، متن ها را زنجیره ای از دال ها می دانند که بازی تفاوت­ها را آغاز می کند و این بازی هم مدام معنا را به پرسش می گیرد . تازه ، پساساختارگرایی این فرض سنت لوگوس را هم به چالش می کشد که گفتار به عنوان بیان اصیل ذهن ، بر نوشتار که رسانه ای دست دوم است ، تقدم دارد . در عوض ، پساساختارگرایان کلّا «نوشتار» را مجموعه ای از ردها tracesدر گفتمان و در ذهن دو طرف ارتباط می دانند که حالا به محمل چیزی بدل شده که دیگر «ارتباط» نیست : متن ها که صرفا رد ِمعنایی غایب اند ، هرگز آن چیزی که به نظر می رسند یا می گویند ، نیستند . هرگونه ارتباط سوء ِارتباط است .

تمایز میان زبانی که رسانه ی بازنمایی است و زبانی که شیوه ی عمل است و در فلسفه ی معاصر با آرای ویتگنشتاین (Wittgenstein:1958) و نظریه ی عمل – گفتار بر سر زبان افتاد (Austin: 1962; Searle, 1969) ، هم شیوه ی به چالش کشیدن سنت لوگوس در پساساختارگرایی و هم میزان ناکامی آن در برگذشتن از این سنت را آشــکار می سازد . از یک سو ، عقل سلیم معاصر گویای آن است که زبان آدمی اساساً مجال توصیف چیزهای جهان را به ما می دهد . از سوی دیگر ، زبان با جهت دادن به مقاصد انسان و دگرگون ساختن ِواقعیات اجتماعی ، در بیشتر عمل ها وارد می شود . گفتن یعنی عمل کردن . speech- act

پساساختارگرایی که شیفته ی تلقی زبان به عنوان بازنمایی ناکام ، حتا در تحقیق علمی ، است ، سه وظیفه ی دیگر را برای علم پیشنهاد می کند . اولا ًدانشمندان ِپساساختارگرا باید درگیر چیزی شوند که به آن لقب ِ«خط خطی کردن شناخت شناسانه» epistemological doodling  می دهم . حال که در اغلب حوزه ها فلسفه جای خود را به علوم تخصصی داده ، شناخت شناسی با بررسی شرایط شناخت حوزه های گوناگون ، به رویه ی اصلی فلسفه ی مدرن بدل شده است . تحقیقات مهم در نظریه ی علم(Kuh: 1970) و تاریخ فلسفه(Rorty:1979) به این نتیجه رسیده اند که شناخت شناسی از عهده ی یک چنین رسالت بنیادینی بر نمی آید . به نظر پساساختارگرایان در حال حاضر ، وظیفه ی اصلی فلسفه و نظریه ی علم مستند ساختن چگونگی و چرایی ناتوانی افراد در توجیه شناخت چیزهایی خاص از دیگر افراد، متن ها یا نهادهاست. پیامد عملی این کار ، خود – نگری self- reflexivity  نامحدود در مدار بسته ای از گفتمان هاست که به شکّاکیت و بی عملی منجر می شود . پس شق مقابل این خودآگاهی همان جهل است . مثلاً منازعات اخیر بر سر قوم نگاری پسامدرن دربرگیرنده ی این موضع نظری است که قوم نگاری را نه به عنوان گونه ای علمی ، بلکه به عنوان نوعی شکل شعری که تفاسیر به مراتب بیشتری به بار می آورد ، بهـتر می توان درک کرد (Clifford and Marcus:1986). نوعی اضطراب ِشناخت شـناسانه ی مشابه را در برخی پژوهش های فرهنگی می توان یافت (Grossberg:1988) که در واقع ، هر گونه میل به شناخت ِکاربردهای اجتماعی و عملی ِگفتمان را محکوم می کند . در برخی پژوهش های انتقادی ، این موضع شناخت شناسانه با نوعی موضع ترقی خواهی( McChesney, 1993:101). progressivenessِسیاسی خلط می شود ، آن جا که «باخبر می شویم علم مداخله ی مردان ِسفیدپوست برای حفظ سلطه ای مقتدرانه بر "دیگران" است و چیزی به نام حقیقت وجود ندارد»

یک نظریه ی دوگرای دیگرهم  بر موضع دوم و هستی شناسانه ی علم پساساختارگرا تأکید می کند . وقتی پساساختارگرایی پی می برد که نشانه ها نمی توانند نقش ِراهنمای واقعیت را ایفا کنند ، برداشتی کاملاً قاطعانه و فاتحانه را از ضد ِواقع گرایی antirealism برمی گزیند که با نوعی حس ِوجد و نشاط همراه است . شاید آشکارترین نمود ِوجد و نشاط ِضد واقع گرا را در نوشته های ژان بودریار بتوان یافت

    که در نثری گویا ، مفهوم فراگیر ِفقدان اصالت در جهان مدرن را تجسم می بخشد ، جهانی که نه خدا و نه کلمه ، هیچ یک راهنمای قابل اطمینانی برایش نیستند . این جهان بینی با نوعی تصور تراژیک از خود و تاریخ در هنر و نظریه ی فرهنگی توأم بوده اما بودریار تصویری اُمیدبخش از زندگی در نوعی ابر-واقعیتHyper- reality ترسیم می کند که - با تمام این اوصاف- دربرگیرنده ی ِوانموده ها simalacra است . این وانموده ها به نسبت خود ، واقعیتی مستقل از هرگونه واقعیت مادی یا اجتماعی هستند. پس سنت لوگوس همراه با بودریار که سقوط ِمدلول و خیزش ِدال را به عنوان یک واقعیت خودمختار جدید می ستاید ، یک دور کامل می زند و به نقطه ی اول باز می گردد .

سوم ، جهت گیری سیاسی یا اجتماعی ِعلم پساساختارگرا را می توان در عنوان بی قیدی روایی خلاصه کرد . اکثر نوشته های پساساختارگرا با دغدغه های نظریه ی انتقادی و سیاست ِعملی بیگانه اند ، اما به زعم ژان – فرانسوا لیوتار، دانشمندان با تولید روایت هایی به مراتب متنوع تر ، خود را به لحاظ اجتماعی مفید می نُمایند(Lyotard, 1984) . به نظر او ، هرگونه تلاش برای توجیه آرمان های سیاسی یا آرایش های اجتماعی با ارجاع به نظامی از ارزش های بنیادی (یعنی یک روایت ِکلان) اجماعی پدید می آورد که ماهیتی بسته ، ایستا و نهایتاً تروریستی دارد . اگر قرار باشد فرایندی سیاسی به عمل اجتماعی ِجمعی منجر شود ، به گفته ی لیوتار ، باید هرگونه موضع نظری مخالف یا معاند ِاین اجماع نوظهور حذف گردد . ولی لیوتار گزینه ای دیگر ، یعنی یک رشته بازی های زبانی بی پایان را پیشنهاد می کند که دربرگیرنده ی بازی بی پایان ِحرکت ها و تفاوت ها یا همان خرده روایت هاست . بازی تفاوت ها امکان اسـتمرار گفت و گو (دیالوگ) را تا بی نهایت فراهم می کند ، زیرا شرکت کنندگانی برابر مدام چیز جدیدی به آن می افزایند و رشته ی دال ها که به شیوه ای دموکراتیک در دسترس همگان است ، نمی گذارد بستاری closure معنایی پیرامون ِمدلولی خاص شکل گیرد : تو بازنمایی ِخودت را از واقعیت داشته باش و من هم مال خودم را خواهم داشت .

اما خُرده روایت ها در مجموع ، روایت کلانی از آن چه که واقعیت است یا باید واقعیت باشد ، فراهم می آورند . در عُرف سیاست و علم ، برخی مواضع نظری به بهای طرد بقیه و گاه به طور خودکار حاکم می شوند . هیچ ساختار اجتماعی با هر میزان پیچیدگی نمی تواند بدون روندهایی برای ختم بازی های زبانی ، قطع جر و بحث های تفسیری و آغاز عمل ِجمعی وجود داشته باشد . در خط خطی ِشناخت شناسانه ، وجد و نشاط ِضد واقع گرا یا بی قیدی ِروایی ، آسایش ماندگاری نیست.

پسامدرنیسم با اعلام پایان یک روایت کلان ِدیگر ، خود در آینه ی عقب، یک روایت ِکلان است . مک لوهان به ما آموخت که از فراسوی آینه ی عقب ِچاپ و لوگوس ، به فرهنگ ِعامّه ی معاصر بنگریم . پرس هم می تواند به ما بیاموزد که از فراسوی آینه های متعدد ِپسامدرنیسم به عمل گرایی بنگریم .

عمل گرایی: نشانه های تفاوت

نشانه پردازی ، عمل و تفاوت

مشخصه های بارز عمل گرایی را در مفاهیم نشانه پردازی و عمل آن می توان خلاصه کرد . اولاً ، عمل گرایی کلاً نشانه پردازی را عنصر سازنده ی تمامی ادراک ها و شناخت های آدمی می داند . خودآگاهی در همه حال ، با واسطه ی نشانه هاست که با این حساب ، نه فقط به مصنوعات فرهنگی، بلکه به تک تک ِاندیشه های دخیل در زندگی اجتماعی ، تولید مادی و روندهای فرهنگی شکل می دهند . از این گذشته ، نشانه پردازی نه یک نظام ، بلکه یک فرایند ِمداوم ِدلالت تعریف می شود که به شناخت و عمل ِآدمی جهت می دهد . همین فرض پرس را به جایی رساند که بگوید «هر اندیشه ای باید به اندیشه ای دیگر ترجمه شود ، یعنی همه ی اندیشه ها در نشانه ها است»(Peirce:1958:34). مسلماً مفهوم فراگیر ِنشانه پردازی مستلزم نوعی گونه شناسی نشانه هاست ، اما نکته در این جاست که نشانه ها در عین حال که از گونه های متعدّدی هستند ، همگی به یک مقوله ی عام تعلق دارند که واسطه ی تعامل انسان ها با محیط طبیعی و فرهنگی آن هاست . البته ارتباط ِجمعی نوعی روند نشانه ای است که در قلب محیط های فرهنگی معاصر جای دارد .

ثانیاً ، عمل گرایی بازنمایی جهان در نشانه ها را صرفاً یکی از اشکال عمل اجتماعی می داند . برای اندیشیدن به حقیقت ، بازنمایی نه تلاشی ممتاز است و نه کوششی ورشکسته ، عملی است که در یک بافت برای رسیدن به مقصودی انجام می شود . وانگهی ، عمل گرایی براین باور است که نشانه ها ، چه بازنمایی ها وچه دیگر اشکال ارتباطی ، هیچ یک «پاسخ» به مفهوم رفتارگرایی را برنمی انگیزند بلکه می توانند «آمادگی عمل» را ایجاد کنند . نشانه ها مسیرهای بالقوه ی عمل را نشان می دهند . یکی از الزامات ارتباط پژوهی این است که اگرچه نشانه های پیچیده ی رسانه های جمعی «پیش نویس ها» manuscripts ی عمل اند ، اما خود فرایند نشانه پردازی دیگری را آغاز می کنند که در طی ِآن مخاطب مناسبت عمل آن ها با بافت را می پذیرد . پس عمل گرایی نشانه پردازی را نوعی سازوکار بازخورد مداوم می داند که به معنای عمل ِاجتماعی می پردازد . به علاوه ، عمل گرایی مجالی است برای تأکیدی خاص بر اشکال نهادینه ی نشانه پردازی که به معنای دقیق کلمه برگزیده شده اند – آداب ، دین و فرهنگ – و جوامع از طریق آن ها به خود می اندیشند .

نسبت میان نشانه پردازی ِ«ذهنی» و عمل اجتماعی ِ«عینی» ، در مفهوم سوم عمل گرایی یعنی تفاوت آشکار می شود . معنا یک تفاوت ِتفاوت ساز است

      . سنت نشانه شناختی بر این باور بوده که معنا کیفیت ِذاتی نشانه ی ِمعینی نیست و یکی از ویژگی های روابط تفاوت آن با دیگر نشانه ها است . پس حرف ، کلمه ، جمله ، کتاب یا کتابخانه برحسب ممیزه های خود و در تقابل با ممیزه های دیگر واحدهای همان سطح از نظام نشانه ای تعریف می شوند . ولی نشانه شناسی همچنان بر مدار همین نظام ِتفاوت های گفتمانی چرخیده و نه تفاوت تفسیری که ساخته و پرداخته ی گیرندگان ِگوناگون است و نه تفاوت اجتماعی که نهایتاً ناشی از تفسیر آن ها در دیگر بافت های عمل است . مثلاً دریافت ِگفتمان تبلیغات تجاری در مخاطبان می تواند به عنوان اجرای تفسیری آن ها از تفاوت گفتمانی مفهوم سازی شود که شاید به خاطر عمل هایی که در مقام مصرف کننده انجام می دهند و نیز دیدگاه آن ها درباره ی نظام اجتماعی ، تفاوت اجتماعی را نیز پدید آورد . اجرایی دانستن ِنشانه پردازی و معنادار دانستن ِجامعه حاصل ِ موشکافی یک عمل گرای دیگر یعنی ویلیام توماس W. I. Thomas   است که در آثارش دلیل اهمیت ساختِ اجتماعی ِواقعیت در نشانه را شرح می دهد : «اگر انسان ها موقعیت ها را واقعی بدانند پس پیامدهای آن ها نیز واقعی اند»( Rochberg – Halton:1986:44) .

عمل گرایی وجوه مشترکی با جامعه شناسی و روان شناسی اروپای قاره ای و پژوهش های فرهنگی دارد (Berger and Luckmann:1966)اما اصولاً در تحقیقات علوم اجتماعی و علوم انسانی اروپا نادیده مانده (Joas1993)و در فلسفه ی قرن بیستم همچنان گرایشی نهفته بوده است . در آمریکا ، به رغم وجود علاقه ای پایدار به عمل گرایی مخصوصاً در خود فلسـفه ، پیشرفت های نظری ِدانش افزا اندک بوده و تنها چند مطالعه ی تجربی از ارزش ِتبیینی عمل گرایی برای فرهنگ و ارتباط بهره برده اند(Carey, 1989) . مثلاً برنشتاین(Bernstein  1986:58) به تازگی مدعی شده که عمل گرایی عرضه کننده ی دستورکار جدیدی است که می تواند نظریه پردازان و فیلسوفانی با خاستگاه های متفاوت ِآمریکایی و اروپایی ، اروپای قاره ای و آنگلوساکسـون و مدرن و پسامدرن را درگیر کند(Nielsen,1993). دغدغه ی مشترک این دستورکار، نحوه ی یکی کردن فلسفه ی زبان و نظریه ی اجتماعی در یک نظریه ی ارتباط است که از عهده ی توضیح خاستگاه های تاریخی و کاربردهای اجتماعی معنا برآید.

پی نوشت

1 . برای یک مرور تاریخی عالی ، نک (Beniger:1986)  که از این لفاظی می پرهیزد ، لفاظی ای که در متون علمی نیز به چشم می خورد و به عموم مردم منافع بی شمار سیاسی و فرهنگی ِ«جامعه ی اطلاعاتی» را وعده می دهد . در مقابل بنیگر این فن آوری های نوین را در حکم منابع اجتماعی دو لبه ای می داند که هم کنترل افراد را از طریق اطلاعات متمرکز افزایش می دهند و هم اشکال فرهنگی نوینی فراهم می آورند که می توانند روابط کنترل را دگرگون سازند . همچنین برای مشاهده ی تحلیل مطالعات پیشین و نوعی دستورکار تحقیق که دیدگاه مخاطبان درباره ی جامعه ی اطلاعاتی را بررسی می کند.

2. محققان دیگر (مخصوصاً Berman 1982 و1986  Huyssen) در بحث های مشابه ، بر استمرار تحولات اجتماعی در دوره ی مدرن تأکید می کنند و ساختارهای مادی ، نهادی و فن آوری را شرایط نوعی زیباشناسی ظاهراً خود ساخته ی روساخت ها می دانند . به علاوه ، جیمسون  مثال های مفصلی در تأیید این مدعایش می آورد که پسامدرنیسم منطق فرهنگی سرمایه داری «متأخر» است . اخیراً گیدنز  به شکل حساب شده ای مفهوم پسامدرنیته را به کار گرفته است تا خاطر نشان کند که هر چند ما هنوز در نوعی مدرنیته ی دو لبه به سر می بریم ، اما می توان به وجود نوعی پسا – مدرنیته ی جایگزین و خوش بینانه قائل شد ، پسا – مدرنیته ای که ما را به فراسوی تناقض های نهادی و محدودیت های مادی مدرنیته می رساند .

3. ساختارگرایی در مفهوم عام کلمه ، در خلال قرن بیستم علوم انسانی و اجتماعی و طبیعی را تحت تأثیر خود قرار داده است. به تعریف ژان پیاژه، ساختارگرایی ساختارهای مورد مطالعه را واجد خصوصیاتِ کلیت ، دگرگونی و خودگردانی می داند (Hawkes, 1977:16). اکثر تحقیقات علوم انسانی و انسانشناسی در سه دههی گذشته، هر فرهنگ و جامعهای را گفتمان تلقی کردند تا ژرفساختهای اسطورهشناسی و در نهایت، ژرفساختهای فرهنگ انسان را کشف کنند(Levi-Strauss:1972) (Barthes: 1957/1973) . به علاوه ، تحقیقاتی که حال و هوایی ساختارگرا دارند ، زبان کلامی را سرمشق نظریه های مربوط به فیلم ، تلویزیون و عکس قرار دادند . بنونیست در سال 1985 در بحثی عام ، زبان کلامی را نظام تفسیری اعلا می داند زیرا زبان کلامی بر خلاف دیگر نظام های نشانه ای ، ساختار و معنای خود را توضیح می دهد . کریستین متز نیز نقش مهمی در تحقیقات نشانه شناختی مربوط به «زبان» فیلم داشته است . بتازگی نظریه ی شناختی فیلم تفوق زبان کلامی را به چالش کشیده است (1985 Bordwell ؛1992  Branigan) ­­­­­­­­

4. بررسی مفصل هرمنوتیک یا پدیدارشناسی از حوصله ی این مقال خارج است ، اما به گمان من روندهای تحلیلی مهمی چون تقلیل پدیدارشناختی و تفسیر تأویلی (هرمنوتیکی) اُفُق ِمتنی ِانتظارات را به سختی می توان به شکلی نظام مند در مورد مسائل فرهنگ معاصر به کار گرفت . مخصوصاً نظریه های اخیر فرهنگ و ارتباط برای بررسی ارتباط به عنوان نوعی عمل اجتماعی بافت مند ، نیازمند مفهوم ها و روش های دیگری هستند . 

5. در بحث نشانه شناسی پرس گفتنی است که بارت نیز به زنجیره ی نشانه پردازی اشاره کرد اما بر این باور بود که حلقه ی دوم و پایانی ، چفت و بند محکمی با نوعی ایدئولوژی همگون کننده دارد . پرس  کانت را «عمل گرایی تقریباً سر در گم» می دانست ، اما بارت را می توان یک نشانه شناس (پرسی) تقریباً سر در گم تلقی کرد . (بارت در آثار متأخرش به نشانه پردازی پرسی یک گام نزدیک تر می شود و معنای مستقیم را به عنوان آخرین عنصر در زنجیره ی معناهای ضمنی ، دوباره صورت بندی می کند . این نکته را مدیون پیتر لارسن هستم) .

6 . انصافاً باید یادآوری کرد مفهوم رمزگان مفهومی کلیدی در مدل ارتباطی یاکوبسن است و به علاوه ، او از مفهوم نشانه پردازی پویای موجود در آثار پرس نیز کراراً جانبداری کرده است که یوهانسن به آن ها اشاره می کند . خود یوهانسن در سال 1993 با ترکیبِ سازه های دیگر مدل های اصلی با مدل مثلثی نشانه ، نوعی مدل ارتباطی پرسی ارائه می کند . ولی مشکل مدل یوهانسن این است که همچنان نشانگر تصوری ایستا از ارتباط گران ، بافت ها و تفسیرهاست و حق مطلب را در مورد سلسله ی ترجمان ها و استقرار آن ها در بافت های اجتماعی عمل ادا نمی کند .

 

منابع

 

Saussure, F.de(1916/1959) course in general linguistics. London Peter Owen

Lasswell, H.(1948/1966) the structure and function of communication in society. In B. Berelson and M. Janowitz (eds), reader in public opinion and communication. Galencoe, IL;Free Press

Jensen,K. B(1991) reception analysis: mass communication as the social production of meaning. In K.B Jensen & N. W Hankowiski(eds), a hand book of qualitative methodologies for mass communication reaserch. London: Routledge.

Morely,D & Silverstone, R.(1991) communication and context: ethnographic perspective on the media audience. In K.B Jensen & N. W Hankowiski(eds), a hand book of qualitative methodologies for mass communication reaserch. London: Routledge.

Curran, J. (1990) the new revisionism in mass communication reaserch: a reappraisal. European Journal of Communication, 5(2-3):135-64

Stearn, G. (ed)(1967). MacLuhan: hot & cool. New york: Signet

McLuhan, M. (1962) the Gunterberg  galaxy. Toronto: university of Toronto press

Fish, M. (1989) doing what comes naturally Oxford: Clarendon Press

Derrida, J. (1967/1976) of grammatology. Baltimor, MD: Johans Hopkins University Press

Harvey, D. (1989) the condition of postmodernity. Oxford: Basil Blackwell

Heim, M.  (1987) electric language. New Haven, CT: Yale University press

Havelock, E (1963) preface to Plato. Oxford: Basil Blackwell

Rorty, (1967) the linguistic turn. Chicago University of Chicago Press

Jacobson, R (1960/1981) linguistics and poetics. In selected writing Vol. 3 the Hauge: Mouton.

Barthes, R. (1973) Mythologies. London: Paladin. (Orig. publ. 1957)

Rorty, R (1979) philosophy and the mirror of the nature. Princeton, Princeton University press

Lowe, D. (1982) history of bourgeois perception. Chicago University of Chicago Press

Shannon. C &Weaver, W (1949) the mathematical theory of communication. Urbana: university of Illinois Press

Beniger, (1988) information and communication: the new convergence. Communication research, 15(2): 198-218

Gitlin, T. (1978) media sociology : the dominant paradigm. Theory and society , 6: 205-253.

Goodman, N. (1978) ways of worldmaking. Indianapolis,IN:Hacket Publishing Co.

Wittgenstein, L. (1958) philosophical investigation. London Macmilan

Austin, J. (1962) how to do things with words. Oxford. Oxford University press

Searle, J. (1969) Speech acts. Cambridge University press

Kuh, T. (1970) the structure of scientific revolutions. Chicago University of Chicago Press

The Social Semiotics of Mass Communication, Klaus Bruhn Jensen,1995, SAGE

        

Morely,1992با این حال نگاه کنید به

Gerbner ,19815- نگاه کنید به:

Hughes , 1981; Pelfrey , 1985 3- نگاه کنید به:

Abrams et al., 1962:103. 2- به نقل از :

Culler, 1975 ; Fiske and Hartley,19781- برای مثال:

Baudrillard, 19882- نگاه کنید به:

Bateson, 1972:242; Goodman, 1976:227

 

 

تبیینی‌ جامع از توسعه‌ جوامع‌ روستایی‌ در ایران‌

 

 كاوه احمدي علي آبادي   

امروزه رشد جمعیت‌ جوامع‌ روستایی‌ بدلیل‌ شرایط جدید جهانی‌ و شهری‌ و صنعتی‌ شدن‌، کفاف‌ ظرفیت های ‌جامعه‌ را نمی‌کند و بسیاری‌ از خدمات‌ اجتماعی‌ و امکانات‌ زندگی‌ و رفاهی‌ تنها در شهرهاست‌ که‌ قابل‌ دسترسی ‌است‌ از این‌ رو روستاها با مهاجرت‌ به‌ خصوص‌ نسل‌ جوان‌ خود به‌ شهرها مواجه‌ هستند. حال‌ برای‌ هر گونه ‌پیش‌بینی‌ و برنامه‌ریزی‌ای‌ در جوامع روستایی‌، شناخت‌ تحولات‌ در سطوح‌ خرد و کلان‌ کشور ضروری‌ است‌.

 

 

در سطح‌ خرد با کنش هایی‌ مواجه‌ هستیم‌، که‌ افراد و نهادهای‌ روستایی‌ را هدایت‌ کرده‌ و تحولات‌ اجتماعی‌ را از آن‌ طریق‌ جهت‌ می‌دهند. تقدیرگرایی‌ روح‌ قالب‌ تفکر و کنش‌ در جامعه‌ روستایی‌ و عشایری‌ ماست‌. بدین‌ معنی‌که‌ بسیاری‌ از روستاییان‌ بین‌ اعمال‌ خود و تحقق‌ مطلوب‌ اهداف‌ و مقاصد موردنظر ارتباطی‌ نمی‌بینند، بلکه‌ آن ‌را حاصل‌ قضا و قدر و دست‌ تقدیر روزگار می‌دانند. در حالی‌ که‌ برنامه‌ریزی‌ و بهبود روش ها، نیاز ضروری‌ به ‌تفکری‌ دارد که‌ مبتنی‌ بر ارتباطی‌ عقلایی‌ بین‌ اهداف‌ و مقاصد با اعمال‌ و روش ها باشد. کنش های احساسی و قمارگونه از دیگر کنش های مضر در جامعه ما هستند. از این‌ روی ‌اساسی‌ترین‌ نکته‌ برای‌ تحقق‌ هر برنامه‌ای‌ در جوامع‌ روستایی‌ کشور ما، توجه‌ به‌ این‌ نحوه‌ های نگرش‌ و رفتار و کوشش‌ در جهت‌ تغییر آن‌ها است‌. تکیه‌ بر توسعه‌ مشارکتی‌ و آموزشهای‌ مستمر و ترویج‌ از جمله‌ راهکارهای‌ پیشنهادی‌ برای‌ عقب‌نشینی‌ کنش‌ تقدیرگرایی‌ از کارها و امور روزمره‌ به‌ حوادث‌ و اتفاقات‌ غیرمترقبه‌ هستند.

در سطح‌ کلان‌ اجتماعی‌ نیز توسعه‌ جوامع‌ روستایی‌ از روندی‌ برخوردارست‌ که‌ متأثر از تحولات‌ کلان‌ کشور است‌. فرآیندهای‌ شهرنشینی‌، توسعه‌ جوامع‌ صنعتی‌، بهبود خدمات‌ اجتماعی‌، حاشیه‌نشینی‌ و برنامه‌های‌ کلان‌ توسعه‌ کشور، جملگی‌ بر روند تحولات‌ جوامع‌ روستایی‌ تأثیر می‌گذارند. شهرها برای‌ تأمین‌ نیازهای ‌شغلی‌ و نیروی‌ کار خود نیاز به‌ مهاجرین‌ روستایی‌ دارند، بنابراین‌ فرآیند مهاجرت‌ از روستا به‌ شهرهای‌ بزرگ ‌طبیعی‌ است‌، تنها دولت‌ می‌بایست‌ در ازای‌ عرضه‌ نیروی‌ کار از جوامع‌ روستایی‌ به‌ جوامع‌ شهری‌ و حاشیه‌نشین‌، حداقل‌ نیازهای‌ اساسی‌ و تأمین‌ اجتماعی‌ جوامع‌ روستایی‌ و حاشیه‌نشین‌ را تأمین‌ کند، و‌ باید اشتغال‌زایی‌ و فرصت های‌ شغلی‌ای را در این‌ مناطق‌ پدید آورد تا بیکاری‌ موجب‌ مهاجرت‌ بی‌رویه‌ از روستا به‌ شهر و پناه‌ بردن‌شان‌ به‌ کارهای‌ خلافکارانه‌ و اعتیاد و سایر جرایم‌ و تخلفات‌ نشود. بنابراین‌ موضوع‌ حمایت‌ از صنایع‌ کوچک‌ روستایی‌ و صنایع‌ دستی‌ و صنایع‌ تبدیلی و تکمیلی‌ در کنار توزیع‌ مناسب‌ و عادلانه‌ خدمات ‌اجتماعی‌ و رفاه‌ اجتماعی‌ و ایجاد فرصت های‌ شغلی‌ می‌بایست‌ در اولویت‌ برنامه‌های‌ توسعه‌ کشور قرار گیرند.

اما پرسش‌ اساسی‌ این‌ است‌ که در این میان، توسعه پایدار چگونه مقدور و دست یافتنی می گردد و با توجه‌ به‌ تحولات‌ و توسعه‌ خرد و کلان‌ در کشور و در جوامع‌ روستایی‌، آیا توسعه ‌درونزا می‌بایست‌ در دستور کار برنامه‌های‌ دولت‌ قرار گیرد یا توسعه‌ برونزا؟ در این‌ اثر کوشش‌ شده‌ تا با روش اسنادی به سوی تجزیه‌ و تحلیل‌ ساختار اجتماعی‌ جوامع‌ روستایی رفته و رویکردها و راهکارهای‌ موجود را بررسی‌ کرده‌ و تبیینی‌‌ از فرآیند توسعه‌ در جوامع‌ روستایی‌ داشته‌ باشیم‌ تا در نهایت‌ با ارایه‌ دلایلی‌ به‌ پیشنهاداتی ‌دست‌ یابیم‌ که‌ توجه‌ ای جامع به توسعه ای پایدار و بلندمدت و همزمان‌ با محرک هایی درونزا و برونزا را  مدنظر قرار داده، به طوری که مشارکت های محلی را با افق های علمی فراروستایی تلفیق کرده باشد، به‌ عنوان‌ راه‌حل‌ کلیدی‌ توسعه‌ کشور و توسعه‌ جوامع ‌روستایی‌ توصیه‌ نماییم‌.

‌واژگان کلیدی: توسعه پایدار، توسعه درونزا، توسعه برونزا، کنش تقدیرگرایانه، صنایع تبدیلی‌ و ترویج‌‌

مقدمه‌

جوامع‌ روستایی‌

جوامع‌ روستایی‌ به‌ جوامع‌ کوچکی‌ اطلاق‌ می‌شود که‌ در آن‌ گروهی‌ از انسان ها دارای‌ نحوه‌ زندگی‌ مشابه‌، زبان‌، آداب‌ و رسوم‌ و مقتضیات‌ اجتماعی‌ مشترکی‌ در کنار هم زندگی کنند. روابط موجود بین‌ اعضای‌ جامعه‌ روستایی‌ بسیار نیرومند است‌ و با الگوهای‌ رفتاری‌ سنتی‌ مشخص‌ گردیده‌ است (بروس، 1372: 303‌). روستاها معمولاً در نقاطی‌ پدید می‌آیند که‌ منابع ‌طبیعی‌، امکانات‌ زندگی‌ با اسکان‌ ثابت‌ را برای‌ انسان ها فراهم‌ آورده‌ باشند. زمین‌ و آب‌ دو عامل‌ مهم‌ در این ‌زمینه‌ هستند که‌ به‌ خصوص‌ در جوامع‌ آسیایی‌ نقش‌ آب‌ اساسی‌تر بوده‌ است‌. محدودیت‌ آب‌ زراعی‌ و عدم‌ امکان‌ تحرک‌ طولانی‌ در طول‌ فصل‌ کار، حد خاصی‌ از جمعیت‌ را به‌ هر روستا تحمیل‌ می‌کند. علاوه‌ بر آن ها، پایین‌ بودن‌ سطح‌ تکنیک‌ و نوع‌ نظام‌ مالک‌ و رعیتی‌ و تقسیم‌ کار، الگوی‌ خاصی‌ از زندگی‌ و فعالیت‌ را در روستاها شکل‌ بخشیده‌ است‌ که‌ نه‌ تنها مردم‌ یک‌ روستا، بلکه‌ ساکنین‌ روستاهای‌ مختلف‌ را از تشابهات‌ زیادی ‌برخوردار ساخته‌ است (طالب، 1373: 95 ـ 97). در روستا تحرک‌ مکانی‌، شغلی‌ و طبقه‌ای‌ کم‌ است‌، حریم‌ زندگی‌ خصوصی‌ وجود نداشته‌ و مهمتر از همه‌ این که‌ در روستاها، نهادهای‌ اجتماعی‌ از هم‌ تفکیک‌ نشده‌اند و بیشتر نهاد خانواده‌ است ‌که‌ وظایف‌ سایر نهادهای‌ مدنی‌ را توأمان‌ انجام‌ می‌دهد. تعدد و تکثر تعاملات‌ در شهرها بسیار بیشتر از روستاهاست‌ و این‌ تفاوت‌ کمی‌ منجر به‌ تحول‌ کیفی‌ای‌ می‌شود که‌ در نتیجه‌ آن‌ در روستاها با پیدایش‌ و گسترش ‌سازمان های‌ غیردولتی‌ و نهادهای‌ مدنی‌ مواجه‌ نیستیم‌ و به‌ جای‌ آن ها، کانون های‌ خودجوش‌ مردمی‌ که‌ ریشه‌ در بافت‌ عشیره‌ای‌ و عاطفی‌ روستاها دارند، جایگزین‌شان‌ به‌ شمار می‌روند.

 

 پیشینه‌ توسعه‌ جوامع‌ روستایی‌ در کشور

در گذشته‌ در روستاهای‌ ایران‌، رابطه‌ مزارعه‌ بر فعالیت های‌ تولید و روابط اجتماعی‌ آن‌ حاکم‌ بود. بدین‌ معنی‌ که ‌زارع‌ کارهای‌ مربوط به‌ کاشت‌، داشت‌ و برداشت‌ محصول‌ را انجام‌ می‌داد، البته‌ زیر نظر مالک‌ یا نمایندگان‌ او و سهمی‌ بخور و نمیر از محصول‌ نصیب‌ زارع‌ می‌شد، بقیه‌ پس‌ از کسر مالیاتی‌ که‌ مالک‌ به‌ دولت‌ می‌داد، به‌ مالک ‌می‌رسید (همانجا، ‌ 96 ـ 97). بر اساس‌ چنین‌ روابطی‌، نظامی‌ شکل‌ می‌گرفت‌ که‌ بین‌ نیروی‌ کار و مالکیت‌ِ منابع‌ تولیدی‌ آن‌ تمایز وجود داشت‌ و قدرت‌ مرکزی‌ با اندک‌ نظارتی‌ بر مالکین‌ ـ که‌ عمدتاً به‌ گرفتن‌ مالیات‌ منحصر می‌شد ـ عملاً زارعین‌ و نحوه‌ تشخیص‌ و برآوردن‌ نیازهای‌ شان را به‌ مالکینی‌ سپرده‌ بود که‌ کنترل‌ تامی‌ بر حقوق‌ انسانی‌ و اجتماعی ‌زارعین‌ داشتند.

پنج‌ برنامه‌ توسعه‌ و اصلاحات‌ ارضی‌ بنا بر هر دلایلی‌ سیاسی‌ و منطقه‌ای‌ که‌ شکل‌ گرفته‌ بودند، از برخی‌ تغییرات‌ و نتایج‌ در زندگی‌ روستاییان‌ و نظام‌ روستایی‌ برخوردار بودند. تشکیل‌ خانه‌های‌ رعیتی‌ امکان‌ آن‌ را فراهم‌ ساخت تا اقدامی‌ عملی‌ برای‌ انعکاس‌ حقوق‌ رعایا و تبادل‌ نظر در مورد آن‌ صورت‌ گیرد. مالکین‌ نیز موظف‌ بودند تا با نظر شورای‌ بخش‌ بسیاری‌ از خواسته‌های‌ خود را تحقق‌ بخشند و این‌ امر اگر از میان‌ برداشتن‌ رفتارهای‌ غیرانسانی‌ِ بدون‌ نظارت‌ و مطلق‌ العنان‌ مالکین‌ را در بر نداشت‌، بر تعدیل‌ آن‌ نیز بی‌تأثیر نبود. همچنین‌ اصلاحات‌ ارضی، ‌آرزوی‌ دیرینه‌ زارعین‌ را که‌ مالکیت‌ بر زمین‌ بود برآورده‌ ساخت‌، ولی‌ برای‌ گامهای‌ بعدی‌ توسعه‌ روستایی‌ که ‌مکانیزاسیون‌ و تولید انبوه‌ را پیش‌ روی‌ خود می‌دید، موانعی‌ به‌ وجود آورد. اصلاحات‌ ارضی‌ امکان‌ اصلاحات ‌اقتصادی‌ را نیز پایه‌ریزی‌ کرد، چرا که‌ اقتصاد سنتی‌ و مبتنی‌ بر مزارعه‌، مانعی‌ جدی‌ در آن‌ راه‌ بود. اصلاحات ‌ارضی‌ با حذف‌ قدرت‌ سیاسی‌ مالکان‌ اراضی‌، امکان‌ توسعه‌ اقتصادی‌ را فراهم‌ آورد. زیرا مالکان‌ اراضی‌ به‌ دلیل ‌نفوذ در مراجع‌ قانونگذاری‌ و اجرایی‌ مختلف‌ مانع‌ هر گونه‌ تحولی‌ بودند. با حذف‌ مالکین‌ از روستاها، دولت ‌درصدد برآمد تا جای‌ خالی‌ آن ها را پر کند. اگر چه‌ برای‌ خودگردانی‌ روستاها تعاونی‌هایی‌ پدید آمد، ولی‌ عملاً به‌ سبب‌ عدم‌ انطباق‌ آن‌ با خصلت های‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ و ساختار اجتماعی‌ حاکم‌ بر دهات‌، به‌ موسساتی ‌شبه‌ دولتی‌ بدل‌ شد (همانجا، 100 ـ 101). اقداماتی‌ عملی‌ برای‌ بهبود اوضاع‌ اجتماعی‌، آبادانی‌، سوادآموزی‌  و بهبود وضع‌ بهداشت‌ در روستاها صورت‌ گرفت‌، ولی‌ فقر، بی‌سوادی‌، عقب‌افتادگی‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ آنقدر ریشه‌دار و عظیم‌ بود که‌ هنوز کاستی های‌ زیادی‌ دیده‌ می‌شد. به‌ خصوص‌ که‌ در سال های‌ بعدی‌ توسعه‌، توجه‌ به‌ بخش ‌کشاورزی‌ بسیار کمتر از سایر بخش ها بود و صنایع‌ و جوامع‌ شهری‌ و نیازهای‌ آن ها در اولویت‌ قرار داشتند. ‌

پس‌ از انقلاب‌ اسلامی‌ توجه‌ به‌ اقشار آسیب‌پذیر و کم‌ درآمد و به‌ خصوص‌ روستاییان‌ بیشتر شد و بخش‌ جهاد سازندگی‌ اصلاً جهت‌ اولویت‌ قرار دادن‌ کاستی ها و نیازهای‌ روستاییان‌ و عملی‌ ساختن‌ عمران‌ روستایی‌ شکل‌گرفت‌ و در سال های‌ اخیر در زمینه‌های‌ عمرانی‌ و کشاورزی‌ روستاها توسعه‌ چشمگیری‌ یافت و در زمینه ‌اجتماعی‌ و فرهنگی‌ نیز با ورود برق‌، تلفن‌، رادیو و تلویزیون‌ به‌ روستاها و افزایش‌ کمی‌ قابل‌ ملاحظه‌ آن ها تحولات‌ و پیشرفت‌ زیادی‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌ است‌ که‌ شاید با گذشت‌ زمان‌ نتایج‌ آن‌ بیشتر نیز هویدا شود، ولی ‌برای‌ اقدامات‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ دایمی‌ و ساختاری‌ هنوز تلاش ها، برنامه‌ها و اقدامات‌ عملی‌ زیادی‌ نیاز است‌ که‌ تنها با شناخت‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ تحولات‌ خرد و کلان‌ کشور مقدور خواهد بود.

 

روش جمع آوری اطلاعات و  روش تحقیق

‌ روش جمع آوری این پژوهش، اسنادی بوده و علاوه بر آن نگارنده طی سال های 81-82 سرپرست بخش اجتماعی و فرهنگی دفتر آمایش سرزمین برای برنامه ریزی بلندمدت بوده که گزارش پژوهشی 158 صفحه ای را به سازمان مدیریت و برنامه ریزی تحویل داده که مقاله حاضر، بخشی از آن پژوهش است و علاوه بر آن، طی مدت مذکور در انواع پلان های بخش های مختلف آمایش سرزمین و میزگردهایی که با حضور کارشناسان مختلف سازمان مدیریت و برنامه ریزی و بخش های مختلف برگزار شده، حضور داشته است که چکیده ای از آن ها در اثر کنونی انعکاس یافته است.

 

طرح مسایل

 برخی‌ از مشکلات‌ و موانع‌ اجتماعی‌ در برنامه‌ریزی های‌ توسعه‌ روستایی‌

در برنامه‌های‌ توسعه‌ برخی‌ از جوامع‌ در حال توسعه‌ و از جمله‌ کشور ما، برنامه‌ها با مشارکت‌ مردم‌ صورت‌ نگرفت‌ و عموماً از بالا به‌ پایین‌ انتخاب‌، تنظیم‌، تجویز و ابلاغ‌ شد و حتی‌ تبعات‌ و برگشت‌ نظرات‌ بومیان‌، روستاییان‌ و دست‌ اندرکاران‌ نیز برای‌ تجدیدنظر و ارزیابی‌ استفاده‌ نشد. این‌ امر از چند سوی‌ مشکل‌ساز شد. بسیاری‌ از اهداف‌ توسعه‌، تنها در همان‌ کاغذها، ابلاغیه‌ها و بخشنامه‌ها باقی‌ ماند. روستاییان‌ و دست‌اندرکاران‌ بومی‌، آن‌ را نشناخته‌، نپذیرفته‌ و از خود نداستند و در آن‌ مشارکت‌ نکردند. کارگزاران‌ و جریان‌ طرح ها و برنامه‌ها نیز بدلیل‌ مواجه‌ با چنین‌ موانعی‌، هر حرکت‌ شخصی‌ را ناتوان‌ یافتند، از این‌ روی‌ خود نیز پس‌ از مدتی‌ عملاً  کار را رها کردند. مشارکت‌ مردم‌ توسط مدیران‌ و برنامه‌ریزان‌ و کاگزاران‌ دولتی‌ تنها به‌ معنی‌ پرداخت‌ برخی‌ از هزینه‌ها توسط مردم‌ تأویل‌ شد. این‌ امر، نه‌ تنها مشارکت‌ را از عاملی‌ اجتماعی‌ که‌ در تاروپود توسعه‌ جای‌ دارد خارج‌ ساخت‌، بلکه‌ موجب‌ شد که‌ روستاییان‌ نیز از اساس‌ با مشارکت‌ مخالفت‌ ورزیده‌ و آن‌ را واژه‌ای‌ با ظاهری خوب‌ که‌ درصدد است‌، جیب شان‌ را به‌ طریقی‌ خالی‌ کند، نگریستند و در نتیجه‌ بزرگترین‌ سرمایه‌ ذهنی‌ و انسانی‌ را دولت‌ در چنین‌ برخورد اولیهء‌ غیرصحیحی‌ از دست‌ داد. حال‌ اگر درصدد باشیم‌ که‌ توسعه‌ مشارکتی‌ را دوباره‌ در جامعه‌ روستایی‌ ترویج‌ کنیم‌، به‌ سبب‌ تبلیغات‌ ناخواسته‌ و منفی‌ دولت‌ در برنامه‌های‌ گذشته‌ (که‌ در بالا آمده‌ است‌) با موانعی‌ بیش‌ از گذشته‌ مواجه‌ایم‌، و نه‌ تنها رسانه‌ها، بلکه‌ کارگزاران‌ و دست‌اندرکاران‌ می‌بایست‌ به‌ گونه‌ای‌ رفتار کنند که‌ روستاییان‌، نه‌ در شعار، بلکه‌ خود در حین‌ عمل‌ دریابند که ‌مشارکت‌ بهانه‌ای‌ برای‌ کلاه‌ گذاردن‌ بر سر روستاییان‌ ساده‌دل‌ نیست‌ و آن به‌ مشارکت‌ در تصمیم‌گیری‌، اجراء، ارزشیابی‌ و... آنان‌ مربوط می‌شود. عدم‌ باورپذیری‌ متقابل‌ مردم‌ و مسئولین‌ سبب‌ شده‌ که‌ سازمان ها و کانال هایی‌که‌ باید موازی‌ با توسعه‌ مشارکتی‌ و در جهت‌ تحقق‌ و تسریع‌ آن‌ پدید آیند، شکل‌ نگیرند و عملاً توسعه‌ به ‌مراحل‌ زیربنایی‌تر وارد نشده‌ و نهادینه‌ نگردد. ‌‌

بسیاری‌ از مسئولین‌، کارگزاران‌ و دست‌اندرکاران‌ دولتی‌ نیز خود تصور درست‌ و روشنی‌ از مشارکت‌ مردمی ‌ندارند تا آن‌ را به‌ مردم‌ و روستاییان‌ انتقال‌ دهند. بسیاری‌ از مسئولان‌ و کارشناسان‌ در رده‌های‌ مختلف‌ به‌ نظرات‌، حرف ها و پیشنهادات‌ مسئولان‌، کارشناسان‌ و مجریان‌ پایین‌تر از خود میدان‌ نداده‌ و در عین‌ حال‌ درصددند توسعه‌ مشارکتی‌ را نیز تحقق‌ بخشند! این‌ امر هم‌ به‌ عدم‌ آموزش‌ صحیح‌ آن ها به‌ عنوان‌ اهرم های ‌اساسی‌ توسعه‌ مشارکتی‌ مربوط می‌شود و هم‌ از مشکلی‌ ریشه‌ای‌تر در ساختار جامعه‌ ما حکایت‌ دارد و آن‌ توجه‌ به‌ انگیزش هایی دیگر‌ بیش‌ از پیشرفت‌ و بهبود وضع‌ زندگی‌ است‌.

 

مهاجرت‌ از جوامع‌ روستایی‌ به‌ جوامع‌ حاشیه‌نشین‌ و آلونک‌نشین‌

با رشد شهرنشینی‌ در ایران‌ و تحولات‌ پدید آمده‌ در جوامع‌ روستایی‌ و عشایری‌، خانوارهایی‌ برای‌ زندگی‌ و کار در شهرها و برخی‌ از جوانان شان‌ به‌ جهت‌ گرایش‌ به‌ سمت‌ سبک‌ جدیدی‌ از زندگی‌ که‌ دنیای‌ جدید نوید می‌داد، سکونتگاه‌ خود را ترک‌ کردند و به‌ سوی‌ شهرها روان‌ شدند. عمده‌ آنان‌ چون‌ به‌ سبب‌ شرایط نامناسب‌ مادی‌ و اجتماعی‌ مهاجرت‌ به‌ شهرها را برگزیده‌ بودند، قادر به‌ خرید زمین‌ در محدوده‌های‌ رسمی‌ شهرها نبودند، پس‌ در حاشیه‌ یا اطراف‌ شهر و خارج‌ از محدودهای‌ رسمی‌ به‌ ساخت‌ آلونک ها، زاغه ها و حلبی‌آبادها مبادرت‌ ورزیدند (میزگرد نخست، 1381). این‌ مهاجرت‌ و سکنا گزیدن‌ در ابتدا در حاشیه‌ چسبیده‌ به‌ شهر شکل‌ گرفت‌ و بعداً با ساخت‌ و ساز آلونک هایی‌ که‌ از شهر فاصله‌ داشتند، همراه بود. به نظر می رسد که ضروری است تا راه هایی را برای این مسایل جستجو کنیم.

 

مبانی نظری؛ انواع توسعه‌ در دنیای امروز

توسعه‌ پایدار

توسعه پایدار، نخستین بار به توسعه ای اطلاق شد که با مصرف بی رویه منابع محدود سرزمینی توأم نباشد و بتواند به جایگزینی و احیاء منابع به شکلی دیگر منتهی گردد، به طوری که امکان تداوم توسعه را برای نسل های بعد نیز فراهم آورد. سپس به سبب اهمیت منابع طبیعی و امکان بسیار محدود برای جایگزینی شان، توسعه پایدار به حوزه زیست محیطی معطوف شد. آن گاه پس از جلسات متعدد در سازمان ملل، شاخص های آن در چهار حوزه اقتصادی، اجتماعی، زیست محیطی و نهادی تعریف شدند ((un,1995. امروزه دیگر تقریباً تمامی بخش های توسعه را به گونه یک شبکه مرتبط به هم، در شکل گیری توسعه پایدار تعیین کننده می دانند و دستیابی به برنامه هایی را که از چنان نگاه، سنجش و برآورد جامعی برخوردار باشند،  ضروری می دانند.‌

 

توسعه‌ درونزا و برونزا

توسعه‌ درونزا و برونزا، هر یک‌ از فواید و معضلاتی‌ برخوردارند که‌ بی‌توجهی‌ به‌ هر یک‌ می‌تواند موجب‌ عدم‌ تحقق‌ موفق‌ برنامه‌ها شود. توسعه‌ صرفاً درونزا، موجب‌ می‌شود تا از تحولات‌ جهانی‌ ودستاوردهای‌ توسعه‌ جوامع‌ پیشرفته‌ دور مانده‌ و عقب‌ ماندگی‌ مان را به‌ شکلی‌ دیگر بازتولید کنیم‌. و توسعه‌ صرفاً برونزا موجب‌ عدم‌ نهادینه‌ شدن‌ برنامه‌ها در ساختارهای‌ اجتماعی‌ و نهادهای‌ مبتنی‌ بر آن‌ می‌شود و از تحولاتی‌ ریشه‌ای‌ به‌ نوعی‌ تغییر صوری‌ بدل‌ می‌گردد. امروزه بر اثر پدیده جهانی شدن امکان یک توسعه کاملاً درونزا بدون هر گونه تأثیرپذیری از جوامع دیگر غیرممکن است و آن چیزی بیشتر از یک ادعای بدور از واقعیت نخواهد بود. از این‌ روی‌ توجه‌ به‌ هر دو نوع‌ توسعه‌ درونزا و برونزا ضروری‌ است‌. راهکارهایی‌ برای‌ این‌ نوع‌ توسعه‌ توصیه‌ می‌شود که‌ توسعه‌ مشارکتی‌، آموزش‌ گسترده‌ و در همه‌ سطوح‌ کارگزاران‌، برنامه‌ریزان‌، روستاییان‌ و آموزش‌ دهندگان‌، و برنامه‌های‌ ترویج‌ روستایی‌ از جمله‌ این ‌اقدامات اند که‌ بدان ها می‌پردازیم.

 

عوامل اجتماعی و فرهنگی در توسعه

برخی از کاستی‌ها و ناکامی‌ها در برنامه های توسعه در جوامع در حال توسعه موجب شکل گیری نگرشی تازه نزد برنامه ریزان و سیاستگذاران شد (1992، Donglass). آنان دریافتند که علاوه بر عوامل و متغیرهای اقتصادی، شرایط و متغیرهای اجتماعی و فرهنگی را نیز در شمار عوامل مؤثر در توسعه قرار دهند. از این رو، علاوه بر تعاریف جدیدی از توسعه (جایگزینی توسعه به جای رشد) بر اساس الگوی کلان توسعه در کشورهای جهان سوم، عوامل و متغیرهای اجتماعی- فرهنگی این جوامع نیز در الگوی کلان و برنامه های توسعه لحاظ گردید و توسعه در این جوامع در خدمت نیازها، علایق، شرایط، امکانات و اهداف موجود در کشورهای در حال توسعه، تعدیل یافت (احمدی، 1382: 51-54). این گامی مهم در تشخیص جایگاه اجتماعی و فرهنگی در توسعه جوامع بود، ولی هرگز در همان سطح باقی نماند. برنامه ریزانی که نگاهی کلان تر از تفکر عملیاتی و اجرایی داشتند، متوجه شدند که فرهنگ از ماهیتی بیش از یک نقش مکمل در توسعه برخوردار است. آن ها دریافتند که «مطالعه توسعه بدون توجه به بافت انسانی و فرهنگی چیزی جز یک رشد بدون روح نیست، حال آن که توسعه اقتصادی کاملاً شکوفا و متعادل بخشی از فرهنگ و هویت یک ملت است.» (دکوئیار، 316: 4) آنان اذعان داشتند که به فرهنگ نباید به عنوان ابزاری صرف در راه تحقق اهداف اقتصادی و سیاسی نگریست، بلکه باید آن را هدف غایی توسعه شمرد (سن آمارتیا، 315: 12). مسأله اصلی ای که توسط این نظریه پردازان مطرح شد آن بود که آیا باید به فرهنگ برای توسعه اندیشید یا توسعه برای فرهنگ؟(دکوئیار، 316: 4)  

 

فرهنگ ، ابزار و غایت توسعه؟!

برخی دیگر از نظریه پردازان و برنامه ریزان توسعه در سطح جهان به این نتیجه رسیدند که شاخص‌های مادی پیشرفت به هیچ روی امکان ارزیابی درجه آسایش و شکوفایی انسان ها را نمی دهد و باید علاوه بر آن ها معیارهای دیگری ابداع کرد؛ معیارهایی همچون مفهوم توسعه انسانی که ملاحظه های دیگری را به مانند ارزش های والای انسانی و اهدافی که در جوششی اجتماعی و فرهنگی به زندگی انسان ها معنا بخشد، پیش می کشد. پرداختن به این موضوع نیاز به نگاهی ژرف تر و تأملی افزون تر دارد. اگر بپذیریم که انسان ها از آن روی برای کالاها و خدمات (حتی نوع اجتماعی و فرهنگی آن ) ارزش قایل هستند که کالاها و خدمات به آنان امکان می دهد تا آن طور که می خواهند زندگی کنند، این امر به ناگزیر به فرهنگ و اوضاع اجتماعی شان برمی گردد. به بیان دیگر، ما با چنین روندی به نقش کارکردی فرهنگ پی می بریم. بنابر این گرچه فرهنگ کارکردی ابزاری در توسعه دارد، اما کارکردش به همین جا ختم نمی شود. افزون بر این فرهنگ الهام بخش هدف هایی است که به زندگی مان معنا می بخشد. این ماهیت دوگانه فرهنگ نه تنها موجب رشد اقتصادی می شود، بلکه به هدف های دیگری همچون حفظ انسجام اجتماعی در عین تکثر فرهنگی و ارتقای ارزش های انسانی و معنوی بدون قربانی کردن بخشی از ارزش ها و ظرفیت های انسانی و تقویت نهادهای جامعه مدنی یاری می رساند. فرهنگ در بسیاری از موارد نه تنها راه رسیدن به اهداف دیگر توسعه است. حتی مهمتر از آن، بنیاد هویتی و معنایی تمامی آرزوها و اهداف زندگی انسان نیز هست (دکوئیار، 316: 5-4). زیرا فرهنگ است که تعیین می کند اعضای آن فرهنگ، رابطه شان را با محیط و مردم درون و بیرون فرهنگ شان چگونه تنظیم و حفظ کنند. فرهنگ است که معین می سازد، چگونه اطلاعات دریافتی از محیط، روش تفسیر و روش مورد استفاده آن را درک کرده و به کار بریم. به عبارت دقیق تر، فرهنگ واقعیات را برایمان معنا می کند (تری یاندیس، 1378: 44 و47)!

این عوامل اجتماعی و فرهنگی در جوامع روستایی و سنتی همواره تأثیرگذارترند و جوامع روستایی و عشایری در مقابل تغییرات و به ویژه تغییراتی که از بیرون به محیط شان وارد شد، مقاومت بیشتری نشان می دهند و هر برنامه توسعه موفقی در جوامع روستایی می بایست عوامل، مولفه ها، متغیرها و شاخص های اجتماعی و فرهنگی را که در جوامع روستایی عمدتاً مبتنی بر سنت ها است، به درستی بررسی کرده و سپس هر گونه طرح یا برنامه ای با درنظر گرفتن شان، تنظیم کند.

 

توسعه‌ انسان محور‌ و آمایش‌ سرزمین‌

در برنامه‌ آمایش‌ سرزمین‌، ما با سه‌ پروسه‌ رابطه‌ انسان‌، فضا و فعالیت‌ روبرو هستیم که باید در ارتباط با یکدیگر طراحی و سنجیده شوند. با  این‌ که ‌هیچ‌  بخشی‌ازفرآیند توسعه‌ نباید جدای‌ از سایر بخش ها در نظر گرفته شده و تحقق‌ یابد، ولی‌ با نگاه انسان محور در توسعه‌ آمایش سرزمین‌، باید بیش‌ از هر چیز بر"توسعه‌انسانی" تأکید شود. چرا که‌ انسان‌ است‌ که‌ محور چنان ‌توسعه‌ای‌ قرار می‌گیرد. آن‌ تمامی‌ فرآیندهای‌ پیشین‌ انسانی‌ را می‌بایست‌ دگرگون‌ ساخته‌ و توسعه ‌بخشد.نخست‌رابطه‌ انسان‌ با طبیعت‌، که‌ به‌ بر طرف‌ ساختن‌ نیازهای‌ زیستی‌ با حفظ زیست‌ بوم‌، محیط زیست‌ و میراث‌های‌ طبیعی‌ به‌ جا مانده‌ برای‌ ما منتهی‌ شود. دوم‌رابطه‌انسان‌ با انسان‌ که‌ مشخصاً به‌ فرهنگ‌ و مسایل‌ اجتماعی‌ و نهادها و سازمان های‌ اجتماعی‌ مربوط می‌شود. و خلاصه ‌رابطه‌ انسان‌ با خود، که‌ به‌ توانایی‌های‌خلاقه‌انسانی‌، آزادی‌ و ارزش ها و هنجارهای‌ معنوی‌ از یک ‌سوی‌ و نیازها و حقوق‌ انسانی‌ از دیگر سوی‌ مربوط شده‌ که‌ در نهایت‌ به ‌"هویتی بالنده" و"خودآگاهی"‌منتهی‌ می گردد. آن‌ هنگامی ‌محقق خواهد بود که‌ انسان،‌ فاعلِ‌ پدید آورندهء‌ هر توسعه‌، محتوای‌ تحول‌ یافته‌ و آفریدهء‌ طی‌توسعه‌ و غایتِ‌ مقصودِ آن‌باشد. ‌

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 22:43  توسط ایروانی  | 

تبیینی‌ جامع از توسعه‌ جوامع‌ روستایی‌ در ایران‌

 

تبیینی‌ جامع از توسعه‌ جوامع‌ روستایی‌ در ایران‌

 كاوه احمدي علي آبادي   

امروزه رشد جمعیت‌ جوامع‌ روستایی‌ بدلیل‌ شرایط جدید جهانی‌ و شهری‌ و صنعتی‌ شدن‌، کفاف‌ ظرفیت های ‌جامعه‌ را نمی‌کند و بسیاری‌ از خدمات‌ اجتماعی‌ و امکانات‌ زندگی‌ و رفاهی‌ تنها در شهرهاست‌ که‌ قابل‌ دسترسی ‌است‌ از این‌ رو روستاها با مهاجرت‌ به‌ خصوص‌ نسل‌ جوان‌ خود به‌ شهرها مواجه‌ هستند. حال‌ برای‌ هر گونه ‌پیش‌بینی‌ و برنامه‌ریزی‌ای‌ در جوامع روستایی‌، شناخت‌ تحولات‌ در سطوح‌ خرد و کلان‌ کشور ضروری‌ است‌.

 

 

در سطح‌ خرد با کنش هایی‌ مواجه‌ هستیم‌، که‌ افراد و نهادهای‌ روستایی‌ را هدایت‌ کرده‌ و تحولات‌ اجتماعی‌ را از آن‌ طریق‌ جهت‌ می‌دهند. تقدیرگرایی‌ روح‌ قالب‌ تفکر و کنش‌ در جامعه‌ روستایی‌ و عشایری‌ ماست‌. بدین‌ معنی‌که‌ بسیاری‌ از روستاییان‌ بین‌ اعمال‌ خود و تحقق‌ مطلوب‌ اهداف‌ و مقاصد موردنظر ارتباطی‌ نمی‌بینند، بلکه‌ آن ‌را حاصل‌ قضا و قدر و دست‌ تقدیر روزگار می‌دانند. در حالی‌ که‌ برنامه‌ریزی‌ و بهبود روش ها، نیاز ضروری‌ به ‌تفکری‌ دارد که‌ مبتنی‌ بر ارتباطی‌ عقلایی‌ بین‌ اهداف‌ و مقاصد با اعمال‌ و روش ها باشد. کنش های احساسی و قمارگونه از دیگر کنش های مضر در جامعه ما هستند. از این‌ روی ‌اساسی‌ترین‌ نکته‌ برای‌ تحقق‌ هر برنامه‌ای‌ در جوامع‌ روستایی‌ کشور ما، توجه‌ به‌ این‌ نحوه‌ های نگرش‌ و رفتار و کوشش‌ در جهت‌ تغییر آن‌ها است‌. تکیه‌ بر توسعه‌ مشارکتی‌ و آموزشهای‌ مستمر و ترویج‌ از جمله‌ راهکارهای‌ پیشنهادی‌ برای‌ عقب‌نشینی‌ کنش‌ تقدیرگرایی‌ از کارها و امور روزمره‌ به‌ حوادث‌ و اتفاقات‌ غیرمترقبه‌ هستند.

در سطح‌ کلان‌ اجتماعی‌ نیز توسعه‌ جوامع‌ روستایی‌ از روندی‌ برخوردارست‌ که‌ متأثر از تحولات‌ کلان‌ کشور است‌. فرآیندهای‌ شهرنشینی‌، توسعه‌ جوامع‌ صنعتی‌، بهبود خدمات‌ اجتماعی‌، حاشیه‌نشینی‌ و برنامه‌های‌ کلان‌ توسعه‌ کشور، جملگی‌ بر روند تحولات‌ جوامع‌ روستایی‌ تأثیر می‌گذارند. شهرها برای‌ تأمین‌ نیازهای ‌شغلی‌ و نیروی‌ کار خود نیاز به‌ مهاجرین‌ روستایی‌ دارند، بنابراین‌ فرآیند مهاجرت‌ از روستا به‌ شهرهای‌ بزرگ ‌طبیعی‌ است‌، تنها دولت‌ می‌بایست‌ در ازای‌ عرضه‌ نیروی‌ کار از جوامع‌ روستایی‌ به‌ جوامع‌ شهری‌ و حاشیه‌نشین‌، حداقل‌ نیازهای‌ اساسی‌ و تأمین‌ اجتماعی‌ جوامع‌ روستایی‌ و حاشیه‌نشین‌ را تأمین‌ کند، و‌ باید اشتغال‌زایی‌ و فرصت های‌ شغلی‌ای را در این‌ مناطق‌ پدید آورد تا بیکاری‌ موجب‌ مهاجرت‌ بی‌رویه‌ از روستا به‌ شهر و پناه‌ بردن‌شان‌ به‌ کارهای‌ خلافکارانه‌ و اعتیاد و سایر جرایم‌ و تخلفات‌ نشود. بنابراین‌ موضوع‌ حمایت‌ از صنایع‌ کوچک‌ روستایی‌ و صنایع‌ دستی‌ و صنایع‌ تبدیلی و تکمیلی‌ در کنار توزیع‌ مناسب‌ و عادلانه‌ خدمات ‌اجتماعی‌ و رفاه‌ اجتماعی‌ و ایجاد فرصت های‌ شغلی‌ می‌بایست‌ در اولویت‌ برنامه‌های‌ توسعه‌ کشور قرار گیرند.

اما پرسش‌ اساسی‌ این‌ است‌ که در این میان، توسعه پایدار چگونه مقدور و دست یافتنی می گردد و با توجه‌ به‌ تحولات‌ و توسعه‌ خرد و کلان‌ در کشور و در جوامع‌ روستایی‌، آیا توسعه ‌درونزا می‌بایست‌ در دستور کار برنامه‌های‌ دولت‌ قرار گیرد یا توسعه‌ برونزا؟ در این‌ اثر کوشش‌ شده‌ تا با روش اسنادی به سوی تجزیه‌ و تحلیل‌ ساختار اجتماعی‌ جوامع‌ روستایی رفته و رویکردها و راهکارهای‌ موجود را بررسی‌ کرده‌ و تبیینی‌‌ از فرآیند توسعه‌ در جوامع‌ روستایی‌ داشته‌ باشیم‌ تا در نهایت‌ با ارایه‌ دلایلی‌ به‌ پیشنهاداتی ‌دست‌ یابیم‌ که‌ توجه‌ ای جامع به توسعه ای پایدار و بلندمدت و همزمان‌ با محرک هایی درونزا و برونزا را  مدنظر قرار داده، به طوری که مشارکت های محلی را با افق های علمی فراروستایی تلفیق کرده باشد، به‌ عنوان‌ راه‌حل‌ کلیدی‌ توسعه‌ کشور و توسعه‌ جوامع ‌روستایی‌ توصیه‌ نماییم‌.

‌واژگان کلیدی: توسعه پایدار، توسعه درونزا، توسعه برونزا، کنش تقدیرگرایانه، صنایع تبدیلی‌ و ترویج‌‌

مقدمه‌

جوامع‌ روستایی‌

جوامع‌ روستایی‌ به‌ جوامع‌ کوچکی‌ اطلاق‌ می‌شود که‌ در آن‌ گروهی‌ از انسان ها دارای‌ نحوه‌ زندگی‌ مشابه‌، زبان‌، آداب‌ و رسوم‌ و مقتضیات‌ اجتماعی‌ مشترکی‌ در کنار هم زندگی کنند. روابط موجود بین‌ اعضای‌ جامعه‌ روستایی‌ بسیار نیرومند است‌ و با الگوهای‌ رفتاری‌ سنتی‌ مشخص‌ گردیده‌ است (بروس، 1372: 303‌). روستاها معمولاً در نقاطی‌ پدید می‌آیند که‌ منابع ‌طبیعی‌، امکانات‌ زندگی‌ با اسکان‌ ثابت‌ را برای‌ انسان ها فراهم‌ آورده‌ باشند. زمین‌ و آب‌ دو عامل‌ مهم‌ در این ‌زمینه‌ هستند که‌ به‌ خصوص‌ در جوامع‌ آسیایی‌ نقش‌ آب‌ اساسی‌تر بوده‌ است‌. محدودیت‌ آب‌ زراعی‌ و عدم‌ امکان‌ تحرک‌ طولانی‌ در طول‌ فصل‌ کار، حد خاصی‌ از جمعیت‌ را به‌ هر روستا تحمیل‌ می‌کند. علاوه‌ بر آن ها، پایین‌ بودن‌ سطح‌ تکنیک‌ و نوع‌ نظام‌ مالک‌ و رعیتی‌ و تقسیم‌ کار، الگوی‌ خاصی‌ از زندگی‌ و فعالیت‌ را در روستاها شکل‌ بخشیده‌ است‌ که‌ نه‌ تنها مردم‌ یک‌ روستا، بلکه‌ ساکنین‌ روستاهای‌ مختلف‌ را از تشابهات‌ زیادی ‌برخوردار ساخته‌ است (طالب، 1373: 95 ـ 97). در روستا تحرک‌ مکانی‌، شغلی‌ و طبقه‌ای‌ کم‌ است‌، حریم‌ زندگی‌ خصوصی‌ وجود نداشته‌ و مهمتر از همه‌ این که‌ در روستاها، نهادهای‌ اجتماعی‌ از هم‌ تفکیک‌ نشده‌اند و بیشتر نهاد خانواده‌ است ‌که‌ وظایف‌ سایر نهادهای‌ مدنی‌ را توأمان‌ انجام‌ می‌دهد. تعدد و تکثر تعاملات‌ در شهرها بسیار بیشتر از روستاهاست‌ و این‌ تفاوت‌ کمی‌ منجر به‌ تحول‌ کیفی‌ای‌ می‌شود که‌ در نتیجه‌ آن‌ در روستاها با پیدایش‌ و گسترش ‌سازمان های‌ غیردولتی‌ و نهادهای‌ مدنی‌ مواجه‌ نیستیم‌ و به‌ جای‌ آن ها، کانون های‌ خودجوش‌ مردمی‌ که‌ ریشه‌ در بافت‌ عشیره‌ای‌ و عاطفی‌ روستاها دارند، جایگزین‌شان‌ به‌ شمار می‌روند.

 

 پیشینه‌ توسعه‌ جوامع‌ روستایی‌ در کشور

در گذشته‌ در روستاهای‌ ایران‌، رابطه‌ مزارعه‌ بر فعالیت های‌ تولید و روابط اجتماعی‌ آن‌ حاکم‌ بود. بدین‌ معنی‌ که ‌زارع‌ کارهای‌ مربوط به‌ کاشت‌، داشت‌ و برداشت‌ محصول‌ را انجام‌ می‌داد، البته‌ زیر نظر مالک‌ یا نمایندگان‌ او و سهمی‌ بخور و نمیر از محصول‌ نصیب‌ زارع‌ می‌شد، بقیه‌ پس‌ از کسر مالیاتی‌ که‌ مالک‌ به‌ دولت‌ می‌داد، به‌ مالک ‌می‌رسید (همانجا، ‌ 96 ـ 97). بر اساس‌ چنین‌ روابطی‌، نظامی‌ شکل‌ می‌گرفت‌ که‌ بین‌ نیروی‌ کار و مالکیت‌ِ منابع‌ تولیدی‌ آن‌ تمایز وجود داشت‌ و قدرت‌ مرکزی‌ با اندک‌ نظارتی‌ بر مالکین‌ ـ که‌ عمدتاً به‌ گرفتن‌ مالیات‌ منحصر می‌شد ـ عملاً زارعین‌ و نحوه‌ تشخیص‌ و برآوردن‌ نیازهای‌ شان را به‌ مالکینی‌ سپرده‌ بود که‌ کنترل‌ تامی‌ بر حقوق‌ انسانی‌ و اجتماعی ‌زارعین‌ داشتند.

پنج‌ برنامه‌ توسعه‌ و اصلاحات‌ ارضی‌ بنا بر هر دلایلی‌ سیاسی‌ و منطقه‌ای‌ که‌ شکل‌ گرفته‌ بودند، از برخی‌ تغییرات‌ و نتایج‌ در زندگی‌ روستاییان‌ و نظام‌ روستایی‌ برخوردار بودند. تشکیل‌ خانه‌های‌ رعیتی‌ امکان‌ آن‌ را فراهم‌ ساخت تا اقدامی‌ عملی‌ برای‌ انعکاس‌ حقوق‌ رعایا و تبادل‌ نظر در مورد آن‌ صورت‌ گیرد. مالکین‌ نیز موظف‌ بودند تا با نظر شورای‌ بخش‌ بسیاری‌ از خواسته‌های‌ خود را تحقق‌ بخشند و این‌ امر اگر از میان‌ برداشتن‌ رفتارهای‌ غیرانسانی‌ِ بدون‌ نظارت‌ و مطلق‌ العنان‌ مالکین‌ را در بر نداشت‌، بر تعدیل‌ آن‌ نیز بی‌تأثیر نبود. همچنین‌ اصلاحات‌ ارضی، ‌آرزوی‌ دیرینه‌ زارعین‌ را که‌ مالکیت‌ بر زمین‌ بود برآورده‌ ساخت‌، ولی‌ برای‌ گامهای‌ بعدی‌ توسعه‌ روستایی‌ که ‌مکانیزاسیون‌ و تولید انبوه‌ را پیش‌ روی‌ خود می‌دید، موانعی‌ به‌ وجود آورد. اصلاحات‌ ارضی‌ امکان‌ اصلاحات ‌اقتصادی‌ را نیز پایه‌ریزی‌ کرد، چرا که‌ اقتصاد سنتی‌ و مبتنی‌ بر مزارعه‌، مانعی‌ جدی‌ در آن‌ راه‌ بود. اصلاحات ‌ارضی‌ با حذف‌ قدرت‌ سیاسی‌ مالکان‌ اراضی‌، امکان‌ توسعه‌ اقتصادی‌ را فراهم‌ آورد. زیرا مالکان‌ اراضی‌ به‌ دلیل ‌نفوذ در مراجع‌ قانونگذاری‌ و اجرایی‌ مختلف‌ مانع‌ هر گونه‌ تحولی‌ بودند. با حذف‌ مالکین‌ از روستاها، دولت ‌درصدد برآمد تا جای‌ خالی‌ آن ها را پر کند. اگر چه‌ برای‌ خودگردانی‌ روستاها تعاونی‌هایی‌ پدید آمد، ولی‌ عملاً به‌ سبب‌ عدم‌ انطباق‌ آن‌ با خصلت های‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ و ساختار اجتماعی‌ حاکم‌ بر دهات‌، به‌ موسساتی ‌شبه‌ دولتی‌ بدل‌ شد (همانجا، 100 ـ 101). اقداماتی‌ عملی‌ برای‌ بهبود اوضاع‌ اجتماعی‌، آبادانی‌، سوادآموزی‌  و بهبود وضع‌ بهداشت‌ در روستاها صورت‌ گرفت‌، ولی‌ فقر، بی‌سوادی‌، عقب‌افتادگی‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ آنقدر ریشه‌دار و عظیم‌ بود که‌ هنوز کاستی های‌ زیادی‌ دیده‌ می‌شد. به‌ خصوص‌ که‌ در سال های‌ بعدی‌ توسعه‌، توجه‌ به‌ بخش ‌کشاورزی‌ بسیار کمتر از سایر بخش ها بود و صنایع‌ و جوامع‌ شهری‌ و نیازهای‌ آن ها در اولویت‌ قرار داشتند. ‌

پس‌ از انقلاب‌ اسلامی‌ توجه‌ به‌ اقشار آسیب‌پذیر و کم‌ درآمد و به‌ خصوص‌ روستاییان‌ بیشتر شد و بخش‌ جهاد سازندگی‌ اصلاً جهت‌ اولویت‌ قرار دادن‌ کاستی ها و نیازهای‌ روستاییان‌ و عملی‌ ساختن‌ عمران‌ روستایی‌ شکل‌گرفت‌ و در سال های‌ اخیر در زمینه‌های‌ عمرانی‌ و کشاورزی‌ روستاها توسعه‌ چشمگیری‌ یافت و در زمینه ‌اجتماعی‌ و فرهنگی‌ نیز با ورود برق‌، تلفن‌، رادیو و تلویزیون‌ به‌ روستاها و افزایش‌ کمی‌ قابل‌ ملاحظه‌ آن ها تحولات‌ و پیشرفت‌ زیادی‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌ است‌ که‌ شاید با گذشت‌ زمان‌ نتایج‌ آن‌ بیشتر نیز هویدا شود، ولی ‌برای‌ اقدامات‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ دایمی‌ و ساختاری‌ هنوز تلاش ها، برنامه‌ها و اقدامات‌ عملی‌ زیادی‌ نیاز است‌ که‌ تنها با شناخت‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ تحولات‌ خرد و کلان‌ کشور مقدور خواهد بود.

 

روش جمع آوری اطلاعات و  روش تحقیق

‌ روش جمع آوری این پژوهش، اسنادی بوده و علاوه بر آن نگارنده طی سال های 81-82 سرپرست بخش اجتماعی و فرهنگی دفتر آمایش سرزمین برای برنامه ریزی بلندمدت بوده که گزارش پژوهشی 158 صفحه ای را به سازمان مدیریت و برنامه ریزی تحویل داده که مقاله حاضر، بخشی از آن پژوهش است و علاوه بر آن، طی مدت مذکور در انواع پلان های بخش های مختلف آمایش سرزمین و میزگردهایی که با حضور کارشناسان مختلف سازمان مدیریت و برنامه ریزی و بخش های مختلف برگزار شده، حضور داشته است که چکیده ای از آن ها در اثر کنونی انعکاس یافته است.

 

طرح مسایل

 برخی‌ از مشکلات‌ و موانع‌ اجتماعی‌ در برنامه‌ریزی های‌ توسعه‌ روستایی‌

در برنامه‌های‌ توسعه‌ برخی‌ از جوامع‌ در حال توسعه‌ و از جمله‌ کشور ما، برنامه‌ها با مشارکت‌ مردم‌ صورت‌ نگرفت‌ و عموماً از بالا به‌ پایین‌ انتخاب‌، تنظیم‌، تجویز و ابلاغ‌ شد و حتی‌ تبعات‌ و برگشت‌ نظرات‌ بومیان‌، روستاییان‌ و دست‌ اندرکاران‌ نیز برای‌ تجدیدنظر و ارزیابی‌ استفاده‌ نشد. این‌ امر از چند سوی‌ مشکل‌ساز شد. بسیاری‌ از اهداف‌ توسعه‌، تنها در همان‌ کاغذها، ابلاغیه‌ها و بخشنامه‌ها باقی‌ ماند. روستاییان‌ و دست‌اندرکاران‌ بومی‌، آن‌ را نشناخته‌، نپذیرفته‌ و از خود نداستند و در آن‌ مشارکت‌ نکردند. کارگزاران‌ و جریان‌ طرح ها و برنامه‌ها نیز بدلیل‌ مواجه‌ با چنین‌ موانعی‌، هر حرکت‌ شخصی‌ را ناتوان‌ یافتند، از این‌ روی‌ خود نیز پس‌ از مدتی‌ عملاً  کار را رها کردند. مشارکت‌ مردم‌ توسط مدیران‌ و برنامه‌ریزان‌ و کاگزاران‌ دولتی‌ تنها به‌ معنی‌ پرداخت‌ برخی‌ از هزینه‌ها توسط مردم‌ تأویل‌ شد. این‌ امر، نه‌ تنها مشارکت‌ را از عاملی‌ اجتماعی‌ که‌ در تاروپود توسعه‌ جای‌ دارد خارج‌ ساخت‌، بلکه‌ موجب‌ شد که‌ روستاییان‌ نیز از اساس‌ با مشارکت‌ مخالفت‌ ورزیده‌ و آن‌ را واژه‌ای‌ با ظاهری خوب‌ که‌ درصدد است‌، جیب شان‌ را به‌ طریقی‌ خالی‌ کند، نگریستند و در نتیجه‌ بزرگترین‌ سرمایه‌ ذهنی‌ و انسانی‌ را دولت‌ در چنین‌ برخورد اولیهء‌ غیرصحیحی‌ از دست‌ داد. حال‌ اگر درصدد باشیم‌ که‌ توسعه‌ مشارکتی‌ را دوباره‌ در جامعه‌ روستایی‌ ترویج‌ کنیم‌، به‌ سبب‌ تبلیغات‌ ناخواسته‌ و منفی‌ دولت‌ در برنامه‌های‌ گذشته‌ (که‌ در بالا آمده‌ است‌) با موانعی‌ بیش‌ از گذشته‌ مواجه‌ایم‌، و نه‌ تنها رسانه‌ها، بلکه‌ کارگزاران‌ و دست‌اندرکاران‌ می‌بایست‌ به‌ گونه‌ای‌ رفتار کنند که‌ روستاییان‌، نه‌ در شعار، بلکه‌ خود در حین‌ عمل‌ دریابند که ‌مشارکت‌ بهانه‌ای‌ برای‌ کلاه‌ گذاردن‌ بر سر روستاییان‌ ساده‌دل‌ نیست‌ و آن به‌ مشارکت‌ در تصمیم‌گیری‌، اجراء، ارزشیابی‌ و... آنان‌ مربوط می‌شود. عدم‌ باورپذیری‌ متقابل‌ مردم‌ و مسئولین‌ سبب‌ شده‌ که‌ سازمان ها و کانال هایی‌که‌ باید موازی‌ با توسعه‌ مشارکتی‌ و در جهت‌ تحقق‌ و تسریع‌ آن‌ پدید آیند، شکل‌ نگیرند و عملاً توسعه‌ به ‌مراحل‌ زیربنایی‌تر وارد نشده‌ و نهادینه‌ نگردد. ‌‌

بسیاری‌ از مسئولین‌، کارگزاران‌ و دست‌اندرکاران‌ دولتی‌ نیز خود تصور درست‌ و روشنی‌ از مشارکت‌ مردمی ‌ندارند تا آن‌ را به‌ مردم‌ و روستاییان‌ انتقال‌ دهند. بسیاری‌ از مسئولان‌ و کارشناسان‌ در رده‌های‌ مختلف‌ به‌ نظرات‌، حرف ها و پیشنهادات‌ مسئولان‌، کارشناسان‌ و مجریان‌ پایین‌تر از خود میدان‌ نداده‌ و در عین‌ حال‌ درصددند توسعه‌ مشارکتی‌ را نیز تحقق‌ بخشند! این‌ امر هم‌ به‌ عدم‌ آموزش‌ صحیح‌ آن ها به‌ عنوان‌ اهرم های ‌اساسی‌ توسعه‌ مشارکتی‌ مربوط می‌شود و هم‌ از مشکلی‌ ریشه‌ای‌تر در ساختار جامعه‌ ما حکایت‌ دارد و آن‌ توجه‌ به‌ انگیزش هایی دیگر‌ بیش‌ از پیشرفت‌ و بهبود وضع‌ زندگی‌ است‌.

 

مهاجرت‌ از جوامع‌ روستایی‌ به‌ جوامع‌ حاشیه‌نشین‌ و آلونک‌نشین‌

با رشد شهرنشینی‌ در ایران‌ و تحولات‌ پدید آمده‌ در جوامع‌ روستایی‌ و عشایری‌، خانوارهایی‌ برای‌ زندگی‌ و کار در شهرها و برخی‌ از جوانان شان‌ به‌ جهت‌ گرایش‌ به‌ سمت‌ سبک‌ جدیدی‌ از زندگی‌ که‌ دنیای‌ جدید نوید می‌داد، سکونتگاه‌ خود را ترک‌ کردند و به‌ سوی‌ شهرها روان‌ شدند. عمده‌ آنان‌ چون‌ به‌ سبب‌ شرایط نامناسب‌ مادی‌ و اجتماعی‌ مهاجرت‌ به‌ شهرها را برگزیده‌ بودند، قادر به‌ خرید زمین‌ در محدوده‌های‌ رسمی‌ شهرها نبودند، پس‌ در حاشیه‌ یا اطراف‌ شهر و خارج‌ از محدودهای‌ رسمی‌ به‌ ساخت‌ آلونک ها، زاغه ها و حلبی‌آبادها مبادرت‌ ورزیدند (میزگرد نخست، 1381). این‌ مهاجرت‌ و سکنا گزیدن‌ در ابتدا در حاشیه‌ چسبیده‌ به‌ شهر شکل‌ گرفت‌ و بعداً با ساخت‌ و ساز آلونک هایی‌ که‌ از شهر فاصله‌ داشتند، همراه بود. به نظر می رسد که ضروری است تا راه هایی را برای این مسایل جستجو کنیم.

 

مبانی نظری؛ انواع توسعه‌ در دنیای امروز

توسعه‌ پایدار

توسعه پایدار، نخستین بار به توسعه ای اطلاق شد که با مصرف بی رویه منابع محدود سرزمینی توأم نباشد و بتواند به جایگزینی و احیاء منابع به شکلی دیگر منتهی گردد، به طوری که امکان تداوم توسعه را برای نسل های بعد نیز فراهم آورد. سپس به سبب اهمیت منابع طبیعی و امکان بسیار محدود برای جایگزینی شان، توسعه پایدار به حوزه زیست محیطی معطوف شد. آن گاه پس از جلسات متعدد در سازمان ملل، شاخص های آن در چهار حوزه اقتصادی، اجتماعی، زیست محیطی و نهادی تعریف شدند ((un,1995. امروزه دیگر تقریباً تمامی بخش های توسعه را به گونه یک شبکه مرتبط به هم، در شکل گیری توسعه پایدار تعیین کننده می دانند و دستیابی به برنامه هایی را که از چنان نگاه، سنجش و برآورد جامعی برخوردار باشند،  ضروری می دانند.‌

 

توسعه‌ درونزا و برونزا

توسعه‌ درونزا و برونزا، هر یک‌ از فواید و معضلاتی‌ برخوردارند که‌ بی‌توجهی‌ به‌ هر یک‌ می‌تواند موجب‌ عدم‌ تحقق‌ موفق‌ برنامه‌ها شود. توسعه‌ صرفاً درونزا، موجب‌ می‌شود تا از تحولات‌ جهانی‌ ودستاوردهای‌ توسعه‌ جوامع‌ پیشرفته‌ دور مانده‌ و عقب‌ ماندگی‌ مان را به‌ شکلی‌ دیگر بازتولید کنیم‌. و توسعه‌ صرفاً برونزا موجب‌ عدم‌ نهادینه‌ شدن‌ برنامه‌ها در ساختارهای‌ اجتماعی‌ و نهادهای‌ مبتنی‌ بر آن‌ می‌شود و از تحولاتی‌ ریشه‌ای‌ به‌ نوعی‌ تغییر صوری‌ بدل‌ می‌گردد. امروزه بر اثر پدیده جهانی شدن امکان یک توسعه کاملاً درونزا بدون هر گونه تأثیرپذیری از جوامع دیگر غیرممکن است و آن چیزی بیشتر از یک ادعای بدور از واقعیت نخواهد بود. از این‌ روی‌ توجه‌ به‌ هر دو نوع‌ توسعه‌ درونزا و برونزا ضروری‌ است‌. راهکارهایی‌ برای‌ این‌ نوع‌ توسعه‌ توصیه‌ می‌شود که‌ توسعه‌ مشارکتی‌، آموزش‌ گسترده‌ و در همه‌ سطوح‌ کارگزاران‌، برنامه‌ریزان‌، روستاییان‌ و آموزش‌ دهندگان‌، و برنامه‌های‌ ترویج‌ روستایی‌ از جمله‌ این ‌اقدامات اند که‌ بدان ها می‌پردازیم.

 

عوامل اجتماعی و فرهنگی در توسعه

برخی از کاستی‌ها و ناکامی‌ها در برنامه های توسعه در جوامع در حال توسعه موجب شکل گیری نگرشی تازه نزد برنامه ریزان و سیاستگذاران شد (1992، Donglass). آنان دریافتند که علاوه بر عوامل و متغیرهای اقتصادی، شرایط و متغیرهای اجتماعی و فرهنگی را نیز در شمار عوامل مؤثر در توسعه قرار دهند. از این رو، علاوه بر تعاریف جدیدی از توسعه (جایگزینی توسعه به جای رشد) بر اساس الگوی کلان توسعه در کشورهای جهان سوم، عوامل و متغیرهای اجتماعی- فرهنگی این جوامع نیز در الگوی کلان و برنامه های توسعه لحاظ گردید و توسعه در این جوامع در خدمت نیازها، علایق، شرایط، امکانات و اهداف موجود در کشورهای در حال توسعه، تعدیل یافت (احمدی، 1382: 51-54). این گامی مهم در تشخیص جایگاه اجتماعی و فرهنگی در توسعه جوامع بود، ولی هرگز در همان سطح باقی نماند. برنامه ریزانی که نگاهی کلان تر از تفکر عملیاتی و اجرایی داشتند، متوجه شدند که فرهنگ از ماهیتی بیش از یک نقش مکمل در توسعه برخوردار است. آن ها دریافتند که «مطالعه توسعه بدون توجه به بافت انسانی و فرهنگی چیزی جز یک رشد بدون روح نیست، حال آن که توسعه اقتصادی کاملاً شکوفا و متعادل بخشی از فرهنگ و هویت یک ملت است.» (دکوئیار، 316: 4) آنان اذعان داشتند که به فرهنگ نباید به عنوان ابزاری صرف در راه تحقق اهداف اقتصادی و سیاسی نگریست، بلکه باید آن را هدف غایی توسعه شمرد (سن آمارتیا، 315: 12). مسأله اصلی ای که توسط این نظریه پردازان مطرح شد آن بود که آیا باید به فرهنگ برای توسعه اندیشید یا توسعه برای فرهنگ؟(دکوئیار، 316: 4)  

 

فرهنگ ، ابزار و غایت توسعه؟!

برخی دیگر از نظریه پردازان و برنامه ریزان توسعه در سطح جهان به این نتیجه رسیدند که شاخص‌های مادی پیشرفت به هیچ روی امکان ارزیابی درجه آسایش و شکوفایی انسان ها را نمی دهد و باید علاوه بر آن ها معیارهای دیگری ابداع کرد؛ معیارهایی همچون مفهوم توسعه انسانی که ملاحظه های دیگری را به مانند ارزش های والای انسانی و اهدافی که در جوششی اجتماعی و فرهنگی به زندگی انسان ها معنا بخشد، پیش می کشد. پرداختن به این موضوع نیاز به نگاهی ژرف تر و تأملی افزون تر دارد. اگر بپذیریم که انسان ها از آن روی برای کالاها و خدمات (حتی نوع اجتماعی و فرهنگی آن ) ارزش قایل هستند که کالاها و خدمات به آنان امکان می دهد تا آن طور که می خواهند زندگی کنند، این امر به ناگزیر به فرهنگ و اوضاع اجتماعی شان برمی گردد. به بیان دیگر، ما با چنین روندی به نقش کارکردی فرهنگ پی می بریم. بنابر این گرچه فرهنگ کارکردی ابزاری در توسعه دارد، اما کارکردش به همین جا ختم نمی شود. افزون بر این فرهنگ الهام بخش هدف هایی است که به زندگی مان معنا می بخشد. این ماهیت دوگانه فرهنگ نه تنها موجب رشد اقتصادی می شود، بلکه به هدف های دیگری همچون حفظ انسجام اجتماعی در عین تکثر فرهنگی و ارتقای ارزش های انسانی و معنوی بدون قربانی کردن بخشی از ارزش ها و ظرفیت های انسانی و تقویت نهادهای جامعه مدنی یاری می رساند. فرهنگ در بسیاری از موارد نه تنها راه رسیدن به اهداف دیگر توسعه است. حتی مهمتر از آن، بنیاد هویتی و معنایی تمامی آرزوها و اهداف زندگی انسان نیز هست (دکوئیار، 316: 5-4). زیرا فرهنگ است که تعیین می کند اعضای آن فرهنگ، رابطه شان را با محیط و مردم درون و بیرون فرهنگ شان چگونه تنظیم و حفظ کنند. فرهنگ است که معین می سازد، چگونه اطلاعات دریافتی از محیط، روش تفسیر و روش مورد استفاده آن را درک کرده و به کار بریم. به عبارت دقیق تر، فرهنگ واقعیات را برایمان معنا می کند (تری یاندیس، 1378: 44 و47)!

این عوامل اجتماعی و فرهنگی در جوامع روستایی و سنتی همواره تأثیرگذارترند و جوامع روستایی و عشایری در مقابل تغییرات و به ویژه تغییراتی که از بیرون به محیط شان وارد شد، مقاومت بیشتری نشان می دهند و هر برنامه توسعه موفقی در جوامع روستایی می بایست عوامل، مولفه ها، متغیرها و شاخص های اجتماعی و فرهنگی را که در جوامع روستایی عمدتاً مبتنی بر سنت ها است، به درستی بررسی کرده و سپس هر گونه طرح یا برنامه ای با درنظر گرفتن شان، تنظیم کند.

 

توسعه‌ انسان محور‌ و آمایش‌ سرزمین‌

در برنامه‌ آمایش‌ سرزمین‌، ما با سه‌ پروسه‌ رابطه‌ انسان‌، فضا و فعالیت‌ روبرو هستیم که باید در ارتباط با یکدیگر طراحی و سنجیده شوند. با  این‌ که ‌هیچ‌  بخشی‌ازفرآیند توسعه‌ نباید جدای‌ از سایر بخش ها در نظر گرفته شده و تحقق‌ یابد، ولی‌ با نگاه انسان محور در توسعه‌ آمایش سرزمین‌، باید بیش‌ از هر چیز بر"توسعه‌انسانی" تأکید شود. چرا که‌ انسان‌ است‌ که‌ محور چنان ‌توسعه‌ای‌ قرار می‌گیرد. آن‌ تمامی‌ فرآیندهای‌ پیشین‌ انسانی‌ را می‌بایست‌ دگرگون‌ ساخته‌ و توسعه ‌بخشد.نخست‌رابطه‌ انسان‌ با طبیعت‌، که‌ به‌ بر طرف‌ ساختن‌ نیازهای‌ زیستی‌ با حفظ زیست‌ بوم‌، محیط زیست‌ و میراث‌های‌ طبیعی‌ به‌ جا مانده‌ برای‌ ما منتهی‌ شود. دوم‌رابطه‌انسان‌ با انسان‌ که‌ مشخصاً به‌ فرهنگ‌ و مسایل‌ اجتماعی‌ و نهادها و سازمان های‌ اجتماعی‌ مربوط می‌شود. و خلاصه ‌رابطه‌ انسان‌ با خود، که‌ به‌ توانایی‌های‌خلاقه‌انسانی‌، آزادی‌ و ارزش ها و هنجارهای‌ معنوی‌ از یک ‌سوی‌ و نیازها و حقوق‌ انسانی‌ از دیگر سوی‌ مربوط شده‌ که‌ در نهایت‌ به ‌"هویتی بالنده" و"خودآگاهی"‌منتهی‌ می گردد. آن‌ هنگامی ‌محقق خواهد بود که‌ انسان،‌ فاعلِ‌ پدید آورندهء‌ هر توسعه‌، محتوای‌ تحول‌ یافته‌ و آفریدهء‌ طی‌توسعه‌ و غایتِ‌ مقصودِ آن‌باشد. ‌

 

توسعه محلی و مبتنی بر زیست‌بوم‌

محیطهای طبیعی‌ و اجتماعی‌ نه‌ تنها بر انسان‌ تأثیر می‌گذارند، بلکه‌ همدیگر را نیز متأثر می‌سازند. محیط طبیعی‌ انسان‌ که‌ مردم‌ هر سرزمینی‌، زندگی‌ خود را ازآن‌گرفته‌ و بر آن‌ هویدا می‌سازند، زیست‌بوم‌ آنان‌ را می‌سازد. زیست‌بوم‌ شامل‌ اشیاء، منابع‌، جغرافیای‌ محیط و روش هایی ‌است‌ که‌ فرد با آن ها زندگی‌ می‌کند وبقاءمی‌یابد. اگر بخواهیم‌ جایگاه‌ زیست‌بوم‌، فرهنگ‌ و سایر روابط و خصایص‌ انسانی‌ را در توسعه مشخص‌ سازیم،‌ به‌ الگوی‌ ذیل‌ دست‌ خواهیم‌ یافت‌: زیست‌بوم‌فرهنگ‌جامعه‌پذیری‌ ----- شخصیت‌ ----- رفتار (تری یاندیس، 1378: 46 ـ 57). آن‌ هنگامی‌ اساسی‌ می‌نماید که‌ دریابیم‌، بزرگترین‌ وگسترده‌ترین‌ برنامه های توسعه در کشورهای‌ مختلف‌ از آن‌ روی‌ با شکست‌ مواجه‌ شدند، که‌ بدون‌ توجه‌ به‌ شرایط طبیعی‌ و بومی و تشخیص ارتباط بین‌ رفتارها وزیست‌بوم‌ مناطق‌مختلف‌ و محلی‌ تنظیم‌ شده‌ بودند. ----- -----

با این همه، نباید در مورد هر روش محلی و سنتی خوش بین بود و یافته ها نشان می دهند که بسیاری از روش های سنتی در جوامع روستایی، مسلک گرا بوده و به دور از روش هایی است که برای دست یابی به اهداف مشخص ضروری است. آن ها چون سنتی محافظت شده و کمتر تغییری را نیز پذیرا می شوند، حتی اگر به ضرر کشاورزان تمام شوند، باز سنت، آن ها را تقدیس و پاسداری می کند. بسیاری از آن ها فاقد دانش بوده و با خرافات و اوهام و باورهای عامیانه به هم آمیخته اند. برخی از آن ها نیز با وجود دستاوردهای ملموس اقتصادی، از آسیب های فرهنگی و اجتماعی رنج می برند، از این روی رها کردن شان بهتر است تا پیگیری شان. همچون مدیریت سنتی مردان در اکثر کارهای روستا که با وجود دستاوردهای اقتصادی، از منظر اجتماعی و فرهنگی نوعی تبعیض نسبت به زنان را اشاعه می دهد.


توسعه هویت محور؛ انسان روستایی و جهانی شدن‌

جهانی شدن با تمام تبعات و نتایجی که برای اقصاء نقاط جهان و برنامه ریزی های توسعه گزارده، یکی از بزرگترین دستاوردها را برای روستاییان و مردم محروم و منزوی داشته است. انسان روستایی امروز دیگر مجبور نیست تا چشم امید به توانایی های بسیار محدودِ تکنولوژی و دانش محل و کشور خود منحصر شود و قادر است به سرعت از آخرین دانش، تجارب و تکنولوژی های پیشرفته ترین جوامع بهره برد. او به کمک علم از بسیاری از امراض و بیماری های که در مناطق فقیر پدیدار شده و به سرعت رایج می شد، رهایی می یابد؛ هم از طریق پیشگیری و هم درمان.

اما یکی از مهم ترین تأثیرات جهانی شدن به هویتی بر می گردد که به انسان های محروم، حاشیه نشین و روستایی بخشیده است. تا دیروز بسیاری از آن ها در ابتدایی ترین تصمیمات محلی و بومی شان در نظر گرفته نمی شدند، چه رسد به کشورشان. در حالی که امروز آن ها از طریق شبکه های ارتباطاتی گسترده، رسانه های جمعی، مخابرات و اینترنت که مشخصاً از بارزترین شاخص های جهانی شدن هستند، می توانند با همه جای دنیا ارتباط برقرار کنند. تا دیروز کشاورز محروم برای احقاق حق اش می بایست به شورشی همه گیر دست زند تا صدایش را به گوش برخی از مسئولان برساند، که آن با تاوان های جبران ناپذیرِ جانی و مالی توأم بود. اما امروزه کمتر از صد روستاییِ آمریکای لاتین با تعدادی پلاکارد می توانند افکار خود را به جهانیان منتقل ساخته و حتی در مخالفت با جهانی شدن اعتراض کنند و به سرعت انعکاس آن را از طریق رسانه ها (ابزار جهانی شدن) در سراسر جهان ببینند. انسان روستایی دیگر تنها هویت یک روستایی را ندارد، او هویت یک انسان جهانی را یافته است. انسان های روستایی، حاشیه نشین و محروم تنها عضوی از محله خود نیستند، تک تک آن ها عضو یک جامعه جهانی اند که می توانند با انتقال افکار عمومی شان از طریق جهانی شدن، تمام جهان را تحت تأثیر قرار دهند و برنامه های توسعه در سطوح بومی، ملی و حتی بین المللی را تغییر دهند. این دیدگاه می تواند محور توسعه ای قرار گیرد که "هویت" را در قلب خود تعریف کرده است.


تجزیه و تحلیل تحولات‌ اجتماعی‌ در سطوح‌ خرد و کلان

‌بررسی‌ تحولات‌ اجتماعی‌ کشور در سطوح‌ خرد و کلان‌ به‌ ما کمک‌ می‌کند تا شرایط کنونی‌ و واقعی‌ خود را دریافته‌، علل‌ پدید آمدن‌ بسیاری‌ از معضلات‌ توسعه‌ را شناخته‌ و راه هایی‌ عملی‌ جهت‌ اصلاح‌ برنامه‌های‌ گذشته‌ و تکمیل‌ برنامه‌های‌ آتی‌ توسعه‌ روستایی‌ ارایه‌ کنیم‌. در سطح‌ خرد ما با افراد و بنگاه هایی‌ طرف‌ هستیم ‌که‌ کنش های‌ آنان‌ را باید شناخته‌ و اصلاح‌ کنیم‌. در سطح‌ کلان‌ با تحولاتی‌ سر و کار داریم‌ که‌ نه‌ تنها جوامع ‌روستایی‌، بلکه‌ از جوامع‌ شهری‌ و صنعتی‌ و تحولات‌ اقتصادی‌ و اجتماعی‌ کشور و شرایط جهانی‌ ناشی ‌می‌شود. از این‌ روی‌ بررسی‌ تک‌ تک‌ آن ها ضروری‌ است‌.

 .1کنش های‌ معطوف‌ به‌ پیشرفت‌ و تقدیرگرایانه‌

برای‌ هر نوع‌ تغییری‌ در جوامع‌ روستایی‌ باید تغییری‌ در نگرش ها و کنش های‌ روستاییان‌ ایجاد شود. اما مشکل‌ اساسی‌ آن‌ است‌ که‌ اکثر روستاییان‌ کشورمان‌ بین‌ اصلاح‌ اعمال‌ خود و بهبود دستاوردها و ماحصل‌ کارشان‌، ارتباطی‌ نمی‌بینند، زیرا تفکر سنتی‌ در جوامع‌ روستایی‌ کشور ما مبتنی‌ بر تقدیرگرایی‌ است‌. بدین‌ معنی‌ که‌ افراد سنتی‌ بین‌ اعمال‌ خود و تحقق‌ مطلوب‌ اهداف‌ و مقاصد موردنظر، ارتباطی‌ تشخیص‌ نمی‌دهند، بلکه‌ آن‌ را حاصل‌ قضا و قدر و دست‌ تقدیر روزگار می‌دانند. در حالی‌ که‌ برنامه‌ریزی‌ و بهبود روش ها، نیاز‌ ضروری‌ به ‌تفکری‌ دارد که‌ مبتنی‌ بر ارتباطی‌ بین‌ بهبود روش ها و اَعمال،‌ جهت‌ نیل‌ به‌ اهداف‌ و نتایج‌ بهتر و افزون تر دارد. به‌ بیان‌ دیگر، تحقق‌ اهداف‌ و اِعمال‌ برنامه‌ها ناگزیر به‌ کنش‌ معطوف‌ به‌ پیشرفت‌ است‌ که‌ ما بین‌ رفتارها‌ و روش ها با اهداف‌ و مقاصد، نه‌ تنها ارتباطی‌ دیده‌، بلکه‌ مدام‌ آن ها را ارزیابی‌ نموده‌، اصلاح‌ کرده‌ و تکمیل‌ نماید. در حالی‌که‌ در کنش‌ تقدیرگرایانه‌، اَعمال‌ و روش ها به‌ عنوان‌ عوامل‌ اساسی‌ کسب‌ اهداف‌ و نتایج‌ تشخیص‌ داده ‌نمی‌شوند، بلکه‌ آن‌ به‌ دست‌ قضا و قدر سپرده‌ شده و به‌ عنوان‌ سرنوشت‌ خانوار ارزیابی‌ می‌گردند. بنابراین‌ در روستاها عمدتاً کوششی‌ نیز جهت‌ بهبود روش ها و رفتارها‌ صورت‌ نگرفته‌ و کار بر حسب‌ الگوهای‌ سنتی‌ گذشته‌ تداوم‌ می‌یابد. از این‌ روی‌ اساسی‌ترین‌ نکته‌ برای‌ تحقق‌ هر برنامه‌ای‌ در کشور ما توجه‌ به‌ این‌ نحوه‌ء نگرش‌ و رفتار و کوشش‌ در جهت‌ تغییر آن‌ است‌. ‌

بدیهی‌ است‌ که‌ چنین‌ الگوهایی‌ که‌ ریشه‌دارترین‌ و گسترده‌ترین‌ ملاک های‌ نگرش ها و رفتارها هستند، نیاز به‌ برنامه‌ریزی‌ بلندمدت‌ داشته‌ تا با افزایش‌ سطح‌ فرهنگی‌ مردم‌ بتوان‌ الگوهای‌ مناسبی‌ را جایگزین‌شان‌ ساخت‌ تا موجب‌ بازآفرینی‌ فقر و عقب‌ ماندگی‌ نشوند. درست‌ است‌ که‌ تقدیرگرایی‌، روح‌ قالب‌ تفکر در جامعه‌ روستایی‌ و عشایری‌ ماست‌ و اگر چه‌ این‌ الگو در روستاها و ایلات‌ ما موج‌ می‌زند، ولی ‌نباید تقدیرگرایی‌ را به‌ روستاها محدود ساخت‌. حتی‌ با وجود گسترش‌ این‌ نوع‌ تفکر در نزد عوام‌ جامعه‌ ما، نباید آن‌ را بر خلاف‌ تصور بسیاری‌ از مردم‌، به‌ قشر عامی‌ جامعه‌ محدود دانست‌ و حتی‌ بخش‌ قابل‌ توجهی‌ از قشر تحصیل‌ کرده‌ نیز در ملاک های‌ خاموش‌ خود، بر طبق‌شان‌ رفتار و گزینش‌ می‌کنند و تنها آمار تقدیرگرایی‌ در نزد افراد تحصیل‌ کرده‌ کمتر است‌. تجارب‌ نشان‌ می‌دهد که‌ ریشه‌کن‌ کردن‌ کاملِ تقدیرگرایی‌ از افکار و اذهان‌ کار ممکنی‌ نیست‌ و همواره‌ آن ها در طول‌ نسل ها بازآفرینی‌ شده‌اند. هر کس‌ نداند برنامه‌ریزان‌ و کارگزاران‌ توسعه‌ خوب ‌می‌دانند که‌ دست‌ تقدیر تا چه‌ حد تواناست! اما این‌ بدان‌ معناست‌ که‌ تنها با برنامه‌ریزی‌ بلندمدت‌ است‌ که ‌می‌توان‌ انتظار داشت‌، تقدیرگرایی‌ را از اهداف‌ و مقاصد کاری‌ و روزمره‌ و فعالیت های‌ منزل‌ و محل‌ کار زدوده‌ و به ‌عرصه‌ پدیده‌ها و حوادث‌ غیرمترقبه‌ و طبیعی‌ که‌ فراتر از اعمال‌ و تصمیمات‌ انسان هاست‌، عقب‌نشینی‌ داد.

 .2 تفکر و کنش‌ "معطوف‌ به‌ احساس‌" به‌ جای‌ "معطوف‌ به‌ هدف‌"

در مدیریت‌ امروز، بحث‌ تفکر سازمانی‌ و رفتار سازمانی‌ از موضوع هایی‌ است‌ که‌ ارتباط مستقیم‌ با توسعه‌ از ابعاد خرد تا به‌ سطوح‌ کلان‌ آن‌ دارد. یکی‌ازاصلی‌ترین‌ عوامل‌ شکل‌گیری‌ سازمان ها و نهادها، عملکرد افرادی‌ است‌ که‌ با تفکر معطوف‌ به‌ هدف‌، کنش های‌ شان را شکل‌ بخشیده‌ اند‌. این‌ نحوه‌ تفکر که‌ اَعمال‌وابزار را عوامل‌ موثر بر نتایج‌ و اهداف‌ می‌بیند، امکان‌ توسعه‌ را برای‌ افراد مقدور می‌سازد، زیرا آن ها را به‌ پیگیری‌ و اصلاح‌ رفتارها و راه ها و تعقیب‌ هرچه‌بیشتر اهداف‌ و نتایج‌ از طریق‌ آن ها تهییج‌ می‌کند. اما جوامع‌ شرقی‌ عمدتاً بر مبنای‌ کنش‌ احساسی‌ رفتار می‌کنند تا کنش‌ عقلایی‌. البته‌ پس‌ از آن‌ که‌ ژاپن‌ وبرخی‌دیگر از کشورهای ‌شرق‌ دور، رفتارهای‌ سازمانی‌ و عقلایی‌ را در نهادها و سازمان های‌ خود درونی‌ ساختند، این‌ تقسیم‌بندی‌ مطلق‌ بین‌ شرق‌ و غرب‌ فروریخت‌،ولی‌ تحقیقات‌ نشان‌ داد،‌ علارغم‌ این‌ که‌ برخی از جوامع شرقی در سازمان های‌ دولتی‌ و نهادهای‌ مدنی‌ شان در راه‌ توسعه‌ موفق‌ بوده‌اند، اما در کنش های‌غیررسمی‌ وسنتی شان‌ هنوز کنش های‌ احساسی‌ تعیین‌ کننده‌اند.

در کشور ما جایی‌ که‌ تفکر تقدیرگرایانه‌ برای‌ تبیین‌ پدیده‌ها مناسب‌ ارزیابی‌ نشود، تفکر عقلایی‌ جانشین‌ آن‌ نشده‌ است‌، بلکه‌ دو نوع‌ تفکر و کنش‌ "قمارگرایانه‌"و"معطوف‌ به‌ احساس‌" است‌ که‌ به ‌کار می‌روند. در کنش احساسی‌ عمدتاً رفتارها برای‌ نوعی‌ تبادل‌ احساس‌ و ارضاء عاطفی‌ اِعمال می‌شوند. با این‌ که‌ اکنون‌دررفتارهای‌ سازمانی‌ به این‌ نتیجه‌ رسیده‌اند که‌ کنش‌ عقلایی‌ به‌ تنهایی‌ برای‌ کارکنان‌ کافی‌ نیست‌ و در کنار آن‌ به‌ نوعی‌ کنش‌ ارتباطی‌ که‌ عواطف‌ انسانی‌ را نیزارضاءمی کند باید توجه‌ کرد، ولی‌ آن‌ به‌ تنهایی‌ نمی‌تواند موجب‌ توسعه‌ شود و تنها هنگامی‌ توسعه‌ پایدار را نیز در کنار آن‌ خواهیم‌ دید که‌ در کنار کنش‌ عقلایی‌ به‌کاررود. در جامعه‌ ما، زبان‌ نیز به‌ عنوان‌ وسیله‌ای‌ برای‌ نیل ‌به‌ مقاصد و تغییر واقعیت‌ به‌ کار نمی‌رود، بلکه‌ کارکرد زبان‌ بیشتر پر کردن‌ خلاء واقعیت‌ است‌. به‌بیان ‌دیگر، در کنش‌ معطوف به هدف‌، زبان‌ به‌ عنوان‌ وسیله‌ای‌ برای‌ بیان‌ مقصود و تعقیب‌ عملی‌ نیات‌ و تحقق‌ نتایج ‌به‌ کار می‌رود، در حالی‌ که‌ در کنش‌ احساسی‌،زبان‌واقعیت‌ را تغییر نمی‌دهد، بلکه‌ جانشین‌ واقعیتی ‌می‌گردد که‌ وجود ندارد و از این‌ طریق‌ خلاء آن‌ را پر می‌کند. برای‌ مثال‌ در سازمانی‌ که‌ تفکر معطوف به هدف حاکم‌ است‌، مدیران‌ سازمان‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ مقاصد می‌توانند اهداف‌ موردنظر را برای‌ کارکنان ‌تشریح‌ کنند تا با تعقیب‌ آن ها به‌نتایج مورد نظر دست‌ یابند، درحالی‌که‌ در مراکز و حتی‌ سازمان هایی‌ که‌ تفکر و کنش‌ احساسی‌ حاکم‌ است‌، آنچه‌ که‌ به‌ وسیله‌ مدیران‌ بیان‌ می‌شود، عواملی‌ برای‌ تغییر رفتار کارکنان‌ نیست‌، بلکه‌تنهابیان‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ در واقعیت‌ موجود نیست‌ و با بیان اش‌ افراد و کارکنان ‌احساس‌ سبکی‌ می‌کنند و تغییر رفتاری‌ نیز تحقق‌ نمی‌یابد، زیرا آنچه‌ که‌ می‌بایست‌انجام‌می‌شده‌، گفته‌ شده‌ است‌ و این‌ برای‌ کنش‌ احساسی‌ کفایت‌ می‌کند. این‌ مسئله‌ به‌ دو شکل‌ در کشور ما در راه ‌توسعه‌ ایجاد مشکل‌ و بن‌ بست‌ کرده‌ است‌. یکی‌برای‌کارگزاران‌ و مسئولانی‌ که‌ درصدد تغییر عملی‌ رفتار سازمانی‌ برآمده‌اند. آن ها متوجه‌ شدند که‌ بسیاری‌ از چیزهایی‌ که‌ گفته‌ می‌شود، با وجود موافقت ‌اکثریت‌کارکنان‌ با آن‌ و اذعان‌ به‌ مطلوب‌ بودن شان‌، هیچ‌ تغییر رفتاری‌ در آن ها صورت‌ نمی‌دهد و عملاً پیگیری‌ آن ها به‌ تغییر رفتار منتهی‌ نمی‌شود! در نتیجه‌ بعدازمدتی‌ مأیوس‌ شده‌ و به‌ جمع‌ افراد بی‌تفاوت‌ می‌پیوندند. اما مهم تر از آن‌ در قالب‌ الگوی‌ پنهانی‌ است‌ که‌ بدون‌ آن‌ که‌ برنامه‌نویسان‌ و طرح‌ریزان‌ و کارگزاران‌رده‌بالای‌ توسعه‌ خود بدانند، در برنامه‌ها متجلی‌ شده‌ است‌. آن‌ بیان‌ نواقص ‌در زمینه‌های‌ مختلف‌، نه‌ برای‌ تصحیح‌ و دریافت‌ نواقص‌ به‌ مقصود برطرف‌ کردن‌ آن ها،بلکه‌ برای ‌یافتن‌ کانالی‌ بوده‌ است‌ که‌ به‌ نوعی‌ با بیان اش‌ از یک‌ طرف‌، رفع‌ تنیدگی‌ فکری‌ شده‌ و از طرفی‌ دیگر، دست‌ اندرکاران‌ را به‌ سبب‌ سیل‌ عظیم‌مشکلات‌در حوزه‌های‌ مختلف‌ از برطرف‌ کردن شان‌ خلاص‌ سازد! به‌ بیان‌ دیگر، بسیاری‌ از مشکلات‌ و محدودیت هایی‌ را که‌ در برنامه‌های‌ گذشته‌ گنجیده‌، می‌توان ‌ارزیابی‌کرد و دید که‌ عمده‌ آن ها به‌ مقصود شناسایی‌ برای‌ برطرف‌ کردن‌ موانع‌ توسعه‌ شکل‌ نگرفته‌ و عملاً نیز کاری‌ در آن‌ زمینه‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌، بلکه‌ باگنجانیدن‌شان در برنامه‌ها و تکرار مداوم شان، ‌به‌ نظر می‌رسد که‌ منظور از بیان آن ها‌ تنها رفع‌ تکلیف‌ و احساس‌ سبکی‌ روحی و روانی بوده‌ است‌! ‌

.3 تفکر و کنش‌ "قمارگونه"‌

نوع‌ دیگری‌ از تفکر و کنش‌ در جامعه‌ ما متداول‌ است‌ که‌ آن‌ را بایست‌ جانشینی‌ برای‌ کنش تقدیرگرایانه‌ در کنار کنش‌ معطوف‌ به‌ احساس‌ دانست‌. این‌ الگوی‌ تفکروکنش‌، هنگامی‌ که‌ همه‌ چیز را از پیش‌ تعریف‌ شده‌ نمی‌بیند، به‌ جای‌ این‌ که‌ برحسب‌ تفکر معطوف‌ به‌ هدف‌، اَعمال‌ و کوشش های‌ انسانی‌ را عاملی‌ در موفقیت‌ونیل‌ به‌ نتایج‌ ارزیابی‌ کند، شانس‌ و اقبال‌ و اتفاق‌ را به‌ عنوان‌ عامل‌ اساسی‌ شناخته‌ و بر اساس‌ آن‌ رفتار می‌کند. این‌ امر هنگامی‌ متداول‌ می‌شود که‌ بر اساس‌ تغییراتی‌ناگهانی‌ و غیرقابل‌ پیش‌بینی‌، تحولاتی‌ تعیین‌ کننده‌ در شرایط زندگی‌ و کاری‌ افراد به‌ وقوع ‌بپیوندد و ارتقاء عملی‌ شرایط زندگی‌ و کار افراد رابطه‌ معناداری‌ باعملکردو تلاش‌ آن ها نشان‌ ندهد، بلکه‌ به‌ گونه‌ای‌ اتفاقی‌ تحقق‌ یافته‌ باشد. در نتیجه،‌ افراد در چنین‌ شرایطی‌ علاوه‌ بر ارضاء روانی‌ از طریق‌ کنش‌ احساسی‌ می‌توانندبه‌دستاوردهای‌ حاصل‌ از تفکر قمارگرایانه‌ خوش‌بین‌ باشند. این ‌نحوه‌ تفکر و کنش‌ و در حقیقت‌ الگوی‌ پنهان‌، هنگامی‌ که‌ در افراد درونی‌ شد می‌تواند حتی‌ عواقبی‌ خطرناک‌تر از تقدیرگرایی‌ پدید آورد. زیرا در الگوی‌ تقدیرگرایانه‌، کنش ها و رفتارهای‌ سنتی‌ همچنان ‌عملکردی‌نوع‌ دیگری‌ از تفکر و کنش‌ در جامعه‌ ما متداول‌ است‌که‌ آن‌ را بایست‌ جانشینی‌ برای‌ کنش تقدیرگرایانه‌ در کنار کنش‌ معطوف‌ به‌ احساس‌ دانست‌. این‌ الگوی‌ تفکر وکنش‌، هنگامی‌ که‌ همه‌ چیز را از پیش‌ تعریف‌ شده‌نمی‌بیند، به‌ جای‌ این‌ که‌ برحسب‌ تفکر معطوف‌ به‌ هدف‌، اَعمال‌ و کوشش های‌ انسانی‌ را عاملی‌ در موفقیت‌ ونیل‌ به‌ نتایج‌ ارزیابی‌ کند، شانس‌ و اقبال‌ و اتفاق‌ را به‌عنوان‌ عامل‌ اساسی‌ شناخته‌ و بر اساس‌ آن‌ رفتار می‌کند. این‌ امر هنگامی‌ متداول‌ می‌شود که‌ بر اساس‌ تغییراتی‌ناگهانی‌ و غیرقابل‌ پیش‌بینی‌، تحولاتی‌ تعیین‌ کننده‌ درشرایط زندگی‌ و کاری‌ افراد به‌ وقوع ‌بپیوندد و ارتقاء عملی‌ شرایط زندگی‌ و کار افراد رابطه‌ معناداری‌ با عملکردو تلاش‌ آن ها نشان‌ ندهد، بلکه‌ به‌ گونه‌ای‌ اتفاقی‌تحقق‌ یافته‌ باشد. در نتیجه،‌ افراد در چنین‌ شرایطی‌ علاوه‌ بر ارضاء روانی‌ از طریق‌ کنش‌ احساسی‌ می‌توانند به‌دستاوردهای‌ حاصل‌ از تفکر قمارگرایانه‌ خوش‌بین‌باشند. این ‌نحوه‌ تفکر و کنش‌ و در حقیقت‌ الگوی‌ پنهان‌، هنگامی‌ که‌ در افراد درونی‌ شد می‌تواند حتی‌ عواقبی‌ خطرناک‌تر از تقدیرگرایی‌ پدید آورد. زیرا در الگوی‌تقدیرگرایانه‌، کنش ها و رفتارهای‌ سنتی‌ همچنان ‌عملکردی‌ را در قالب‌ گذشته‌ به‌ بار می‌آورند، حتی‌ اگر اصلاح‌و تقویت‌ نشوند، ولی‌ در تفکر تقدیرگرایانه‌ لذتی‌ که‌عاید کنشگر می‌شود، دقیقاً لذتی‌ است‌ که‌ به‌ یک‌ قمارباز در هنگام‌ بُرد دست‌ می‌دهد. یکی‌ از خطرناک ترین‌ آسیب های‌ اجتماعی‌ در جوامعی‌ که‌ این‌ نوع‌ الگوی‌ پنهان‌در آنجا متداول می‌شود، این‌ است‌ که‌ آن ها دیگر حتی‌ اگر از طریق‌ کنش‌ معطوف‌ به‌ هدف‌ و با پشتکار و تلاش‌به‌ نتایج ‌ارزنده‌تری‌ نیز دست‌ یابند، نمی‌توانند دل‌ به‌ادامه‌ آن‌ دهند، زیرا با عادت‌ به‌ لذت‌ قمار که‌ پیروزی ‌غیرمنتظره‌ و ناگهانی‌ را عاید می‌سازد، لذت‌ کنش‌ عقلایی‌بی‌ارزش‌ جلوه‌ می‌کند. غافل‌ از این‌ که ‌بزرگترین‌گنجی‌ را که‌ آنان‌ از دست‌ داده‌اند، همان‌ متاعی‌ است‌ که‌ جوامع‌ پیشرفته‌ با تلاش‌ و پشتکار عقلایی‌ و معطوف به هدف کسب‌ کرده‌اند که‌ هیچ‌ گنجی‌ قابل‌ مقایسه‌ با آن‌نیست‌ و به‌ همان‌ جهت‌ که‌ دفعی‌ و قمارگونه‌ نیست‌ و با دوام‌ و ماندگار است‌، گنجی‌ حقیقی‌ است.

متأسفانه‌ در بین‌ اقشار و جوامعی‌ که‌ کنش های‌ قمارگونه‌ متداول‌ است‌ و با تفکر معطوف‌ به‌ احساس ‌ترکیب‌ می‌شود، صورتی‌ پیچیده‌ می‌یابد و گفتارها درموردمضرات‌ این‌ نوع‌ از تفکر و جانشین های ‌مناسب‌ آن‌ نمی‌توانند سودمند افتند، چرا که‌ قمار لذت‌ اعتیاد خود را به‌ وجود بردگان اش‌ تزریق‌ کرده ‌است‌. متأسفانه‌درادارات و سازمان های ما عمدتاً این‌ نوع‌ از تفکرات‌ احساسی‌ و قمارگونه‌ است‌ که‌ به‌ جای‌ کنش های‌ معطوف‌ به‌ هدف‌، جانشین‌ کنش های‌ تقدیرگرایانه‌ شده‌ است‌. به‌خصوص‌ که‌ عایدات‌ حاصل ‌از نفت‌ نیز در سازمان های‌ دولتی‌، منافع‌ لازمه‌ را تأمین‌ کرده‌اند؛ حتی‌ اگر کنش ها، از طریق عملکرد و کارایی ‌سازمانی‌ موجب‌کسب‌اهداف‌ نشوند،  درآمدهای نفتی جبران کرده، از این‌ روی‌ کنش های‌ احساسی‌ و قمارگونه‌ در اولویت‌ قرار گرفته‌اند.

 .4 رویکردهای‌ موجود نسبت‌ به‌ تحولات‌ جوامع‌ روستایی‌

در سطح‌ کلان‌ نیز با تحولاتی‌ اقتصادی‌ و اجتماعی‌ در کشور مواجه‌ هستیم‌ که‌ نسبت‌ به‌ آن‌ دو دیدگاه‌ کلی‌ را می‌توان‌ شناسایی‌ و ارزیابی‌ کرد که‌ به‌ دو رویکرد کلی‌ تقسیم‌ می‌شوند.

رویکرد نخست‌ معتقد است‌ که‌ در برنامه‌های‌ توسعه‌ در پنجاه‌ سال‌ اخیر، به‌ روستاها بی‌توجهی‌ شده‌ است‌. پس ‌از اصلاحات‌ ارضی‌، روستاها مورد بی‌مهری‌ قرار گرفتند. همراه‌ با افزایش‌ ناگهانی‌ قیمت‌ نفت‌، فقط نوسازی ‌شهرها در دستور کار بوده‌ است‌. صنایع‌ مونتاژ آن‌ دوره‌، هیچ‌ پایه‌ و ریشه‌ای‌ در بخش‌ تولید داخلی‌ نداشت‌. آن ها بر این‌ باورند که‌ دگرگونی‌های‌ پدید آمده‌ به‌ وسیله‌ برنامه‌ها، پدیده‌ گریز از فقر را پدید آورد و چون‌ هیچگونه ‌سرمایه‌گذاری‌ جهت‌ آموزش‌ و اشتغال‌ جمعیت‌ رو به‌ تزاید و گریزان‌ از فقر روستایی‌ نشده‌ بود، آنان‌ را به ‌اصطلاح‌ به‌ سوی‌ کار گِل‌ در شهرها کشاند و فقر، بزه‌ و سایر آسیب های‌ اجتماعی‌ را که‌ در روستاها کمتر دیده ‌می‌شدند، در حاشیه‌ شهرها برای‌ مهاجرین‌ به‌ ارمغان‌ آورد. از سهم‌ بخش‌ کشاورزی‌ در نیروی‌ کار کاسته‌ شد. در سال‌ 1341 حدود 55 درصد نیروی‌ کار در بخش‌ کشاورزی‌ شاغل‌ بود و در سال‌ 56 این‌ رقم‌ به‌ 32 درصد رسید و تولید سرانه‌ نسبی‌ بخش‌ کشاورزی ‌از 0/6 به‌ 0/45 کاهش‌ یافت‌ (طالب‌، ‌1373:  98 ـ 99). جملگی‌ این ها موجب‌ توسعه‌ بی‌رویه ‌شهرها شد و افزایش‌ سطح‌ مصرف‌ که‌ در آغاز موجب‌ رضایت‌ خاطر افراد شد و بعداً موجب‌ تداوم‌ و تشدید وابستگی‌ گردید و با ظهور شرکت ها و مراکز سرمایه‌گذاری‌ برای‌ بخش های‌ صنعتی‌، کشاورزی‌ و تجاری‌ که‌ قادر به‌جذب‌ نیروی‌ کار نبوده‌ است‌، بر بیکاری‌ و کم‌ کاری‌ افزود (همانجا، ‌99).

رویکرد دوم‌ بر این‌ نظر است‌ که‌ بسیاری‌ از ایراداتی‌ که‌ رویکرد اول‌ از تحولات‌ جوامع‌ در ساختار اجتماعی‌ ما وارد می داند، دستاوردهای‌ هر تحولی‌ است‌ که‌ بخشی‌ بزرگ‌ از آن‌ اجتناب‌ناپذیر است‌. در تمامی‌ کشورهای ‌دنیا، توسعه‌ با دستاوردهای‌ منفی‌ همراه‌ بوده‌ است‌، ولی‌ دستاوردهای‌ مثبت‌ آن‌ آنقدر بوده‌ که‌ بیشتر کشورهای‌ جهان‌ را به‌ سوی‌ خود سوق‌ داده‌ است‌. اگر آن‌ گونه‌ که‌ رویکرد نخست‌ می‌گوید، به‌ منظور توجه‌ به‌ روستاها، صنایع‌ را تقویت‌ نکرده‌، زندگی‌ شهری‌ را پدید نیاورده‌ و با عدم‌ مهاجرت‌ روستاییان‌ برای‌ تأمین‌ نیروی‌ انسانی ‌بخش های‌ اقتصادی‌ و صنعتی‌ اقدام‌ نمی‌کردیم‌، در دنیای‌ کنونی‌ چه‌ جایگاهی‌ داشتیم‌. آیا تصویر دوره‌ قاجار تصویر مطلوب‌ جامعه‌ و کشور ما در قرن های‌ بیستم‌ و بیست‌ و یکم‌ است‌؟

رویکرد دوم‌ بر این‌ باور است‌، ادعای‌ مبنی‌ بر این‌ که‌ در ایران‌ به‌ کشاورزی‌ بی‌توجهی‌ شده‌ و آن‌ باعث‌ مهاجرت‌ روستاییان‌ به‌ شهر شده‌، درست‌ نیست‌. تعداد شاغلان‌ بخش‌ کشاورزی‌ از سال‌ 1335، 3/3 میلیون‌ نفر ثابت‌ مانده‌ است‌، در صورتی‌ که‌ تولید کشاورزی‌ 6 برابر شده‌ است‌ و سطح‌ زیر کشت‌ آبی‌ 1/8 برابر شده‌ و این‌ امر نشان‌ می‌دهد که‌ بخش‌ کشاورزی‌ اصلاً نمی‌تواند بر شمار شاغلین‌ خود بیافزاید. اگر توجهی‌ به‌ بخش‌ کشاورزی‌ شود، اتفاقاً می‌بایست‌ از شاغلان‌ بخش‌ کشاورزی‌ بکاهد و همزمان بر تولید بیافزاید که چنین نیز شده است. این‌ پدیده‌ای‌ است‌ که‌ در تمامی‌ جهان‌ به‌ چشم ‌می‌خورد (میزگرد دوم،1381).

آنان‌ معتقدند که‌ پرداختن‌ به‌ جوامع‌ روستایی‌ و معضلات‌ آن‌، جدای‌ از تحولات‌ ساختاری‌ در زمینه‌های‌ مختلف‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌، راه‌ به‌ جایی‌ نخواهد برد. مهاجرت‌ از روستاها به‌ شهرها و سکونتگاه های‌ غیررسمی‌، بخشی‌ اجتناب‌ناپذیر از روند توسعه‌ و به‌ خصوص‌ توسعه‌ برونزا در دنیای‌ امروزند که‌ از دوران‌ گذشته‌ موازی‌ با تحولات‌ جهانی‌ در کشور ما تحقق‌ یافته‌اند. تنها مهاجرت‌ بی‌رویه‌ است‌ که‌ باید جلوی‌ آن‌ گرفته‌ شود. مفهوم‌ توسعه‌ برون‌زای‌ از آن‌ روی‌ به‌ کار می‌رود که‌ تحولات‌ تعیین‌ کننده‌ای‌ در ساختار جامعه‌ به‌ وجود آورده‌ است‌ که‌ به‌ تغییرات‌ مهمی‌ چون‌ بهبود شاخص های‌ آموزش‌ و پرورش‌، بهداشت‌، ارتباطات‌ و سطح‌ آگاهی‌ عمومی‌ منجر شده‌ است‌. اما چنین‌ تحولاتی،‌ نه‌ برآمده‌ از تکامل‌ تاریخی‌ جامعه‌ ایران‌ و تداوم‌ مترتب‌ تحولات‌ آن‌، بلکه‌ از بیرون‌ مرزهای‌ ملی‌ نشأت‌ گرفته‌ است‌. معضلات‌ حاصل‌ از توسعه‌ را نیز نباید صرفاً به‌ خارج‌ از مرزهای‌ ملی‌ نسبت‌ داده‌ شود، بلکه‌ در تحلیلی‌ واقع‌گرا، سهم‌ عوامل‌ داخلی‌ و خارجی‌ هر دو، آن‌ هم‌ به‌ گونه‌ای‌ علمی‌ و مستند باید مورد توجه‌ قرار گیرد (پیران‌، 1380:‌ 30 ـ 31).

برنامه ریزی های توسعه روستایی

.1 برنامه ریزی جامع توسعه با طراحی و کارکرد توأمان

تنوع تجارب جوامع و کشورهای مختلف در مسیر توسعه نشان داد که، نه تنها راهی واحد برای توسعه هر کشوری وجود ندارد، بلکه توسعه های موفق آن هایی بوده اند که شرایط خاص خود را در نظر گرفته و رهیافت و راهبردهای ویژه جامعه شان را برای توسعه طراحی و برنامه ریزی کرده باشند (Development Approaches…,1999). البته این به معنای آن نیست که دانش و تجارب عمومی دیگر کشورهای و ظوابط و الگوهای علمی و کلی این عرصه را به کناری نهیم. بلکه به معنای آن است که آن دانش موجود را پس از به روز کردن با آخرین های یافته های علمی توسعه، با تجارب عملیِ شرایط موجود در هر محیطی تکمیل نماییم. آن دیدی جامع با ترکیبی توآمان از طراحی و کارکردهای بخش های مختلف را طلب می کند.


.2 برنامه ریزی های میان مدت و بلندمدت

برنامه‌ریزی‌ بلندمدت‌ مستلزم‌ نگاهی‌ ژرف‌ و جامع‌ است‌ تا با دیدن‌ اهداف‌ بلندمدت‌ برنامه‌ریزی‌ بلندمدت‌ مستلزم‌ نگاهی‌ ژرف‌ و جامع‌ است‌ تا با دیدن‌ اهداف‌ بلندمدت‌ و راه‌های ‌اساسی‌ رسیدن‌ به‌ آن‌، زیربنایی‌ترین‌ و بطنی‌ترین‌ زیرساخت ها رادرساختارهای اقتصادی، اجتماعی‌ و فرهنگی‌ جامعه ‌شکل‌ بخشیده‌ و بستر عینی‌ترین‌ و واقعی‌ترین‌ تغییرات‌ را در همه‌ عرصه‌های‌ توسعه‌ پایدار قوام ‌بخشد. این‌ به‌معنای‌آن‌ خواهد بود که‌ برنامه‌ ریزی های‌ بلند مدت‌ هرگز نباید در حد اهداف‌ برنامه‌ریزی های‌ میان‌ مدتی‌ که‌ تاکنون‌ در کشور ما صورت‌ گرفته‌ محدود باشد،بلکه‌می‌بایست‌ علاوه‌ بر توسعه‌ کمّی‌ شاخص های ‌اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی‌ که‌ از ضروریات‌ هر توسعه‌ واقعی‌ است‌، ریشه‌ای‌ترین‌ متغیرها و زیربنایی‌ترین‌زیرساخت ها را در بخش های‌ مختلف‌ اقتصادی‌، اجتماعی‌ و فرهنگی‌ در جوامع روستایی شکل‌ بخشیده‌ و الگوهای‌ گذشته‌ را متحول‌ سازد.  به‌ طوری‌ که‌ برنامه‌ریزی های‌بخش های‌ مختلف‌ میان‌ مدت‌ بتواند با استفاده‌ از زیرساخت های‌ پدید آورده‌ توسط آن‌، با بسترسازی وارد مرحله‌ای‌ جدید شده‌ و تحولات‌ عینی‌ آن‌ را گسترش‌داده‌ و به‌ترکیبات‌ جدیدی‌ از بخش های‌ دیگر توسعه دست‌ یابد که در نهایت توسعه روستایی در سطوح مختلف را ارتقاء بخشد. یکی از اصلی ترین ویژگی های برنامه ریزی بلندمدت آن است که هیچ بخشی از توسعه نباید جدای از بخش های دیگر در نظر گرفته شود و توسعه روستایی نیز باید حتماً در ارتباط با سایر بخش ها و ابعاد توسعه دیده و برنامه ریزی گردد(احمدی،82 -1381: پیشگفتار).

. 3جغرافیای‌ فرهنگی‌ در برنامه ریزی های توسعه

اصطلاح‌ جغرافیای‌ فرهنگی‌ از یک سوی‌ به‌ محیط زیست‌ معطوف‌ است  و از سویی دیگر به فرهنگ های ‌انسانی‌  مربوط می شود، که هر دوی آن ها در توسعه روستایی جایگاهی برجسته دارند. جغرافیای‌ فرهنگی،‌ مطالعه‌ تغییرات‌ فضایی‌ گروه‌ها و اقشار‌ فرهنگی‌ و عملکرد فضایی‌ جامعه‌ را پوشش‌ می‌دهد. بدین‌ترتیب،‌جغرافیای‌ فرهنگی‌ بر توصیف‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ نحوه‌ تفاوت ها و یکسانی‌ در زبان‌، دین‌، اقتصاد، حکومت‌ و دیگر پدیده‌های‌ فرهنگی‌ از مکانی‌ به‌ مکانی‌ دیگرتکیه‌دارد که در مناطق مختلف روستایی تفاوت های چشمگیری بین شان دیده می شود. نظر به‌ این‌ که‌ فرهنگ‌ها توسط گروه‌های‌ انسانی‌ تشکیل‌ می‌شوند،  از این‌روی‌جغرافیای‌ فرهنگی‌ نیز الزاماً  انسان ها را به‌ صورت‌ گروهی‌ و تجمعی‌ مدنظر قرار می‌دهد.

در جغرافیای‌ فرهنگی‌ به‌ موضوع های‌ مهمِ‌ ناحیه‌ فرهنگی‌، پخش‌ فرهنگی‌، اکولوژی‌ فرهنگی‌، در هم‌تنیدگی‌ و چشم‌ انداز فرهنگی‌ پرداخته‌ می‌ شود. در برنامه‌ ریزی ها، ناحیه‌ فرهنگی‌ به‌ تفاوت ها و تشابهات‌ فرهنگی‌ مناطق‌ مختلف‌ نظر دارد. پخش‌ فرهنگی‌ به‌ ما کمک‌ می‌کند جنبه‌های‌ پویا و در تغییر فرهنگی‌ و گسترش‌ آن‌رابشناسیم‌. اکولوژی‌ فرهنگی‌ به‌ روابط پیچیده‌ انسان‌ با زیست‌ بوم‌ می‌پردازد. با در هم‌ تنیدگی‌ فرهنگی‌ می‌توانیم‌ دریابیم‌ که‌ بسیاری‌ از وجوه‌ فرهنگی ‌را که‌ به‌ گونه‌ای‌ مجزا مطالعه‌ می‌کنیم‌، در دنیای‌ واقعی‌ کاملاً متمایز از هم‌ نیستند و از در هم‌ تنیدگی‌ برخوردارند، با وجود آن که‌ می‌توان‌ به‌ شکل‌ یک‌ کل‌ به‌ آن‌ درهم‌ تنیدگی هانگریست‌ و خلاصه‌ چشم‌ انداز فرهنگی‌ به ‌آن ها ابعاد نمادین‌ فرهنگی‌ می‌بخشد و امکان‌ تفسیرشان را در برنامه‌ریزی‌ فراهم‌ می‌آورد. این ها در برنامه ریزی های توسعه روستایی ما مورد غفلت واقع شده که باید در نظر گرفته شوند (آئینه‌ پژوهش‌،1380: 87).

 4 مدیریت بهینه سیستم آبیاری‌

آب یکی از منابع اصلی است که توسعه پایدار بدون آن مقدور نخواهد بود و از عناصر پُربهای زیست محیطی است که با کاهش روز افزون آن در دنیا و به ویژه منطقه خاورمیانه، سیاست گذاری و تصمیم گیری های عاجلی را طلب می کند؛ به طوری که بسیاری آن را ماده گوهرباری می بینند که با کمبود و نیاز هر چه بیشتر آن، آینده را نه از آنِ نفت، بلکه متعلق به آب می دانند که بی توجه ای به آن موجب پشیمانی های غیرقابل جبرانی خواهد شد. اتخاذ اصول قوانین آب، اصلاح مدیریت و برنامه ریزی منابع آب، خصوصی سازی و ایجاد تشکل های مشارکتی و تعاونی و ایجاد و ترویج مکانیزم بازار و قیمت، از جمله سیاست هایی بود که توسط FAO  برای بهره برداری پایدار از منابع آب پیشنهاد شد ((FAO, 1996. کشور ما نیز که بیشتر مناطق آن نیمه خشک است و با کمبود آب مواجه است، می بایست کوشش مضاعفی را برای حفظ و کنترل آن بخرج دهد و مانع از آلودگی و هدر رفتن این ماده حیاتی شود.  

 . 5آموزش‌ در برنامه ها‌

در سال های‌ اخیر کشورهای‌ در حال‌ توسعه‌ به‌ این‌ دانش‌ دست‌ یافتند که‌ ارتباط برای‌ توسعه‌، فرآیندی ‌اجتماعی‌ با رنگ‌ و بوی‌ آموزشی‌ قوی‌ است‌. آن‌ نه‌ تنها راهی‌ برای‌ انتشار نوآوری‌ها است‌، بلکه‌ مرحله‌ای‌ از اطلاع‌ رسانی‌، ایجاد آگاهی‌، مبارزه‌، آموزش‌، تعلیم‌، مباحثه‌ و غیره‌ است‌. به‌ سبب‌ این‌ بعد آموزشی‌ است‌ که‌، تکنولوژی ها و کانال های‌ ارتباطی‌، تابعی‌ از زمینه‌ و مفاد آموزشی‌ به‌ شمار می‌روند. به‌ عبارت‌ دیگر، هدف های ‌آموزشی‌ توسعه‌ باید تعیین‌ کنند، چه‌ نوع‌ ارتباطی‌ (شکل‌، محتوا) مناسب‌ و مورد احتیاج‌ است‌. اما متأسفانه‌ نمونه‌های‌ زیادی‌ از پیام هایی‌ که‌ از نظر محتوا ذی‌ربط و از جنبه‌های‌ آموزشی‌ و فرهنگی ‌مناسب‌ باشند و جامعه‌ را از این‌ نقطه‌نظر توانا سازند، در دست‌ نیست‌.

بسیاری‌ از کسانی‌ که‌ مسئولیت هایی‌ در زمینه‌ برنامه‌های‌ توسعه‌ دارند، خود به‌ خوبی‌ آموزش‌ ندیده‌اند تا آن‌ را به ‌دیگران‌ منتقل‌ سازند. در بسیاری‌ از موارد، آنچه‌ مدیران‌ اجرایی‌ از توسعه‌ آموزش‌ دیده‌اند، ناکافی‌، یک‌ طرفه‌ و اغلب‌ بر دانش‌ متمرکز مبتنی‌ است‌ و در موضوع هایی‌ که‌ می‌تواند جنبه‌های‌ اجتماعی‌ و تعلیم‌ و تربیتی‌ کار شان را تسهیل‌ کند، دچار نقص‌ هستند. اگر بخواهیم‌ در بهبود عملکرد نیروی‌ مدیران‌ و سایر مسئولین‌ دست ‌اندرکار توسعه‌ جدّی‌ باشیم‌، وجود دیدی‌ منتقدانه‌ در مورد آموزش‌ قبل‌ و در حین‌ کارشان‌ ضروری‌ است‌.


. 6 ترویج در برنامه ریزی های توسعه روستایی

در برنامه ریزی های توسعه روستایی، چند دیدگاه نسبت به ترویج کشاورزی دیده می شود. دیدگاهی بر بخش دولتی و برنامه ریزی های مبتنی بر مدیران رده بالا و انتقال آن به سطوح پایین جامعه روستایی از طریق آموزش و غیره تأکید دارد ((Rivera, 2001. دیدگاهی دیگر، با تکیه بر مشارکت مردم در ترویج، روش از پایین به بالا را مناسب ارزیابی می کند (Porter,2001) و خلاصه دیدگاه نیز تلفیقی از آن دو را کاراتر یافته است (Kidd and others, 2000). به نظر می رسد که در هر مرحله از توسعه جامعه روستایی مان می توانیم به فراخور وضع موجود، بخش هایی از آن ها را به کار گیریم. چون جامعه روستایی و کشاورزی ما به شدت سنت محور و حتی تقدیر محور است، نسبت به تغییرات اولیه مقاومت نشان می دهد، از این روی دخالت اولیه دولت برای اصلاح روش ها و ترویج ضروری است. سپس برحسب استقبالی که از ابعادی از آن می شود، تصمیمات آتی برای طرح ها و برنامه ها را اتخاذ کنیم؛ به طوری که آن بخشی از ترویج را که با استقبال کشاورزان روبرو می شود، با مشارکت آنان و بخش خصوصی پیش بریم. بخش هایی که با مقاومت روبرو می شوند، با تغییراتی اصلاح گردند و به فراخور این که در برنامه ها تا چه حد ضروری تشخیص داده شوند، توسط دولت اجرا و پیگیری شوند و خلاصه در مواردی که ترویج با موانع و مسایلی در پیشبرد مشارکت کنندگان بومی مواجه شد، از روش های تلفیقی بهره بریم و توانمندسازی را در دستور کار قرار دهیم.

با این همه بد نیست که بدانیم، دستیابی‌ به‌ اهداف‌ برنامه‌ از طریق‌ ترویج‌ کار آسانی‌ نیست‌. سیستم های‌ ترویج‌ معمولاً سازمان های‌ بزرگ‌ و پیچیده‌ای‌ هستند، چون‌ با هدف‌ اجرای‌ سیاست های‌ ملی‌ و در مناطقی‌ متنوع‌ و وسیع‌ و با شرایط اجتماعی‌ و فرهنگی‌ متفاوت‌ روبرو هستند، با ضرورت ها و روش های‌ متفاوت‌ و حتی‌ متناقضی‌ مواجه‌اند. اگر هر یک‌ از ضرورت ها، شرایط و روش های‌ متفاوت‌ را در نظر نگیرند، با عدم‌ موفقیت‌ در اهداف‌ ترویجی‌ توسعه‌ روبرو خواهند شد. علاوه‌ بر این‌، آن ها باید با حداقل‌ هزینه‌، حداکثر جنبه‌های‌ ترویجی‌ را فراهم‌ آورند، با سازماندهی‌ و مدیریت‌ کنترل‌ سیستم‌ را فراهم‌ سازند، مشارکت‌ از پایین‌ به‌ بالا را تحقق‌ بخشیده‌ و توانمندی‌ همکاران‌ و زیردستان‌ را با استفاده‌ از توان‌ بالقوه‌شان‌ افزایش‌ داده‌ و از همه‌ نوع‌ ارتباط در راه‌ ترویجِ‌ روش های‌ آموخته‌ استفاده‌ کنند. برای‌ تقویت‌ زمینه‌ حرفه‌ای‌ عوامل‌ ترویج‌ و افزایش‌ امکان‌ موفقیت‌ در مورد مردم‌ روستایی‌، مواد درسی ‌دانشگاه ها و برنامه‌های‌ آموزشی‌ باید با طرح هایی‌ در مورد نظام‌ آگاهی‌ محلی‌، تعلیم‌ و تربیت‌ بزرگسالان‌، روش های‌ مشارکتی‌ توسعه‌، جامعه‌شناسی‌ روستایی‌، متدولوژی های‌ ترویج‌، ارتباطات‌ میان‌ فردی‌، استفاده‌ از رسانه‌های‌ ارتباطی‌ و موضوع هایی‌ مشابه‌ غنی‌ شود.

 

.7صنایع‌ روستایی‌ و دستی‌

مهاجرت‌ از جوامع‌ روستایی‌ به‌ جوامع‌ شهری‌، بخشی‌ اجتناب‌ناپذیر از توسعه‌ در کشور ماست‌ و تنها مهاجرت‌ بی‌رویه‌ و افسار گسیخته‌ است‌ که‌ باید با برنامه‌ریزی های‌ دولتی‌ کنترل‌ شود. جوانان‌ روستایی‌ حق‌ دارند که‌ نوع‌ زندگی‌ مطلوب‌ خود را برگزینند و هیچ‌ کس‌ نمی‌تواند آنان‌ را از این‌ حق شان‌ محروم‌ سازد. دولت‌ تنها موظف‌ است‌ با برنامه‌ریزی ها کمک‌ کند تا کسانی‌ که‌ مایل‌ به‌ ادامه‌ زندگی‌ در روستاها هستند، امکان‌ اشتغال‌ و برخورداری‌ از سطحی‌ از خدمات‌ اجتماعی‌ و رفاهی‌ را بیابند. در این‌ راه‌، چندین‌ برنامه و راهکار توصیه‌ شده‌ است‌.

نخست تقویت صنایع روستایی و غیرکشاورزی باید بیش از پیش موردنظر قرار گیرد؛ انواع صنایع غذایی که شامل صنایع غذایی، کانی، نساجی، شیمیایی و سلولزی می شود می بایست در دستور کار قرار گیرد و دولت طرح ها و برنامه هایی برای کمک به شکل گیری و رشد این صنایع به عنوان بخشی مکمل در جوار بخش کشاورزی و فعالیت های مربوط به آن داشته باشد. آن ها علاوه بر تأمین بخش قابل ملاحظه ای از معیشتِ خانوار، استانداردهای زندگی روستایی را نیز ارتقاء می بخشند((Pfluger,2000. چرا که استفاده‌ از صنایع‌ روستایی و دستی،‌ امکان‌ اشتغالی‌ مضاعف‌ در کارهای‌ کشاورزی‌ و سنتی‌ روستایی‌ را فراهم‌ می‌آورد. روستاییانی که قصد فعال شدن در صنایع روستایی را دارند، می بایست مورد حمایت های مالی، آموزشی، فن آوری و دسترسی آسان به انرژی و مواد اولیه و هر نوع پشتیبانی که از دست دولت ساخته است، قرار گیرند.

صنایع‌ دستی‌ نیز یکی‌ از راه های‌ کسب‌ درآمد خانوار روستایی‌ است‌ که‌ اکنون‌ با صادرات‌ آن‌، افق های‌ مالی‌ جدیدی‌ را به‌ روی‌ روستاییان‌ گشوده‌ است‌. حمایت های‌ دولتی‌ می‌تواند به‌ تقویت‌ چنین‌ راه های‌ اشتغالی‌ کمک‌ کند و مانع‌ از مهاجرت‌ بی‌رویه‌ روستاییان‌ به‌ شهرها شود. صنایع روستایی و دستی و سنتی به مدیریت بومی و محلی نیز امکان مشارکت و مدیریت توسعه مناطق روستایی را می بخشند و عملاً بخشی از توسعه درونزا را نهادینه می کنند.

.8صنایع‌ تبدیلی‌ و تکمیلی‌

تجارب کشورهای موفق در توسعه روستایی نشان داده است که یکی از مهمترین راهکارهای اشتغالزایی، تولید ارزش افزوده از طریق ایجاد اشتغال با کمک صنایع تبدیلی و تکمیلی در روستاها است. صنایع تبدیلی برای تبدیل محصولات مختلف کشاورزی، دامپروری و باغی به محصولاتی دیگر در جوار مناطق تولیدشان، از هزینه های حمل و نقل و ضایع شدن و دیگر هزینه ها می کاهند و موجب کاهش قیمت تمام شدهء کالاها می گردند. صنایع تکمیلی نیز در تکمیل زنجیره تولید صنایع مختلف نقشی واسط و مکمل بازی می کنند(فقیه، 1383: 368-370). اکنون‌ این‌ صنایع‌، علاوه بر این که یکی‌ از راه های‌ کسب‌ درآمد مضاعف‌ خانوار روستایی‌ نیز به‌ حساب‌ می‌آیند، در توسعه ملی کشور نیز نقش مکمل و برجسته ای را در جوار صنایع شهری ایفاء می کنند. آموزش‌ و ترویج‌ِ راه های‌ اشتغالزایی‌ به‌ جوانان‌ روستایی‌ تا حد زیادی‌ به‌ نهادینه‌ شدن‌ چنان ‌راهکارهایی‌ یاری‌ می‌رساند و تحقق‌ عینی‌ آن‌ می‌تواند موجب‌ شود که‌ روستاییان‌ عملاً دیده‌ و باور کنند که‌ بخش‌ بزرگی‌ از عایدی‌ آنان‌ به‌ حاصل‌ برنامه‌ و کارهای‌ آنان‌ بستگی‌ دارد و دست‌ تقدیر را می‌توان‌ تا حد زیادی ‌کوتاه‌ ساخت‌. برای‌ عملی‌ شدن‌ آن‌ در سطح‌ کشور نیز می‌بایست‌ دید چه‌ صنایع‌ تبدیلی‌ و تکمیلی‌ در کدام ‌مناطق‌ کشور مناسب‌ است‌ و هر منطقه‌ متناسب‌ با ظرفیت ها و محدودیت های‌ موجود به‌ تشویق‌ و توسعه‌ صنایع‌ تبدیلی‌ و تکمیلی‌ خود بپردازد. صنایع تبدیلی و تکمیلی عملاً به حلقه پیوند مدیریت روستایی با مدیریت شهری در توسعه ملی تبدیل می شوند.


.9 توجه ای دوباره و با نگاهی نو به تعاونی های روستایی

سال‌هاست‌ که‌ کشورهای‌ مختلف‌ جهان‌ به‌ راه‌حل‌هایی‌ جایگزین‌ برای‌ برخی‌ از معضلات‌ فوق‌ روی‌ آورده‌اند. یکی‌ از آن‌ها تأسیس‌ و فعالیت‌ تعاونی‌هاست‌ که‌ تجربه‌نسبتاً موفقی‌ را در برخی‌ از جوامع‌ نشان‌ داده‌ است‌. در کشور ما با آن‌ که‌ تعاونی‌ها پیش‌ از انقلاب‌ وجود داشته‌ و بعد از انقلاب‌ نیز از قانون‌ اساسی‌ گرفته‌ تا توجه‌به ‌روح‌ تعاون‌، بدان‌ توجه‌ شده‌ و حتی‌ در سال‌ 70 تعاون‌ به‌ عنوان‌ وزارتخانه‌ای‌ مستقل‌ تشکیل‌ شده‌ است‌، ولی ‌عدم‌ برنامه‌ای‌ مدون‌ و طرح های‌ مشخص‌ برای‌تشویق‌ به‌تأسیس‌ و راه‌اندازی‌ و توسعه‌ تعاونی‌ها، عملاً آن‌ها بخش‌ کوچکی‌ از بازار کار و سرمایه‌ در جامعه‌ را به‌ سوی‌ خود سوق‌ داده‌اند. به‌ سبب‌ همین‌ تمایلاتی‌که‌ در دیدگاه‌های‌ دولت‌ نسبت‌ به‌ تعاونی‌ها وجود دارد، آن‌ها جایگزین‌های‌ مطلوبی‌ برای‌ عدم‌ انحراف‌ نیروهای‌ کار، کارمندان‌ و مدیران‌ سازمان‌ها و صنایع‌ دولتی‌هستند. تعاونی‌ها بنگاه‌های‌ خصوصی‌ هستند که‌ با سودی‌ مقرون‌ به‌ صرفه‌ می‌توانند، تمایلات‌، نوآوری‌ها و مهارت‌های‌ کارکنان‌ و مدیران‌ را به‌ سوی‌ خود جلب‌ کرده‌ و باتوزیع‌ آن‌ بین‌ همه‌ اعضاء، مانع‌ شوند تا برخی‌ از آن‌ها ناگزیر به‌ راه‌حل‌های‌ غیرقانونی‌ و با سودهایی‌ کلان‌ و بی‌رویه‌ که‌ به‌ معدودی‌ اختصاص‌ دارد، روی‌ آورند. دولت‌ می‌تواند با طرح‌هایی‌ جدید، راه‌هایی‌ را برای‌ نظارت‌ خود باز کند(احمدی، 1386: 16).

بخش تعاونی از دیرباز در دفاتر برنامه ها مورد توجه توسعه بخش روستایی کشور بوده است، اما اینک نیازمند نگاهی نوین به مشکلات و افق های توسعه آن است تا به عنوان بخشی کارا در توسعه روستایی و صنایع آن ایفای نقش کند. چنان‌ طرح هایی‌ مستلزم‌ آن‌ است‌ تا در سازمان‌ها و صنایع‌ دولتی‌، آگاهی‌ رسانی‌ درستی‌درمورد تعاونی‌ها و کارکردهای‌ آن‌ برای‌ کارکنان‌ گذاشته‌ شود و برنامه‌هایی‌ آموزشی‌ با حمایت های فنی و پشتیبانی های مالی برای‌ روستاییان و مدیران‌ تنظیم‌ گرددتااهمیت‌ آن‌ها و جایگاه‌شان‌ در بهبود وضع‌ مادی‌ و اجتماعی‌شان‌ تبیین‌ گردد و پس‌ از مدتی‌ نیز فراموش‌ نشود، بلکه‌ با استفاده‌ از تجارب‌ تعاونی‌ها در کشورهای‌ دیگر، طرحها و برنامه‌هایی‌ تنظیم‌ گردند که‌ یکدیگر را تکمیل‌ کرده‌ تا از برنامه‌های کوتاه مدت به سوی اهداف بلندمدت حرکت نماید.‌

10. وام، یارانه و تسهیلات مالی و بانکی

بخش سرمایه برای جلب سرمایه گذاری و افزایش ارزش افزوده در بخش کشاورزی نقشی کلیدی بازی می کند. آن ها علاوه بر تشویق و جذب سرمایه گذاری باید هنگام تنگناهای مراحلِ مختلف تولید به کمک کشاورزان به شتاب اند و در موقعیِ سیل، نابودی محصول، خشکسالی و غیره به داد روستاییان برسند. این مبالغ مالی تاکنون از طریق اعتبارات عمرانی، تسهیلات بانکی و بخش خصوصی پیش بینی شده اند (غریب رضا، 1382: 363 و 374-375) که می بایست در بخش هایی که اهداف برنامه تأمین نشده است، تجدیدنظر شده و برای پوشش شان به برنامه های تازه روی آورد. تجارب سایر کشورها در این زمینه ارزنده است. هند با اعطای اعتبارات جهت ترویج فناوری جدید، راه حمایت مالی از کشاورزان اش را در پیش گرفته است، چین به توسعه تعاونی های اعتبار روستایی، بانک های محلی و سهمیه برای مناطق محروم تر در این راه گام گذاشته و مالزی با توزیع اعتبارات از طریق فعالیت های غیربانکی، به مانند موسسات واگذاری و توسعه زمین و تضمین اعتبارات، تجارب ارزنده ای داشته است (ایران نژاد، 1375: 15).

فرآیند هر نوع کمک مالی و مادی به متقاضیان باید به گونه ای باشد که به جای بخش های مولد به سوی کارهای دلالی و واسطه گری در بازار کشیده نشود و ضوابط لازم برای کنترل روند واگذاری کمک ها مانع از چنین انحرافی گردد.


11. تغییرات ساختاری و نهادی

بسیاری از برنامه هایی که در کشورهای پیشرفته به نتایج مطلوبی رسید، ولی در جوامع در حال توسعه به دستاوردهای مشابه ای نایل نشد، از اِشکالات ساختاری و نهادی در این کشورها ناشی می شود (ناظمیان، 1377: 3-6؛ نوروزی، 1371: 42-43). در کشورما مسایل ساختاری آن به مباحث مربوط به مدیریت، طرح ریزی، نظم پذیری و سازمان پذیری و غیره در ادارات و سازمان هایمان بر می گردد و اشکالات نهادی از بوروکراسی پیچیده اداری ناشی می شود که برای دریافت هر تقاضایی، چند اداره در طول زمانی نسبتاً طولانی با شبکه ای از قوانین و بخش نامه و تبصره ها، درگیر با ارباب رجوع اند تا به نتیجه برسند؛ البته اگر تا آن موقع قوانین و بخش نامه ها تغییر نکرده باشند! برنامه ریزان کشورمان به شکلی جدّی و اساسی باید نسبت به این موانع ساختاری و نهادی که نه فقط در توسعه روستایی که در هر بخش از توسعه دست و پاگیر هستند، تجدید نظر کنند.

12.کنترل‌ و ارزیابی‌ مداوم برنامه‌ها

یکی‌ از دلایل‌ شکست‌ برنامه‌های‌ متعدد، عدم‌ کنترل‌ و ارزیابی‌ برنامه‌هاست‌. از این‌ روی ‌ضروری‌ است‌ تا مکانیسمی‌ طراحی‌ شود که‌ به‌ کنترل‌ و ارزیابی‌ روندِ اجراییِ‌ برنامه‌ با اهداف‌ برنامه‌ و همچنین ‌فرآیند عملی‌ شدن‌ِ آن‌ در طی‌ برنامه‌ پرداخته‌ و در صورت‌ انحراف‌، آن‌ را تصحیح‌ نماید.

ارزیابی‌ فرآیندی‌ است‌ که‌ توسط آن،‌ موثر بودن‌ برنامه‌ یا پروژه‌ای‌ مورد سنجش‌ قرار می‌گیرد. ارزیابی‌ چیزی‌ بیش‌ از دریافتن‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌ و مشمول‌ قضاوت‌ درباره‌ آنچه‌ اتفاق‌ افتاده‌ نیز می‌شود. پرسش های‌ اساسی‌ای‌ که‌ می‌بایست‌ در ارزیابی‌ مطرح‌ و پیگیری‌ شوند، به‌ قرار زیر اند: آیا نتیجه‌ برنامه‌ در حد مطلوبی‌ بود؟ آیا از آنچه‌ انتظار می‌رفت‌ بهتر بود یا بدتر؟ آیا می‌شد به‌ نتایج‌ بهتری‌ دست‌ یافت‌؟ از طریق ‌ارزیابی‌ برنامه‌ریزان‌، کارگزاران‌ و مسئولان‌ برنامه‌ها می‌توانند در حد امکان‌ به‌ صورت‌ نظام‌ مند و علمی‌، میزان ‌موثر بودن‌ و اثر فعالیت ها را با توجه‌ به‌ اهداف شان‌ و به‌ عبارت‌ دیگر مقاصد برنامه‌ها تعیین‌ کنند(بورن‌، 1379: 257 ـ 260 ).

راهکارهای توسعه روستایی

.1 توسعه‌ روستایی‌ و مشارکت‌

در سال های‌ اخیر، برخی‌ از کشورهای‌ جهان‌ سوم‌ در برنامه‌های‌ توسعه‌ خود با موفقیت‌ رو به‌ رو نشدند، از این ‌روی‌ درصدد بازاندیشی‌ و تجدیدنظر در برنامه‌ و دستاوردهای‌ جامعه‌ خود برآمدند تا دلیل‌ عدم‌ موفقیت‌ خودرا دریابند. یکی‌ از مهمترین‌ دلایلی‌ که‌ بدان‌ دست‌ یافتند آن‌ بود که‌، آنان توسعه‌ درونزا را که‌ بر طبق‌ مشارکت ‌مردم‌ صورت‌ گرفته‌ باشد، نادیده‌ گرفته‌ بودند. در برنامه‌ریزی های‌ کشور ما، فقدان‌ توسعه‌ای‌ درونزا با برنامه‌هایی ‌که‌ مردم‌ در آن‌ مشارکت‌ داشته‌ باشند و دولت‌ تنها نقش‌ تغذیه‌ آن‌ را به‌ عهده‌ گیرد، به‌ خوبی‌ مشهود است.

هر جامعه‌ای‌ که‌ در تلاش‌ است‌ تا به‌ توسعه‌ای‌ موفق‌، پایدار و درونزا دست‌ یابد، ناگزیر است‌ که‌ مشارکت‌ فعال ‌افراد جامعه‌ را پذیرفته‌ و به‌ مردم اش‌ فرصت‌ آن‌ را دهد که‌ توسعه‌ء جامعه‌ خویش‌ را تحقق‌ بخشند. این‌ بدان‌ معنا خواهد بود که‌ افراد جامعه‌ باید در برنامه‌ریزی‌ و اجرای‌ برنامه‌های‌ توسعه‌ و همچنین‌ منابعی‌ که‌ برای‌ اجرای‌ این ‌برنامه‌ها ضروری‌ است‌، مشارکت‌ و کنترل‌ لازم‌ را داشته‌ باشند. چرا که‌ بومیان‌ هر محل‌، شرایط دور و بر خود را بهتر از هر فرد خارجی‌ دیگری‌، از جمله‌ کارشناسانی‌ که‌ سیاست گذاری‌ کرده‌ و خدمات‌ ارائه‌ می‌کنند، می‌شناسند. افراد محلی‌ با ریشه‌های شان‌، تاریخ شان‌، زبان شان‌، فرهنگ شان‌ و معیارهای شان‌ آشنا هستند. بنابراین‌، این‌ آن ها هستند که‌ باید دلیل‌ توسعه‌ را بفهمند. لذا توسعه‌ و توسعه‌ روستایی‌ باید به‌ صورت‌ آشکار شدن‌ آنچه ‌درون‌ فرد یا جامعه‌ نهفته‌ است‌، درک‌ شود. این‌ همان‌ توسعه‌ درونزا است‌ که‌ مردم‌ نه‌ تنها ابزار تحقق‌ توسعه‌، بلکه‌ مهمتر از آن‌، عامل‌ِ تصمیم‌ گیرنده‌ و غایت‌ِ توسعه‌ به‌ شمار می‌روند. در بهترین‌ حالت‌، دولت‌ و کارشناسان اش‌، کاری‌ که‌ می‌توانند انجام‌ دهند آن‌ است‌ که‌ شرایطی‌ را فراهم‌ آورند تا توسعه‌ را ترغیب‌ کند. به‌ عبارت‌ دیگر، دولت‌ می‌تواند توسعه‌ را تغذیه‌ کند، نه‌ این‌ که‌ به‌ وجود آورد (بورن‌، 1379:‌ 19).


. 2آموزش‌ و اقدامات‌ اجتماعی‌

این‌ واقعیت‌ که ‌اغلب‌ فعالیت های‌ آموزشی‌، بیش‌ از آن که‌ مردم‌ را وادار به‌ همکاری‌ نماید، نیازمند همکاری‌ ایشان‌ است‌، شرایط خاصی‌ را برای‌ روش های‌ آموزشی‌ ایجاب‌ می‌کند. مردم‌ روستایی‌ باید به‌ نحوی‌ انگیزه‌ پیدا کنند تا علاقه‌ به ‌آموزش‌پذیری‌، مشارکت‌پذیری‌، سازمان‌یابی‌ و غیره‌ را در خود پرورش‌ دهند. وظیفه‌ کارگزاران‌ و مسئولان ‌توسعه،‌ آن‌ است‌ تا شرایط دلخواه‌ برای‌ مردم‌ را به‌ منظور درگیر شدن‌ در فرآیند تبادل‌نظر، آموزش‌ و مشارکت‌، ایجاد کنند.

تعدادی‌ از مشکلات‌ و محدودیت ها به‌ کارگزاران‌ و برنامه‌ریزان‌ توسعه‌ و تهیه‌ کنندگان‌ رسانه‌ها مربوط می‌شود. در بسیاری‌ از موارد می‌توان‌، آموزشی ‌را که‌ به‌ آن ها داده‌ می‌شود، به‌ دلیل‌ تکیه‌ بر موضوع های‌ علمی‌، به‌ بهای‌ عدم‌ توجه‌ به‌ موضوع های‌ انسانی‌ مورد انتقاد قرار داد. آن ها برای‌ تخصص‌ در زمینه‌ای‌ خاص‌، و نه‌ به‌ عنوان‌ تعلیم‌ دهنده‌ یا عوامل‌ ارتباط، تربیت ‌شده‌اند. از این‌ روی‌ می‌بایست‌ دانشِ‌ فنیِ‌ آن ها را با بسیاری‌ از بینش های‌ فرهنگی‌ و آموزشی‌ تکمیل‌ کرد (همانجا،  8 ـ 9). چنین‌ آموزشی‌ احتمالاً به‌ آنان درکی‌ بهتر از دانش‌ فنی‌، اعتقادات‌ و طرز عمل‌ مردم‌ داده‌ و به ایشان، دیدگاه ها و مهارت های‌ لازم‌ را برای‌ برقراری‌ ارتباط بهتر با مردم‌ خواهد بخشید. اگر بخواهیم‌ به‌ گونه‌ای‌ ایده‌آلی‌ صحبت‌ کنیم‌، هر کسی‌ که‌ در عرصه‌ توسعه‌ فعالیت‌ می‌کند باید به‌ عنوان‌ رابط اطلاعات‌ و واسطه‌، عمل‌ کند و دانش‌ و اطلاعاتی‌ را که‌ مردم‌ برای‌ انتخاب‌ راه‌ خود در جهت‌ توسعه ‌نیاز دارند، فراهم‌ آورد. توسعه‌ باید نهایتاً به‌ عهده‌ مردم‌ باشد که‌ در برنامه‌های‌ خود در صورت‌ نیاز از دولت‌ و منابع‌ خارجی‌ کمک‌ گیرند (همانجا، 40 ـ 42).

آموزش هر طیف و قشری نیز با گروه یا طبقه ای دیگر متفاوت است. آموزش افراد بی سواد و کم سواد بهتر است به طریق عملی و در حین کار صورت گیرد. سایر روستاییان بهتر است علاوه بر آن، در قالب کارگاه هایی نیز از آموزش مبتنی بر آن برای تکمیل آموزشِ عملی استفاده کنند. در حالی که کارشناسان و متخصصان را باید بیشتر بر اساس کلاس ها و کارگاه ها به اندازه مکفی آموزش داد، در عین حالی که نباید آموزش حین کار و عملی شان را نیز فراموش کرد.

. 3ترویج‌ کارشناسان‌ و روستاییان‌

ترویج‌ عبارت‌ است‌ از روند آموزشی‌ و تربیتی‌ که‌ با آگاه‌ نمودن‌ و تعلیم‌ مردم‌، کنش های‌ آنان‌ را از طریق‌ ارتباط و مشارکت‌ متحول‌ کند. ترویج‌ علاوه‌ بر جنبه‌های‌ آموزشی‌، جنبه‌های‌ اجرایی‌ نیز دارد و نیازمند موسسه‌هایی‌ با صلاحیت‌ و مکانیزم های‌ موثری‌ است‌ که‌ بتواند اطلاعات‌ را منتشر و دریافت‌ نماید، زیرا ترویج‌ باید علاوه‌ برعرضه‌ به‌ تقاضا نیز بپردازد. در گذشته‌ تنها عرضه‌ و جریان‌ یک‌ طرفه‌ اطلاعات‌ و پیام‌ از بالا به‌ پایین‌ به‌ مخاطبان ‌مدنظر بود، ولی‌ به‌ سبب‌ درس هایی‌ مهمی‌ که‌ در ده های‌ اخیر در برنامه‌های‌ توسعه‌ گرفته‌ شده‌ است‌، اکنون ‌مشارکت‌ و دریافت‌ اطلاعات‌ و پیام‌ از پایین‌ به‌ بالا نیز برای‌ دوام‌ ترویج‌ و عملی‌ شدن‌ آموزش های‌ آن‌ ضروری ‌است‌. در برنامه‌های‌ توسعه‌، ترویج‌ با کارشناسانی‌ آغاز می‌شود که‌ اهداف‌ و برنامه‌ها را به‌ مردم‌ و دست‌اندرکاران‌ اجرایی‌ منتقل‌ می‌سازند، ولی‌ آن‌ محقق‌ نخواهد شد، مگر این‌ که‌ کارشناسان‌ ترویج‌، به‌ نیازها و شرایط محیط و به‌ خصوص‌ جوامع‌ روستایی‌ و انتظارات‌ مردم‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ از اصلی‌ترین‌ اطلاعاتی‌ که‌ ترویج‌ و توسعه ‌را موفق‌ خواهد ساخت‌، بنگرند و آن ها را به‌ عنوان‌ تقاضای‌ ترویج‌ به‌ محققان‌، تأمین‌ کنندگان‌ امکانات‌، برنامه‌ریزان‌ و سیاستمداران‌ منتقل‌ سازند. دانشِ‌ آموزش‌دهندگان‌ و مروجان‌، نه‌ تنها باید به‌ روز باشد، بلکه‌ از نظر عملی‌ نیز منطبق‌ با شرایطی‌ باشد که‌ برنامه‌های‌ توسعه‌ در آن‌ تحقق‌ می‌یابد و علاوه‌ بر آن ها باید معلمان‌ و ارتباط برقرارکنندگان‌ توانا و نکته‌سنجی‌ باشند. بنابراین‌، در برنامه‌های‌ آموزشی‌شان‌ باید تعادلی‌ بین‌ موضوعهای‌ فنی‌، علمی‌ و ارتباطی‌ وجود داشته‌ باشد. آنچه‌ در برنامه‌های‌ شان نباید نادیده‌ گرفته‌ شود، آموزش های‌ ویژه‌ بزرگسالان‌، روش های‌ توسعه‌ با کمک‌ مردم‌، جامعه‌شناسی‌ جوامع‌ روستایی‌، روش های‌ متنوع ‌ترویج‌، ارتباطات‌ میان‌ فردی‌ و رسانه‌های‌ ارتباطی‌ است‌ (همانجا، ‌ 26 ـ 28 ).

برای‌ تغییر نگرش ها و کنش های‌ مبتنی‌ بر تقدیرگرایی‌ و قمارگونه نیز آموزش‌ مستمر و ترویج‌ لازم‌ است‌. با آموزش‌ مکرر وترویج‌ مداوم‌ است‌ که‌ می‌توان‌ به‌ روستاییان‌ آموخت‌ که‌ بین‌ اصلاح‌ رفتارهای‌ آنان‌ با تولید محصول‌ بهتر، رابطه‌ای ‌ضروری‌ وجود دارد. اما آموزشِ‌ صرف‌ نیز برای‌ این‌ مقصود کافی‌ نیست‌. باید به‌ آن ها عملاً در طی‌ کارها نشان‌ داد که‌ چگونه‌ با استفاده‌ از بذرهای‌ اصلاح‌ شده‌، سموم‌ دفع‌ آفات‌، روش های‌ اصلاحی‌ موفق تر و هر نوع‌ روش ‌بهتری‌، به‌ محصول‌ و عایدی‌ بیشتر دست‌ یافت‌. آن‌ تنها از طریق‌ برنامه‌ریزی‌ بلندمدت‌ و مداوم‌ محقق‌ خواهد شد. تقدیرگرایی‌ به‌ طور کلی‌ از حیطه‌ نگرش ها و کنش های‌ روستاییان‌ رخت‌ نخواهد بربست‌، بلکه‌ تنها می‌توان ‌امیدوار بود که‌ آن‌ از حیطه‌ء کارهای‌ روزمره‌ء منزل‌ و مزرعه،‌ به‌ امور غیرمترقبه‌ و حوادث‌ عقب‌نشینی‌ کند که‌ تحقق ‌آن‌ نیز خود موفقیتی‌ بزرگ‌ در شکل‌دهی‌ تحولات‌ خرد در توسعه‌ جامعه‌ روستایی‌ کشور خواهد بود. 

به‌ مروجان‌ و مربیان‌ باید آموزش‌ داده‌ شود تا پیام شان‌ را با دقت‌ آماده‌ کنند و برای‌ ایجاد علاقه‌ در مخاطبین‌ و روستاییان‌ از مواد و وسایل‌ مناسب‌ استفاده‌ نمایند تا دریافت‌ آموزش هایشان‌ بهتر انجام‌ شود. آن ها باید از زبانی‌استفاده‌ کنند که‌ مردم‌ محلی‌ و روستایی‌ می‌فهمند و حتی‌ المقدور به‌ سادگی‌ سخن‌ بگویند. برای‌ آن ها باید تشریح‌ شود که‌ برقراری‌ درک‌ متقابل‌ بین‌ مروجان‌ و مردمی‌ که‌ تعلیم‌ می‌بینند، از وظایف‌ مروجان‌ و آموزش‌دهندگان‌ است‌ و آن ها نباید هنگام‌ روبرو شدن‌ با دلسردی‌ یا بی‌تفاوتی‌ مردم‌ روستایی‌ که‌ برای‌ توسعه‌ آموزش ‌می‌بینند، کار را رها کرده‌ و انجام‌ آن‌ را به‌ مسئولیت‌ مردم‌ بگذارند. همچنین‌ مروجان‌ باید یاد بگیرند که‌ چگونه‌ با مردم‌ و روستاییان‌ کار کنند، نه‌ این‌ که‌ به‌ جای‌ مردم‌ کار کنند. تنها مردم‌ هستند که‌ می‌توانند درباره‌ نحوه‌ء تغییر زندگی‌شان‌ تصمیم‌ گیرند و آن‌ از وظایف‌ کارشناسان‌ و مروجین‌ نیست‌. مشارکت‌ در توسعه‌، تنها در چنین ‌فعالیت های‌ مشترک‌ و تعاملی‌ است‌ که‌ از کاغذهای‌ برنامه‌ خارج‌ شده‌ و صورت‌ واقعی‌ و عملی‌ به‌ خود می‌گیرد. علاوه‌ بر آن‌، ترویج‌ و آموزش‌ باید شامل‌ کلیه‌ مخاطبان‌ خود شود و نمی‌تواند تنها به‌ گروه‌ یا قشری‌ خاص‌ مختص‌ گردد (همانجا، ‌ 27 ـ 29).

.5  اصلاح روش های آبیاری  

روش های آبیاری در کشور باید مرتب مورد کنترل و ارزیابی قرار گرفته و تغییرات لازم برای هر چه کمتر تلف شدن این منبع گران بهاء اِعمال گردد. علاوه بر برنامه های سد سازی و شبکه های آبیاری دولتی، هم از آخرین دستاوردهای علمی و عملی در سایر کشورها بهره گرفته شده و هم آبیاری های سنتی ای که به اتلاف و اسراف آن منجر نمی شود، در کنار سیستم های آبیاری دولتی به کار گرفته شوند. گاه این تجارب محلی، نتایجی حتی مطلوب تر از روش های آبیاری مدرن بدست می دهند؛ روش های آبیاری قطره ای نمونه ای از کسب آخرین دانش آبیاری در کشورهای موفق در کشاورزی است و روش های بومی همچون بهره گیری از  نیروگاه های برقابی کوچک در مناطق کوهستانی نیز نمونه ای از کارایی روش های محلی در این زمینه است (سوری نژاد، 1383: 313-333). اما باید توجه کرد که روش های سنتی را تنها به دانش بومی واگذار کردن نیز کار صحیحی نیست و گاه می تواند به خسارت های جبران ناپذیری منجر شود؛ نمونه آن سدهای خاکی بود که بدون دانش مکفی ساخته شده و با بارش های شدید شسته شدند و آب ذخیره شده در پشت سد را چون سیلابی رها می کردند که خرابی های بسیاری را پدید آوردند.

گرچه تغییر الگوی مصرف در حدی ناچیز می تواند تأثیری بسیار زیاد بر میزان مصرف آب و صرفه جویی در مصرف آن شود، اما به سبب این که مدام از آب استفاده می شود و تغییر عادات نیز کار آسانی نیست، خیلی نباید به روی نتایج حاصل از آموزش برای تغییر رفتار مصرف کنندگان متمرکز شد و ضروری است تا تکنولوژی های جدید سیستم آبیاری برای جلوگیری از هدر رفتن آن، به کار گرفته شوند.


.6  کمک های عملی به تعاونی های روستایی‌

تعاونی های روستایی و عملکردشان در چند سال گذشته می تواند ملاک بسیاری از راهکارهایی قرار گیرد که برای روستاییان در تشکیل تعاونی های موفق ضروری است. انواع کمک های مالی و تکنیکی، آموزشی و هر نوع برنامه حمایتی دولت از روستاییان می بایست با کمترین بروکراسی، تا حد امکان در حداقل زمان ممکن و به دور از روابط و رانت های مبتنی بر آن و تنها بر اساس نیازهای واقعی فعالان تعاونی های روستایی و ضوابط مربوط به آن باشد. دولت نباید قابلیت های روستاییان در حوزه های دیگر را تشویقی برای بخش تعاونی روستایی سازد و تنها روستاییانی می بایست از حمایت های شان برخوردار شوند که در زمینه تعاونی روستایی توانایی را از خود نشان داده اند، و گرنه عملاً کمک ها هرز رفته و بی تأثیر می گردند.


.7  کمک های مالی و وام ‌

یکی از اِشکالات نظام مالی و کمک های سوبسیدی و وام در کشورمان این است که آن ها علاوه بر رابطه مند بودن به جای ضابطه مندی، از فرآیند پیچیده ای در نظام اداری تبعیت می کنند که عملاً بسیاری از آن ها در مواقع لزوم در اختیار متقاضیان قرار نمی گیرند. هر نوع تغییری در این شرایط مستلزم بازنگری در روش هایی است که برای کسب اهداف این وام ها و کمک ها، عامل زمان را دارای نقشی اساسی می بیند و اگر کمک ها دیرتر از زمان موردنظر داده شوند، دیگر مشکل گشا نیستند و چه بسا کار از کار گذشته باشد و ممکن است پس از آن، توسط متقاضی در جاهایی استفاده شوند که ربطی به برنامه های توسعه نداشته باشد و با سرمایه گذاری در جاهای غیرمولد، حتی به بدتر شدن شرایط منتهی شوند.

.8  اِعمال انواع روش های ارزیابی

ارزیابی‌ها از انواعی‌ برخوردار است‌ که‌ در هر مرحله‌ از کار به‌ کار گرفته‌ می‌شوند. آن ارزیابی‌ که‌ کارایی‌ و تأثیر فعالیت های‌ اجرایی‌ را مورد بررسی‌ قرار می‌دهد، ارزیابی‌ فرآیند یا ارزیابی‌ تکوینی‌ یا کنترل‌ نامیده‌ می‌شود. هدف ‌از آن،‌ تشخیص‌ نقاط و ضعف‌ و قوت‌ برنامه‌، نه‌ بر طبق‌ آنچه‌ بر روی‌ کاغذها آمده‌ است‌، بلکه‌ بر اساس‌ آنچه‌ که‌ در مرحله‌ اجرا نمود یافته‌ است‌، تا از طریق‌ تعدیل های‌ لازم‌ هم‌ برنامه‌ در راستای‌ لازم‌ پیش‌ رفته‌ و هم‌ با استفاده‌ء بهینه‌ از منابع‌ و امکانات‌ موجود، کارایی‌ افزایش‌ یابد. در ارزیابی‌ فرآیند می‌بایست‌ با مشاهده‌ دقیق‌ واکنش های‌ کلی‌ مخاطبان‌ برنامه‌ به‌ تشخیص‌ و تعدیل‌ برنامه‌ پرداخت‌.

در هر ارزیابی‌ فرآیند می‌بایست‌ موارد زیر در نظر گرفته‌ شود: 1- تغییر در دانش‌، مهارت‌ یا نگرش‌ کارآموزان‌ و مسئولان‌ 2- کارایی‌ روش ها و مواد مورد استفاده‌ در ارتباطات‌ و آموزش‌ 3- روابط میان‌فردی‌ در بین‌ کارگزاران‌ و مسئولین‌ برنامه‌ 4- عملکرد مربیان‌ در شرایط ارتباطات‌ یا آموزش‌ 5- کانال های‌ ارتباطی‌ و تعاملی‌ 6- پشتیبانی‌ها و حمایت های‌ لازمه‌ 7- حدی‌ که‌ مردم‌ در فعالیت های‌ آموزشی‌ سهیم‌ بوده‌ و تأثیر گرفته‌اند و مقایسه‌ آن‌ با آنچه ‌مدنظر بوده‌ است‌ 8- میزان‌ کفایت‌ منابع‌، امکانات‌ فیزیکی‌، کارکنان‌ و برنامه‌ زمانی‌ آن ها (بورن‌، 1379: 258 ـ 262 ).


نتیجه‌گیری‌

 تحلیلی‌ از شبکه برنامه های‌ توسعه ای

نگاه به توسعه روستایی در کشور ما مستلزم بینشی جامع است تا سایر ابعاد توسعه را در کنار توسعه روستایی ببیند. در این راه، علاوه بر استفاده از انواع دانش و تجارب توسعه در سایر کشورهای جهان می بایست از تجارب بومی و محلی نیز بهره بریم و آن گاه خواهد بود که توسعه درونزا را با توسعه برونزا در هم آمیخته و امکان حرکت به سوی توسعه پایدار را پدید آورده باشیم. اما توسعه پایدار محقق نمی گردد، مگر این که اوضاع اجتماعی و فرهنگی جامعه ای را که توسعه در آن عملی می شود، بشناسیم و با نگاهی بلندمدت به برنامه بنگریم تا با دیدی که امکان بهره مندی از منابع توسعه را برای نسل های آینده نیز فراهم می آورد، به تحولات بنگریم.

 

 پیشنهادات‌ و توصیه‌های‌ کاربردی‌

بررسی‌ تحولات‌ جوامع‌ روستایی‌ و معضلات‌ آن‌ در کشورمان‌، جدای‌ از تحولات‌ ساختاری‌ و توسعه‌ در زمینه‌های‌ مختلف‌ اجتماعی‌ و فرهنگی در‌ کل کشور ممکن‌ نخواهد بود. علل‌ عقب‌ ماندگی‌ کشور صرفاً به‌ خارج‌ از مرزهای ‌ملی‌ منجر نمی‌شود، بلکه‌ در تحلیلی‌ واقع‌گرا، سهم‌ عوامل‌ داخلی‌ و خارجی‌ هر دو، آن‌ هم‌ به‌ گونه‌ای‌ علمی‌ و مستند باید مورد توجه‌ قرار گیرد. مهاجرت‌ از روستاها به‌ شهرها و سکونتگاه های‌ غیررسمی‌، بخشی ‌اجتناب‌ناپذیر از روند توسعه‌ و به‌ خصوص‌ توسعه‌ برونزا در دنیای‌ امروزند که‌ از دوران‌ گذشته‌ موازی‌ با تحولات‌ جهانی‌ در کشور ما تحقق‌ یافته‌اند. تنها می‌بایست‌ جلوی‌ مهاجرت‌ بی‌رویه‌ شان گرفته‌ شود. توسعه‌ برون‌زا، تحولات‌ تعیین‌ کننده‌ای‌ در ساختار جامعه‌ به‌ وجود آورده‌ است‌ که‌ به‌ تغییرات‌ مهمی‌ چون‌ بهبود شاخص های‌ آموزش‌ و پرورش‌، بهداشت‌، ارتباطات‌ و سطح‌ آگاهی‌ عمومی‌ منجر شده‌ است‌. آن موجب می شود تا کشورمان از تجارب سایر کشورها، به خصوص کشورهایی که در توسعه روستایی تجارب موفقی داشته اند، بهره گیرد. از این‌ روی‌ باید به ‌توسعه‌ برونزا نیز در کنار توسعه‌ درونزا توجه‌ شود. زیرا تأکید صرف‌ بر توسعه‌ درونزا موجب‌ فاصله‌ گرفتن‌ جامعه‌ از دانش‌ و تجارب‌ سایر جوامع‌ در دنیای‌ امروز می‌شود و نه‌ تنها آهنگ‌ رشد در کشور ما با تحولات‌ جهانی‌ سازگار نمی‌گردد، بلکه‌ از بسیاری‌ از تحولات‌ ساختاری‌ و ظرفیت‌سازی‌های‌ جدید توسعه‌ در دنیای ‌امروز فاصله‌ می‌گیرد. توسعه‌ای‌ صرفاً برونزا نیز اخیراً در بسیاری‌ از کشورهای‌ جهان‌ سوم‌ عملکرد خود را نشان ‌داده‌ است‌ و به‌ تنهایی‌ نمی‌تواند به‌ تحولاتی‌ ریشه‌ای‌ منجر شود. هر نوع تحولی باید با در نظر گرفتن شرایط محلی و بومی صورت گیرد، وگرنه طرح ها و برنامه را با شکست مواجه می سازد. از این‌ روی‌ توسعه‌ درونزا نیز می‌بایست‌ در برنامه‌ها بگنجد. توسعه‌ مشارکتی‌ و آموزش‌ و ترویج‌ از جمله‌ راه‌حل های‌ عملی‌ توسعه‌ای‌ درونزا خواهد بود. بنابراین‌، در برنامه‌ریزی ها خرد و کلان‌، توسعه‌ درونزا و برونزا باید در کنار هم‌ مدنظر قرار گیرند.

در سطح‌ خرد ما با کنش های‌ جمعی‌ِ افراد و نهادهای‌ روستایی‌ مواجه‌ هستیم‌. این‌ کنش ها می‌بایست‌ برای‌ بهبود و توسعه‌ امور اصلاح‌ شوند، اما مشکل‌ اساسی‌ از آنجا پدید می‌آید که‌ روستاییان‌ بین‌ اصلاح‌ کارهای‌ انجام‌ داده‌ با بهبود نتایج‌ و دستاوردها، رابطه‌ای‌ نمی‌بینند و هر نوع‌ تحولی‌ را به‌ حساب‌ قضا و قدر می‌گذارند. علاوه بر کنش تقدیرگرایانه، کنش قمارگونه نیز که همه چیز را به شانس و اقبال و اتفاق موکول می کند، از موانع توسعه در سطح خرد است. از این‌ روی ‌ضروری‌ است‌ تا برای‌ تحقق‌ عملی‌ هر برنامه‌ای‌ در سطح‌ خرد، طرز تفکر و کنش های‌ آنان‌ تغییر یابد. آن‌ مستلزم ‌آموزش‌ و ترویج‌ گسترده‌ و مستمر روستاییان‌ و کشاورزان‌ در سطوح‌ نظری‌ و عملی‌ است‌.

از طرفی‌ توسعه‌ کلان‌ کشور با معضلاتی‌ مواجه‌ است‌ که‌ بخشی‌ از آن‌ به‌ جوامع‌ روستایی‌ برمی‌گردد. خیل ‌بی‌رویه‌ مهاجرین‌ از روستا به‌ شهر و سکنا گزیدن‌ آنان‌ در حاشیه‌ شهرهای‌ بزرگ‌، بخشی‌ مهم‌ از این‌ معضلات‌ را تشکیل‌ می‌دهد. اما از طرفی‌ دیگر، نه‌ تنها جوامع‌ شهری‌ و صنعتی‌ برای‌ تأمین‌ نیازهای‌ شغلی‌ و نیروی‌ کار خود، بلکه‌ توسعه‌ کلان ‌کشور برای‌ ساماندهی‌ تحولات‌ کلان‌ اجتماعی‌ و تشکیل‌ و سازماندهی‌ طبقه‌ متوسط، نیاز به‌ این‌ مهاجرین‌ دارند، بنابراین‌ چنین‌ فرآیندی‌ طبیعی‌ است‌، تنها دولت‌ می‌بایست‌ از مهاجرت‌ بی‌رویه‌ آنان‌ جلوگیری‌ کند و در ازای‌ چنان‌ عرضه‌ نیروی‌ کاری‌، حداقل‌ نیازهای‌ اساسی‌ و تأمین‌ اجتماعی‌ این‌ اقشار را تأمین‌ کند. در نتیجه، می بایست برنامه ها و راهکارهایی در دستور کار برنامه ریزی توسعه روستایی در کشور قرار گیرد. پس موضوع‌ توزیع‌ مناسب‌ و عادلانه‌ خدمات‌ اجتماعی‌ و رفاه‌ اجتماعی‌ و ایجاد فرصت های‌ شغلی‌ پدید می‌آید. از این روی، مسائل‌ جوامع‌ روستایی‌ و حاشیه‌ای‌ باید در زمره‌ اولویت های‌ اصلی‌ برنامه‌های‌ دولت‌ قرار گیرد. بدین ترتیب،‌ ایجاد فرصت های‌ شغلی‌ و توجه‌ به‌ صنایع‌ تبدیلی‌، تکمیلی‌ و دستی‌ در روستاها و تشویق روستاییان از طریق حمایت های مالی، مادی و تکنیکی، اصلاح روش های آبیاری و کاشت و داشت و بهداشت، آموزش و ترویج، اِعمال تغییرات ساختاری و نهادی و تشکیل تعاونی های روستایی و مشارکت مردمی در همه زمینه ها روی آورد. تمامی این حوزه های مختلف توسعه می بایست در برنامه ریزی های میان مدت و بلندمدت توسعه کشور، همچون روندی از یک شبکه به هم پیوسته دیده شوند تا چگونگی امکان بازیابی و بازسازی منابع شان جستجو گردد و در بلندمدت به توسعه پایدار منجر شود. و در نهایت‌ ضروری‌ خواهد بود تا دولت‌ مکانیسمی‌ را در برنامه‌های‌ توسعه ‌روستایی‌ طراحی‌ کند که‌ به‌ کنترل‌ و ارزیابی‌ روند اجرایی‌ برنامه‌ با اهداف‌ برنامه‌ پرداخته‌ و همچنین‌ فرآیند عملی‌ شدن‌ آن‌ در طی‌ برنامه‌ را مشخص‌ ساخته‌ و در صورت‌ انحراف‌ آن‌ از برنامه،‌ تصحیح اش‌ نماید

دکترای جامعه شناسی از دانشگاه راچ ویل تگزاس در آمریکا*

.منابع‌ فارسی

_ احمدی علی آبادی، کاوه (1382) تبیین چشم انداز توسعه فرهنگی در ایران، مجموعه مقالات همایش سیاست ها و مدیریت برنامه های رشد و توسعه در ایران، جلد چهارم، فرهنگ و توسعه، موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی، تهران.

- احمدی علی آبادی، کاوه‌ (82-1381)  برنامه ریزی بلندمدت بخش اجتماعی و فرهنگی؛ نمونه موردی جامعه ایران، دفتر آمایش سرزمین سازمان مدیریت و برنامه ریزی، تهران.

_ احمدی علی آبادی، کاوه (1386) خصوصی سازی با سهام عدالت، رونا، شماره 7.

_ ایران نژاد، ژیلا (1377) سرمایه گذاری و اعتبارات در بخش کشاورزی ایران، مرکز مطالعات برنامه ریزی و اقتصاد کشاورزی، تهران.

_ بورن‌، اد (1379) بعد فرهنگی‌ ارتباطات‌ برای‌ توسعه‌، ترجمه‌ مهرسیما فلسفی‌، مرکز تحقیقات‌، مطالعات‌ و سنجش‌ صدا وسیما، تهران‌.

_ پیران‌، پرویز (1380) تحلیل‌ جامعه‌شناختی‌ از مسکن‌ شهری‌ در ایران‌، نامه‌ انجمن‌ جامعه‌شناسی‌ ایران‌، شماره‌ 6، تهران.

_ تری یاندیس، هری ، س (1378) فرهنگ و رفتار اجتماعی، ترجمه نصرت فنی، نشر رسانش، تهران.

_ دکوئیار خاویر پرز. تنوع خلاق ما ، پیام یونسکو، مرکز انتشارات‌ کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو، شماره 316.

_ سن آمارتیا. انتخاب مسیر، پیام یونسکو، مرکز انتشارات‌ کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو، شماره 315.

_ طالب‌، مهدی‌ (1373) مسائل‌ و موانع‌ جامعه‌شناسی‌ توسعه‌ روستایی‌ در ایران‌، نامه‌ علوم‌ اجتماعی‌، شماره‌ 7، تهران‌.

_سوری نژاد، علی (1383) تأثیر نیروگاه های برقابی کوچک جریانی در توسعه مناطق روستایی کشور، مجموعه مقالات کنگره توسعه روستایی؛ چالش ها و چشم اندازها، تهران.

_فقیه، نظام الدین و دیگران (1383) پژوهشی در موانع و محدودیت های ایجاد و گسترش صنایع روستایی، مجموعه مقالات کنگره توسعه روستایی؛ چالش ها و چشم اندازها، تهران.

_کوئن‌، بروس‌ (1372) مبانی‌ جامعه‌شناسی‌، ترجمه دکتر غلام عباس توسلی و رضا فاضل، انتشارات‌ سمت‌، تهران‌.

_ میزگرد نخست‌ با کارشناسان‌ شهری و روستایی؛ حاشیه‌ کجاست‌، تهران: 1 دی 1381.

_ میزگرد دوم‌ با کارشناسان‌ شهری‌ و روستایی؛ محروم‌ از نظام‌ حمایتی‌، تهران: 2 دی 1381.

_ ناظمیان، بهزاد (1377) نابسامانی گذرای اقتصادی یا بحران ساختاری، اندیشه جامعه، شماره 2.

_ نوروزی، کامبیز (1371) توسعه، جهان سوم و نظام بین الملل، فرهنگ توسعه، شماره 3.

_ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی(1380) آئینه‌ پژوهش‌؛ معرفی‌ فعالیت های‌ پژوهشی‌ موسسه‌ فرهنگ‌، هنر و ارتباطات‌، از ابتدا تا سال‌ 80.

 

منابع لاتین

 

-Development Approaches to Regional Planning (1999) Module of Methods and Techniques of Development Planning and Management, DSE Training Course TK, Germany.

-Donglass N.(1992) Institution Institutional Change and Economic performance, University press.

-FAO.(1996), Water Sector policy. Review and Strategy Formulation.

-Kidd, A.D., J.P.A. Lamers, P.P Ficarelli & V. Hoffmann., (2000) Privatizing Agricultural Extension: Caveat emptor, Journal of Rural Studies, 16.

-Pfluger,w. (2000) The Rural Nonfarm Sector, Natural Resources Instituite, UK.

-Porter, G., (2000) Accountability/ Sustainability/ Diversity.

-Rivera, W. M. & W. Zijp,. (2001). Contracting for agricultural. Extension: Case Studies and Emerging  Practices, London. CABI  International.

Theory to Practice: Indicators of Sustainable Development United Nations.html.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 20:4  توسط ایروانی  | 

بررسی نقش و جایگاه سازمان­های مردم­نهاد درتوسعه روستا

بررسی نقش و جایگاه سازمان­های مردم­نهاد درتوسعه روستا

مهدی درزی نیا * زهرا امیری   

نواحی روستایی در کشورهای جهان سوم با اختصاص سهم قابل توجهی از تولید ناخالص ملی، اشتغال، تأمین نیازهای غذایی و تأمین ارز، و نیز محل سکونت جمعیت قابل توجهی از مردم، یک بخش مهم و برجسته در توسعه کشورها محسوب می‌شود

امروزه یکی از راهبردهای موثر جهت توسعه همه جانبه و خودپایدار این نواحی، استفاده از مشارکت و توانمندی های مردم بخصوص روستاییان برای عمران و توسعه مناطق روستایی در تمام ابعاد آن است که مهم­ترین ابزار اصلی نیل به این مقصود را می­توان در تشکیل نهادهای سازمان­دهی شده غیر­دولتی (NGOs) دانست، که بر اساس نیاز و توانایی گروههای مختلف ساکن روستا، در موضوعات متنوع و ضروری محیط بومی و محلی، جهت اجرای برنامه­های توسعه­ای روستاها ایجاد می­گردد. در گذشته دور در ایران نیز، تشکلهایی مشابه، با ساختار سنتی ایجاد شده بودند که برای حل بسیاری از مشکلات روستائیان، فعالیت می‌کردند که این نهادها به شکل سنتی خود امروزه کارایی چندانی ندارند. در این پژوهش بر ضرورت این امر تاکید شده است که جهت احیا و توسعه همه جانبه روستاها نیازمند تشکلهای داوطلبانه و مردمی هستیم که با شور و اشتیاق و خودآگاهی بومی، در کنار دولت و بخش خصوصی بتوانند برای توسعه مناطق روستایی گامهای موثر و سازنده­ای بردارند.

 

 

 

مقدمه

       امروزه توسعه به عنوان یک فرآیند، مهم ترین بحث کشورها، بویژه کشورهای در حال توسعه است. تحقق پیشرفت و توسعه کشورها نیز مستلزم بهره گیری از استعداد و توان و حضور فعالانه مردم و مشارکت آنها در مراحل توسعه است؛ به طوریکه توسعه و مشارکت را اموری در هم تنیده دانسته­اند، و فرآیند توسعه وقتی با ثبات و موفقیت همراه می­دانند که با افزایش مشارکت مردم توأم باشد ( مقنی زاده، 1380).

در این زمینه اگر چه نهادها و و تشکلهای مختلف وجود دارد ، ولی مهم ترین و اصلی ترین شیوه بهره گیری از مشارکت فعال و همه جانبه مردم در روند توسعه، سازمانهای غیر دولتی هستند که به عنوان بخش سوم (Third Sector) در کنار بخش خصوصی (بازار) و دولت ( عمومی ) در اداره جامعه (شکل-1) نقش دارند ( رضوانی، 1384).

سازمانهای غیردولتی در سراسر جهان گسترش چشمگیری یافته‌اند ، آنها مشارکت افراد جامعه را در فرآیند توسعه تقویت می کنند ( سعیدی، 1381). اهداف و کارکردهای گوناگون این سازمانها و تعهد و پافشاری آنان در دستیابی به آنچه که به عنوان اهداف خود برگزیده‌اند ، دولتها را بر آن داشته است که با اعتقاد به توانمندی و اثر بخشی سازمانهای غیر دولتی و درک نقش و جایگاه آنها ، بخشهایی از مسئوولیتهای خود را خواسته یا ناخواسته به سازمانهای غیر دولتی واگذار کنند . در این جهت سازمانهای غیر دولتی به مثابه روشهای جدیدی برای جلب مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خویش اهمیت یافته‌اند . این سازمانها با نقش واسطه‌ای خود میان مردم و دولت حوزه هایی از عرصه عمومی را در حیات اجتماعی جوامع تعریف کرده‌اند ( قلفی،1384).این سازمانها، در عرصه های اقتصادی و اجتماعی، به سبب فارغ بودن از بوروکراسی پیچیده بخش دولتی و منفعت طلبی بخش خصوصی، این امکان را فراهم ساخته تا در زمینه هایی چون مبارزه با فقر و گرسنگی ، حفاظت از محیط زیست ، جنگلداری، افزایش آگاهیهای عمومی، رفاه ، بهداشت جامعه و خانواده، توجه به امور زنان و کودکان ، کاهش آسیب های اجتماعی و….. ، موفق تر از بخش های خصوصی و دولتی عمل نمایند . ( محمدی،1383).

امروزه اهمیت توسعه روستایی و نقش حیاتی آن در پیشبرد و توسعه کشورها، بویژه کشورهای در حال رشد، بر هیچکس پوشیده نیست . تا کنون به منظور دستیابی کشورهای در حال رشد به توسعه روستایی و کشاورزی ، استراتژهای متفاوت و در مقاطع زمانی مختلف طرح و اجرا شده ؛ که  در غالب موارد نتوانسته اهداف توسعه را در این کشورها محقق سازد. یکی از مهم ترین دلایل عدم موفقیت در این راستا ، عدم توجه به فعالسازی سرمایه های اجتماعی، توسعه منابع انسانی و توسعه مشارکتهای جمعی و مردمی در میان روستائیان و کشاورزان بوده است ( امیرانی و ظریفیان، 1382)؛ که سازمانهای غیر دولتی به عنوان نهادهای مردم محور و مشارکت­گرا می تواند نقش مهم و کلیدی را در این زمینه ایفا نمایند.

این تحقیق یک پژوهش کتابخانه­ای و اسنادی است که منا بع اطلاعاتی آن از منابع موجود در ذخایر انتشاراتی و مقاله های موجود در این زمینه تهیه وتدوین شده است، و بخش کوچکی از آن با برداشتها و تحلیلهای شخصی تلفیق و ادغام شده است.

 

2-سازمانهای غیر دولتی NGOs

 2-1- تعاریف و ویژگیها

      سازمان های غیردولتی تعریف چندان روشنی ندارند، و به علت تعدد و تنوع نقش ها و ویژگیهایی که به خود می گیرند تعاریف متنوعی از NGOs وجود دارد ،  در واقع این سازمان ها با پسوند غیردولتی تعریف می شوند. جودیت تدلر(1992) اشاره می کند که سازمان های غیردولتی اغلب خود را در مقابل دولت تعریف می کنند. دولتی که گفته می شود، بزرگ ، سخت، غیرقابل انعطاف، بوروکراتیک، سلسله مراتبی و نا توان در رسیدگی به فقیران است. اگر این سازمان ها به عنوان نهادهایی تعریف شوند که خارج از حیطه و اقتدار دولت فعالیت می کنند طیف بسیار وسیعی را شامل می شوند. معمولاً از یک پسوند دیگر هم برای تعریف دقیق تر استفاده می شود. «بخش غیرانتفاعی». در حقیقت منظور سازمان هایی هستند داوطلب، که در جهت بسیج نیرو و احساسات داوطلبان برای کاهش رنج ها و با هدف توسعه انسانی عمل می کنند(Streeten, 1997).

یکی از ویژگیهای مورد تأکید در تعریف NGOs  خصیصه غیر انتفاعی بودن آنهاست که در بعضی از تعاریف محدودیتهای را برای بعضی سازمانها قائل شده اند ، البته دسته‌ای از این سازمانها مانند تعاونی ها را که جنبه غیر انتفاعی در آنها، بر کسب سود ترجیح دارد؛ می توان در چهارچوب NGOs قرار داد و بدین ترتیب اگر هدف عمده سازمانی ، کسب سود یا تقسیم آن بین اعضا نباشد ، می توان آنرا یک سازمان غیر دولتی به شمار آورد (سعیدی،1381). از این رو می توان تعاونی ها و سازمانهای خدمات­گرای تولیدی را «سازمانهای غیر دولتی اقتصادی » اتلاق کرد . تجربه نشان داده است که وجود این قبیل سازمانها برای توسعه و جلب و تعمیق مشارکت ، حیاتی تر از سازمانهای غیر دولتی خیریه است ( مقنی زاده، 1380).

به طور کلی می­توان ویژگی­های زیر را در تعریف سازمان­های غیردولتی در نظر گرفت(سعیدی، 1381):

 

2-1-1-. غیر انتفاعی

این سازمان ها با انگیزه سودجویی به وجود نیامده‌اند و برای کسب منفعت جهت افراد یا دسته‌های خاص تشکیل نشده اند . هر چند سازمان های غیر دولتی می توانند در کارهای بازرگانی وارد شوند و تولید سود و سرمایه کنند . لیکن سود و سرمایه آنها باید صرفاً برای اجرای مأموریت سازمان به مصرف رسد یا در  سازمان سرمایه گذاری شود .

2-1-2- نداشتن وابستگی سازمان به دولت

سازمان های غیر دولتی را مردم تأسیس می کنند و عموماً دولت ها در ایجاد و مدیریت آنها نقش چندانی ندارند . مانند انجمن ها ، مجامع . گروه های حرفه‌ای ، سازمان های مذهبی و خیریه ای .

 2-1-3- دواطلبانه

سازمان های غیر دولتی ، را مردم به صورت داوطلبانه به وجود می آورند از سویی این سازمان ها باید تابع قوانین و مقررات موجود باشند و از سوی دیگر هیچ تشکیلات دولتی نباید در شرایط عادی ، ایجاد ، اداره و انحلال آنها را فرمان دهد . عضویت مردم در سازمان های غیر دولتی ، دواطلبانه است .

 2-1-4- برخورداری از شخصیت حقوقی

برای گسترش فعالیت سازمان های غیر دولتی ، قوانینی وضع می شود ودر چارچوب این قوانین آنها به ثبت می رسند و از شخصیت حقوقی برخوردار می شوند . برخورداری از شخصیت حقوقی موجب جلب اعتماد مردم به آنها می شود و بعلاوه آنها می توانند با سازمان های دولتی قرارداد منعقد کنند و از تسهیلات مختلفی نظیر تسهیلات بانکی و …… استفاده کنند .

2-1-5- مدیریت دموکراتیک و مشارکتی

ماهیت مردمی سازمان های غیر دولتی اقتضا می کند که فرآیند اداره آن از پایین به بالا و مشارکتی باشد . این ویژگی سبب می شود که اعضا همواره بر عملکرد مدیران نظارت داشته باشند و مدیران پاسخگوی عملکردشان در برابر اعضاء باشند و در مجموع ، سازمان از پویایی بیشتر برخوردار شود.

2-1-6- خودگردانی

سازمان های غیر دولتی ، از نظر مالی خودگردان هستند . هر چند آنها از دولت، افراد خیر سازمان های بین المللی و….. کمک هایی دریافت می کنند ، با اینحال این کمک ها نباید موجبات وابستگی شان را به منابع کمک کننده فراهم کند . به طوری که سازمان های غیر دولتی از تعهدات اجتماعی و اهداف شان دور شوند .

2-1-7- غیر سیاسی

این سازمان تعهد اجتماعی دارند. هدف اساسی آنها خدمت به اجتماع ، فقرا . گروه های آسیب پذیر ، رفع تبعیض­های جنسی ، نژادی ، مشکلات محیطی و... است ساز و کارهای تأسیس سازمان های غیر دولتی نیز با سازمان های سیاسی ( احزاب ) متفاوت است و معمولاً آنها در زمان تأسیس تعهداتی مبنی بر وارد نشدن به حوزه های سیاسی می سپارند. با اینحال، این ویژگی نباید به معنی اجتناب از حرکت های جمعی و انتقادی به برنامه­ریزهای دولتی و بین الملی تلقی شود .آنها می توانند از سازمان های دولتی و جهانی انتقاد کنند، برنامه هایشان را افشاء کنند و راهپیمایی های مسالمت آمیزی را برگزار نمایند.

 

2-2- طبقه­بندی سازمانهای غیردولتی

سازمانهای غیر دولتی را بر اساس دامنه فعالیت می توان به 5 دسته سازمانهای غیر دولتی محلی . شهری . ملی ، منطقه‌ای و بین المللی تقسیم کرد.

 

1- سازمانهای غیر دولتی بین المللی ( OXFAM  ، RED CROSS  و پزشکان بدون مرز، ......)

2- سازمانهای غیردولتی منطقه‌ای( ANGOC)

3- سازمانهای غیردولتی ملی (سازمان نظام مهندسی کشاورزی، خانه کشاورز ، انجمن برنج کشور ، .....)

4- سازمانهای غیر دولتی شهری ( اتحادیه های صنفی ، انجمن دانش آموختگان و غیره.... )

5- سازمانهای غیر دولتی محلی (نهادهای مذهبی مسجد ، تشکل جوانان روستا ، صندوق تعاونی محل و....)

2-3- نقاط قوت و ضعف سازمانهای غیر دولتی

2-3-1- نقاط قوت :

1- سازمانهای غیر دولتی با بهره گیری از منابع انسانی داوطلب و جذب منابع مالی، با هزینه بسیار پائین ، قادر به تحقق اهدافی هستند که سایر سازمانها از انجام دادن آنها با آن حد هزینه ، قاصرند.

2- سازمانهای غیر دولتی به علت تخصص میدانی و بومی بهتر می‌توانند نیازها و کمبودهای واقعی منطقه را تشخیص دهند و خود را به آسانی با شرایط و موقعیت منطقه‌ای واقع در آن تطبیق دهند .

3-- سازمانهای غیر دولتی قادر به جذب و جلب مشارکت گروههای داوطلب مردمی برای عملی کردن اهداف و برنامه‌های توسعه هستند.

4- سازمانهای غیردولتی به دلیل خودجوش بودن، به اصول خود، پای بندتر و متعهدتر هستند اصولی که دولتها گاهی به دلیل حفظ منافع خارجی و یا ... به فراموشی می­سپارند(مانند حفاظت از محیط زیست و..) .

5- سازمانهای غیردولتی برخلاف سازمانهای دولتی صرفاً بر موضوعات محدود وخاصی تکیه دارند که این موجب تمرکز هدف در آنها و عملکرد بهتر آنها می‌شود.

6- سازمانهای غیردولتی به دلیل آنکه با اهداف خیرخواهانه و بشر دوستانه و به صورت خودجوش در اجتماع ایجاد می‌شوند قادرند تا اعتماد مردم و اجتماعات محلی را در حد بالایی کسب نمایند . و مشارکت مردم را در امر برنامه‌های توسعه تسریع نمایند که نوعی اقتدار ، اعتبار و شایستگی را به آنها می‌دهد که ناشی از حس احترام و مقبولیت اجتماعی آنهاست.

7- سازمانهای غیردولتی به دلیل انعطاف پذیری بالا و به دور بودن از بوروکراسی دولتی قادرند سریعتر و با کارایی بیشتر،  پروزه های توسعه را عملی سازند.  

 

2-3-2- نقاط ضعف :

1- کارشناسی مالی و تأمین اعتبار برای برنامه‌ها در سازمانهای غیردولتی ضعیف است.

2- ظرفیت عملکرد سازمانهای غیردولتی (به خصوص CBOs)  محدود است (محدودیت مکانی، مالی، اداری و اجرایی)

3- حضور و موجودیت سازمانهای غیردولتی به علت دورشدن آرام آرام از اهداف و کاهش انگیزه‌ها در طول زمان محدود است و دارای نقطه اوج و فرود زود هنگامی هستند (به خصوص در تشکلهای جوانان).

4- مدیریت ضعیف شاید بتوان گفت مهم‌ترین مشکل در این سازمانهاست.

5-سازمانهای غیر دولتی عموماَ به تحویل خدماتی تمایل دارند که نتایج آن قابل لمس، کمی و کوتاه مدت باشد و بنابر این پروژه های انجام شده نیز غالباَ نا پایدارند.

 2-4- تشکلهای غیر دولتی در ایران

      کار دواطلبانه و بشر دوستانه در ایران تاریخ طولانی دارد ؛ چنان که تاریخ باستان ایران شاهد حرکتهای شکوهمند مردمی برای ارتقا و پیشرفت اجتماعی بوده است. و « گروههای خیریه مردمی » همواره نقش اساسی در یاری رساندن به افراد نیازمند ایفا کرده‌اند .با این همه ، این گروهها از انجسام و ساختار نظام مند دور بوده اند و همین امر سبب شده است که نتوانند همگام با تحولات سریع اجتماعی و تنوع روز افزون نیازمندیها ، پابه پای مؤسسات سازمان یافته نوین ( سازمانهای غیر دولتی امروزی ) به میدان بیایند و به یاری مردم بشتابند .( سازمان ملی جوانان ، 1384) .

به هر حال آنچه که مسلم است این است که تشکلها و سازمانهای مردمی در ایران از قدمت تاریخی و پشتوانه فرهنگی نیرومندی برخوردارند اگر چه پژوهشهای تاریخی در این زمینه بسیار اندک است ، ولی می توان گفت که فرهنگ یاریگری در ایران که بر اساس تشکلهای مردمی است ، سابقه‌ای طولانی دارد . در روستاهای ایران نیز مشارکت مردمی از دیر باز به اشکال مختلف از جمله همیاری در برداشت محصول ، دفع آفات ، کمک رسانی در هنگام وقوع بلایای طبیعی وجود داشته است اما می توان گفت که یکی از کارآمدترین و مهم ترین اشکال همیاری در روستاهای ایران « بنه» بوده است . بنه ها به عنوان یک سازمان اجتماعی و مردمی برای تولید محصولات کشاورزی با میزان اراضی و حق آب ( سهم آب ) معین و مدیریت نیمه سازمان یافته درطول زمان تکامل پیدا کردند ( ازکیا، 1374).

مطالب ذکر شده در مورد سازمانهای مردمی به شکل سنتی آن بود‌. اما در مورد سازمانهای غیر دولتی به شکل امروزی وضع فرق می کند پایه های ابتدایی و اولیه سازمانهای غیر دولتی در ایران در جوامع شهری به صورت مشارکت مردمی در امور مربوط به اداره خانوارهای بی سرپرست ، کاریابی برای بیکاران ، دستگیری از مستمندان ، تأسیس پرورشگاه ، دارالمجانین ، درمانگاه ، مدرسه و ….. توسط افراد خیر و معتمدین محلی در شهرهای بزرگ بنا نهاده شد ( دفتر ترویج و مشارکت مردمی جهاد، 1377).

امروزه آمار کاملاَ روشنی از تعداد سازمانهای غیر دولتی در ایران وجود ندارد اما بر طبق تعریف خاصی که مرکز آمار از این گونه سازمانها داشته است، یک سرشماری در سال 1383 از این سازمانها انجام گرفت که بر اساس آن نزدیک به 6848  سازمان غیر دولتی دارای مجوز در ایران مشغول به فعالیت هستند که مراکز عمده مجوز دهنده به این سازمانها ، نیروی انتظامی، وزارت کشور، سازمان ملی جوانان، بهزیستی و سازمان حفاظت از محیط زیست بوده است. بر طبق این آمار عمده­ترین فعالیتهای این سازمانها در حوزه فرهنگی، آموزشی، امور حمایتی و خیریه و قرض الحسنه بوده است

و عمده ترین منبع تامین هزینه سازمانهای غیر دولتی درایران کمک­های مردمی و تسهیلات و اعتبارات دولتی است(شکل-4)، که این نشاندهنده نقش پررنگ دولت و مردم در حمایت و تقویت این تشکلهاست بنابراین ضروری است این تشکلهای مردمی که عمدتاَ جوان ونوپا هستند در ابتدای تشکیل، مورد حمایت و توجه بیشتر دولت قرار گرفته شوند، تا بدون سوء استفاده فرد یا گروهی از نقطه ضعف مالی این سازمانها، این نهادهای مردمی بتوانند به عنوان شریک و یار هوشمند دولت، کانال ارتباط دهنده آنها با مردم باشند، و خواسته­های واقعی مردم را به آنها انتقال داده و به مثابه «صدای مردم»  بویژه گروههای محروم و مستضعف جامعه، دولتها را در تصمیم گیریها و اجرای برنامه­های توسعه کشور یاری نمایند. 

 اصطلاح سازمان غیر دولتی به معنایی که امروزه در سطح بین المللی مصطلح شده است، سابقه بسیار اندکی در ایران دارد(امینی، 1378). در اصطلاح رایج امروز NGOs کوتاه شده «Non Governmental Organizations» است، به معنای سازمان های غیر دولتی؛ که به تشکل ها، انجمن ها ،کانون ها و نهادهای مردمی گفته می شود و در ایران  اخیراَ  جهت بومی سازی رویکرد ها و جهت­گیری ها و تحول در این سازمانها متناسب با شرایط ایران، واژه سمن را جایگزین NGO نموده اند. سمن، کوتاه شده« سازمان های مردمی نهاد » است. 

 3-  سازمانهای غیردولتی و نقش آنها در توسعه روستایی

تجربه تاریخی فرآیند توسعه در کشورهای توسعه یافته و پیشرفته ، این امر را روشن ساخته که توسعه روستایی یک ضرورت بنیادی برای توسعه ملی است و می‌بایست در اولویت برنامه‌های توسعه‌ای قرار گیرد (شکوری، 1380) و اگر قرار است توسعه در کشورهای جهان سوم نیز انجام گیرد و خود پایدار باشد باید به طور اعم از مناطق روستایی و به طور اخص از بخش کشاورزی آغاز شود، مسائل اساسی فقر گسترده ، نابرابری در حال رشد، رشد سریع جمعیت و بیکاری فزاینده تماماً ریشه در رکود و اغلب سیر قهقرایی زندگی اقتصادی مناطق روستایی دارد (تودارو، 2002) و بدون توسعه روستایی که به عنوان بخش مهمی از برنامه‌های توسعه کلان در هر کشوری است، توسعه صنعتی یا موفق نخواهد شد و یا اگر موفق شود چنان عدم تعادلهای شدید داخلی ایجاد خواهد کرد که مشکلات فقر گسترده، نابرابری و بیکاری بیشتر خواهد شد.

در ارتباط با مفهوم توسعه روستایی دیدگاههای گوناگونی وجود دارد؛ از دیدگاه بانک جهانی،  توسعه روستایی  استراتژی است که برای بهبود زندگی اقتصادی اجتماعی گروه مشخصی از مردم که همان روستائیان فقیرند، طراحی می‌شود این استراتژی درپی گسترش منافع توسعه در بین فقیرترین افرادی است که در نواحی روستایی به دنبال امرار معاش هستند. از نظر بانک جهانی ، فقرای روستایی شامل کشاورزان خرده پا، اجاره نشین‌ها و خوش نشین‌ها می‌شود (مطیعی لنگرودی ، 1382).

در نگرش‌های نوین توسعه که برتوانمند سازی جامعه روستایی و مقوله‌های مشارکت و توسعه منابع انسانی تأکید می‌شود، توسعه روستایی را می‌توان فرآیندی همه جانبه از تحولات رو به تکامل ساختارهای شکل دهنده زندگی روستایی نامید که منجر به ارتقاء سطح زندگی مادی و معنوی روستائیان با عنایت به مقوله پایداری میگردد. در این نگاه به توسعه روستایی ، توسعه صرفاً معطوف به یک قشر (فقیر) نبوده بلکه کلیه ابعاد زندگی و آحاد و گروههای اجتماعی را مدنظر دارد.

مولفه‌های توسعه روستایی ، ساختارهای شکل دهنده زندگی روستایی است که می‌توان به قرار ذیل بیان داشت:

1- مؤلفه‌های زیست محیطی و نظام اکولوژیک

2- ساختارهای اقتصادی و نظام تولید، توزیع و مصرف

3- مؤلفه‌ها و اجزاء ساختار اجتماعی – فرهنگی ، نهادی و سیاسی

4- ساختارهای کالبدی، زیربناها و تأسیسات و خدمات

لذا در توسعه روستایی ، تحول هدفمند و تکاملی همه ساختارهای مذکور به نحوی که با افزایش تولید کالاها و خدمات و توزیع بهینه و دسترسی (اقتصادی، اجتماعی و فیزیکی) همه مردم به کالاها و خدمات مورد نیاز، زمینه برخورداری جامعه فراهم شده و با آموزش لازم انگیزه‌ها و بسترهای خودآگاهی، خوداتکایی و مشارکت در آنان تقویت گردیده و آنان بتوانند با عزت نفس و در اختیار داشتن قدرت کافی بر سرنوشت خود و توسعه محیط زندگی شان اشراف داشته باشند، مد نظر قرار دارد.

توسعه پایدار محیطی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، نهادی و سیاسی مضمون جدایی­ناپذیر توسعه روستایی است و برنامه‌ریزی توسعه، تفکر و عملی است سنجیده به همراه مجموعه‌ای از فعالیت‌ها و اقدامات هدفمند که منجر به تحقق اهداف توسعه می‌گردد(بهزادنسب، 1383).

در ادبیات اخیر موجود در نظام برنامه‌ریزی توسعه روستایی کشور، توسعه پایدار روستایی را تحولات مستمر و همه جانبه‌ای که در چهارچوب آن ظرفیتها و توانائیهای اجتماعات روستایی در جهت رفع نیازهای اساسی (مادی و معنوی) و مشارکت مؤثر در فرایندهای شکل دهنده نظام سکونت محلی (اکولوژی ، اجتماعی ، اقتصادی و نهادی) رشد و تعالی یابد می‌دانند. (دفتر برنامه‌ریزی توسعه روستایی، 1382).

      چارچوب موجود برنامه‌ریزی توسعه روستایی در اکثر کشور ها به گونه‌ای است که مراکز دولتی و بنگاههای بخش عمومی،  نقش برجسته‌تری نسبت به سایر بخش‌ها دارند؛ اما در سالهای اخیر ، با گسترش مردسالاری و توجه به امر مشارکت مردم در توسعه محلی، NGOs نقش مکمل بسیار مهم و تعیین کننده‌ای را در امر توسعه روستایی یافته‌اند. استفاده از مشارکت و توانمندی های مردم بخصوص روستاییان برای عمران و توسعه و اجرای یک مدیریت و برنامه­ریزی صحیح می­تواند در موارد متعددی انجام گیرد.این موارد به ترتیب شامل شناخت نیازها و اولویت ها، طراحی پروژه ها و برنامه ها، اجرا و نظارت و ارزشیابی نتایج برنامه هاست.

در گذشته دور در ایران تشکلهایی مشابه NGOs با ساختار سنتی ایجاد شده بودند که برای حل بسیاری از مشکلات روستائیان ، از طریق نهادهای مشارکتی مانند بنه ، صحرا ، حراثه ، شیرواره و مانند آن فعالیت می‌کردند که این نهادها به شکل سنتی خود امروزه کارایی چندانی ندارند. بخش روستایی و بالاخص تولیدات کشاورزی آن در کشورهای جهان سوم با اختصاص سهم قابل توجهی از تولید ناخالص ملی ، اشتغال و جذب نیروی کار ، تأمین نیازهای غذایی و تأمین ارز، یک بخش مهم ، حساس و برجسته اقتصادی محسوب می‌شود. ولی علی رغم این جایگاه ویژه وپراهمیت ، فاقد هرگونه تشکل و یا نهاد مؤثر ، کارا و توانمند غیر دولتی است. به گفته صاحبنظران توسعه ، کشاورزان و روستائیان کشورهای در حال توسعه هیچگونه «صدای سیاسی» ندارند و لذا در عرصه برنامه‌ریزیها ، سیاستگذاریها وتصمیم‌گیریهای مهم کاملاً در حاشیه قرارداشته و حتی مورد مشورت هم قرار نمی‌گیرند (ایروانی، 1382). لذاگروههای مختلف ساکن روستا میتوانند  بر اساس نیازها و تواناییهایشان در موضوعات متنوع و ضروری محیط بومی و محلی اشان ، نهادهای سازمان یافته­ای جهت اجرای برنامه­های توسعه­ای تشکیل دهند.

 

3-1- دلایل لزوم حضور NGOs در عرصه توسعه روستایی و کشاورزی ایران

حرکت توسعه روستایی به سمت پیشرفت انسان ها و امکانات جهت گیری شده است. بنا بر این ایجاد این انگیزه در ساکنان منطقه که خودشان شروع به حرکت و ابداع نمایند ، یکی از شرط های اساسی و مهم است. یکی از ابزار نیل به این مقصود را می توان در تشکیل گروه های سازمان دهی شده مانند تعاونی های کشاورزی، شوراهای محلی و انجمن های روستایی یافت ابزاری که می تواند چندین هدف را دنبال کند. تشکیل این گروهها برای اعضای آن ها این فایده را دارد که روش بهتری برای مراقبت از منافع آن هاست. در حالی که از سوی دیگر ، اعضای این گروه ها برای دولت و ارگان های وابسته به آن به مثابه مشاور، قابل دسترسی هستند(مهندسان مشاور از DHV هلند، 1371). الگوی تشکلهای غیردولتی کشاورزی و روستایی در ایران که از سابقه تاریخی و تجربه موفقی نیز برخوردار بوده، می تواند به عنوان یک بازوی توانا در تصمیم سازی ،اجرا و نظارت بر برنامه­های توسعه روستایی وکشاورزی، به منظور  جلب مشارکت مردم و کمک به آنان در ارتقای سطح زندگی خودشان، بکارگرفته شود. وهمکاری بخش خصوصی و دولتی با این تشکلها، زمینه ساز موفقیت در اجرای طرحهای توسعه روستایی وکشاورزی پایدار درکشور خواهد بود و این سه بخش در نقش مکمل هم عمل کرده، نقاط ضعف یکدیگر را پوشانده و نقاط قوت را تقویت خواهند کرد.­

در اینجا به برخی از دلایل لزوم حضور سازمانهای غیر دولتی در ایران اشاره می­کنیم: 

1- ناکارآمدی سازمانها و نهادهای رسمی دولتی مرتبط در امر توسعه اقتصادی اجتماعی مناطق روستایی

2- عدم موفقیت برنامه‌های توسعه روستایی کشورهای جهان سوم به علت انفصال قسمت اعظم جمعیت روستایی از مشارکت در فرآیند توسعه

3- دید تک بعدی به روستا و روستائیان صرفاً به عنوان مولدان تولید بخش کشاورزی (روستا به مثابه ماشین تولید) و عدم توجه به روستا در تمام ابعاد اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی آن ، به عنوان بستر زندگی جمعیت قابل توجهی از مردم در کشورهای در حال توسعه

4- کم توجهی و یا عدم توجه به روستائیان فقیر و حاشیه‌ای ، خوش نشینان (روستائیان غیرکشاورز) زنان و جوانان در برنامه‌های توسعه روستایی

5- کم توجهی به امر توسعه پایدار کشاورزی که در جهت حفاظت از منابع، آب و خاک ، محیط زیست پاک و پایدار و امنیت و سلامت غذایی تلاش می‌کند.

در ذیل نمونه‌هایی از فعالیت سازمانهای غیر دولتی در توسعه روستایی را بیان می‌کنیم :

عمدتاً گسترش سازمانهای غیر دولتی در کشورها به خصوص کشورهای در حال توسعه دارای ریشه و ابعادی دینی، مذهبی، انسانی و تاریخی است و یک شبه این سازمانها ظهور پیدا نکرده اند در بنگلادش که به کشور سازمانهای غیردولتی معروف است، ریشه های مشارکت مردم در امر توسعه روستایی را باید از دهه 1960 جستجو کرد که در آن زمان رهیافت کامیلا (Comilla)

فرصتهایی رابرای مشارکت کشاورزان کوچک و حاشیه ای در امر توسعه روستایی بوجود آورد. این رهیافت دارای 4 استراتژی بوده  الف) سازماندهی دهکده ها و مردم روستایی درگروههای تعاونی خود گردان، ب) سپس یکپارچه سازی این تعاونی ها در «مؤسسه تعاونی مرکزی تانا» (TCCA) برای حمایت اعتباری و مالی، ج) ایجاد سیستم آموزش ترویجی گسترده در «مرکز توسعه آموزشی تانا» (TTDC)

   توسعه منابع آب برای توسعه کشاورزی در یک پروژه آبیاری تانا، این مکانیسم سازمانی سپس جهت اینکه زنان فقیر و افراد بی زمین را تحت پوشش قرار دهد، تغییر داده شد.

در اواخر دهه 1970 جنبش Swanirvar (اتکا به خود) با سازماندهی گروههای با منافع مشترک مختلف در سطح روستا، تلاشهای رویکرد کامیلا را ادامه داد. و در دهه 1980 بانک گرامین با رویکرد دادن اعتبارات و وام های خُرد به روستائیان فقیر و آسیب پذیر وارد عرصه شد (Mondal, 2000).

 BRAC (کمیته بهسازی روستایی بنگلادش) و PROSHIKA دو NGO در بنگلادش هستندکه در زمینه توسعه روستایی فعالیت می کنند وگروههای محروم و ضعیف جامعه را بالاخص مردم روستایی را تحت پوشش قرار می دهند و عمدتاً گروههای آسیب پذیر را، به تشکیل تعاونی در سطح محل و یا اتحادیه ها و... در سطح بالاتر تشویق می کنند تا شبکه ای منسجم از این گروهها تشکیل گردد. این گروهها و شبکه ها عمدتاَ از طریق خودیاری و پس انداز، به فعالیت های توانمندساز و حل مشکلات اعضای خود در زمینه های مختلف دست می زنند(Mondal, 2000).

مثال بارز در مورد نقش سازمانهای غیر دولتی در توسعه روستایی وکاهش فقر را می توان بانک گرامین نام بردکه موسس آن محمد یونس در سال 2006 جایزه صلح نوبل را به خاطر فعالیت در زمینه کاهش فقر از آن خودکرد این بانک که به بانک فقرا و بانک روستایی معروف است، وام و اعتبارات خُرد به میلیونها انسان محروم و آسیب پذیر در بنگلادش و سایر نقاط داده است تا در بهبود شرایط زندگی آنها تأثیرگذار باشد.این بانک در 50 هزار روستای بنگلادش فعالیت دارد و 5 میلیون نفر عضو آن هستند. شاید بتوان کارکرد بانکهای قرض الحسنه موجود در روستاهای ایران را شبیه بانک گرامین دانست اما این بانکها (در ایران) با مدیریت محلی اداره می شوند و هیچگونه شبکه سازی بین بانکهای قرض الحسنه در سطح منطقه ای و ملی در ایران صورت نگرفته است.باور این بانکدار گروههای محروم و بنیانگذار وام های کوچک این است که حتی فقیرترین مردم، هم انگیزه و هم خلاقیت لازم برای شروع تجارتهای کوچک را دارند و می توانند در توسعه و بهبود شرایط خود نقش داشته باشند.

در هندوستان بیش از یک میلیون گروه مختلف در امر «توسعه محلی» فعال هستند. در اروپای شرقی صدهزار سازمان غیردولتی در فاصلة سالهای (1998-1995) تشکیل شده است. در بنگلادش که به کشور سازمانهای غیردولتی معروف است (اغلب آنها کار خود را به صورت سیستم‌های تعاونی شروع کردند) حدود 5000 سازمان متعهد شده اند تا در برنامه‌های سواد آموزی فعالیت کنند. بدین ترتیب یک کودک بنگلادشی از بخت بیشتری برای سوادآموزی در این سازمانها برخوردار می شود تا در آموزش و پرورش دولتی؛ در چین نزدیک به 200 هزار، وآمریکا حدود دومیلیون NGO  فعالیت می کنند.در سریلانکا جنبش تعاونی پس انداز و اعتبار ، بیش از 000/700 عضو دارد و جنبش Sarvo daya Shramanda بیش از 9500 کمیته محلی را با تعدادی عضو اداره می‌کند.  درموزامبیک سازمانهای غیر دولتی در بخش بهداشت به تدریج جانشین دولت شده‌اند. حدود %40 از مراقبتهای بهداشتی در کنیا توسط سازمانهای غیردولتی صورت می‌گیرد. در بنگلادش دولت مسؤولیت واگذاری بخشی از اراضی جدید خلیج بنگال را به سازمانهای غیر دولتی تفویض کرده است (سلطانی عربشاهی ، 1383).

در تایلند در سال 1979 یک مرکز غیردولتی داوطلبانه برای توسعه روستایی و هماهنگی فعالیتهای سازمانهای دولتی و غیردولتی در توسعه روستایی ایجاد شد که اندیشه‌ها و تجارب این سازمانها بر سیاستها و برنامه‌های دولت تأثیرگذاشته است و در برخی موارد به عنوان الگوهای توسعه مورد پذیرش قرار گرفته اند(سعیدی ، 1381).

 

4- نتیجه گیری و پیشنهادات:

4-1- نتیجه گیری:

روستاها به عنوان یکی از بخشهای مولد ، حیاتی وخودکفای کشور که بیش از %30 جمعیت را درخود جای داده است در جهت اجرای سیاست گسترش مشارکت مردم در برنامه­های توسعه، میتواند نقش موثر و بسزایی داشته باشد. و به دلیل بستر­ها و قابلیتهایی که در محیط روستایی وجود دارد، توانایی تشکیل وسازماندهی نهادهای مردمی درزمینه­ها و موضوعات متعددی را داراست.سازمانها و تشکلهای غیردولتی(چه  NGOsملی و چه NGOs محلی)  به عنوان نهادهایی که حقوق بهره برداران و آحاد مختلف مردم را در بخش روستایی وکشاورزی نمایندگی می کنند، ابزار بسیار مؤثری برای اعمال فشار سازنده بر دستگاههای دولتی فعال در این بخش به حساب می آیند و می توانند آنها را وادار به رعایت حقوق شهروندی و پاسخگویی به نیازها، مطالبات و انتظارات برآورده نشده اقشار مختلف ذی­نفع در این بخش کنند، و موجب افزایش شفافیت، کاهش فساد اداری، کوچک سازی، ساده سازی مقررات و نهایتاً افزایش کارایی و اثربخشی مدیریت دولت در بخش توسعه روستایی شوند. احیا، اصلاح  و یا ایجاد  چنین تشکلهای مردمی وبومی (در روستاها و در سطح کلان کشور) عملاَ به مفهوم گسترش مردم سالاری، واگذاری کار به مردم، تخفیف هزینه ها ومسئولیت­های دولت در قبال مدیریت روستاها و جلب و جذب مشارکتهای مردمی در فعالیتهای عمرانی و توسعه­ای روستاهاست. لذا ضروری است با آسیب­شناسی ساختار و عملکرد این تشکلها، فرصتها و تهدیدها و نقاط ضعف و قوت شناسایی، و افقهای آرمانی و قابل دسترس تبیین گردد. و در ادامه با یک حرکت نظام­مند و هدفگرا در ایجاد و گسترش تشکلهای غیردولتی بومی در سطح روستاها و به موازات آن، تاسیس وگسترش نهادهای غیردولتی در سطح استانی منطقه ای و ملی، باتوجه به نیاز و ضرورت هر روستا و منطقه  به حمایت و تشویق عملی اقدام  نماییم.

 

4-2- پیشنهادات:

جهت ایجاد وگسترش سازمان­های مردمی در روستاهای کشور راهکارها و پیشنهادات زیر ارائه می شود:

1- به عقیده بسیاری از صاحبنظران، فرهنگ، موتور و نیروی محرکه توسعه است. لذا اولین گام در جهت نهادینه شدن الگوی تشکیل و توسعه نهادها و سازمانهای غیردولتی در مناطق روستایی و ارتقاء نقش آنها در روند برنامه های توسعه، توسعه فرهنگی و فرهنگ سازی دراین زمینه است.

2- در ابتدای تشکیل سازمانهای غیردولتی لازم است تا اینگونه نهادها و تشکلها از یک حمایت و پشتیبانی قانونی بهره مندگردند، لذا ضروری است نهادهای قانونگذار درکشور با تصویب قوانینی مشخص و شفاف،  بستر قانونی لازم را برای تشکیل و توسعه اینگونه نهادها، هموار سازند.

3- همکاری موثر و سازنده بین دولت وسازمانهای غیر دولتی میتواند بر شفافیت بیشتر ساختار اداری، و نیز پاسخگویی آن در برابر اجتماعات محلی،  تاثیر گذار  باشد لذا ضروری است تا با برنامه ریزی و مدیریت صحیح، کانالهای ارتباطی سازنده و مثبتی  بین دولت وNGOs  ایجاد شده و به دور از هر نوع حاشیه و با حسن تدبیر، یک رابطه بُرد – بُرد را در جهت فعالیتهای توسعه­ای در چارچوب قوانین کشور برقرار نمایند.    

4- تخصصی شدن فعالیت تشکلها و هدف گذاری روی موضوعات خاص و ضروری، میتواند کارایی واثرگذاری این  سازمانها را بالا ببرد. لذا ضروری است هنگام تشکیل این نهادها از کلی گویی در اهداف ونیز گسترده کردن فعالیتها در موضوعات متعدد پرهیز شود.

5- آموزش نیروی انسانی مورد نیاز که در عرصه تشکیل، سازماندهی و توسعه سازمانهای غیردولتی می­خواهند به ایفای نقش بپردازند، یکی دیگر از نیازهای ضروری در این زمینه است.

6- تلاش درجهت ایجاد یک نظام مشاوره و مشورت  به کشاورزان و روستائیان (گروهای بومی و محلی) در راستای مسئولیت پذیری، افزایش اعتماد به نفس، اشاعه دانش و مهارت مدیریت در میان آنها، به منظور ارتقاء توانمندیهای مدیریتی در بین نیروهای محلی، کمک شایانی به پایداری، ماندگاری وکارایی این تشکلها خواهد کرد(توانمند سازی تشکلها).

7- نیازهای مالی و اعتباری سازمانهای غیردولتی از جمله موانعی است که در راه توسعه فعالیتهای سازمانهای غیردولتی مشکل ایجاد می کند. بهترین راهکار جهت رفع این مشکل آن است که اینگونه سازمانها به منابع مالی اعضا و نیروهای مردمی متکی باشند تا استقلال تصمیم گیری و سیاست گذاریهای خود را از دست ندهند. البته دولت نیز میتواند کمکها و تسهیلات اعتباری خاصی را برای اینگونه سازمانها در نظرگرفته و بدون لطمه واردآورن به استقلال و ماهیت مردمی این سازمانها، در جهت توسعه فعالیتها و تنوع بخشیدن به تلاشهای آنان حرکت کند.

.


 

فهرست منابع:

فارسی:

1- ازکیا،مصطفی(1374). مقدمه ای بر جامعه شناسی توسعه روستایی. انتشارات اطلاعات1381.

2- امیرانی و ظریفیان، محمدهادی و شاپور (1382). «نقش سازمانهای غیردولتی در روند ترویج و توسعه روستایی». ماهنامه جهاد. شماره 257. خرداد و تیر 1382.

3- امینی، فرهاد (1378). بررسی نقش سازمانهای غیردولتی در جلب مشارکت مردم به منظور حفظ محیط زیست. پایان نامه کارشناسی ارشد. تهران.

4- بهزاد نسب، جانعلی (1383)، تحلیل مکانی- فضایی رویکرد برنامه ریزی ارتباطی در توسعة دارای طرح بهسازی (هادی) استان تهران. رساله دکتری. دانشکده علوم انسانی. دانشگاه تربیت مدرس.

5- تودارو، مایکل (1383). توسعه اقتصادی در جهان سوم. ترجمه غلامعلی فرجادی، مؤسسه عالی پژوهش در توسعه. انتشارات کوهسار.

6- دفتر برنامه ریزی توسعه روستایی وزارت جهادکشاورزی (1382). خلاصه گزارش عملکردگذشته. تبیین و منع موجود و چشم انداز آینده توسعه روستایی.کمیته برنامه ریزی صنایع تبدیل، تکمیل و توسعه روستایی برنامه چهارم توسعه. گروه توسعه روستایی. خرداد1382.

7- دفتر مشارکت و بسیج مردمی (1377). آشنایی با تشکلهای زیست محیطی و منابع طبیعی ایران [جزوه]. تهران وزارت جهادسازندگی سابق.

8- رضوانی، محمدرضا (1383). مقدمه ای بر برنامه ریزی توسعه روستایی در ایران، تهران. نشر قومس.

9- سازمان ملی جوانان، (1384). تشکلهای غیر دولتی. سایت:  http://www.javanan.ir

10- سعیدی، محمدرضا (1381). موانع رشد وگسترش سازمانهای غیردولتی در ایران. رساله دکتری دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس.

11- سلطانی عربشاهی، سیمین (1383). مدیریت توسعه. تهران. انتشارات استادی.

12- شکوری، علی (1370)، «پژوهشی در توسعه و نابرابری در مناطق روستایی. پژوهشهای جغرافیایی»، شماره 41. اسفند 1380.

13- قلفی، محمد و وحید (1384). «رویکرد شبکه سازی در سازمانهای غیردولتی». ماهنامه صالحین روستا. شماره 266. فروردین 1384.

14- مرکز آمار ایران (1385). سرشماری سازمانهای غیر دولتی در ایران 1383. www.sci.org.ir

15- مطیعی لنگرودی، حسن (1382). برنامه ریزی روستایی با تأکید بر ایران. انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد.

16- مقنی زاده، محمدحسن (1380). «سازمانهای غیردولتی نهادی برای سازماندهی مشارکت در جامعه مدنی». مجموعه مقالات نقش و جایگاه سازمانهای غیردولتی در عرصه فعالیتهای ملی و بین المللی تهران. دفتر مطالعات و تحقیقات سیاسی وزارت کشور.

17- محمدی، محمد (1383). «سازمانهای غیردولتی (NGOs): تعاریف و طبقه بندی ها»، فصلنامه مطالعات مدیریت. شماره 42- 41 . دانشگاه علامه طباطبایی.

18- میسرا، آرپی (1366). توسعه روستایی. مسائل و مشکلات. ترجمه علی اکبر. روستا و توسعه. شماره اول.

19- هیران وی، دیاس و دیگران (1368). درسنامه برنامه ریزی توسعه روستایی. مرکز تحقیقات بررسی مسائل روستایی وزارت جهاد سازندگی (سابق). تهران.

20- مهندسین مشاور(DHV) از هلند (1371). رهنمودهایی برای برنامه ریزی مراکز روستایی. جلد اول. چاپ اول. ترجمه سید جواد میر و دیگران. سلسله انتشارات روستا و توسعه. شماره 10. مرکز تحقیقات بررسی مسائل روستایی. وزارت جهاد سازندگی تهران.

21-Mondal, A. (2000). Social capital formation: The role of NGO rural development programs in Bangladesh. Policyscience. Vo.33. p. 459-475.

22- Streeten, Paul, 1997. “Nongovernmental organization and development”, the annals of the American Academy of political & social science. Vol. 554, P 193, 18

 

 

*دانشجوی کارشناسی ارشد توسعه روستایی

 

Non Governmental Organizations

1. Asian -NGO Coalition

1. Community-Based NGOs

1.. سازمان غیر دولتی( تعریف مرکز آمار): نهادی متشکل از گروهی از افراد است که به‌صورت داوطلبانه و بدون وابستگی به دولت و به‌طور غیر انتفاعی و عام‌المنفعه با تشکیلات سازمان‌یافته در جهت هدف‌ها و موضوعات متنوع فرهنگی، اجتماعی، خیریه‌ای، زیست‌محیطی و مانند آن فعالیت می‌کنند.

  

1.   نام منطقه و شهری در جنوب بنگلادش است

2. Thana Central Cooperative Association

 

 

دیالکتیک جامعه ارتباطی : فرهنگِ افسار‌‌‌گسیخته

 

نويسنده : ریچارد مونش    مترجم : کوروش برادری    

 

رشدِ جوامع مدرن در نقطه‌‌‌عطفی ایستاده است. این نقطه‌عطف ما را وا می‌‌‌دارد از الگوهایِ تفسیری حکمفرمای این رشد دست برداریم، زیرا مشکلاتِ آن را دیگر نمی‌شود با نظریه‌‌هائی رصد و درک کنیم که متمرکز بر ساختارهای کهنه است: «سرمایه‌‌‌داری» و «کشمکش‌‌های طبقاتی اتی»، «دولت رفاه» و «سازش طبقاتی» دیگر نمی‌تواند به اندازه کافی و وافی به‌عنوان مفاهیم کلیدی نظریاتی مورد استفاده قرار بگیرند که از قابلیتِ تبیین تحولات فعلی و آتی برخور دارند.

 

 

ما عادت داریم بلایا، دردها، ظلم‌ها و فراز و نشیب‌‌های زندگی مان را هم به پای پویایی رشد تمدنِ صنعتی-فنی بنویسیم و هم به پای رفاه مادی خودمان. تاریخ نظریه اجتماعی یک رشته تلاش‌‌ها را برای چیرگی بر این معضل پشت هم ردیف کرده است. از زمان وارونگی فلسفه تاریخ هگل توسط فلسفه مادی‌گرای مارکس، «تضادهای سرمایه‌‌داری» از زمره بایگانی عمده نظریه جامعه و نقد جامعه به شمار می‌‌رود. تکامل در روند خود هیچ تغییری در این نداده است، بلکه فقط تحلیل مارکس را بسط و گسترش داده است. از دیدگاه ماکس وبر، تضادهای سرمایه‌‌داری تشخصِ خاص تضاد بنیادی میان عقلانیت صوری و مادی است؛ تضادی که سنگپایه فرهنگ مدرن غربی است؛ و علاوه‌‌براین، در تضادهای دیوانسالاری مدرن، نظام حقوقی مدرن و علم مدرن، که اثری سحرزدا دارد، بازتاب می‌یابد. دیالکتیک روشنگری هورکهایمر و آدورنو ریشه‌‌های رهائی متضاد انسان را از فلاکت مادی و قیمومیتِ سنتی، درعین انقیاد از سلطه تاکنون ناشناخته تمدن صنعتی در خرد ابزاری عصر تکنیکی، ردیابی می‌کند. آدورنو، با عزمی راسخ، این دیالکتیک را در هر تفکر مفهومی باز می‌شناسد و فقط در نقد زیبایی‌شناختی غیرالتزامی است که مفری از این بن‌بست می‌بیند. یورگن هابرماس تلاش کرده است این تسلیم نظریه انتقادی را ازطریق نظریه خود، مستعمره‌سازی «جهان زیست» غلبه کند. او راه «مدرن» را روند تفکیک نظام‌‌های خودسامان اقتصاد، حقوق و سیاست بر اساس ارتباط ریشه‌‌ای «جهان‌‌زیست»،  که بر پایه رسانش بنا شده است، می‌‌‌داند. پول، حق و قدرت سیاسی جانشین زبان چونان رسانه محور کنش می‌شود. برای‌‌‌‌مثال، استدلال گفتمانی درباره برنامه‌‌های سیاسی تصمیم نمی‌‌‌گیرد، بلکه این‌‌‌که چقدر قدرت سیاسی می‌‌‌تواند برای این برنامه‌‌‌ها بسیج شود. دراین‌‌‌بین، تحول از حرکت باز نمی‌‌ایستد، و نظام‌‌‌ها درآخر نیز آخرین بقایای «جهان‌‌‌زیست» را تحت تسلط خود در می‌‌آورند و آن‌‌ها را به مستعمراتی بدل می‌‌‌‌کنند که به انقیادِ سلطه آن درآمده‌‌‌اند. درباره مسائل اخلاقی، رابطه میان زوج‌‌‌ها در ازدواج، اعضای خانواده، آموزگار  و شاگرد، پزشک و بیمار، به‌‌طور فزاینده‌‌‌ای، برطبق منطق نظام حقوقی، تصمیم گرفته می‌‌شود. منتها هابرماس می‌‌‌خواهد دلسردی آدورنو را ازطریق تجدیدحیات خردی فراگیر غلبه کند. شالوده این خرد فراگیر ایجاد وفاق ازطریق رسانش و گفتمان است. اتصال منطق‌‌های افسارگسیخته نظام‌‌های [اجتماعی] به عقلانیتِ گفتمان که به‌‌طریق ارتباطی و گفتمانی ایجاد شده است، راه برون‌‌رفت از بن‌‌بست «مدرن» است.

 نظریه‌‌‌هایی که بر این باوراند که ریشه‌‌‌های تضادهایِ تمدن مدرن در عقلانیتِ اقتصادی و ابزاری-فنی است و از غلبه بر این تضادها ازطریق سبک فراگیرتری از عقلانیت، حال به هر نوع، درعین‌‌‌حال چشم امید به غلبه بر تضادهای اجتماعی دارند، منتها اغلب راه به جایی نمی‌برند. دلایل این تضادها درواقع بسیار عمیق‌‌ هستند و شامل مبانی اخلاقی طرزتلقی عقلانیت غربی ما هستند.

 فرهنگ غرب، فرهنگ مدرن ما، درحقیقت در عمیق‌ترین ریشه‌‌‌های اخلاقی‌‌‌اش مهر پارداوکسی‌هایی را خورده است که همه در ایده‌‌‌هایِ اصلی آن ریشه دارند، و عمیق‌‌تر از آنند که یک نقد سطحی سرمایه‌‌داری یا تمدن فنی به ما احیاناً تلقین کنند. به‌‌‌‌‌واسطه ایده‌‌‌های بزرگ «مدرن» ما می‌‌‌‌توانیم چهار پارادوکس بنیادی را از هم تمییز دهیم: پارادوکسِ خردگرائی، فردگرائی، جهان‌‌گرائی و مداخله‌گرائی ابزاری. در ذیل قصد است که این چهار پارادوکس به بحث و بررسی نهاده شود.

 پارادوکس خردگرائی

پارداوکس خردگرائی، با هر نوع پیشروی دانش، درعین‌‌حال چشمان ما را نیز بر روی آن‌‌‌چه، که ما نمی‌‌‌دانیم، باز می‌‌کند. هر شناخت جدیدی رشته درازی از تضادهای تازه ایجاد می‌‌‌کند. بهترین شاهد این مدعا آشفتگی گسترده‌‌‌‌ای است که درحال حاضر از نرخ فزاینده دستاوردهای دانش علمی بر می‌خیزد. چند عدد ذکر می‌کنم: از زمان تاسیس اولین نشریه علمی، نشریه فلسفی جامعه سلطنتی لندن در سال 1665، تا سال 1960 تعداد نشریات علمی به 100000 افزایش داشته است. اطلاعات از علم و تکنیک سالانه در حدود 13 درصد افزایش دارد، و در پنج و نیم سال آینده دو برابر می‌‌شود. روزانه در جهان در حدود 17000 نوشته علمی منتشر می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. تعداد کتاب‌‌های کتابخانه دانشگاه آزاد برلین از سال 1955 تا 1984 از حدود 560000 به 6095454 افزایش یافته است. هزینه‌‌‌های سالانه برای اطلاعات و مستندسازی علمی توسط وزارت‌‌خانه پژوهش و تکنولوژی میان سال‌‌های 1975 و 1983 از 49 میلیون مارک [واحد پولی سابق آلمان. م.] به 123 میلیون مارک سیر صعودی داشته است.

 این آشکارشدن مدام نادانی ما ممکن است به یأس بینجامد، بخصوص وقتی انسان بخواهد جهان را در کلّ ریشه‌اش، پیوندکلی و معنا به‌‌طور کلی رصد و درک کند. هر روز که می‌‌گذرد نامحتمل می‌‌شود که جهان‌‌نگری منسجمی پدید بیاید و در جهان معنای واحدی بازشناخته شود. به‌‌دلیل افزایش بی‌‌‌سابقه جست‌‌وجوی معنا است که حالا فقدان معنا و لمس و تجربه بی‌‌معنایی وجود انسانی نتیجه می‌شود. جست‌‌‌‌وجوی معنا یعنی به همه سئوالات پاسخ روشن دادن خواستن. منتها، یافتن معنا ساده‌‌‌تر است، وقتی به‌‌هیچ‌‌روی این همه سئوال پیش‌‌کشیده نشود.

     این پارادوکس خردگرائی مدرن، به رادیکا‌‌‌‌ل‌‌‌ترین وجهی در نیست‌‌‌‌انگاری نیچه بازتاب یافته است. ماکس وبر این را در نظریه سحرزدائی خود خلاصه کرده است. شکوفائی دانش به فقدان معنا منجر می‌‌شود، زیرا دینِ معنابخش در روند سحرزدائی علم از جهان ویران می‌‌‌شود. اما علم نمی‌‌تواند به مسائل معنا پاسخ بدهد. امیل دورکایم در تحقیق کلاسیک خود درباره دلایل اجتماعی افزایش نرخ خودکشی با مقایسه پروتستان‌‌ها و کاتولیک‌‌‌‌ها نشان داده است که آمادگی پروتستانتیسم برای جست‌‌‌وجوی عقلانی معنا، بیشتر از کاتولیسیسم نیز، که این آمادگی را به یک اندازه مجاز ندانسته است، به شکست جست‌‌وجوی معنا و سپس نیز به خودکشی سوق داد. دراین‌‌‌میان جست‌‌‌وجوی معنا رفته‌‌رفته به یک آرمان شخصی بدل شده است و او می‌‌تواند انواع و اقسام محصولات را در بازار جهانی ادیان استفاده کند. عرضه گسترده متناسب با تقاضای فزاینده است، که اکنون از ارتقای سطح سواد اقشار گسترده مردم نشأت می‌‌گیرد. همراه با جست‌‌وجوی ضمنی مکرر به دنبال معنا، اما نمونه‌های شکست جست‌‌وجوی معنا نیز و بدین‌‌طریق پناه به موادمخدر و خودکشی افزایش پیدا می‌‌کند. اما، بر بستر فرهنگ مدرن غربی ما هیچ‌‌کس نخواهد توانست به‌‌طور مشروعی از این تکامل تقاضای بازگشت به قیمومیت‌‌های سنتی را اخذ کند. هرکس که روزگاری از درخت شناخت میوه چید، محکوم به آن می‌‌ماند که از آن مدام میوه بچیند.

 پارادوکس فردگرائی

پارادوکس فردگرائی انسان را از اجبار جوامع بسته – خانواده، محله، قشر، طبقه، صنف، دین- آزاد می‌‌کند و دروازه جهان را بر او می‌گشاید. این ازسوئی به معنای فضای بیشتر برای فردیت و تصمیم آزادانه است، اما درعین‌‌حال وابستگی انسان به وقایع دور نیز، که او خود نمی‌‌تواند به‌طور مستقیم تحت تاثیر قرار دهد، افزایش می‌یابد. در یک گروه کوچک زندگی گروه در گرو یکایک افراد است. در نظام‌‌‌‌های اجتماعی که هر روز درحال توسعه هستند، تا حد جامعه جهانی، که درآن فرد درهم‌‌تنیده است، تاثیر شخص تا حد صفر تنزل پیدا می‌‌کند، اما هم‌‌‌زمان او مستقل از تعداد بیشتری از انسان‌‌‌ها، روابط‌‌‌‌ شان و سرانجام وقایع قانونمند ناشناخته می‌‌شود. از میان بنیانگذاران جامعه‌‌شناسی جورج زیمل این پارادوکسی فردگرائی را با نگاه ژرف تحلیل کرده است.

تحول بازارهایی که همیشه دچار فراز و نشیب هستند و استفاده از پول به‌‌عنوان وسیله مبادله، برای فردیت حوزه وسیعی می‌گشایند، اما درهمان‌‌حال فرد را به انقیاد از قانونمندی‌‌‌های مستعار بازار در می‌‌آورند. البته بازار مصرف هر نوع امکان بالندگی فردیت را تاحد ممکن برای تعداد زیادی از انسان‌‌ها مهیا می‌‌‌‌کند، اما بازار هم‌‌چنین تاثیر استانداداری بر سبک‌‌های زندگی اعمال می‌‌‌کند، هرچه تعداد انسان‌هایی بیشتر است که مخاطب همین عرضه کالاها قرار می‌‌گیرند. همین وقایع در حین توسعه روال‌‌های تصمیم‌‌گیری سیاسی، گفتمان‌‌‌های علمی و اخلاقی و انجمن‌‌های اجتماعی تکرار می‌‌شود.

 شخص، چه زن یا مرد، در انتخاب انجمن‌‌هائی که می‌‌خواهد عضو آنان باشد، آزاد است. عضویت‌‌‌های اشخاص، از زن و مرد، در انجمن‌‌‌ها روزبه‌‌روز متنوع‌، بیشتر، موقتی‌‌ و سطحی‌‌ می‌شود. شخص، از زن و مرد، به تلاقی‌‌گاه تعداد کثیری از محافل اجتماعی تبدیل می‌‌شود و ازطریق هماهنگی یگانه انجمن‌‌ها از فردیت بهره‌‌ می‌برد. درعین‌‌حال، اما تعیین کنش‌‌‌‌ و زمان‌‌اش نیز ازطریق تعداد درحال افزایش انجمن‌‌‌هایی، که او خود بندرت می‌‌تواند نظارت کند، فزونی می‌گیرد. فرد به‌‌طور هم‌‌زمان آزاد و دربند می‌گردد. مقدم‌‌برهمه، فرد، بدون نفوذ این یا آن محفل اجتماعی، از زمان آزاد کمتری برای خود برخوردار است. ازآن‌‌جاکه همه‌‌‌یِ انجمن‌‌‌ها داوطلبانه است، وقتِ آزاد نیز توسط طیف گسترده‌‌‌ای از برنامه‌‌‌های گروه‌‌ها برای اوقات آزاد تعیین می‌‌شود.

 شکل دیگر پارادوکس فردگرائی در پیامدهای درک و کاربرد فزاینده حقوق فردی بیان می‌‌شود. ما امروز شاهد گرایش توقف‌‌ناپذیر ادراک و کاربست فعالانه حقوق فردی هستیم. ما هرکجا اعتقاد داریم که این حقوق نقض شده باشند، از حق‌‌مان استفاده می‌‌‌کنیم تا از این حقوق در دادگاه دفاع کنیم. تامین حقوقی به ما برای این‌‌کار پشتوانه لازم می‌‌دهد. سیلی از پرونده‌های مدنی بر سر دادگاه‌‌ها ریخته است. سالنامه آماری حکومت برای سال 1966 درمجموع 802171 پرونده مدنی در دادگاه‌‌‌‌ها، برای سال 1985 درمجموع 1748830 شهروند علیه شهروندان دیگر، اما قبل‌‌ازهمه علیه تصمیمات سازمان‌‌های دولتی شکایت کرده‌‌اند. شفاف نبودن و دوپهلو بودن قوانین و نظام اداری رفته‌‌‌رفته بیشتر علنی می‌شوند و در نظام رمزگان حقوقی، مانند نظام ما، جائی که موضوع بر سر احکام عینی صحیح است و نه بر سر روال عادلانه، مانند در نظام حقوقی انگلوساکسن، منجر به فورمولبندی‌‌‌های دقیق‌‌تر قوانین و نظم اداری می‌‌شود. این پیامدهای حاصله از پیگیری فزاینده حقوق فردی را ما سپس به‌‌‌عنوان حقوقی‌‌شدن فزاینده مورد شکایت قرار می‌‌دهیم، که محدوده آزادی‌‌های ما را هر روز بیشتر تنگ و محدود می‌‌کنند. فردگرائی اشکال جدیدی از جبر اجتماعی تولید می‌‌کند.

پارادوکس جهان‌‌‌گرائی

پارادوکس جهان‌‌‌گرائی انسان‌‌‌‌ها را در پیوند وسیع‌‌تر، تا حد بشریت سرتاسرجهان، مرتبط می‌‌‌کند. فقط از یک معرف برای ارتباط شبکه‌‌ای جهانی روابط اجتماعی نام می‌‌برم: تعداد مسافران خطوط هواپیمائی در جمهوری فدرال آلمان در سال‌‌های 1960 و 1988 از 4،885 میلیون نفر به 52،657 افزایش داشته است، وزن کالاهای حمل شده در خطوط هوائی از 79000 تن به 918000 تن، تعداد گفتگوهای تلفنی در داخل و خارج از کشور از 4،561 میلیارد به 30،419 میلیارد است. (سالنامه آماری جمهوری فدرال آلمان در سال 1989). ازسوی‌‌‌دیگر تعداد کسانی که تنها زندگی می‌‌کنند، در جمهوری فدرال آلمان میان سال‌های 1961 و 1985 از 20،6 درصد به 32،6 درصد افزایش داشته است؛ تعداد خانواده‌‌های سه یا چهار نفره از 39،2 درصد به 31،5 درصد افت داشته است. انسان با انسان‌‌‌‌هایی که تاکنون با او بیگانه بودند متحد می‌‌شود، ارتباطاتی برقرار می‌‌‌کند که سرتاسر جهان را در بر می‌‌گیرند. اما، او درعین‌‌‌‌حال از هرگونه پیوندی رها می‌شود، چون هیچ‌‌‌کس دیگر با او رابطه عمیقی ندارد، آن‌‌طور که در مناسبات ساده خانواده‌‌های سنتی، ادیان، اصناف و اقشار و طبقات بسته جامعه و جماعت‌‌های محلی بود. انسان امروز می‌‌‌تواند با این شخص و فردا با آن شخص دست دوستی بدهد. کل جهان ازاین‌‌جهت برای او باز است. اما، بدین‌‌وسیله  عمر انجمن‌‌‌ها کوتاه‌‌‌ و پیوند اعضای آن سطحی‌‌‌‌ می‌‌‌‌‌شود. بااین‌‌‌‌حال انسان ممکن است در یک جامعه بشری جهانی که هیچ‌‌‌کس را به حال خود رها نمی‌‌کند،  احساس انزوا کند و لذت انجمن جدید و سرانجام لذت زندگی را به‌‌‌کلی از دست بدهد. همبستگی بین‌‌‌المللی و انزوای محلی دو روی یک سکه اند. امیل دورکایم و فردیناند تونیس، از بنیانگزاران جامعه‌‌شناسی، این چرخش مناسبات همبستگی را در رشد جامعه مدرن به‌‌‌دقت وصف کرده‌‌‌‌اند.

 تحقیقات میدانی حاکی از آن است که همه انسان‌‌‌ها به شیوه واحدی با این چرخش از مناسبات همبستگی به همبستگی داوطبانه و نیز جهانی کنار نمی‌‌‌آیند. حرکت، انعطاف و علنیت پیش‌‌شرط‌‌هایی هستند تا بتوان در مناسبات همبستگی باز سهم داشت. بدین‌‌‌ترتیب شگفت‌‌‌انگیز نیست که انسان‌‌‌های سالخورده که طبعاً کمتر از این قابلیت‌‌ها برخوردارند، در این میان با مشکل روبرو هستند. نمونه تکان‌‌‌دهنده، افراد بازنشسته‌‌ای است که هفته‌‌ها پس از مرگ‌‌اش تازه به‌‌‌طور اتفاقی در مسکن‌‌‌اش پیدا می‌‌شوند. این اخبار به فواصل معین در مطبوعات به چشم می‌‌‌خورند.

 هنوز تعداد سازمان‌‌های خیریه بین‌‌‌المللی و اعانه‌‌‌های جهانی با کمک‌‌های وسیع مردمی وجود دارد. هر روز بر تعداد فراخوان‌‌ها برای یاری به انسان‌‌‌های دردمند در سرتاسر جهان افزوده می‌‌‌شود. توسعه جهانگردی تجاری و خصوصی ما را با انسان‌‌‌های سراسر جهان روبرو می‌‌کند. بدین‌طریق رقابت شدیدی بر سر کمک‌‌ها و اعانه‌‌‌ها بوجود می‌‌‌‌‌آید، که در آن همیشه بازندگانی وجود دارد؛ بازندگانی که درحین فعالیت‌‌های یاری درحال توسعه به حاشیه رانده شده و فراموش می‌‌‌شوند، چون موفق نشده‌‌اند نیازمندی خود را برای همه به طور روشنی به نمایش بگذارند، یا چون هیچ‌‌‌‌کس نیازمندی آنان را جدی نگرفته است. شکوفائی همبستگی جهانی با همین شدت نقطه مقابل خودش را نیز تولید می‌‌‌کند: اهمال‌‌کاری در حق فراموش‌شدگان. کمک روحی به دردمندان از پای تلفن شاهد افزایش تکان‌‌‌دهنده انسان‌‌هایی است که نیاز به یاری دارند. درحالی‌‌‌که تا بیست سال قبل در سرتاسر آلمان حدود 100000 انسان سالانه به این نهادها تلفن زدند، امروز بالغ بر 600000 هستند. [این آمار مربوط به سال 1989 میلادی است.م.]

 پارادوکس فعال‌‌گرائی ابزاری

اگر بخواهیم حرص و ولع سرمایه‌داری برای رسیدن به سود و تک‌‌‌‌ساحتی بودن خرد را مسئول پارادوکس مداخله‌‌گری بدانیم، آن‌‌وقت ما با این کار به هدف خود نمی‌رسیم. نمونه‌های متعددی می‌‌توانند این موضوع را تائید کنند. تنها یکی از این مثال‌‌ها را نام می‌برم: تعداد ماشین‌‌های شخصی در جمهوری فدرال آلمان میان سال‌های 1960 و 1988 از  4.489 میلیون به 28.878  میلیون افزایش داشته است. این از یک سوی بیانگر رشد و رونق بی‌تردید صنایع است، از سوی دیگر، هم‌‌‌چنین نشانگر سهیم شدن اقشار وسیع در ارتقای رفاه مادی است، اما، درآخر، بیانگر ارتقای مدام خسارت به طبیعت توسط  تولید مواد مضر هم هست. پارادوکس ریشه‌های عمیقی دارد و مشتمل بر ایستارهای اخلاقی ما هم هست. رفاه، بهداشت و سطح توقع بالای طول عمر در دوران پیشین یک امتیاز اقشار مرجع جامعه بود. امروز این‌‌‌ها دعوی برحق هر انسان در کل جهان است. این موتور رشد بی‌‌انقطاع تکنولوژی است، و آن را به عقب برگردنداندن خواستن، درعین‌‌حال به معنای به عقب برگرداندن احقاق رفاه و سعادت اقشار جامعه و جوامعی است که تاکنو محروم بودند. به همین جهت تصادفی نیست که اقشار مرفه و کشورهای ثروتمند با تمام قوا برای کنترل شدید، و بدین‌وسیله، سنگین در تکنولوژی جر و بحث می‌‌کنند، منتها اقشار فقیر و کشورهای فقیر به راحتی جذب نمی‌‌‌شوند. کشورهای در حال رشد فقیر به حق سئوال می‌‌‌‌‌کنند چرا  لازم است آن‌‌ها از تولید یخچال‌‌‌های ارزان‌‌قیمت صرف نظر کنند تا از بزرگ شدن شکاف لایه اوزون در قطب جلوگیری کنند. این‌که آن‌‌ها خیلی دیر آمده‌اند، پایه مشروعیت کافی برای چشم پوشی نیست. بدون پرداخت غرامت توسط کشورهای ثروتمند صنعتی این صورت نخواهد گرفت.

 هرچه  ما برای انسان‌‌های بیشتر فرصت زندگی بهتر فراهم کنیم، انسان‌‌های بیشتر از زمین و ذخایرش استفاده می‌‌کنند و  به همین ترتیب آن‌‌ها انسان‌‌های بیشتری را با زباله و موادمضر فعالیت‌‌های خود خفه می‌‌‌کنند. نابودی محیط زیست توسط موجی از سفرها، که غیرقابل توقف است، تنها  ایده حرص سودبردن صنایع توریستی نیست، بلکه هم چنین ایده دمکراتیک کردن هر جامعه، خلاصه، کلّ جامعه جهانی است. در جمهوری فدرال آلمان از میان مردم در طی 14 سال، در سال 1954، تنها 24 درصد سفر دور و دراز به مدت حداقل 5 روز انجام می‌دهند. در سال 1985 این رقم به 57 درصد افزایش داشت. درحینی که در سراسر سال 1954 تنها 15 درصد به این سفر خارجی رفتند، در سال 1985 66 درصد بود. سفرها بیشتر به مناطق دور دست است. سهم مقصدهای خارج از اروپا در میان سال 1970 و 1980 از 1.9 درصد به 8.5 درصد افز ایش داشته است. در کشورهای مقصد رقم دیدارکنندگان و  توقف به گونه جهشی شتاب داشته است، در اسپانیا از 2522402 میلیون بازدید کننده در سال 1955 به 47388793 میلیون نفر در سال 1986، در یونان از 58238 هزار نفر در سال 1951 به 5577109 میلیون نفر در سال 1988؛ در اتریش آمار توقف از 19.22 میلیون در تعطیلات 1951/1950 به 113.34 میلیون در تعطیلات 1986/1985 ارتفا پیدا کرده است.

 می‌دانیم که سلسله کوه‌‌های آلپ توسط دسته فزاینده‌‌‌ای از کوه‌‌پیمایان و اسکی‌بازان لگدکوب می‌‌‌شوند. اما ما بایستی به دهقانان کوهپایه که از این رونق اقتصادی جهت ارتقای سطح زندگی خود استفاده می‌‌‌کنند، و  مسافرانی که می‌‌خواهند دوران تعطیلات خود از شهرها فرار کنند؛ ممنوع کنیم که آن‌‌ها این کار را بکنند؟ جامعه طبقاتی این مشکل را اصلا به‌‌هیچ‌‌وجه اجازه نداد آفتابی شود، چرا که کوه‌‌های آلپ تنها در دسترس اقلیت ممتازی بود و دهقانان کوهپایه زندگی محقرانه خود را بی‌‌چون و چرا پذیرفتند. هنوز طبیعت بکر  به اندازه کافی وجود داشت. امروز درست در روند جست‌‌وجوی به دنبال طبیعت بکر و دست‌‌نخورده آخرین گوشه و کنار زمین نخست توسط  پیشقراولان کشف می‌شود، که در حین دمکراتیک کردن زندگی ما به‌‌سرعت از سوی گروه‌‌های توریست‌‌‌ها دنبال می‌‌‌شوند. آگاهی بیدارگشته ما درباره محیط زیست دراین حین هیزم رونق را برای تعطیلات در طبیعت بکر گرم می‌‌کند و این کالای کمیاب را فقط کمیاب‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌کند. امروز سفر به آن جا که دیگران هنوز نبودند «مد روز» است. منتها، بدین‌‌ترتیب ناخودآگاه همان گرایشی ادامه داده می‌‌شود که طبیعت بکر را نایاب ساخته است. عاشقان طبیعت به گورکنان طبیعت بدل می‌‌‌‌‌‌شوند. قطع درختان جنگل‌‌های استوایی نیز پرده از تضادهایی بر می‌‌‌دارد که به سادگی قابل حلّ نیستند. صنایع، خود ما، بالارفتن سطح توقعات در نوع و سبک مبلمان، و مردمی که آن‌‌ها را رودن می‌‌‌کند، تا سطح بیشتری برای کاشت غلات، سبزیجات و میوه تهیه کند، از آن ارتزاق می‌‌‌کنند. این جا هنوز نسبتاً برای کشورهای ثروتمند ساده است به مواد و مصالح دیگر متوسل شوند. مردم کشورهای فقیر منتها در ازای چشمپوشی به‌‌حق تقاضای پرداخت جبران می‌‌کند.

تضادها تقریباً در تمام پروژه‌های کمک به کشورهای در حال رشد پدید می‌‌آیند و درآخر به ‌‌‌آن جا منتهی می‌‌شوند که هر روز مساحت زیادی از زمین را به غارت توسط جمعیت مدام در حال افزایش داد. اما هیچ‌‌کس امروز نمی‌‌تواند به طرز مشروعی درخواست کند باید این پروژه‌‌ها را متوقف کنیم، چون آن‌‌ها اغلب فقط می‌‌‌توانند به بقای زندگی مردم را تضمین کنند. ما امروز در «عصر نوعدوستی« جهانگیر نمی‌‌‌توانیم  اجازه دهیم قبیله‌‌‌‌‌‌ای در گوشه ای از زمین گرسنگی بکشد. منتها ما با این کمک نوعدوستانه همزمان به افزایش جمعیت جهان کمک می‌‌‌کنیم، که فشار بیشتری برای زمین به نمایش می‌‌‌گذارد. در عصر دموکراتیک‌‌‌سازی و «نوعدوستی» جهانگیر مشکلاتی پدید می‌‌آیند که در سابق ازطریق تمایز سطح زندگی حلّ شدند. مادامی که تنها کشورهای ثروتمند اندکی وجود دارد، [مواهب] زمین از دسترس کشورها و اقوام فقیر دور می‌‌‌ماند. هرچه این تفاوت کمتر مورد قبول قرار می‌گیرد، موانع کمتری هم برای غارت جهانی زمین وجود دارد. از آن جا که امروز قشربندی اجتماعی و بین‌‌‌‌‌المللی مصرف ذخایر کمیاب «زمین» را به اندازه کافی تنظیم نمی‌‌‌کند، باید قوانین و قواعد دیگری پیدا شوند. اولین راه رسیدن به این قواعد اعتلای آگاهی از کمیابی این ذخایر، ساخت گفتمان‌‌‌های جهانی درباره این مشکل و تهیه و تدوین آن در اشکال جدید اخلاقی کردن بین‌‌‌المللی تجارت اقتصادی، مرتبط کردن کشورها در کمیسیون‌‌های مشترک و فعال جهانی است، مذاکره و گفت و گو درباره راه‌حلّ مشکلات توسط پرداخت غرامت و سازش در سطح بین‌‌‌‌المللی است.

 مدرن بدون ریسک؟

خطراتی را که ما امروز با ارتقای رشد تکنولوژی به جان می‌خریم، هم دال بر خصلت متضاد و هم موثر در سطح جهانی‌‌اند. ما، برای نمونه، هر روز مواد شیمیایی زیادی تولید می‌‌کنیم تا هر دفعه برای بخش‌های بیشتری از مردم جهان زندگی بدون بیماری‌های مزمن و مرگبار ممکن کنیم. بدین‌‌‌وسیله بنگاه‌‌های اقتصادی سود می‌کنند، دستمزد و حقوق کارگران بالا می‌‌‌رود، و سطح توقع از زندگی مردم جهان مرتب ارتقا پیدا می‌کند. همین طور است در مورد ساخت و تکمیل انرژی هسته‌‌ای. بنگاه‌های اقتصادی از آن سود می‌‌برند، زندگی کارگران بهبود می‌‌یابد، و هر بار مقدار بیشتری انرژی می‌‌تواند مصرف شود تا مدام برای تعداد بیشتری از انسان‌‌ها یک زندگی راحت فراهم شود. البته، همراه با حجم ساده این ارتقای سطح تولید در مواد شیمیایی و انرژی، خطر سموم و اتفاقات در رآکتورهای هسته‌ای بالا می‌‌‌رود. هر روز در جهان مکان‌های بیشتری وجود دارد که ممکن است این اتفاقات در آن جا بیفتد، بخصوص مکان‌هایی که آن جا آگاهی از خطر، ثروت و کنترل‌های مقتضی هنوز به آن حدّ ارتقا نیافته است که  نظارت بر خطرات در مرکز کنش اجتماعی قرار گرفته باشد. خطر امروز قبل از هر چیز در کشورهایی کمین کرده است که عزم جزم کرده‌اند از کشورهای ثروتمند صنعتی – با یاری چشمداشت بنگاه‌های اقتصادی به سود کشورهای ثروتمند- تقلید کنند. بوپال و چرنوبیل نمونه‌‌های بی‌نظیر این قضیه هستند. منتها امروز هیچ ذره‌ای از زمین در مقابل این خطرات صد در صد مطمئن و امن دیگر نیست چون ارقام مخدوش مناطق خطر مدام در حال  افزایش است و ردپای پیامدهای فجایع در سرتاسر جهان دیده می‌شود. ما امروز همان قدر به نفتکش‌‌هایی اعتراض می‌‌‌کنیم که سواحل را با گل و لای نفتی فرش می‌کنند؛ که وقتی قیمت بنزین بالا می‌‌رود. ما می‌خواهیم هر دو را داشته باشیم: حتی‌‌الامکان باک بنزین ماشین‌‌مان را به حداقل قیمت پر کنیم و نفتکش‌‌ها تصادف نکنند. افزایش محض حمل و نقل نفت در این میان امکان تصادف را بالا می‌برد.

 نه می‌‌‌شود بر این مشکلات افزایش خطرات تکامل تکنولوژیک با انتقادهای سنتی به حرص سود بنگاه‌های سرمایه‌داری غلبه کنیم نه با نقد رایج از حماقت عقلانیت صنعتی- ابزاری. آمادگی صرف برای مهیا کردن سطح زندگی یکسان برای تمام مردم زمین مانند سطح زندگی اقشار مرفه در جوامع ثروتمند، ما را از  به عقب برگرداندن چرخه رشد باز می‌‌دارد. فقط ارتقای جهانی آگاهی از خطر و همکاری جهانی برای ایجاد توازن میان کشورهای فقیر و ثروتمند است که می‌تواند مثمر ثمر باشد. منتها ما ناگزیر خواهم بود که با ریسک به سر ببریم. این بهایی است که ما به ازای ارتقای جهانی رفاه باید بپردازیم. این معضل هم سابق ازطریق قشربندی حل شد. زمانی که فقط تعداد اندکی در رفاه به‌سر بردند، خطرات کمتری هم درحین تولید وجود داشت. امروز «نوعدوستی»، دموکراتیک کردن و حرص سود در هنگام تولید جهانی خطرات جامعه رفاه مشترکاً دست به دست هم می‌دهند.

 ما در «جامعه ریسک‌پذیر» به سر می‌بریم، اما در معنای بنیادی‌‌‌تر از آن چه که در مفهوم تنگ حاکم به خطرات ناب تکنیکی بیان می‌شود. خطر تنها با تکنولوژی مدرن همراه نیست، بلکه با این اصول بنیادی مدرن مانند آزادی و دمکراسی. حذفِ محض ریسک آن‌‌وقت به معنای غلبه بر آزادی و دمکراسی هم هست. هرکس که در رویای تحقق امنیت تام است، می‌باید در این مورد تردیدی نداشته باشد. این موضوع را می‌شود به‌‌راحتی به واسطه چند نمونه‌‌‌ نشان دهیم: ایده تدارک دیدن فرصت‌های مساوی برای دست یافتن به یک زندگی بهتر درعین شکوفایی آزادانه انسان‌‌ها، حتا بدون هر تکنولوژی هم عواقب پارادوکسی دارد. و  منجر به ظهور یک رشته پدیده‌ها می‌گردد که برعکس عرصه زندگی را بر انسان تنگ می‌‌کنند. همراه با برابری فرصت‌ها رقابت هم بالا می‌رود. دستمزدها مطابق با لیاقت‌ها پرداخت می‌شود. بازنده و برنده وجود دارد. و سطح آرزو بی‌‌حد و مرز افزایش می‌یابد.  همراه با رفاه، سرخوردگی هم زیاد می‌شود که به بزهکاری، بیماری، افسردگی، پیاده شدن از قطار رشد و خودکشی سوق می‌‌دهد. این‌‌ها پیامدهای درونذاتی پیشرفت تمدنی نیستند که اخلاق ما ایجاب می‌‌کند. در جمهوری فدرال آلمان تولید ناخالص ملی از 1960 تا 1985 از 303000 میلیون به 1847000 میلیون رشد داشته است. آمار رسمی جنایات از 1958 تا 1985 از 1726565 به 4215451 میلیون افزایش داشته است، نرخ خودکشی از 18.9 به 20.7 به ازای ه 100000هزار نفر. مصرف موادمخدر را تنها می‌توان تخمین زد. در سال 1958 مصرف مواد مخدر هنوز به مساله بدل نشده بود. امروز تعداد مصرف کنندگان هروئین در جمهوری فدرال آلمان بالغ بر 200000 هزار نفر تخمین زده می‌شود، در کلیه کشورهای عضو اتحادیه اروپا بالغ بر 1.5 میلیون. در جمهوری فدرال آلمان روزانه حدود 40000 هزار گرم هروئین مصرف می‌شود. انتظار میرود که در سال‌‌های آینده مصرف کوکائین اوج بگیرد. در ایالات متحده تعداد معتادان به کوکائین  امروز (1989) در حدود 1 میلیون ارزیابی میشود، آمار مصرف‌‌‌‌‌کنندگان منظم حدود 8 میلیون، مصرف‌کنندگان نامنظم 20 میلیون. آن‌جا اکنون کوکائین منبع عمده تجزیه جامعه دانسته می‌‌شود. مصرف انفجاری مواد مخدر و تجارت مواد مخدر به ارتقای فوق‌العاده بزهکاری آتی به همراه می‌‌‌آورد: سرقت، دزدی، قتل، فحشا، زدوخورد، بزهکاری باندهای تبهکار. رئیس‌جمهور بوش و رسانه‌‌های در تابستان سال 1989 مبارزه وسیع و همه جانبه با مواد مخدر را اعلام کرده و به رئیس مافیای مواد مخدر در کلمبیا اعلام جنگ کردند...

 وقتی درباره قربانیان «جامعه ریسک‌‌‌گرای» مدرن صحبت است، آن‌‌وقت باید درباره این قربانیان یک شکل از زندگی پرخطر، یعنی آزادتر و شبیه‌تر اما همانطور هم اعصاب خردکننده سخن گفت و نه تنها درباره قربانیان ریسک ناب تکنیکی نظیر قربانیان رانندگی که ما هر سال با آن مواجهه هستیم. از زمره خطرات یک جامعه آزاد و دمکرات میزان معینی از استرس، بیماری‌‌های جسمی و روانی، خودکشی، تصادفات و بزهکاری است. این‌ها هزینه‌‌‌های آزادی و دمکراسی هستند....

راه بازگشت به پیش از آزادی و دمکراسی در کار نیست. به‌همین‌جهت ما باید با خطرات آن هم زندگی کنیم. تنها کاری که ما می‌‌توانیم بکنیم این است که هر روز تلاش کنیم این خطرات را تا جائی که ممکن است زیر نظارت بگیریم، اما این نظارت لازم است در چارچوب آزادی و دمکراسی صورت بگیرد. هرکس که قصد چیز بیشتری دارد، آگاهانه یا ناآگاهانه، سخن از ساختمان یک رژیم تامگرا می‌‌‌‌زند. کسی که خواهان امنیت تام است، می‌تواند این را تنها در دولتِ نگهبانی تام داشته باشد. از یک سوی درخواست امنیت تام کردن، و ازسوی دیگر، برحذر کردن از دولت نگهبانی تام، در این میان خود یک تناقض است.

 ما در برخورد با خطرات مدرن در چارچوب «مدرن» امکانِ گزینش میان غلبه تام بر علل ریشه‌‌‌‌ای نهفته در «صنعتی‌‌‌سازی متقدم» و مبارزه با علائم ازطریق «صنعتی‌سازی متاخر» نداریم. این خطا در اندیشه تام‌‌‌گرای، از مارکس و هگل گرفته تا همه‌یِ غول‌های آن، همیشه نشسته بوده است. مادامی که ما در کار جهان مداخله می‌‌کنیم تا آن را بهتر از گذشته کنیم، ما زنجیره‌ای از معلول‌‌ها به راه می‌اندازیم که خودمان به طور کامل نمی‌‌‌توانیم آینده آن را ببینیم؛ حتا وقتی هم که ما کنش مان را ازطریق دانش فراگیری تامین کنیم. دقیقاً  رشد شتابان دانش درواقع هر بار عدم دانش ما را به نمایش می‌‌گذارد. کلاف میان شناخت و واقعیت تنها می‌تواند در دو عرصه بسته شود: در زیر یا بالای سر انسان. جامعه انسانی محکوم به زندگی در   میان این دو قطب است. منتها، در این جهان، عمل نکردن به معنای دست روی دست گذاشتن  است، و بدین‌ترتیب کنشی است که جا دارد مسئولیت آن را هم قبول کنیم. این سئوال که آیا انجام دادن بهتر از انجام ندادن است چون ما نمی‌توانیم به طور کامل پیامدهای آن را پیش بینی کنیم، برخلاف آن چه که به نظر می‌‌‌آید، به هیچ وجه پاسخ قاطع و صریحی ندارد. عمل نکردن هم دارای پیامدهایی است و احیاناً می‌توانند در شرایطی بدتر هم باشند. ما باید با غلبه بر پیامدها و پیامدهای جانبی در هر دو حالت کلنجار فکری برویم آیا عمل کنیم یا نه. تنها راه برون‌‌رفت پیگیر از این بن‌‌بست عقب‌‌نشینی از جهان است، همان طور که مذاهب آسیایی به ما یاد می‌‌دهند. بااین‌حا آن‌‌ها هم نمی‌‌توانند به ما بگویند ما چگونه بایستی در این جهان زندگی کنیم.

 «مدرن» یعنی: جنبش و تغییر. جنبش  و تغییر یعنی: چیزهایی انجام دهیم که تا قبل از این انجام نشده بودند، یعنی: خطر کردن، تا که رویدادهایی روی دهند که پیش‌‌بینی نشده بودند. اما، در پرتوی فرهنگ مدرن، عمل نکردن یک عمل کردن هم هست، که انواع و اقسام پیامدهای بد ممکن است داشته باشد. خطر و مدرن دو روی یک سکه هستند، چه این طور چه آن طور، چه ما کاری انجام دهیم چه ندهیم، تنها از زاویه این که ما در مدرن جهان را می‌نگریم. مدرن بدون ریسک وجود ندارد، ریسک را کمابیش می‌توان تحت کنترل درآورد. دگرگونسازی اکولوژیک جامعه نیز با انواع و اقسام رویدادهای غیرمترقبه و خطرات مقتضی مرتبط است. خطرات در خود ایده‌‌های بنیادی مدرن هستند و در ساختاربنیادی پارادوکس آن‌‌ها، در پارادوکس‌‌های عقلانیت، فردگرایی، جهانگریی و عمل‌‌‌گرایی ابزاری. بزرگ‌ترین خطر روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و سامان‌‌دهی عقلانی، خود جهان است. بزرگ‌‌ترین خطر خود مدرن است. فرهنگی که عزم امنیت تام می‌کند، هرگز مجاز نمی‌بود پای در راه روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و جهان‌سامانی عقلانی بنهد. کسی که امنیت تام می‌‌‌‌خواهد، از مدرن دیگر دفاع نمی‌‌کند، بلکه بر ضد مردن و اصول بنیادی آن، علیه روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و سامانه جهان‌‌‌ عقلانی. مدرن به چنین مفهومی عظیم‌ترین و خطرناک‌ترین آزمونی است که تاکنون بر روی این زمین در پیش گرفته شده. ما هنوز هزار کار داریم خطرات این کارها را زیر نظر بگیریم. هیستری فاجعه در این جا چندان گرهی از مشکل باز نمی‌‌کند. برعکس، آب به آسیاب ساختمان دولت نگهبانی تامگرا و بدین‌‌وسیله پایان آزمایش «مدرن» می‌‌ریزد، چه بخواهید چه نخواهید.

 در جست‌‌وجوی برون‌‌رفت:

تفکر فراگیر

 آیا راه برون‌رفت از این پارادوکس‌ها وجود دارد؟ در درون فرهنگ ما، فرهنگ غربی، ما‌ می‌‌‌توانیم به این سئوال همیشه با تدابیر پیشگیرانه پاسخ دهیم که به‌نوبه خود مسائل تازه ایجاد می‌‌کنند. فرهنگ‌‌های آسیایی از این بابت راحت‌‌‌تر هستند. آنها در حال حاضر مداخله انسان را در جهان ریشه هر مصیبت می‌‌‌‌‌دانند و به ما پیروی از کلیت می‌‌‌‌‌آموزند؛ به عبارت دیگر، کنفوسیسم؛ التزام از نظم اجتماعی، تائویسم؛ خود را در درون قانون جهان – تائو- حس کردن، هندوئیسم؛ تبعیت از وظایف آئینی و بی‌تفاوتی نسبت به کنش خود، تا فرصت‌‌های رستاخیز خیر را در چرخه جاودانی انتقام و باززایی زنده بر پا نگاه دارد، بودیسم؛ چشم‌‌‌پوشی از عطش فردی به زندگی، تا توسط مراقبه در آرامش جاودانی جای بگیرد.

 این آموزه‌ها جهان را به حال خود وا می‌نهند، یا به نظم سنتی‌‌‌اش یا اما هم به خودکامی نیروهای پویای زندگی اقتصادی و سیاست قدرت. دگرگونی جهان برطبق آرمان‌‌های هنجاری در چارچوب این تعالیم هرگز به ذهن متبادر نشده است. ما همینک در جهانی به سر می‌‌‌بریم که آکنده است از این نیروهای پویا. و فرسنگ‌‌ها از تعادل قوای طبیعی به دور است. وقتی ما امروز هم‌‌‌‌رای با جنبش اکولوژیک به «تفکر فراگیر» فرهنگ‌‌‌های اروپایی تاسی می‌کنیم، آن‌‌وقت  این می‌‌تواند تنها در چارچوب جهان ایده خود ما روی بدهد. ما تنها می‌‌توانیم اهتمام کنیم با اصلاح دانش مان درباره چرخه‌‌ها و پیوندهای کلیّ جهانی را که سرتاسر دچار بی‌‌نظمی است به توازن قوای بهتر بیاوریم. چیرگی بر تفکر ساده خطی علّی توسط «تفکر فراگیر» برنامه امروز است. این برنامه لازم نیست بنابر روش پوزیتیویستی تقلیل همه‌‌‌یِ مکاتب به یک مکتبِ اصلی صورت بگیرد، بلکه توسط بسط و توسعه همکاری میان شاخه‌های مختلف علمی. اطلاعات دقیق از تک تک شاخه‌‌‌‌های علمی لازم است هربار در شبکه تنگاتنگی با یک دیگر درهم‌‌تنیده شوند.

درخواست «تفکر فراگیر» در اقتصاد هم شنیده شده است. بنگاه‌‌های اقتصادی پیشرو در جست و جوی نیروهای رهبری هستند، که دارای قابلیت «تفکر فراگیر» در کار گروهی هستند. رشد تولید لازم است از جاده تفکر تک‌‌-عاملی از حیث یک غایت معین جدا شود و به سوی ملاحظه کلی یک محصول از بابت کارکردهای مختلف در محیط زیست درهمتافته حرکت کند. نه تنها فقط لازم نیست که مد نظر قرار دهیم آیا یک محصول به هدف‌اش تحقق می‌‌‌‌بخشد، بلکه چه پیامدهای جانبی، خطرات و ضررهایی برای محیط زیست هم بوجود می‌‌آورد و چگونه محصول پس از مصرف بدون ضرر به محیط زیست باز از بین برده می‌شود یا دوباره می‌تواند به عنوان مواد خام از طریق بازسازی مورد استفاده قرار بگیرد. غایت‌سالاری (کارکرد)، آرزوها و امیال خریداران فردی، بهینه‌سازی سود تولیدگر، نیازهای استفاده‌‌‌کننده (کارایی‌‌‌شناسی) (Ergonomie) و گنجانیدن در محیط فرهنگی و طبیعی الزاماتِ چند بُعدی تشکیل می‌‌دهند که در حین رشد تولید به میزان زیادی با یک دیگر باید هماهنگ شوند. برای تفکر علّی یک‌سویه آن جا دیگر محلی نیست.

 ایجاد ارتباط شبکه‌‌ای میان شاخه‌های علمی و شناخت‌شان غایت »تفکر فراگیر» نوین است. این ارتباط شبکه‌‌ای میان شناخت‌های حوزه‌های مختلف علمی لازم است منطبق باشد با شبکه نظام‌‌ها و گروه‌های خودبنیاد در جامعه آتی در سطح کنش اجتماعی. علم، اقتصاد و سیاست بایسته است در اکولوژی گره بخورند. بدین‌‌وسیله جنبش اکولوژیک هدفی برای خود نهاده است که جامعه معاصر در مسیر آن در حرکت است. این جنبش بساط نظریات متداول ما را در هم می‌ریزد و ما را به تحول در تفکر وا می‌‌دارد. اشکال تازه‌ برخورد با پارادوکس‌های ریشه دوانیده در فرهنگ ما شکل می‌‌‌‌گیرد، اشکال جدید تحقق سامانیافته و وساطت عقلانیت، مداخله فعالانه، فردیت و جهانشمولیت. آن‌‌ها نمی‌‌‌توانند این پارادوکس‌‌‌های نهفته این آرمان‌‌ها را رفع کنند، اما آن‌ها را به طریق جدید و در سطح بالاتر رشد اجتماعی تدوین و تنظیم کنند. پارادوکس‌ها و استراتژی‌های جهت بسط و تعمیم‌شان هر روز پیچیده می‌شود.

 وقتی دوباره به نظریه گفتمان یورگن هابرماس برگردیم، آن‌وقت پی می‌بریم که رجعت اقتصاد، سیاست و حقوق به توافق ایجادشده ارتباطی و گفتمانی تضادهای فرهنگ مدرن ما را رفع نخواهند کرد. نظریه مستعمره‌سازی «جهان زیست» هابرماس جوابگوی این تضادها نیست. اثراتِ پارادوکس‌های مدرن ریشه‌های عمیق‌تری دارند. ما با ارجاع اهتمام به سودبردن اقتصادی به گفتمان‌‌های اخلاقی نمی‌‌‌توانیم هیچ کدام از این پارادوکس‌ها را که سرشتی مدرن است  رفع کنیم، چون ریشه‌های‌‌‌‌شان در عقاید اخلاقی خود ما است. اخلاق غربی مدرن ما نیز مداخله‌گرا است و قصد دارد جهان را اصلاح کند و  با هر اقدامی انواعی از پیامدها را بوجود می‌‌آورد که دوباره به وخیم شدن شرایط سوق می‌‌دهند. بااین‌‌‌‌همه، آن چه از برون‌‌رفت می‌ماند چیست؟ هیچ. ما باید گفت‌و گو کنیم. بااین‌‌همه ما مجاز نیستیم انتظار داشته باشیم که آن‌ها به علبه کردن بر پارادوکس‌های نامبرده کمک می‌‌کنند. تنها کارکرد آن‌ها این است که این پارادوکس‌ها را در معرض دید ما قرار دهند. سرعتی که با آن ما دانش مان را امروز تکثیر می‌‌کنیم، به آن کمک می‌‌کند که چنین اثراتی هر روز سریع‌تر بر همگان آشکار می‌‌شود. امروز روزی نمی‌گذرد که در آن ما از جوهر خطرناکی با خبر نشویم که ما خود تولید می‌کنیم؛ و آن‌ها زندگی ما را بر روی کره زمین خدشه وارد می‌‌کنند. بااین‌‌حساب، اشتباه است اگر انتظار داشته باشیم که پارادوکسی‌‌های مدرن توسط احیایِ گفتمان‌‌‌ها رفع می‌‌‌شوند. برعکس، به ارتقای آن‌‌ها یاری خواهد رساند، اما ازاین طریق به پیشرفت پویایی مدرن هم استمرار می‌‌‌بخشد. ما مدام در حال فرار از اشتباهات خود هستیم.  که در آن تضادهای تمدن مدرن برای ما آشکار می‌شود، ماهیتاً معلولِ ادغامِ ارتباطاتی در حال پیشروی جامعه است. از آن جا که ما اینک نمی‌توانیم از قطار مدرن پیاده شویم بدون این که دست از دعوی مان بکشیم که می‌‌خواهیم آینده بهتری شکل دهیم، راه دیگری برای ما نمی‌ماند جز این که مرتب اثراتِ متناقض گفتمان‌‌ها را به‌‌وسیله گفتمان‌‌های نو اصلاح کنیم. به این معنا انگاره هابرماس از جامعه گفتمانی واقعاً روزی تحقق پیدا می‌‌کند، منتها بدون رفع پارادوکس‌هایی، که ریشه در فرهنگ مدرن دارند.

 

* ریچارد مونش جامعه شناس آلمانی است. از او آثار فراوانی به چاپ رسیده است.

 

منبع:

Richard Münsch

Dialektik der Kommunikationsgesellschaft

Suhrkamp Verlag Frankfurt am Main 1992

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 20:3  توسط ایروانی  | 

نگرش سیستمی درتوسعه پایدارروستایی با بهره گیری ازدانش

نگرش سیستمی درتوسعه پایدارروستایی با بهره گیری ازدانش

نويسنده : محمد مهدی فاضل بیگی   

با وجودی که جنس Homo تنها حدود 5/2 میلیون سال پیش و انسانهای نوین یعنی Homo sapiens حدود 120 هزار سال پیش ظهور کردند اما این موجود بسیار سازگار و موفق بوده است. ما انسانهای نوین بر خلاف بیشتر جنس ها که نزدیک به پنج و ده میلیون سال زیسته اند و سپس نابود و منقرض شده اند، از سوی چنین خطری تهدید نمی شویم.

اما در این عبارت یک اخطار وجود دارد:

 

 ما باید تمام پی آمد های روز افزون و نابخردانه توسعه فناوری را نظیر  آلودگی هوا، آب و خاک و افزایش مقاومت بیماریها به مواد شیمیایی یک خطر جدی به شمار بیاوریم که سیاره زمین را بیش از پیش برای زندگی نامناسب می سازد. بیگمان سده ی بیستم میلادی، یکی از سده های شگفت انگیز در تاریخ جهان بوده است. این شگفت انگیز بودن را نباید حتما از دید مثبت نگریست. در بسیاری ازمیدان ها، آن را می توان  یکی از هولناکترین دوران های زندگی بشری شمرد. هولناک بودنش بیش از همه، در راستای ویرانی دو زیستگاه اصلی زندگی بشری جلوه کرده است. نخست، زیستگاه طبیعی و دیگری زیستگاه فرهنگی، یعنی دو زیستگاهی که همه ی هستی انسان و آینده اش به آن وابسته است.با تامل کوتاهی در موضوع توسعه پایدار روستایی پرسش هایی در ذهن متبلور می شود که : آیا نظام های دانش بومی جوامع محلی که حاصل قرن ها تجربه و عمل است باید از دید کارشناسان و متخصصان، بی ارزش جلوه کند؟ آیا تنها دانش آکادمیک است که می تواند توسعه را به جامعه بشری نوید دهد؟ و بالاخره چشم انداز آینده از زاویه دید تقلیل گرایانه برای زیست کره ی زمین چه خواهد بود؟

 بیان مساله

اندیشه توسعه روستایی همچنان در سطح جهانی، در حال توسعه و تحول است. در کشورهای توسعه یافته خطرات زیست محیطی و ضرورت حفظ منابع غیر قابل تجدید، احساس نیاز به محیطهایی سالم[1]  از سویی و به ویژه خطر نابودی هویت فرهنگی از سوی دیگر، پارادایم بازگشت به روستا و کشاورزی خرد را مطرح کرده است. جامعه روستایی به عنوان روش ویژهزندگی، به خوبی می تواند همچون یک سیستم در نظر گرفته شود. اجزا سیستم روستایی مجموعه ای از نهاد های اجتماعی، اقتصادی، الگوهای توزیع منابع، شیوه های تولید و قوانین رفتاری مربوط به خود است. لذا سیستم روستایی را می توان به مثابه مجموعه ای از اجزا یاد شده تعریف کرد که در کنش متقابل یا وابستگی با یکدیگر قرار دارند[2].

مطالعات نشان می دهد که نظام های دانش بومی پتانسیل بالایی در زمینه توسعه پایدار روستایی دارند.نگاهی به ویژگی های نظام های دانش بومی، حاکی از آن است که دانش مذکور به دلیل سیستمی بودن، انعطاف، متکی بودن بر نیازها، حفظ تنوع زیستی، مشارکتی بودن، تجربی بودن، در دسترس و ارزان بودن، حفظ تعادل محیط زیست، چند بعدی بودن، منطبق بودن بر فرهنگ مردم، می توانند  در فرایند توسعه روستایی نقش مهمی ایفا کنند.  روش شناسی برای مطالعه و کسب اطلاعات پیرامون نقش  رویکرد سیستمی دانش بومی در توسعه پایدار روستایی به منابع متعددی مراجعه شده است ولی با توجه به نوین بودن این بحث، کمتر در منابع مزبور به آن اشاره مستقیم شده است. به همین دلیل ضمن کسب اطلاعات مورد نیاز تلفیقی از آنها، روش مطالعه تحلیلی بعمل آمد تا با نگرش به مجموعه فراهم شده بتوان به نقش رویکرد سیستمی دانش بومی در توسعه پایدار روستایی پی برد. از این جهت روش مطالعه تحلیلی - توصیفی انتخاب گردیده است.

مفاهیم توسعه

توسعه چیست؟ امروزه توسعه[3] همپای زندگی بهتر تلقی می شود و جوامع نسبت به گذشته از آن بیشتر منتفع می گردند. توسعه همان رشد اقتصادی نیست؛ زیرا توسعه جریانی چند بعدی است که در خود توسعه تجدید سازمان و سمت گیری متفاوت کل نظام اقتصادی- اجتماعی را به همراه دارد. توسعه، علاوه بر بهبود در میزان تولید و درآمد، شامل دگرگونی اساسی در ساختمان های نهادی، اجتماعی، اداری و همچنین ایستارها و وجه نظرهای عمومی مردم است. توسعه در بسیاری موارد حتی عادات و رسوم و عقاید مردم را نیز در بر می گیرید[4].ازمیان جنبه های متعدد واژه توسعه، جهان غرب تنها بر یک جنبه آن تاکید کرده است: توسعه به معنی رشد مادی از طریق فرآیند صنعتی شدن متمرکز که به شکل ساده انگارانه و سطحی آن ، معادل با پیشرفت اجتماعی و سلامت اقتصادی در نظر گرفته می شود. بهانت ویمالا[5]، راهب بودایی در جایی نوشته است: " پیشرفت همانند یک مسابقه بدون خط پایان و یک جاده بدون مقصد است. همه ما به شکل شتاب زده ای در این راه به پیش می رویم، اما هیچ کدام دقیقا نمی دانیم به کجا می رویم. 

توسعه پایدار[6]از آغاز دهه 1990 اندیشه سیستمی بر توسعه پایدار حاکم شد و تاثیر متقابل اقتصاد، اجتماع و محیط زیست مورد توجه قرار گرفت. در این دیدگاه توسعه پایدار، توسعه ای بلند مدت است که نسلهای آینده را نیز در بر می گیرد." می توان گفت توسعه در خور و پایدار درصدد فراهم آوری استراتژیها و ابزاری است که بتواند به پنج نیاز اساسی زیر پاسخ دهد: تلفیق حفاظت و توسعه، تامین نیازهای اولیه زیستی انسان، دستیابی به عدالت اجتماعی، خودمختاری و تنوع فرهنگی بر حفاظت یگانگی اکولوژیک ".[7]  توسعه روستایی[8]یکی از مهمترین موضوعاتی که باید در تدوین روش دستیابی به توسعه همه جانبه روستایی بررسی شود، شناسایی مواردی است تا مسئولیتهای اولیه و اصلی در امتداد مداخلات در سطح منطقه قرار گیرند. از آنجا که کشاورزی تنها وسیله امرار معاش برای اکثر مردم روستایی است، بخش کشاورزی طبیعتا و عموما نقطه شروع استراتژیها توسعه روستایی است و اغلب نقش پیشاهنگ را بر عهده می گیرد[9]. در اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980 نوع جدیدی از فعالیت ها در سطح محلی جهت پاسخ به ماهیت مسائلی که برخی با آن مواجه شده بودند حاکم شد. ایناستراتژی ها متنوع بودند؛ مانند توسعه بومی، توسعه پائین به بالا و توسعه همه جانبه روستایی. در مورد مفاهیم و محتوای این استراتژیها تفاسیر متعددی وجود دارد، اما بحث مهم آنها هدفی را که بر نقشی بزرگتر جهت مردم محلی و برای موسسات محلی در برنامه ریزی، وسایل و فرضیات برنامه های توسعه محلی تاکید می کند شرح می دهد[10]. اما آنچه مهمتر به نظر می رسد توسعه همه جانبه روستایی است، چرا که در بطن خود و در روش اجرایی آن، اصول توسعه پائین به بالا یعنی توسعه بر مبنای نواحی روستایی و اجتماعات محلی( روستابه شهر) رعایت شده است، به هر حال توسعه روستایی در مفهوم کلی آن جدا از روند کلی توسعه نیست

 

    مروری بر نظریات سیستمی توسعه پایدار روستایی

نظریه زیست منطقه[11]زیست منطقه (زیست ناحیه) ترکیبی است از واژه های یونانی Bio به معنای زندگی و regio  به معنای (ناحیه) قلمرو و در مجموع معادل قلمرو زندگی[12] است. زیست منطقه سطح جغرافیایی قابل تمیزی است که شامل نظامهای زندگی به هم پیوسته و خود نگهداری بوده و در نتیجه روابطی انداموار[13] بین تمامی اعضای منطقه برقرار است. از واسط دهه 1980 و به موازات واکنشهای مخالفی که در برابر تغییر و راهبرد های متداول توسعه اوج می گرفت، به تدریج فلسفه نوینی تحت عنوان زیست منطقه ای شکل گرفت که مفهوم توسعه در محدوده منطقه، نقش محوری درآن داشت. این فلسفه اجزای هماهنگی از باورها و اندیشه های مخالف در عرصه های گوناگون فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و بوم شناسی را گلچین و در راهکار ایجاد زیست منطقه صورت بندی کرده است.از این دیدگاه، بشر جزیی از محیط خود یا اکوسیستم است. این اکوسیستم شامل اجزای زیر است:

1 - محیط فیزیکی (آب و هوا، اتمسفر و غیره) 2- خاک به عنوان جوهر جداگانه در این محیط فیزیکی با مواد تشکیل دهنده خود از قبیل کانیها، رطوبت و غیره 3-  پوشش گیاهی، شامل گیاهان و مجموعه های گیاهی 4-  پوشش جانوری منطقه، شامل حیوانات و مجموعه آنها، بشر و جامعه او[14]به عقیده طرفداران این نظریه، اکوسیستم یک کل است که موجودات زنده در آن روابط متقابل دارند و انسان بر خلاف دیگر موجودات می تواند بر محدودیت های محیط فائق شود. با وجود این هر اکوسیستمی ظرفیت معینی در پذیرش انسان دارد که این ظرفیت پذیرش، از تراکم بهینه تا حداکثر سطح قابل دوام است. بر اساس این نظریه، مردم منطقه اقتصادی دارای تنوع  (و نه تخصصی و تک محصولی) با استفاده از مهارت، دانش، ابتکار و منابع محلی خود در جهت پاسخ گویی غذا، کالا و خدمات مورد نیازشان همراه با حفاظت محیط خود به وجود می آورند. یعنی توجه به این اصل که حیات اقتصاد پایدار در گرو کشاورزی پایدار  وانداموار است. کشاورزی به شیوه ای که خاک سطحی را نابود نکند، آب را آلوده نسازد و نهاده هایش وابسته به مواد شیمیایی و فسیلی نباشند؛ زیرا فقدان منابع و محیط، یعنی فقدان غذا و دیگر تولیدات و سرانجام فقدان اقتصاد و جامعه بشری. این نظریه به توسعه ای که رشد اقتصادی را مد نظر دارد خرده می گیرد و گفته می شود که در این نوع توسعه به مردم توجه می شود؛ ادغام فرهنگی به سود فرهنگ مسلط فرد گرایی مصرف زده غربی است؛ اتکا بر روابط پولی است و به هزینه های اجتماعی و بوم شناسی توجه نمی شود و این نوع توسعه تخریب محیط زیست را در پی دارد. در مقابل توسعه ای را در نظر دارد که در آن باید مصرف منابع تجدید ناپذیر کم باشد؛ مصرف منابع تجدید پذیر کنترل گردد؛ تولید آلاینده ها متناسب جذب آنها بوده و به نیازهای پایه انسانی و اجتماعی پاسخ داده شود. توسعه مورد نظر زیست منطقه گرایان در پی دگرگونی از پائین ایجاد می شود. چنین توسعه ای پایدار و همه جانبه است و می تواند نیازهای اساسی ساکنان زیست منطقه را تامین کند. رویکرد سیستمی به اکوسیستم ها، تجزیه و تحلیل گران و برنامه ریزان را تشویق می کند تا با تاکید بر کل اکوسیستم، اجزای آن و روابط میان این اجزا یک تصویر کلان از اکوسیستم بدست آورند.

چنین دیدگاهی حائز اهمیت است زیرا به ما یادآوری می کند که برای مثال، بسیاری از مشکلات مربوط به منابع آب مانند آلودگی آب یا سیلاب را نمی توان با تاکید محض بر آب حل نمود. اکثر عوامل آلودگی آب از فعالیت های  انسان در خشکی ناشی می شود و پتانسیل تخریب سیلاب به شدت تحت تاثیر بهره برداری از خشکی قرار دارد. از سوی دیگر، بسیاری از مشکلات مربوط به خشکی ها مانند کاهش تولید کشاورزی و از بین رفتن تنوع زیستی در نتیجه کاهش یا افزایش شدید آب رخ می دهد. بنابراین، حائز اهمیت خواهد بود که تصویر کلانی از اکوسیستم داشته باشیم و فقط بریک جز یا یک بخش از آن تاکید ننمائیم. نکته مهم دراینجاست که یک اکوسیستم را تا چه اندازه کلان در نظر بگیریم و چه تعداد از اجزای آن و روابط میان اجزا را منظور نمائیم. اگر این تصویر کلان خیلی بزرگ باشد، ممکن است تجزیه و تحلیل گران و برنامه ریزان در پیچیدگی اجزا و روابط چند گانه آن گرفتار آیند و قادر نباشند تجزیه و تحلیل خود را در یک دوره زمانی منطقی به انجام رسانند. رویکرد سیستمی مترادف با دیدگاه کل نگر است. چنین دیدگاهی به دو شیوه یعنی یا به شیوه جامع[15] و یا به شیوه یکپارچه[16] اعمال می گردد. شایان یادآوری است که اکثر تجزیه و تحلیل گران اکوسیستم مدعی بکار گیری رویکرد سیستمی یا کل گرا هستند، بدون آنکه تفکر روشنی نسبت به این رویکرد داشته باشند. اغلب، آنان رویکرد کل گرا و رویکرد جامع را مانند هم تلقی می کنند و این طرز تلقی مشکلاتی را به بار آورده است. بنابراین، ضروری است تفاوت دو شیوه جامع و یکپارچه را روشن نماییم. بنابر تعریف، واژه جامع به معنی فراگیر و همه شمول است. در نتیجه، تفسیر جامع یک سیستم بدان معنی است که همه آنچه در سیستم وجود دارد باید تعریف گردد و تجزیه و تحلیل گر سیستم باید تمامی اجزای سیستم و تمامی روابط میان این اجزا را بررسی نماید. چنین تفسیری متضمن چند نکته است. اول آنکه، اینتفسیر چنین انتظاری را به وجود می آورد که اگر ما با سعی تمام بر روی اکوسیستم کار کنیم و در اکوسیستم همه چیز را مطالعه نمائیم، قادر خواهیم بود که اکوسیستم را درک کنیم و بدین ترتیب، آن را کنترل و مدیریت نماییم. دوم آنکه، این تفسیر بیان می دارد که وقت بسیار زیادی لازم است تا کار تجزیه و تحلیل یا برنامه ریزی اکوسیستم به انجام رسد. در نتیجه، این احتمال قوی وجود دارد که "برنامه" تدوین شده برای اکوسیستم بیشتر یک سند تاریخی باشد تا یک سند استراتژیک، زیرا ممکن است تا زمانی که همه کارها بر روی اکوسیستم به انجام برسند، گذشته سپری شده اکوسیستم در برنامه منعکس گردد.

از سوی دیگر، رویکرد یکپارچه، شالوده مفهوم کل گرایی را در خود دارد  اما در مقایسه با رویکرد جامع مفهوم عملی تری است واز جنبه کابردی بیشتری برخوردار می باشد. تفاوت اساسی رویکرد جامع و رویکرد یکپارچه  در این است که رویکرد یکپارچه به دنبال آن نیست که همه اجزا و همه روابط میان این اجزا را تجزیه و تحلیل نماید، بلکه تاکید خود را بر اجزا و روابط کلیدی می گذارد. در نهایت، اگر در مطالعه یک اکوسیستم اجزا و روابط کافی را بررسی نمائیم، رویکرد یکپارچه تا  جایی پیش می رود که به رویکرد جامع تبدیل می شود.    الگوی توسعه پایدارتوسعه پایدار که امروزه موضوع اصلی بحث محافل توسعه و برنامه ریزی است، خود برآیند انگاره های مختلف توسعه است. در عین حال از این مفهوم نیز مانند خود مفهوم توسعه برداشتهای گوناگونی وجود دارد. نکته مشترک تمامی این انگاره ها پایداری و رسیدن به فرایندی از توسعه است که بتواند پایا و بادوام باشد. چنان که در بحث سیستمها مطرح است برای اینکه یک سیستم پایدار باشد، باید متعادل باشد و سیستمهای نامتعادل ناپایدار نیز هستند؛ به عبارت دیگر لازمه پایداری تعادل است. تفاوت در برداشت های مختلف از توسعه پایدار در تعمیم مفهوم تعادل و پایداری است. گروهی مانند محیط زیست گرایان و طرفداران محیط زیست طبیعی به تعادل در رابطه انسان و محیط زیست طبیعی اکتفا می کنند و گروهی دیگر، به طور عمده شامل صاحب نظران توسعه اجتماعی و اقتصادی، آن را به تمامی شئون زندگی انسان، یعنی رابطه انسان با محیط و انسان با انسان و جوامع تعمیم می دهند. از نظر این گروه درست است که محیط زیست طبیعی بستر حیات را فراهم می سازد و حفظ آن شرط لازم حیات است ولی توسعه پایدار تنها حفظ محیط زیست نیست، چرا که لازمه برقراری این شرط تعادل اجتماعی و اقتصادی است. جامعه ای رابطه متعادل با محیط زیست طبیعی برقرار می کند که سطح عدالت اجتماعی و اقتصادی نسبی قابل قبولی نیز داشته باشد. در یک جامعه با اکثریت فقیر و اقلیت ثروتمند یا در جامعه ای که شرایط یکسانی در بهره مندی از منابع و فرصتهای توسعه برای تمامی اقشار و گروه های جامعه فراهم نباشد توسعه به تحقق نخواهد پیوست و در صورت تحقق نیز ناپایدار خواهد بود. از این رو توسعه پایدار به مفهوم نگاه متعادل به جامعه و ایجاد جامعه ای متعادل که در آن روابط اجتماعی، اقتصادی و اکولوژیکی تعادل داشته باشد،

بر مبنای حفظ حرمت و محوریت انسان مورد تاکید قرار گرفته است. نگرش سیستمی به روستا وتوسعه روستاییتجربه چند دهه برنامه ریزی در زمینه توسعه روستایی نشان می دهد که نحوه نگرش به موضوع روستا و توسعه روستایی باید دچار دگرگونی بنیادین شود. برای شناخت روستا، مسائل روستایی و برنامه ریزی روستایی، باید آن را به صورت یک کلواحد نگریست و با نگرش سیستمی شناخت لازم را کسب کرد. اگر سیستم را یک کل واحد یا مجموعه ای از اجزا و عناصر که در ارتباط متقابل و هدفمند با یکدیگر قرار بگیرند، تعریف می کنیم  ویژگیهایی همچون کلیت، هدف، روابط متقابل و محیط بیرونی و درونی اصول آن را تشکیل می دهند، بنابراین برنامه ریزی روستایی باید درنگرشی جامع و یکپارچه در ارتباط با روستا در سه سطح به عنوان یک کل واحد، سطح فراتر از روستا یا سطح ملی و منطقه ای به عنوان نظام یکپارچه اجتماعی، اقتصادی و سطح برنامه ریزی به عنوان فرایند واحد و سیستمی مورد توجه قرار گیرد.جامعه روستایی به عنوان روش ویژه زندگی، شیوه های تولید و مصرف، نهاد ها و قوانین رفتاری آن، همراه با همه پیچیدگی هایش را می توان به خوبی،  همچون سیستم در نظر گرفت. اجزا سیستم روستایی مجموعه ای از نهاد های اجتماعی، اقتصادی، الگوهای توزیع منابع، شیوه های تولید و قوانین رفتاری با هنجارها و تشویق و مجازاتهای مربوط به خود است. لذا سیستم روستایی را می توان به مثابه مجموعه ای از اجزا یاد شده تعریف کرد که در کنش متقابل یا وابستگی با یکدیگر قرار دارند[17].  تصویر شماره 1: مدل توسعه پایدار توسعهروستایی و ایجاد تعادل بین مناطق روستایی و غیر روستایی تنها به تغییر در نظام درونی روستا وابسته نیست، بلکه به شکل پیچیده ای با دنیای خارج از روستا (نواحی شهری، سرزمین ملی و نظام بین الملل) پیوند دارد. خلاصه اینکه توسعه روستایی از طریق به کارگیری راهبردی موردی حاصل نمی شود بلکه وسیله تحقق آن، مجموعه کاملی از الگوی منسجم توزیع سرمایه در روستا، سازمان ها، نهادها و مجموعه ای از مشوق هاست که سلسله پیوندهای بیرونی مناسب آنها را همراهی می کند.  دستیابی به هدف توسعه نیازمند نگرش سیستمی به جامعه است. هر کدام از جوامع شهری و روستایی در عین حال که به طور نسبی شخصیت و هویت مستقل دارند، جزیی از سیستم واحد به شمار می آیند. شاید به توان این مجموعه را به یک رشته زنجیر تشبیه کرد که قدرت زنجیر مساوی قدرت ضعیف ترین حلقه آن است. این واقعیتی است که در تحلیل سیستمها به آن مینی ماکس (minimax) می گویند، یعنی " حداقل کنید، حداکثر ضعف خود ر ا ".

بر اساس این اصل توان یک سیستم بر اساس توانایی ضعیف ترین حلقه یا جز سنجیده می شود و برای تقویت یک مجموعه نیز بایستی هر یک از حلقه ها را تقویت کرد.[18]  ضرورت به کار گیری تفکر سیستمی رفتار انسان مولود طرز تفکر و نگرش و باورهای او است. به سخن دیگر تفکر، مقدم بر عمل است بنابراین قبل از قضاوت در مورد اعمال و رفتار بایستی به منبع تغذیه آن یعنی نوع تفکرپرداخت. زیرا انسان همان گونه که می اندیشد، رفتار می کند و بدیهی است که اگر فکر نابسامان، بدون انسجام و مبتنی بر توهم  باشد،عمل نیز ناهنجار، بدون تناسب، فاقد کارایی و از نظر اجرا غیر ممکن خواهد بود. هر چند به طور معمول انسان ها از چنین حالت افراطی تفکر برخوردار نیستند اما به منظور آشکار ساختن رابطه میان فکر و عمل چنین موردی تبین شد. شکل گیری تفکر و نحوه تامین آن نکته قابل توجهی است. یعنی چه چیزی تفکر را می سازد و تفکر چگونه مسیر بالندگی را طی می نماید؟ تفکر از دانش و دانش از علم سرچشمه می گیرد و بیشتر رفتار انسان امروز متاثر از تکنولوژی است. بدین ترتیب به سهولت می توان درک کرد که تفکر و عمل صرفا دارای پیوندی خطی از دید علت و معلولی نیستند بلکه حائز پیوندی غیر خطی هستند که در بلند مدت موجب پیچیدگی و بالندگی یکدیگر می شوند یعنی تفکر اگرچه نوع رفتار و عمل را تغییر می دهد اما مطلب به همین ختم نمی شود بلکه تغییر رفتار خود موجد تغییر شرایط می گردد و محیطی جدید به وجود می آورد  که بقای در آن مستلزم تغییر تفکر خواهد بود و در واقع تفکر سیستمی را می توان حاصل چنین چرخه ای دانست. قبل از تبیین تفکر سیستمی و ضرورت برخورداری از چنین نگرشی بهتر است که تفاوت میان تفکر سیستماتیک، تفکر سیستمیک و تفکر سیستمی روشن شود. تفکر سیستماتیک، تفکری روشمندانه است که از روی قاعده و نظم صورت می پذیرد. تفکر سیستمیک روشی ساده برای یافتن تفکر روشمندانه است. فرضیه اساسی این نوع تفکر، ارتباط هر موضوع با موضوعات اطراف خود می باشد یعنی اثر پذیری و اثر گذاری. این نوع تفکر بر خلاف روش های مرسوم تفکر که عمدتا تحلیلی هستند، هم تحلیلی و هم ترکیبی است. تجزیه و تحلیل هر چند روشی قدرتمند برای فهم موقعیت اجزاء به شمار می رود اما برای درک چگونگی تعامل اجزاء با یکدیگر مناسب نیست زیرا با تجزیه هر چیز به اجزاء کوچک و کوچک تر در واقع امکان توجه به ارتباطات میان آنها از دست می رود و دوری باطل اتفاق می افتد. نمودار زیر تفکر تحلیلی را در مقابل تفکر سیستمیک به شکل نمودار نشان می دهد.تصویر شماره 2: مقایسه تفکر سیستمیک و تفکر تحلیلی تفکر تحلیلی هر چیزی را به اجزای تشکیل دهنده اش می شکند و به عکس، تفکر ترکیبی الگویی برای اجزای تشکیل دهنده پیدا می کند. به سخن دیگر، تفکر سیستمیک تلفیقی از تفکر تحلیلی و ترکیبی است.

تفاوت عمده میان این دو نوع تفکر را می توان چنین بیان کرد: تفکر تحلیلی تنها به تعدادی از عناصر تشکیل دهنده موضوع توجه می کند و برخی از عناصر جذاب و مورد نظر را انتخاب می نماید در حالیکه تفکر سیستمیک تا آنجا که ممکن است بیشترین عناصر تشکیل دهنده موضوع را مورد توجه قرار می دهد و بر کل موضوع تمرکز می کند. فرایند تفکر سیستمیک حرکت از تفکر تحلیلی به سوی تفکر سیستماتیک گامی در جهت بالندگی تفکر محسوب و ادامه این حرکت به نوعی از تفکر به نام تفکر سیستمی منجر می شود. تفکر سیستمی فرایند شناخت مبتنی بر تحلیل و ترکیب در جهت دستیابی به درک کامل و جامع یک موضوع در محیط پیرامون خویش است. این نوع تفکر درصدد فهم کل سیستم و اجزای آن، روابط بین اجزا و کل و روابط بین کل با محیط آن (فراسیستم) است. از نظر پیتر سنگه[19]  ویژگی مهم تفکر سیستمی در حل مسائل این است که با گسترش دیدگاه خود با توجه به تعداد بیشتر و بیشتری از تعامل ها در یک موضوع مورد مطالعه، آن را در حل انواع مشکلات بسیار پیچیده بی نهایت موثر می سازد. این روش از نظر بسیاری از دانشمندان، ابزار قدرتمندی برای حل مسائل محسوب می شود و به عنوان زبانی قدرتمند جهت بهبود و تغییر روش های معمول تفکر و صحبت در مورد مسائل پیچیده به شمار می آید. در واقع تفکر سیستمی با ایجاد زبانی غنی، آن را برای توصیف گروه وسیعی از روابط داخلی و الگوهای تغییر همچون یک ابزار به کار می گیرد.[20] دانش بومی حلقه مفقوده توسعه روستایی برای رسیدن به توسعه پایدارصرفا بهره گیری از علوم وفن آوری های جدید کافی نیست زیرا بسیاری از برنامه ها و پروژه های توسعه و ترویج طی 50 سال گذشته در دنیا و کشورهای جهان سوم در عمل همراه با توفیق نبوده لذا از مدت ها قبل توجه اندیشمندان به مقوله تحت عنوان " دانش بومی"[21]  معطوف شده است. دانش بومی یا دانش محلی، دانشی است که با فرهنگ هر منطقه قرین بوده و طی سالیان بی شمار و به شکلی طبیعی به وجود آمده  ودهان به دهان و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. ضمن آن که ایندانش بومی، همواره با دنیای خارج از حوزه ی جغرافیایی خود تعامل و تبادل داشته و به شکلی پویا و در قالب سیستمی خود را با تحولات و دگرگونی های بیرونی و درونی محیط سازگار نموده است. به دلیل وجود مشخصه کل نگری و جامع نگری در دانش مذکور، مردم اجتماعات محلی، توانسته اند کلیه ی نیازهای خود را طی قرون متمادی از این نظام دانش تامین نمایند و ضمن وارد کردن کمترین خدشه به طبیعت و محیط زیست و در تعادلی وصف ناپذیر، گذران عمر کنند. این همان چیزی است که امروز بعد از پشت سر گذاشتن دهه هایی از تجربه، در توسعه روستایی و توسعه پایدار مطرح می باشد. مطلعات نشان می دهد که نظام های دانش بومی پتانسیل بالایی دارند

. اگرچه متاسفانه هنوز آن چنان که باید شناخته وبه کار گرفته نشده اند. عملا بشر از این ظرفیت بالقوه، بهره ی زیادی نبرده است. بررسی ها حاکی است که علت شکست بسیاری از برنامه های توسعه روستایی عدم انطباق آن ها با دانش مذکور و سازمان های محلی می باشد. صاحبان اندیشه توصیه می کنند توسعه در جهان سوم، بدون بهره گیری از این دانش عملا ممکن نمی شود. نگاهی به ویژگی های نظام های دانش بومی ، حاکی از آن است که دانش مذکور به دلیل سیستمی بودن، انعطاف، متکی بودن بر نیاز ها، حفظ تنوع زیستی، مشارکتی بودن، تجربی بودن، در دسترس و ارزان بودن، حفظ تعادل محیط زیست، چند بعدی بودن، منطبق بودن بر فرهنگ مردم، دارا بودن صحت و دقت در بسیاری از شاخصه های منحصر به فرد دیگر، در فرایند توسعه می تواند و باید لحاظ شود و عدم توجه و بهره گیری از این گنجینه پر ارزش، همان پیامدهایی را به دنبال خواهد داشت که در فاصله چند دهه ی قبل از 1990، زیست کره ی زمین را با تمام متعلقات آن، دچار آن شد.  فاجعه های زیست محیطی، فقر و عدم عدالت اجتماعی، تبعیض نژادی، فاصله های وحشتناک بین کشورهای شمال و جنوب در طول دهه های مذکور، اثراتی را برتمدن بشر باقی گذاشته است که به نظر می رسد تا سده های زیادی از آینده، آثار آن قابل از بین بردن نباشد.  مردمما در طبیعت و با طبیعت زندگی می کنیم،  و راهی جز مشارکت و همکاری با آن نداریم،  ما باید روش مشارکت را با طبیعت انتخاب کنیم، زیرا مشارکت، بخش فعالانه رابطه ما با طبیعت است، تنها در سایه این رابطه می توانیم به بقای خود ادامه دهیم. مردم شوشونی در دره مرگ به این نکته در فرهنگ خود اشاره دارند که ما حاصل تعامل انگیزه ها، اندیشه ها، تفکرات و رفتار خود هستیم و این عناصر رفتاری ما می باشد که کیفیت مشارکت ما را با طبیعت تعیین می کنند، اما هنگامی قادر به درک این آموزه فرهنگی هستیم که ابتدا فرهنگ و تاریخ و مکان جغرافیایی مردمان را بشناسیم. فرهنگ، زبان: کلید تکامل آگاهانه و توسعه استقلال فرهنگها در تکامل خود نه تنها آنها را در بین خود بلکه در بین تبادلات و تعاملاتی که با محیط های خود برقرار می کنند، منحصر به فرد می سازد. هر نظام و هر جامعه ای که داخل این فرهنگ قرار می گیرد بر محیط خود به شکلیخاص تاثیر می گذارد و متقابلا تحت تاثیر خاص محیط قرار می گیرد.

  به همین دلیل فرهنگ های مختلف در دوره حیات خویش بستره های فرهنگی متنوع می آفرینند که بازتاب آن در اسطوره های فرهنگی و زبانی که یک فرهنگ با آن سخن می گوید تجلی می یابد. برای این که به فرزندان و نسلهای بعدی مان از بافت تاریخی تکامل فرهنگ مان ادامه دهیم، باید یکی از ابعاد فرهنگ مان را که معمولا نسبت به آن غافل هستیم یعنی زبان را محافظت کنیم. یکی از مهمترین ارزش های دانش این است که به ما امکان جست و جوی حقیقت را می دهد، در حالی که زبان این مکان را برای ما فراهم می سازد که در تلاش برای به دست آوردن آرمان هایی که ما به عنوان یک جامعه تصور می کنیم، آرمان هایی که غایی و مطلوب ما هستند، دانش خود را با یکدیگر تقسیم کنیم. بر این اساس زبان نقشی بسیار کلیدی در بقای جامعه انسانی دارد، نه تنها بدین دلیل که اصول و اعتقادات یک جامعه در زبان دیده می شوند، بلکه بدین علت نیز که درک ما از وجود پیوند های درونی بین تمام اجزای طبیعت و جایگاه ما در طبیعت نیز در همین زبان است که دیده می شود. اگر قرار باشد که جامعه ما بقا یابد، ما باید همدیگر را درک کنیم. هر زبان مهمترین ابزار بیان کننده فرهنگ آن می باشد و دارای ساختار منحصر به فرد خویش است که محدودیتها و توانایی های آن را در بیان افسانه، اسطوره ها و احساسات تعیین می کند. تا زمانی که حداکثر تنوع زبان ها را داریم، می توانیم خود را به عنوان مجموعه ای از انسان ها آشکار تر و از جنبه های مختلف در آینه های اجتماعی متعددی نظاره کنیم. وکسی چه می داند شاید یکی از اصطلاحات و تعابیر یک زبان مهجور ، راه حل فرهنگی "بدوی" یا یکی از پند های نهفته در اسطوره های باستانی یا افسانه ای مدرن بتواند کلید حل بحرانی در جامعه جهانی "نوین" ما باشد. یکی از این موارد، راز چگونگی عمل کشاورزان  "مایا " در تغذیه جمعیت عظیم انسانی در جنگل های گرمسیری شبه جزیره یوکاتان می باشد. این کشاورزان به جای آنکه مانند امروز به قطع جنگل و عملیات مخرب برش درختان و سوزاندن پوشش گیاهی روی بیاورند، جنگل های گرمسیری بارانی را بسیار پیش از آن که فاتحان اسپانیایی پای به دنیای جدید بگذارند با فراستی اکولوژیکی و هماهنگی فرهنگی مدیریت و بهره برداری می کردند. مایا ها چندین قرن از طریق احداث Pet Koob (در زبان مایایی به معنی دیواره مدور سنگی است) به عملیات کشاورزی پایدار می پرداختند. این سازه ها عبارت بودند ازدیواره های سنگی به ارتفاع 6/0 تا یک متر که اطراف فضایی معادل با یک باغ کوچک را می پوشاند. داخل Pet Koob انواع متعددی از گیاهانی که بومی منطقه نبودند کشت می شد. Pet Koob  به کشاورزان امروز شبه جزیره یوکاتان شکلی از عملیات کشاورزی گرمسیری و مدیریت جنگلی پایدار را که باید اتخاذ کنند یادآور می شود و این تنها  به دلیل آن است که این واژه هنوز زنده است.

اگر ما زبانها و به ویژه زبان ها بدوی و اولیه مهجور را از دست بدهیم وآنها نابود شوند، چندین پاسخ و راه حل و چندین بینش و دانش مفید و سودمند برای پیشرفت  را از دست خواهیم داد. با نابودی زبان ها، دانش فرهنگی، ادراکات و نحوه ابراز احساسات آنها را از دست خواهیم داد. از آن جا که زبان سازنده فرهنگ است، با مرگ هر زبان، فرهنگ آن زبان نیز به ورطه نابودی خواهد افتاد. ما با از دست دادن هر زبان، تکامل منطق، اسطوره های فرهنگی وشعایر مذهبی آن را نیز از دست می دهیم. هر گاه بگذاریم که یک زبان بشری نابود شود یکی از ابزارهای درک و فهم بشری را که در حقیقت یکی از ابزارها و مجاری درک خود ما نیز می باشد از دست داده ایم. ما به عنوان یک جامعه جهانی به تدریج نه تنها چشم مان را بر روی همدیگر که بر روی روابط مان با دنیای بی کران پیرامون مان نیز بسته ایم. اگر در بعضی مناطق، تنوع را معادل ثبات یک جامعه پویا بدانیم، ما جامعه را نه تنها از طریق از دست دادن زبانها و فرهنگ های آنها، بلکه از راه انتخاب و ترجیح چند زبان معدود، بسیار ساده سازی و بنابراین بی ثبات می کنیم؛ هر دوی این امور مخرب، بقای معنوی و فرهنگی را که بشریت بر آنها استوار است به خطر می اندازد. و همین امر ما را نسبت به این انگاره که در دنیای نوین امروزی، تکامل در مقابل توسعه قرار گرفته است، آگاه می سازد. مردم چگونه فکر می کنندمردم به یکی از دو شکل زیر فکر می کنند: 1) با یک الگوی خطی که باعث می شود یک جامعه به تولید و انباشت محصولات تولیدی به عنوان مهمترین هدف زندگی متمرکز شود و 2) با یک الگوی چرخه ای که باعث می شود جامعه دیگر خود رابخش جدایی ناپذیر از فرایندهایی بداند که مرکز معنوی چرخه زندگی را تشکیل می دهند. تفکر چرخه ایتفکر چرخه ای  در نهایت باعث می شود تا  ما زندگی خود را به شکل حرکتی موزون و چرخه ای ببینیم که در آن الگوهای اساسی و بنیادینی همچون مصرف و بازیافت، زندگی و مرگ تا ابد تکرار می شوند. آن طور که بلک الک[22] می گوید، این تفکر، بنیان اخلاقی تفکرات معنوی بومیان  را شکل می دهد. افرادی که زندگی را به شکل یک چرخه بزرگ می بینند، همه چیز را وابسته به هم می بینند و هیچ چیز را مستقل از دیگر اشیا نمی پندارند. در طبیعت، هیچ چیز به اصطلاح علوم امروزی متغییر مستقل نیست.در جهان هستی هر چیز به چیز دیگری وابسته است و فقط همین الگوی وابستگی اشیا به همدیگر و تغییرات است که ثابت و بی تغییر است. این ثبات، اساس هستی بیکران و آفرینش را تشکیل داده است. تفکر چرخه ای نگاهی واقع گرایانه و بلند نظرانه است. کسانی که اینگونه می اندیشند دریافته اند که در دل آفرینش، اصل بنیادین بازگشت وجود دارد: هر چه که اکنون وجود دارد روزی خواهد رفت ومجددا بازخواهد گشت؛ آنچه که من دارم باید روزی واگذار کنم. این افراد مرگ رابخش جدایی ناپذیری از زندگی می دانند، زیرا مرگ، هستی یافتنی دیگر است و این دیدگاه فراتر از افق های دید عادی است.

 تفکر خطیبرخلاف تفکر چرخه ای که برخاسته از تمایل به داشتن روابط هم سو با جهان هستی است، تفکر خطی عمدتا در راستای کنترل شدید طبیعت و تبدیل منابع طبیعی به ابزار اقتصادی یعنی پول است. وندل بری به این نکته اشاره می کند که در تفکر خطی فقط یک تعریف برای پیشرفت وجود دارد: حرکت رو به جلو و رو به بالا برای همیشه، سفری بی پایان برای کشف تازه ها. بازگشت فقط به معنی عقب گرد به آن چیزی است که قبلا استفاده شده است  زیرا پیشرفت به معنی بهره برداری از منابع جدید و دست نخورده است. از آن جا که ارزشهای اجتماعی هستند که فرهنگ جامعه را تعیین می کنند، بنابراین فرهنگ هر جامعه بازتابی از ارزشهای آن است. بنابراین برخورد مردم با طبیعت در حقیقت آینه ای است که افکار پنهان در زوایای روح هر جامعه را آشکار می کند. این افکار پنهان نهایتا خود را آشکار خواهد ساخت و بقای یک جامعه یا نابودی آن و دفن شدنش در دل تاریخ را رقم خواند زد. و تاریخ پر ازچنین جوامع و فرهنگهای نابود شده ای است: بین النهرین، بابل، مصر، یونان و رم باستان که همگی این فرهنگها و تمدن ها، جنگل ها و خاکهای خود را در راستای کسب ثروت مادی از بین بردند و طبیعت را به نابودی کشاندند. با مطالعه سرنوشت این تمدن های نابود شده،  این پرسش به ذهن می رسد که وضعیت جامعه معاصر ما به کجا خواهد انجامید؟از  دهه گذشته دستیابی به توسعه پایدار بر اساس روشها و فن آوری های سازگار بامحیط اجتماعی و فرهنگی جوامع از اصول زیر بنایی مباحث توسعه محسوب می شود. این باور جدید که با مقتضیات زمان ما و ضروریات حیاتی نسل های آینده هم خوانی بیشتری دارد،  بر شیوه های تحقیق و ترویج روستایی اثرگذارده است به طوری که در حاضر پژوهش و اشاعه هر گونه فن آوری جدید بدون مشارکت فکری روستاییان و عشایر پسندیده محسوب نمی شود. برای تشخیص سازگاری فناوری های جدید، همکاری فکری و عملی بهره برداران روستایی الزامی است. همچنین پیامد های اجتماعی و فرهنگی هر فن آوری جدید بر جامعه روستایی می بایستی  پیش از معرفی آن در سطح وسیع تر مورد مطالعه قرار گیرد تا از خسارت  احتمالی جلوگیری شود. از این رو مشارکت کارشناسان و دانشمندان علوم اجتماعی، به ویژه مردم شناسان و نیز کارکرد شیوه های پژوهشی متداول در این علوم در پژوهش های روستایی مطلوب گردیده است. این دیدگاه جدید که مطالعات  اجتماعی را در ترویج شیوه های فنی مهم می داند، به پدیدار گشتن گرایش خاصی در مردم شناسی منجر شده است که بر آن "پژوهش دانش بومی" نام نهاده اند. تفاوت عمده مردم شناسی و پژوهش دانش بومی در این است  که در این گرایشخاص، پژوهشگر در مطالعه میراث فرهنگی، ابزاری و تولیدی به دنبال راهکارهای عملی برای کاربرد توسعه و ترمیم خرابی های وارده بر محیط زیست است. ویلیس هرمان متفکر برجسته آمریکایی در مورد فرهنگ و دانش اقوام گوناگون می نویسد: فرهنگ اقوام سنتی جهان قرن ها پایدار مانده است چون با شرایط آنان سازگار بوده و با تجربه انسانی آنان در چنین شرایطی تایید و تحکیم شده است، حتما چنین بوده است که دراین مدت طولانی پایدار مانده است.

بعضی از اقوام معتقدند که تمامی طبیعت زنده و با انسان در ارتباطی تنگاتنگ به سر می برند. اقوامی دیگر هم هستند که باور دارند پدیده های جوی، شکار و برداشت محصول جملگی به وسیله خدایان اداره می شوند. شاید این برای ما بسیار عجیب و باور نکردنی باشد اما نکته مهم این است که این اعتقادات برای آن اقوام "کارساز" بوده است. نتیجه در دنیای امروز مسایل و وقایع پیرامون ما به صورت یک سیستم پیچیده و به هم پیوسته مطرح می باشد و تنها یک عامل و یک بعد نیست که بتوان با پرداختن به آن مسئله را شناخت و آن را حل کرد. این ساده اندیشی است که تحلیل های جز گرایانه و تک بعدی بتوانند بررسی دقیقی از مشکلات به دست دهند و راه حل های جامعی ارائه کنند. برای رویارویی با مسائل این عصر باید نگرش و اندیشه  سیستمی را جایگزین نگرش جزگرایانه و تقلیلی ساخت و با دیدی کل نگر و مجموعه نگر به تحلیل مسائل پرداخت. در این راستا نگاهی گذرا به دانش بومی حاکی از وجود رویکردی سیستمی، عمیق، پیچیده و در عین حال سازگار با موازین زیست محیطی و همچنین هنجارهای اجتماعی و فرهنگی است. اکنون برخلاف گذشته دانش بومی و شیوه های سنتی با صفاتی چون "موثر"، "کارآمد" و "مناسب" توصیف می شوند (لری آن تراپ 1989).  پس جا دارد که برای استفاده هرچه بیشتر از دانش بومی و تلاش در جهت تلفیق نظام مند با دانش رسمی در جهت علمی و عملی کردن دانش بومی عوامل چندی در نظر گرفته شود؛ از جمله: اصلاح تفکر حاکم  در جهت باور کردن دانش بومیان از طرف مجامع علمی و دانشگاهیان، اصلاح نظام های آموزش با تاکید بر فرایندیادگیری از مردم محلی، اصلاح نظام های پژوهش روستایی با محوریت روستاییان و ارتباط مستقیم با آنها، گسترش شبکه های دانش بومی به منظور دسترسی آسان دانشگاهیان در راستای تعمیق روابط بومیان و مراکز پژوهشی. به نظر می آید در شرایط کنونی رسیدن به توسعه پایدار و توسعه روستایی پایدار جز از طریق مشارکت مردم بومی و اعتماد به دانش تجربی و سنتی آنها امکان پذیر نخواهد بود. " ما در زندگی نباید به بدبختی وپلشتی دنیا چیزی بیفزایم، بلکه باید به تنوع و اسرار بی کران جهان لبخند بزنیم"   ویلیام سارویان



 منابع

 -1 پاپلی یزدی، محمد حسین و ابراهیمی، محمد امیر. (1385)، نظریه های توسعه روستایی، انتشارات سمت، تهران. 2- جمعه پور، محمود. (1384)، مقدمه ای بر برنامه ریزی توسعه روستایی: دیدگاه ها و روشها، انتشارات سمت، تهران. 3- مجموعه مقالات کنگره توسعه روستایی؛ چالش ها و چشم اندازها.(1383)،  انتشارات موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی.  4- میسر، کریس. (1382)، جایگاه تنوع اکولوژیکی در توسعه پایدار، مترجمان: عیرضا کوچکی و عبدالمجید مهدوی دامغانی، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد. 5- کریمیان، نادر. (1381)، دانشنامه مشاهیر فنون آب و آبیاری و سازه ای آبی، انتشارات کمیته ملی آبیاری و زهکشی ایران، تهران.  6- گرجی، پی.آر. و  آروا، وی.کی. ( 1382)، نظام های خاک ورزی در کشاورزی پایدار، مترجمان: حسین ذاکری و نواب کاظمی، انتشارات دانشگاه ایلام. 7- دیکسون، کریس. (1377)،  توسعه روستای در جهان سوم، مترجم: پریدخت فشارکی، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی.  8- محمدی فاضل، اصغر. (1379)، ارزش جهانی تنوع زیستی.سازمان حفاظت محیط زیست، انتشارات دایره سبز. 9- امیری اردکانی، محمد و شاه ولی، منصور. (1382)، مبانی، مفاهیم و مطالعات دانش بومی کشاورزی، انتشارات روستا و توسعه، تهران. 10- نسیمی، علی. (1382)،  مقدمه ای بر سیاست گذاری نوین کشاورزی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران. 11- رادکلیفت، مایکل. ( 1373 (، توسعه پایدار، مترجم: حسین نیر، انتشارات مرکز مطالعات برنامه ریزی اقتصاد کشاورزی، تهران. 12- میلر، جی تی .(1366)، زیستن در محیط زیست، مترجم: مجید مخدوم، انتشارت دانشگاه تهران.13- لولان، ایو. (1373)، جهان سوم و بحران محیط زیست، مترجم: منوچهر فیروز عسگری، انتشارات دانشگاه فردوسی، مشهد.  14-  دیکسون، جان. (1384)، تحلیل اقتصادی پیامد های زیست محیطی، مترجم: علیرضا صالح، فرامرز پور اصغر سنگ چین، انتشارات سازمان مدیریت و برنامه ریزی، تهران. 15- ادوارد.سی ای. (1375)، کشاورزی پایدار، مترجم: عوض کوچکی و همکاران، انتشارات جهاد دانشگاهی، مشهد. 16- کارسون، راشون. ( 1358)، بهار خاموش، مترجم: عبد الحسین وهاب زاده و همکاران، انتشارات دانشگاه فردوسی، مشهد.17- آسافو و آجایی، جان. (1381)، اقتصاد محیط زیست برای غیر اقتصاد دانان، مترجم: دهقانیان، سیاوش و فرج زاده، زکریا، انتشارات دانشگاه فردوسی، مشهد. 18- پیرس، وارفورد و دیوید ویلیام، جرمی. ( 1377)، دنیای بیکران اقتصاد، محیط زیست و توسعه پایدار، مترجم: کوچکی، عوض و همکاران. انتشارات دانشگاه فردوسی، مشهد. 19- میکسل، ریموند فرچ. (1376)،توسعه اقتصادی و محیط زیست، مترجم: حمید رضا ارباب. انتشارات سازمان برنامه و بودجه، تهران. 20- عمادی، محمد حسین و عباسی، اسفندیار. ( 1378 )، حکمت دیرین در عصر نوین: کاربرد دانش بومی در توسعه پایدار، انتشارات روستا و توسعه. 21- عمادی، محمد حسین و عباسی، اسفندیار. ( 1383 )، دانش بومی و توسعه پایدار، انتشارات روستا و توسعه. 22- همزه ای، فریبرز و پاپ زن، عبدالحمید. ( 1385 )، سرآغازی بر پژوهش های دانش بومی و فرهنگ شفاهی غرب ایران،  انتشارات دانشگاه رازی، کرمانشاه. 23- کلیو، ادوارد ای. ( 1375 )، سیستم های کشاورزی پایدار، مترجم: عوض کوچکی و همکاران، انتشارات جهاد دانشگاهی، مشهد. 24- چمبرز، رابرت. ( 1376 )، اولویت بخشی به فقرا، مترجم: مصطفی ازکیا،انتشارات دانشگاه تهران.  25- داسگوپتا، دیلیپ کومار. ( 1385 ) ،مفاهیم نو در کشاورزی، مترجم: علیرضا استعلاجی و داود  ثمری، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی، ورامین. 26- دوروسنی، ژوئل. (1374)، روش تفکر سیستمی، مترجم: امیر حسین جهانبگلو، انتشارات پیشبرد، تهران. 27- دیاس، هیران دی. (1377)، درسنامه برنامه ریزی توسعه روستایی، مترجم ناصر فرید، انتشارات روستا و توسعه، تهران. 28 - فرهادی، مرتضی. (1373)، فرهنگ یارگیری در ایران، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی، تهران.29- مرعشی، سید جعفر. (1385)،تفکر سیستمی و ارزیابی کارآمدی آن در اداره جامعه و سازمان، انتشارات سازمان مدیریت صنعتی.30-  هیچنز، درک. (1382)، کاربرد اندیشه سیستمی، مترجم: رشید اصلانی، انتشارات جهاد دانشگاهی31- جمعی از اساتید مدیریت.(1378)، نگرش سیستمی، انتشارات مرکز آموزش مدیریت دولتی.32- ایران زاده، سلیمان. (1381)، مدیریت تطبیقی در چارچوب پارادایم جدید، انتشارات مرکز آموزش و مدیریت دولتی، تبریز.33- جان، براهمن. (1380)، توسعه مردم گرا، مترجم: عبدالرضا رکن الدین افتخاری،  شرکت چاپ و نشر بازرگانی34-  افتخاری، عبدالرضا رکن الدین. (1382)، جایگاه توسعه در فرایند توسعه ملی، انتشارات موسسه توسعه روستایی ایران، تهران.35-  افتخاری، عبدالرضا رکن الدین. جزوه درسی مدل ها در تحلیل مسائل روستایی، 137936-ازکیا، مصطفی، نگرش سیستمی به خرده فرهنگ روستایی،نشریه جنگل و مرتع. شماره 4237- رزاقی، محمد حسین. دانش بومی و توسعه. نشریه جنگل و مرتع
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 20:1  توسط ایروانی  | 

ساختار، ساختارگرایی، ساختارشکنی، پساساختارگرایی

ساختار، ساختارگرایی، ساختارشکنی، پساساختارگرایی

نويسنده : محمد الياس قنبري   

ساختارگرایی، آیین فکری مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم در قلمرو فلسفه و علوم انسانی پدید آمد و سرچشمه تاثیرات فراوانی شد. این آیین، از دهه 1950 به طور عمده در فرانسه بسط یافت و تا دو دهه بعد در میان پژوهشگران و دانشگاهیان اروپایی و امریکایی اعتبار بسیار کسب کرد و در مردم شناسی، فلسفه، زیبایی شناسی، نقد ادبی، روان کاوی و حتی پژوهش های سیاسی بسیار راه گشا بود. ساختارگرایی در مطالعات فرهنگی نیز رویکردی غالب محسوب می شود. آثار رولان بارت با بررسی مقولات فرهنگی به مثابه اجزای یک نظام نشانه ای شاید در این زمینه پیشتاز بوده است.

 

 

همه ساختارگرایان از این بینش آغاز کرده اند که پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی، رویدادهایی واجد معنا هستند و در نتیجه دلالت های آنها باید در مرکز پژوهش، قرار گیرد. از این رو در تحلیل ساختاری بر مجموعه مناسبات میان اجزای ساختار در هر پدیدار تاکید می شود. با شناخت این مناسبات درون ساختاری است که یک پدیدار، معنا می یابد. ساختارگرایی، از نظام نشانه ای زبان آغاز می کند اما فرهنگ نیز می تواند به مثابه دستگاهی سرشار از نشانه ها مورد تحلیل ساختاری واقع شود. ساختارگرایی برای تحلیل هر پدیده فرهنگی و اجتماعی پیشنهاد می کند که نخست، تفاوت های درونی و صوری میان اجزای یک پدیده را که موجب ایجاد اشکال متفاوت آن پدیده از نظر معناهای فرهنگی می شود را بررسی کنیم. عناصر فرهنگی به خودی خود از الگوهایی ساختاری شکل یافته اند و ظاهری بی معنا دارند و تنها بررسی مناسبات، تفاوت ها و تقابل هاست که به آنها معنا می بخشد. در این مقاله سعی می شود که مفاهیم ساختار و ساختارگرایی با بررسی ریشه آنها در زبان شناسی سوسوری تبیین شوند. گسترش و رشد این رویکرد در سایر مکاتب فکری از جمله مطالعات فرهنگی نشان داده شود و سر انجام با طرح ایرادات تفکر ساختارگرایی نشان داده شود که چطور ساختارگرایی از مرکزیت خارج شده و نظریه های دیگری از جمله نظریه گفتمان فوکو جایگزین آن می شود.  

  ساختار چیست؟

 درک بینش ساختارگرا پیچیده نیست. اگر به خانه خود نگاه کنیم متوجه اجزایی می شویم که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و این اجزا با در کنار هم قرار گرفتن، کلیتی معنا دار به نام خانه را ساخته اند. ترتیب قرار گرفتن اتاق ها و نحوه چیدمان میز ناهار خوری و مبل و صندلی ها و رنگ پرده ها می تواند در یک خانه صورت های متفاوتی ایجاد کند ولی همواره آن چیزی که ثابت است خود ساخت خانه است که معنا و مفهوم خود را حفظ می کند. اگر به یک وبلاگ نگاه کنید عناصری چون صفحه اصلی، نوشته ها، بخش نظرات و عکس نویسنده را مشاهده می کنید که در کنار هم ساختاری به نام وبلاگ را شکل داده اند این عناصر، در وبلاگ های دیگر ممکن است حذف شوند،زیاد شوند، رنگ دیگری پیدا کنند و چیدمان متفاوتی بگیرند اما باز با همه این پویایی ها، شالوده و اساس ساختاری وبلاگ باقی می ماند. در این صورت بینشی که ما نسبت به خانه خود و یا محیط یک وبلاگ داریم بینشی ساختگراست. می توان در اینجا رویکرد گشتالتی در روان شناسی را یادآور شد که بر آن است که نمی توان یک کل را به اجزایش تقلیل داد و کل زیستی جداگانه از اجزایش دارد و در واقع خواص کل است که رفتار و موقعیت اجزا را شکل می دهد.

با سیری در آن دسته از متون علمی و فلسفی که خود ساختار گرا بوده اند و یا به ساختارگرایی پرداخته اند می توان این تعریف جامع و مانع را از مفهوم ساخت استنباط کرد :

”ساخت : شبکه روابط عناصر یک نظام در رابطه متقابل با یکدیگر است که این روابط می تواند طبق قواعد همنشینی و جانشینی صورت های جدید و گوناگونی به خود بگیرد و در عین حال کلیت یک ساخت واحد و ثابت را حفظ کند”.

ریشه های تفکر ساختی را می توان در آرای متفکران متقدمی چون لایبنیتس و و حتی رواقیون یونان رد یابی کرد اما در حقیقت حدود یک قرن پیش با انتشار کتاب دوره زبان شناسی عمومی فردینان دوسوسور در ژنو بود که تفکر ساخت گرا شکلی دقیق و منظم به خود گرفت و بارور شد.

  زبان به مثابه نظامی ساختاری

 زبان شناسی را غالبآ جزئی از علم نشانه شناسی تلقی می کنند زیرا زبان را تنها یکی از انواع نظام های نشانه ای می دانند. اما در واقع زبان، عام ترین نظام است و همه نظام های دیگر از جمله نشانه شناسی جزئی از نظام زبان شناسی محسوب می شوند. زبان، قبل از همه چیز وجود دارد و ما اصلآ بدون کلمات قادر به اندیشه نیستیم.

تا قبل از سوسور، مطالعات زبان شناسی، آواها، ریشه کلمات، دستور زبان و تحولات تاریخی زبان را بررسی می کرد و وجهه ای در زمانی، تاریخی و دینامیک داشت ولی سوسور، مطالعات زبان شناسی را معطوف به بررسی ساختار زبان کرد. یعنی کندوکاو ساختار زبان با وضعیتی که در همین لحظه دارد و بررسی عناصر تشکیل دهنده زبان و روابط میان آنها که منجر به کشف قواعد ثابت و دائمی در، روابط میان این عناصر می شود. البته سوسور مخالف بررسی تاریخی زبان نیست ولی معتقد است که بررسی تاریخی معتبر، به معنی بررسی روندی است که زبان در فاصله دو مقطع بررسی ایستا طی می کند. در غیر این صورت، بررسی تاریخی، چیز زیادی به ما نمی گوید. بررسی اجزا و روابط عناصر ساختی زبان، ما را به یاد دورکیم می اندازد که اصرار داشت با دنبال کردن تاریخ یک پدیده نمی توانیم سازوکارش را درک کنیم و برای شناخت جامعه، ناگزیر باید اجزا و مناسبات میان آن اجزا را کشف کنیم.

اجزای نظام نشانه ای زبان، نشانه ها هستند. به طور مثال، نامی به عنوان درخت در ذهن ما وجود دارد و ما در ذهن خود صوتی را هم می توانیم از آن نام تصور کنیم (derakht) که می تواند از حنجره خارج شود. سوسور این نام را (تصور صوتی) می نامد. این تصور صوتی در ذهن ما دالی است که اشاره می کند به یک مفهوم ذهنی دیگر که همان مفهوم ذهنی درخت است . این مفهوم ذهنی مدلول نامیده می شود. باید توجه کرد که واژه ها مانند برچسب به مفاهیم نچسبیده اند و رابطه آنها یک رابطه اختیاری و قرار دادی است. به بیان دیگر رابطه میان دال و مدلول یک رابطه ضروری و الزامی نیست و مثلآ می توان تصور کرد قرار دادی را که در آن از این به بعد، سگ را درخت صدا بزنیم. برای درک بهتر ضروری نبودن رابطه دال و مدلول می توان به تفاوت دال ها در زبان های مختلف اشاره کرد. در زبان فارسی واژه ”درخت” به مفهوم درخت اشاره می کند ولی در زبان عربی، واژه ”شجر” دال بر مدلول درخت است. پس رابطه دال و مدلول، رابطه ای اختیاری و غیر ضروری است. البته باید توجه کرد که رابطه دال و مدلول در یک بستر فرهنگی خاص، پس از استعمال، به رابطه ای تثبیت شده تبدیل می شود که نمی توان به سادگی آن را از میان برد. زبان شناسی ساختاری سوسور، جدایی واژه و مفهوم مورد نظر آن واژه را کاملآ نمایان می کند و دو مفهوم دال و مدلول را طرح می کند. دال: صورت، تصویر و یا آوایی است که به مفهوم یا معنایی به نام مدلول اشاره می کند. به طور مثال کلمه ”سگ” در شکل ذاتی خود تنها یک کلمه دو حرفی است که با خواندن آواهای آن، صدایی از حنجره خارج می شود. این عنصر، بدون مدلول بی معناست و مدلول آن همان مفهومی است که از یک موجود پشمالوی واق واقو در ذهن ما ایجاد می شود. مفهوم این موجود پشمالو و پر جنب و جوش را نیز بدون صدا نمی توان بیان کرد و مفهوم ذهنی سگ نیز تنها به وسیله همان واژه ( و صدایی که آن واژه تولید می کند )، تبدیل به نشانه ای معنادار برای بیان و کاربرد در نظام زبان می شود دال و مدلول در کنار هم معنادار می شوند. باید دقت کرد که دال ( تصویر، صورت) و مدلول (معنا، مفهوم) هر دو مقولاتی ذهنی هستند و به نظام زبان تعلق دارند و نشانه، رابطه دال و مدلول در ذهن است. در عالم واقع، درخت تنها یک شی عمودی با تنه قهوه ای رنگ با برگ های انبوه سبزرنگ است که انواع و اقسام مختلفی نیز دارد : (درخت سیب، درخت کاج، درخت چنار) اما این اشیا عمودی سبز و قهوه ای درعالم خارج گرچه شکل ها و انواع مختلفی نیز دارند ولی همگی در مفهومی به نام ”درخت” مشترک اند. این مفهوم، مدلولی است که واژه درخت دال آن است. واژه درخت بر مفهوم درخت دلالت می کند و مفهوم درخت هم از درخت های عالم واقع خبر می دهد. در واقع می توان گفت که مدلول، واسطه میان دال و اشیا خارجی است. البته بسیاری از مفاهیم هستند که ما به ازایی در عالم واقع ندارند. این مفاهیم، مفاهیمی انتزاعی و کاملآ ذهنی هستند. به طور مثال، واژه (freedom) ، دالی است که مدلول آن مفهوم آزادی است اما مفهوم آزادی مانند مفهوم درخت معادلی مادی و قابل مشاهده در عالم واقع ندارد. در ضمن جا دارد که این نکته نیز ذکر شود که نوع خاصی از رابطه نشانه ای نیز وجود دارد که در آن دال و مدلول پیوندی ضروری می یابند. ترازو، نماد مفهوم عدالت است و رابطه نمادین میان دال ”ترازو” و مدلول ”عدالت” رابطه ای ناگسستنی می نماید. روابط نشانه ها، انواع دیگری نیز دارد چون : رابطه علی و رابطه شباهت (تداعی).

فرایند زبان، از رابطه میان واحد های زبانی ساخت می یابد. عناصر، در محور افقی در کنار یکدیگر، همنشین می شوند و کلمات و جملات معنی دار تولید می کنند. به عنوان مثال : سه حرف (گ) (ج) و (ن) در ترکیب های مختلفی با هم همنشین می شوند که دو ترکیب آن، یعنی ”گنج” و ”جنگ” معنی دار است. (آمد) و (م) در محور افقی همنشین هم می شوند و جمله معنی دار ”آمدم” را تولید می کند اما در همین جمله ”آمدم” (ی) می تواند در محور عمودی، جانشین (م) شود و ترکیب جدید ”آمدی” را تولید کند. در فرایند زبانی، کلمات متفاوت جانشین هم می شوند.

اینجاست که سوسور، جمله مهم خود را بیان می کند که : ” در زبان، تنها چیزی که وجود دارد، تفاوت است ”. این جمله بدین معنی است که تولید معنا در قالب گفتار و نوشتار، چیزی نیست جز، تغییر و جابجایی مداوم حروف و کلمات مختلف در بستر ثابت ساختارهای زبانی.

  گسترش رویکرد ساختارگرایانه

 به نظر می رسد، این جمله سوسور در کتاب زبان شناسی عمومی، که ”در زبان، تنها تفاوت وجود دارد”، همان نقطه اتکایی را ایجاد کرد که ارشمیدس به دنبالش بود تا دنیا را بر آن بنا کند و نفوذ و مقاومت زیاد ساختارگرایی، ریشه در قوت و استحکام این نقطه محوری نظریه زبان شناسی ساختاری سوسور دارد. با بررسی میزان نفوذ ساختارگرایی می توان، تصویری کلی تر و کل نگر تر از این رهیافت به دست آورد.

تفکر ساخت گرایانه به زبان شناسی و نشانه شناسی محدود نماند. این رویکرد در دهه های 1960 و 1970 قوت گرفت و به همه جا سرایت کرد. فلسفه، جامعه شناسی، مردم شناسی، نقد ادبی، مطالعات فرهنگی، روانکاوی، فلسفه علم و تاریخ و سایر رشته ها هرکدام به نحوی از ساختارگرایی تاثیر پذیرفتند و درون خود نظریه هایی مبتنی بر دیدگاه ساختارگرا را پرورش دادند و همچنین این رشته های علمی نیز متقابلآ بر ساختارگرایی تاثیراتی گذاشتند و با برقراری روابط بینامتنی، این تحولات را به یکدیگر اشاعه دادند. لاکان در حوزه روانکاوی فرویدی ساختارگرایی را بسط می دهد. لوی اشتراوس با همین دیدگاه، در انسان شناسی دست به کشف ساختار ناپیدای نظام های خویشاوندی در جوامعه قبیله ای می زند. رولان بارت در نشانه شناسی و اسطوره شناسی با همین رویکرد، دست به تحلیل می زند. به طور مثال بارت تصاویری را تحلیل می کندکه معتقد است به شکلی موذیانه و به قصد اسطوره سازی سعی در القای مفاهیم ایدئولوژیک طبقات حاکم را دارند. بارت با فرارفتن از سطح ظاهر به عمق ساختار سعی در برداشتن نقاب از ساختار اسطوره های مصنوعی می کند به واقع بارت روابط ساختاری را اموری طبیعی و مسلم تلقی نمی کرد و بر آن بود که انگیزش در ساخت آنها دخالت می کند و شاید به خاطر همین ایده بود که در آثار متاخرش به پساساختارگرایی نزدیک می شود. اسطوره شناسی های بارت را می توان یکی از ریشه های مطالعات فرهنگی دانست. چرا که وی با بررسی نشانه شناسانه زندگی روزمره و پدیده های به ظاهر پیش پا افتاده فرهنگی معنادار بودن و امکان تفسیر و تحلیل در حوزه فرهنگ را نمایان کرد. با رویکرد ساختار گرایانه می توان همه چیز را تحلیل کرد. رولان بارت حتی از ساختار غذاها و نحوه غذا خوردن ها سخن می گوید. می توان با همین نگاه نشان داد که غذاهای ایرانی ساختی مبتنی بر برنج و خورشت دارند و با تغییر خورشت هاست که غذای متفاوتی ایجاد می شود ولی ساختار غذای ایرانی به قوت خود باقی می ماند. می توان با بررسی فیلم های هندی، دریافت که ساختار کلی این فیلم ها بر سه عنصر زن، قهرمان و ضد قهرمان شکل می گیرد و این همه فیلم های مختلف همگی ساختاری یکسان دارند.

ساختارگرایی هم به مثابه یک دیدگاه کل نگرانه و هم به مثابه یک روش، چند دهه یکه تاز دنیای اندیشه بود و در همه جا سلطه خود را پهن کرده بود. به طور مثال در علوم اجتماعی کارکردگرایی نیز ملقب به کارکردگرایی ساختاری شد و جالب تر اینکه تضاد گرایان و تحول خواهان مارکسیست نیز که درست در نقطه مقابل اندیشه محافظه کارانه کارکرد گرایی و ساختارگرایی قرار دارند، مارکسیسم ساختار گرا را تاسیس نمودند. دو مفهوم ساختار ( که نقش تعیین کننده دارد ) و اجزای متغیر، به نوعی تداعی کننده مفهوم زیر بنا و روبنای مارکس است. با این تفاوت که مارکس به دنبال بر هم زدن سلطه زیر بناست ولی ساختارگرایی بر آن است که بدون ساختار، همه چیز از بین خواهد رفت و اصل و بنیان همه چیز مبتنی بر ساخت آن است نه بر اجزایی که طبق قواعد ساخت، تغییر می کنند.

  ایرادات تفکر ساختارگرا

 اگر با زیربنای اندیشه ساختارگرایی آشنا باشیم (و متوجه باشیم که ساختارگرایی رویکردی محافظه کار و روشی غیر تاریخی دارد) حتمآ باید برای مان این سوال ایجاد شود که چگونه افرادی چون آلتوسر امکان پیوند ساختارگرایی و مارکسیسم را فراهم آوردند؟ به بیان یان کرایب : اگر قائل به ساختارگرایی باشیم و آنگونه که ساختارگرایی (سوسوری) می گوید اجزای روبنایی را متعین از ساختارها تلقی کنیم، چگونه می توانیم مدعی تغییر ساختارها باشیم؟ آلتوسر تاثیر پذیری از ساختارگرایی فرانسوی را انکار می کند و همچنین خود را مفسر و اصلاح گر نظریات مارکس نمی داند و معتقد است که بدون اینکه بر مارکسیسم ناب چیزی بیفزاید و یا چیزی از آن بکاهد فقط، آن را بازخوانی کرده است و نظریات او چیزی نیست جز همان نظریات واقعی خود مارکس ولی به نظر می رسد تلاش او نیز نتوانست مشکلات نظریه مارکسیستی را حل کند و مارکسیسم را از بحران نظری خارج کند.

البته به نظر من، یان کرایب شناخت کافی از آرای سوسور نداشته است زیرا (در کتاب نظریه های اجتماعی مدرن) بی جهت، ساختارگرایی را متهم به عدم توانایی در بررسی تغییرات می کند در حالی که نظر سوسور را در مورد بررسی در زمانی (تاریخی) ساختار زبانی مشاهده کردیم. همچنین یان کرایب در معرفی دال و مدلول سوسوری، عنصر مادی و خارجی را به عنوان مدلول مطرح می کند در حالی که این تعریف از مدلول به هیچ وجه با نظریات سوسور تطابق ندارد.

رویکرد ساختگرایانه با تاکید بیش از حدی که بر ساختارها و عمق نظام می کند ممکن است از ظاهر و اتفاقات مهمی که در سطح روبنایی نظام می افتد غفلت کند و منجر به نوعی تقلیل گرایی و ساده انگاری و توهم درک کامل حقیقت (از ابتدا تا انتهای تاریخ) شود. تقلیل گرایی و توهمی که شاید مارکس با تمرکز بیش از حد بر زیربنا و غفلت از اتفاقاتی که در روبنای ایدئولوژیک جامعه رخ می دهد دچارش شده بود.

همچنین ساختارگرایی در شکل افراطی خود منجر به مرگ سوژه می شود و انسان را چونان عروسک خیمه شب بازی تسلیم اراده ساختارهای بنیادی افکار تلقی می کند. این ایرادات و مشکلات و تعارضاتی که بعدها در اثر ترکیب ساختارگرایی با سایر اندیشه ها نمایان شد منجر به ظهور پساساختارگرایی و به حاشیه رفتن ساختارگرایی شد. اما تاثیر ساختارگرایی به قدری ریشه دار بود که هنوز می توان بقایای آن را در همه جا حس کرد و اگرچه شاید در حوزه نظریه نقش دیدگاه ساختارگرایانه، شاید امروز کمرنگ تر شده باشد ولی در حوزه روش هنوز تحلیل مبتنی بر ساخت راهگشاست.

  ساختارگرایی به مثابه روش

 ساختارگرایی به مثابه یک روش، به ما یک امکان می دهد. اینکه واقعیت های نا محدود اطراف خود را طبقه بندی کنیم و به طور مثال هزاران فیلم سینمایی متفاوت را در قالب یک ژانر هنری به نام سینمای وسترن بگنجانیم. در روان شناسی گشتالتی هم بر این معنا تاکید می شود که ادراک انسانی نمی تواند به اجزای متکثر و مجزا تعلق گیرد بلکه ذهن برای ادراک و اجتناب از آشفتگی همواره در حال دسته بندی مقولات و طبقه بندی آنهاست.

  آیا ساختارگرایی یک پارادایم است؟

 دیدگاه ساختارگرایانه به قدری عام و فرا نگر است که نمی توان از آن به سادگی مرکزیت زدایی کرد. همین عام بودن و فرانگر بودن ساختارگرایی است که آن را از حد و اندازه یک نظریه خارج می کند و می تواند آن را به مثابه یک پارادایم مطرح کند. پاردایمی که دیدگاهی کلی برای چارچوب بخشیدن به نظریات علمی فراهم می کند و مفروضات و مفاهیم خاص خود را دارد و به مانند سایر پاردایم ها در درون خود نظریه های گوناگونی را از رشته های مختلف علمی تاسیس می کند. پارادیم ها به گفته کوهن با روابطی که میان اجزای آنها وجود دارد کلیت همبسته ای را شکل می دهند درست مانند آنچه سوسور آن را خود ارجاعی نظام زبان می خواند.

 ساختارگرایی جدا از اینکه خود می تواند به مثابه رویکرد پارادایمی مطرح باشد آنجا که از ساخت سخن می گوید ساخت را نیز به عنوان مقوله ای تعریف می کند که خصلتی پارادایمی دارد. یعنی با پارادایم ساختارگرایی به دنبال کشف ساخت هایی است که خود خصلتی پاردایم گونه دارد و من فکر می کنم اینجا به تناقضی بر می خوریم که ساختارگرایی از حل آن عاجز است. آیا با بررسی نظام های متفاوت و با روشی استقرائی کشف کرده ایم که در عمق هر نظامی یک ساختار نسبتآ ثابت وجود دارد و یا اینکه از همان اول عینک ساختارگرایی به چشم زده ایم و همه چیز را ساختمند دیده ایم؟ شاید تصور کنیم که همین تناقضات است که ساختارگرایی را طبق فرایندی که کوهن انقلاب های علمی می نامید از مرکزیت خارج می کند و پارادایم غالب را از ساختارگرایی به ساختارشکنی و هرج و مرج پست مدرنیسم منتقل می کند.

 اما نکته جالب اینجاست که نام کتاب کوهن ”ساختار انقلاب های علمی” است بدین معنی که جابجایی پارادایم ها نیز خود فرایندی ساختار مند است در نتیجه اگر قائل به نظریه پارادایمی کوهن در دگرگونی نظام های معرفتی انسان باشیم و اگر ساختار گرایی را یکی از این نظام های معرفتی (که بسیار غالب و پر نفوذ نیز بوده است) بدانیم ساختار انقلابهای علمی او در مورد ساختارگرایی نقض غرض خواهد بود زیرا نمی توان با نظریه کوهن (که خود رویکردی ساختارگراست) از ساختارگرایی مرکزیت زدایی نمود. درست همان طور که با رویکردی پوزیتیویستی (مبتنی بر مشاهده و استقرا و تعمیم) نمی توان با پوزیتیویسم مبارزه کرد. توماس کوهن گرچه خود را دشمن رویکرد پوزیتیویستی به علوم می داند و سعی در ابطال آن دارد ولی خودش با مشاهده و استقرا و تعمیم پی به وجود ساختارهای مشابهی در انقلاب های علمی می برد. به سخن دیگر می توان گفت که هر پارادایمی که قصد جایگزین کردن طرح جدیدی به جای ساختارگرایی را داشته باشد نباید خود واجد ساختار باشد. از این رو نمی توان ساختارگرایی را به عنوان یک پارادایم درک کرد بلکه ساختارگرایی چیزی فراتر از یک پارادایم است و به همین دلیل است که رگه هایی از تفکر ساختی در سراسر تاریخ اندیشه قابل ردگیری است. ساختارگرایی همواره بدون رقیب در طول تاریخ حضور داشته است در حالی که پارادایم ها همواره پارادایم رقیبی دیگر بوده اند. اما اگر تفکر ساختاری یک پارادایم نیست پس چیست؟

  ساختار شکنی، پساساختارگرایی و ظهور مفهوم گفتمان

 فوکو مطمئنآ به محدودیت های ساختارگرایی افراطی که ساختارها را وجودی ثابت و طبیعی تلقی می کند واقف است. ساختارها ثابت نیستند و در طول زمان تغییر می کنند و اصولآ هیچگونه ضرورت و اجباری در صورت و محتوای ساختار وجود ندارد و به قول دریدا همواره ساختارها به خود خیانت می کنند و خود را در هم می شکنند و ساختارشکنی دریدایی درست مانند اسطوره زدایی بارتی می تواند پوچی و تصنعی بودن ساختارها را رسوا کند. همین طور فوکو درک می کند که نمی توان از تفکر ساختاری به عنوان مفهوم کوهنی پارادایم دفاع کرد. اینجاست که فوکو با هوشمندی تمام و بر خلاف کوهن (که قائل به تکامل خطی تاریخ اندیشه هاست) مفهوم گسست را مطرح می کند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات می سپارد زیرا تنها مقوله ای که ساخت پذیر نیست همین حوادث و احتمالات است. دقت کنید که فرایند ساختارشکنی (و شکل گیری ساختار جدید) نمی تواند خود مقوله ای ساختاری باشد زیرا نمی توانیم در آن واحد هم هم ساختارگرا باشیم و هم ساختار شکن. در نتیجه ریشه مفهوم گفتمان، و نظریه گفتمان فوکویی (و بعدها نظریه گفتمان لاکلاو و موفه) را نیز باید در ساختارگرایی جستجو کرد. با این تفاوت که گفتمان ها انعطاف و سیالیت بیشتری دارند. نظریه گفتمان بر آن است که پدیده ها تنها از غالب گفتمان است که معنا می یابند.گفتمان ها نظام های نشانه ای هستند که با ایجاد سلطه هژمونیک، همان کارکردی را ایفا می کنند که اسطوره ها در زمان قدیم انجام می داده اند یعنی گفتمان ها و اسطوره ها هردو وسیله ای برای هویت یابی و سازماندهی جامعه هستند. گفتمان ها همان چیزی هستند که بارت آنها را اسطوره های معاصر می داند اسطوره هایی که باید آنها را زدود.

فوکو هم از محدودیت های ساختارگرایی افراطی فرار می کند و هم بدون اینکه دوباره در دام ساختارگرایی بیفتد تبیین جامع تری از مفاهیم ساختارگرایی و ساختارشکنی و حرکت تاریخ از خلال این دو مفهوم ارائه می کند. به زعم فوکو هیچ معرفت معتبر و حقیقت نابی وجود ندارد و تنها حوادثی پراکنده منجر به شکل گیری یک نظام حقیقت جدید و آغاز یک دوره تاریخی می شود که باید با دیرینه شناسی آنها را جستجو کرد. دوران رنسانس و کلاسیک و مدرن هرکدام نظام حقیقت خود را شکل می دهند و به همین ترتیب پیدایش متفکران پست مدرنی چون خود فوکو را نیز باید معلول قضا و قدر دانست. گرچه فوکو با بیان تصادفی بودن تاریخ و برساخته شدن حقیقت در هر دوره تاریخی به نوعی نسبی گرایی و شکاکیت پسا مدرن می رسد ولی هنگامی که به تبارشناسی و بررسی روابط میان نهادها و گفتمان ها میپردازد قائل به نوعی نظم و ساختار در تولید گفتمان ها می شود که او را از پساساختارگرا بودن مبرا می دارد. گذر کردن فوکو از ساختارگرایی لزومآ به معنی ورود به پساساختارگرایی نیست. و در صورتی می توان نسبت فوکو با پساساختارگرایی را درک کرد که تعریف روشنی از پساساختارگرایی ارائه شود. به نظر می رسد فوکو  این مفاهیم را دور می زند و فراتر می رود و بازی را از اصل عوض می کند و طرح دیگری در می اندازد.

 منابع :

 1- از مدرنیسم تا پست مدرنیسم ـ لارنس کهون

۲- نظریه اجتماعی مدرن (از پارسونز تا هابرماس) ـ یان کرایب

۳- میشل فوکو فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیک ـ دریفوس و رابینو

۴- ساختار و هرمنوتیک ـ بابک احمدی

۵- از زبان شناسی به ادبیات ـ کوروش صفوی

۶- سایت دکتر ناصر فکوهی

۷- زمینه روان شناسی هیلگارد ـ جلد اول

۸- چیستی علم ـ آلن چالمرز

http://www.elyas220.blogfa.com/post-25.aspx

 

 

 

دیالکتیک عرفی شدن

 

نويسنده : یورگن هابرماس    مترجم : کوروش برادری    

 

اسقف [اعظم] کانتربری [روان ویلیامز] به قانونگزار انگلیسی توصیه میکند موادی از شرع اسلام را در امور حقوق خانواده برای [حل و فصل امور قضایی] اهالی مسلمانان خود اخذ کند. رئیس جمهور سارکوزی چهار هزار نفر نیروی انتظامی تازهنفس به منطقه معروف بانلیوس در حومه پاریس که شاهد طغیان و قیام جوانان الجزایری الاصل فرانسوی بود، اعزام میکند

حریق لودویگ هافن [آلمان] که در آن نه نفر از اهالی ترک از جمله چهار کودک جان باختند، بهرغم نامعلوم بودن علت حریق،در مطبوعات ترک زبان سوءظن عمیق و خشم کوری بر میانگیزد. این قضیه سبب می شود که نخست وزیر ترکیه در طی سفرش به آلمان از محل حریق دیدن کند. هرچند سخنان وی سپس در کلن چندان سازنده نیست اما، درمقابل، موجب انعکاس تند رسانهها در آلمان میشود. اینها همه اخبار فقط یک آخر هفته امسال [ 2007] است . این اخبار حاکی از آنند که شیرازه جامعه باصطلاح سکولار بمخاطره افتاده است – و این سئوال چقدر عاجل است که آیا، و به چه معنایی، ما اینک با یک جامعه پساسکولار سروکار داریم.

 

برای این که بتوانیم از یک جامعه «پسا سکولار» صحبت کنیم، باید این جامعه قبلا در وضع «سکولار» قرار گرفته باشد. پس این اصطلاح بحثانگیز تنها میتواند راجع به جوامع رفاه اروپایی یا کشورهایی نظیر کانادا، استرالیا و نیوزلند باشد؛  آن جایی که رشتههای پیوند دینی شهروندان  از پس از پایان جنگ دوم جهانی تا کنون، حتی  به شدت مدام سست گشتهاند. در این مناطق، آگاهی از زندگی کردن در یک جامعه سکولار  عموما کمابیش اشاعه پیدا کرده بود. بر طبق  نشانههای مرسوم جامعهشناسی دین، شیوههای رفتاری و اعتقادات مذهبی ساکنین اصلی در این بین به هیچ وجه چنان تغییر نکرده است که از آن بشود اطلاق نام «پساسکولار» را به این جوامع  توجیه کرد. موجِ کلیسازدایی و  اشکال نوین معنوی دینداری در نزد ما  قادر نیستند کاستی گرفتن  ملموس جماعات بزرگ مذهبی را هم جبران کنند.
با این همه، تغییر و تحولات جهانی و آن منازعات رویهم رفته مشهودی که امروز به خاطر مسائل دینی در میگیرند، نسبت به باصطلاح ضایعهیِ اهمیت دین شک و تردید  بر میانگیزند. این نظر که میان نوسازی جامعه و عرفی شدن مردم پیوند تنگاتنگی وجود دارد – نظریه ای که مدتها نظریه بلامنازع بود-  هر روز از هوادرانش در میان جامعهشناسان کاسته میشود.  این نظریه در ابتدا به سه تامل موجه متکی بود.
اولا، پیشرفت علمی-فنی  از استنباط انسانمدارانه از روابط جهان «سحرزدایی شده» حمایت میکند زیرا به لحاظ علّی قابل تبیین است؛ و  از حیث علمی، معرفت فارغ از جهل و تعصب، بیچون و چرا  با انگارههای خدامدارانه یا متافیزیکی جهان مغایرت دارد.  دوماً، کلیساها و جماعتهای دینی در روند تفکیک کارکردی زیر-نظامهای  اجتماعی، دسترسی به حوزه های حقوق، سیاست و رفاه عمومی، فرهنگ، آموزش و پرورش و علم را از دست میدهند؛ آنها  به وظیفه اصلی خود یعنی اداره اماکن مقدسه قناعت میکنند، امورات دینی را کمابیش به امر خصوصی بدل میکنند و   از اهمیت عمومیشان منحیث مجموع کاسته میشود.در آخر، گذار از جوامع کشاورزی به صنعتی و پساصنعتی رویهم رفته سطح رفاه بهتر و امنیت اجتماعی فزاینده به دنبال دارد؛  با کاهش خطرهای زندگی و افزایش امنیت وجودی برای تک تک افراد، نیاز به پراتیکی که وعدهیِ  غلبه کردن  بر احتمالات غیرقابل کنترل را از طریق  ارتباط با  یک قدرت «آن جهانی» یا کیهانی میدهد رو به کاستی میگذارد.
هرچند به نظر می آید که نظریه عرفی شدن توسط روند تحولات در جوامع رفاه اروپایی تائید میشود، اما بیش از دو قرن است که در آثار جامعهشناسی مورد اختلاف است.اینک در پی  نقد دیدگاه تنگنظرانه اروپامحوری که چندان هم بیمورد نیست، حتا سخن از «پایان نظریه عرفی شدن» است. به بیان دیگر، ایالات متحده آمریکا که کماکان کشوری است دارای جماعات اعتقادی سرزنده و  درصد ثابتی از شهروندان با ریشههای پیوند مذهبی و فعال، معذلک نوک پیکان نوسازی را میسازد؛ دیر زمانی استثنای بزرگِ گرایش به سوی عرفی شدن تلقی گشت. بهواسطه فراگیری از نگاه بازجهان به فرهنگها و ادیان جهانی، ایالات متحده آمریکا امروز به نظر  بیشتر  وضع عادی مینمایند. از این زاویه تجدیدنظر طلبانه، رشد اروپا که قرار بود راسیونالیسم غربیاش الگوی  بقیه جهان باشد،  در حکم راه سوم واقعی است.

سرزندگی  امر دینی
قبل از هر چیز سه پدیده هم زمان  است که برداشتِ «بازگشتِ دین» را در سطح جهانی  تقویت میکند – (الف)  گسترشِ تبلیغاتِ مذهبی در مناطق بزرگ جهان، (ب) خصلتِ  بنیااگرایانه آن و (پ) استفاده ابزاریِ سیاسی از خشونت بالقوه آن.
(الف) یکی از علائم سرزندگی [امر دینی] نخست این نکته  است که در چارچوب جماعات مذهبی و کلیساهای موجود، گروههای ارتدوکس یا به هر حال گروه های محافظهکار در سرتاسر جهان در حال پیشروی هستند. این نکته همان قدر  در باره هندوئیسم و بودیسم صدق می کند که درباره سه دین تکخدایی. اما آن چه قبل از هر چیز چشمگیر است  گسترش  این ادیان تثبیتیافته در نواحی آفریقا و در شرق و جنوب آسیا است.
توفیقِ مآموریت مذهبی، چنانکه پیداست، در گرو قابلیتِ انعطاف اشکال سازمانی هم هست.
تکثر فرهنگی کلیسای جهانی کاتولیسم رومی بهتر خود را با روند جهانی شدن وفق میدهد تا  کلیساهای پروتستانی در قاموسِ  دولت- ملت؛ که بازنده اصلی هستند. شبکههای غیرمتمرکز اسلام (مقدم بر همه در مناطق پائین صحرای آفریقا) و واعظان مسیحی ( مقدم بر همه در آمریکای لاتین) فعالانه در حال شکوفایی هستند. کمنظیری  آنها تدین سکرآوری است که توسط  پارهای شخصیتهای کاریسماتیک زبانه میکشد.
(ب) جنبشهای مذهبی مانند فینگستلر و مسلمانان رادیکال  که به طرز سریعی در حال رشد هستند را میتوان قبل از همه  «بنیادگرا» توصیف کرد. یا آنها با جهان مدرن در حال مبارزهاند یا خود را از آن کنار میکشند.  این کیشها میعادگاه معنوی گرایی و قریب الوقوع بودن  تصورات خشک و انعطاف ناپذیر اخلاقی و اعتقاد به نص کتاب مقدس است.  درمقابل، «جنبش های جدید مذهبی» که از سال های هفتاد به اینسو به طرز ناگهانی در حال نضج هستند، از همسان سازی  «کالیفرنیایی» شکل گرفتهاند. منتها، وجه اشتراک آنها با واعظان مسیحی شکل نهادینه زدایی کردنِ  پراتیک مذهبی است. در ژاپن تقریبا 400 مورد از این قبیل فرقهها بوجود آمده است که عناصری از بودیسم و دین عوام را با تعالیم شبهعلمی و باطنی درهم میآمیزند. در جمهوری خلق چین سرکوب دولتی علیه فرقه فالون گونگ توجه ما را به تعداد زیادی از «ادیان جدید» جلب کرده است که پیروانشان آن جا روی هم رفته بالغ بر هشتاد میلیون نفر تخمین زده میشود.
پ) رژیم ملایان در ایران و تروریسم اسلامی تنها  نمونههای تماشایی زایش سیاسی خشونتهای بالقوه مذهبی است. اغلب رمزگانسازی مذهبی  نخست آتش منازعاتی را  بر میافروزد که ریشه دیگر و ناسوتی دارند. این امر هم درباره «سکولارزدایی سازی» از کشمکشِ خاورمیانه صادق است هم در مورد سیاست ناسیونالیسم گرایی هندوها و اختلاف مستمر میان هندوستان و پاکستان، و هم  در مورد بسیج نیروهای دستراستی مذهبی در ایالات متحده آمریکا قبل و در حین تجاوز نظامی آمریکا در عراق.

جامعه پساسکولار – جماعات دینی در محیط سکولار

من نمی توانم به دقایق مجادله جامعه شناسان درباره باصطلاح «راه ویژه» جوامع عرفی شده اروپا در  قلب جماعات جهانی با انگیزههای مذهبی بپردازم. بنا به استنباط من، اطلاعات جمعآوری شده تطبیقی در سطح جهان، کماکان  به طرز شگفتی موید تحکیم مواضع  مدافعان نظریه عرفی شدن است. بهبیان دقیق تر، کاستی های نظریه عرفی شدن در استنتاجات نامتمایز  است که از استفاده  مبهم از مفاهیمی مانند «سکولاریزاسیون» و «نوسازی» پرده بر می دارند.  آن چه درست میماند این حکم است که کلیساها و جماعات دینی در روند تفکیک نظام های کارکرد اجتماعی به طور فزاینده ای به وظیفه اصلی پراتیک تسلای روحی محدود میشوند و ناگزیر بودند  صلاحیتهای   گسترده شان  را به حوزه های دیگر اجتماعی  واگذار کنند. تشخص کارکردی نظام دینی  منطبق است با تفرد کردمان دینی.
اما خوزه کازونوا به درستی این نکته را عنوان میکند که فقدان کارکرد و تفرد لابد پیامد فقدان معنای دین را به دنبال ندارد – نه در سپهر عمومی  سیاسی و نه در فرهنگ  جامعه، نه در سبک و سیاق زندگی شخصی. جماعات دینی، سوای وزن و اعتبار کمی شان، میتوانند در زندگی جوامع در کل سکولارشده نیز دعوی «جایگاه» کنند.  خصلت «جامعه پساسکولار» در مورد آگاهی عمومی در اروپا تا حدی درست است که این آگاهی  خود را عجالتا با «تداوم جماعات مذهبی در  محیط مدام در حال سکولارشدن وفق دهد». خوانش متغیر از نظریه عرفی شدن درواقع بیشتر مربوط  به پیشبینیها  درباره  نقش آینده «دین» است تا درباره گوهر آن. توصیف جدید از جوامع مدرن بهعنوان جوامع «پساسکولار» راجع به تحول آگاهی است. من این تحول را قبل از همه معلول سه  پدیده میدانم:
اول این که ادراک باواسطه رسانهای از آن منازعات جهانی که اغلب به عنوان اضداد مذهبی نمایش داده میشوند آگاهی عمومی را تغییر میدهد. حتا حاجت به سماجتِ جنبش های بنیادگرا و خوف از تروریسم با پوشش مذهبی نیست تا به اکثریت شهروندان اروپایی نسبی بودن موقعیت اگاهی سکولار خاص خود را در مقیاس جهانی نشان دهد. این موضوع اعتقاد سکولاریستی را به از بین رفتن قابل پیشبینی دین به شک و تردید میاندازد و  هر گونه احساس پیروزی را  از طرزتلقی  سکولار از جهان سلب میکند. آگاهی یافتن بر زندگی در یک جامعه سکولار، دیگر با این قطعیت مرتبط نیست که پیشروی نوسازی فرهنگی و اجتماعی به بهایِ [کاهش] اهمیت عمومی و شخصی دین تحقق خواهد گرفت.
دوم این که دین در چارچوب افکار عمومی ملی هم از اهمیت برخوردار می شود. منظورم از این اهمیت در درجه اول معرفی موثر کلیسا از خود در مطبوعات نیست، بلکه  این قضیه است که جماعات دینی در زندگی سیاسی جوامع سکولار به طور فزاینده نقش اجتماعات تفسیری را بر عهده می گیرند. آن ها میتوانند به وسیله مقالات حائز اهمیت درباره موضوعات مربوطه ، خواه قانعکننده  یا انزجارآور- بر روی شکلگیری عقیده و اراده عمومی تاثیر بگذارند.از حیث جهانبینی،جوامع متکثر ما زمینه مستعدی برای بازتاب چنین مداخلاتی  هستند چون آن ها از حیث منازعات جهانی که  نیاز به تعیین ظابطه سیاسی دارند  اغلب دچار دودستگی هستند. در جدل بر سر قانونی کردن سقط جنین یا مرگ انسانی، درباره مسائل اخلاقی بیولوژیک بازتولید انسان توسط علوم پزشکی، حفاظت از حقوق حیوانات و تحولات آب و هوایی- در این قبیل مسائل و سئوالات مشابه وضعیت استدلال آن قدر اوضاع درهم و برهم است که به هیچ وجه از اول محرز نیست که کدام طرف ممکن است به نیات اخلاقی درست استناد کند.
علاوه براین، بازتاب [اجتماعی] خود فرقههای مذهبی بومی هم از طریق حضور  و حیات جماعات دینی بیگانه  فزونی میگیرد.اگر اجازه داشته باشم به نمونه های حائز اهمیت برای  هلند یا آلمان  استناد کنم، همسایگان مسلمانان هم با سماجت شهروندان مسیحی را با کردمان مذهبی رقیب مواجهه میکنند و هم پدیده دینی  را که صبغه عمومی دارد  به طرز عیانی به ذهن شهروندان مسیحی متبادر می کنند.
مهاجرینی که به خاطر کار یا پناهندگی و مقدم برهمه از کشو رهایی با فرهنگ های سنتی می آیند، سومین  محرکِ تحول آگاهی مردم هستند. از زمان قرن شانزدهم به این سو، اروپا ناگزیر بود فرا بگیرد که  انشعابات فرق مذهبی را در درون فرهنگ و جامعه خود حل و فصل کند. در پی روند مهاجرت ناهمخوانی بیامان میان ادیان گوناگون با چالش تکثر اشکال زندگی که شاخصه جوامع مهاجرین  است دست بهدست هم میدهند. این چالش ورای چالش تکثر باورهای دینی است. در جوامع اروپایی که خود هنوز در فراگرد دردناک دگرگونی به جوامع مهاجرپذیر پسااستعماری بهسر میبرند، سئوال همزیستی بردبارانه انواع و اقسام جماعات دینی توسط مساله دشوار پیوند اجتماعی فرهنگ های مهاجر [به فرهنگ جامعه مهاجر] تشدید می شود.. تحت شرایط بازارهای جهانی کار،  این پیوند اجتماعی باید  هم چنین  تحت شرایط خفتبار نابرابری فزاینده اجتماعی به ثمر برسد.البته این موضوع دیگری است.

خصیصه شهروند جامعه پساسکولار چیست؟
تا کنون من سعی کردهام از دید ناظر جامعه شناس به این سئوال پاسخ بدهم چرا ما میتوانیم با اینحال جوامع عرفی شده را [جوامع] «پساسکولار» نام نهیم. دین در این جوامع  مدعی  است اهمیت عمومی دارد، در حالی که یقین سکولاریستی که دین در طی نوسازی شتابان در سرتاسر جهان محو خواهد شد، زمینه خود را از دست می دهد. سئوالی که از چشمانداز طرفین ذینفع از ما میشود، یعنی سئوال هنجاری که به کل متفاوت است، عبارت است از: ما چگونه شایسته است   خود را به عنوان اعضای یک جامعه پساسکولار  بفهمیم و باید  چه انتظارات و توقعاتی بهطور متقابل از هم داشته باشیم تا در دولتهای ملی مان که از لحاظ تاریخی تثبیت یافتند، مراودات مدنی شهروندان با یک دیگر در تحت شرایط تکثر فرهنگی و نظری هم  محفوظ بماند؟
این مجادلات درباره طرزتلقی از خود از زمان شوک ناشی از حملات تروریستی یازدهم سپتامبر 2001  لحن و بیان گزندهای به خود گرفته است. بحثی که در دوم نوامبر سال 2004 در کشور هلند درباره قتل تئو وان گوگ، راجع به محمد بویری، مجرم [به قتل] ، و درباره عیان هیرشی علی، موضوع اصلی نفرت [مسلمانان هلند]، جامعه را فرا گرفته است، کیفیت ویژهای داشت، آن چنان که  امواج [این مباحثه] از مرزهای ملی [کشور هلند] سرازیر میشوند و موجب مجادله در سرتاسر اروپا میشوند. علاقه من به پیشفرضهای اصلی است که به  این کشمکش   «اسلام در اروپا» نیروی انفجاری میدهد. اما قبل از این که من بتوانم به هسته فلسفی ایرادت متقابل بپردازم، لازم میدانم که خطوط کلی آغازگاه مشترک جناحهای درگیر – اعتراف به جدایی دین و دولت - را به طور دقیق ترسیم کنم.

جدایی دین و دولت
     سکولار شدن  حکومت  پاسخ مقتضی به جنگ فرقههای مذهبی در اوایل عصر جدید بود. اصل «جدایی دولت از کلیسا» گام به گام، و در هر کدام، از نظام های حقوقی ملی مختلف به شیوه دیگری واقعیت یافته است. هر چقدر  حکومت خصلت سکولار بیشتر به خود گرفت ، اقلیت های مذهبی که نخست فقط تحمل گشتند روز به روز  حقوق گستردهای دریافت کردند: نخست آزادی ایمان، آزادی اعتقاد و سپس حقوق برابر برای اجرای ازادانه و برابر احکام و مناسک دینی. نگاه تاریخی به این فرآیند پرپیچ و خم که تا اویل قرن بیستم ادامه دارد، می تواند  پیش شرطهای دستاورد گرانبهای  آزادی مذهبی را که برای همهیِ شهروندان به یک سان معتبر است به ما بیآموزد.
     پس از جنبش اصلاح دینی، نخستین وظیفه بنیادی دولت این بود که جامعه ای را که به فرقههای دینی پاره پاره گشته بود، صلح و آشتی دهد، یعنی نظم و آشتی را برقرار کند. در متن مجادله کنونی  [منظور مجادله «اسلام در اروپا» است] مارگریت دمور، نویسنده زن هلندی، این آغازه ها را به هموطنانش یادآوری میکند: „ رواداری اغلب هموزن با احترام نامبرده می شود، اما تسامح ما که ریشه در قرن شانزدهم و هفدهم دارد، آبشخورش احترام نیست بلکه برعکس. ما از دین دیگری متنفر بودهایم، کاتولیکها و کالوینیستها سر سوزن احترام برای  نظرات طرف مقابل نداشتند، و جنگ هشتادساله ما نه تنها قیام علیه اسپانیا بود بلکه  جهاد خونین ارتدوکسهای کالوینیست علیه کاتولیسیم هم بود.“ خواهیم دید که منظور مارگیت دمور کدام احترام است.
     هر چند دولت از جهت نظم و آرامش با دین حاکم در کشور درهم تنیده ماند، اما از حیث جهانبینی ناگزیر به عمل بیطرفانه بود.  دولت موظف بود گروههای متخاصم را خلع سلاح کند، تمهیدات برای همزیستی در صلح و صفای فرقههای مذهبی دشمن ابداع کند و  مشکل «درکنار هم بودن» آنان را تحت کنترل بگیرد. سپس خرده فرهنگهای رقیب توانستند در جامعه  طوری آشیانه کنند که آنرا  رها برای «یک دیگر» غریب ماندند.    . دقیقاً همین مصالحه موقت  – و این نکته به نظر من مهم است- - ناقص از آب در آمد، وقتی از انقلاباتِ قانون اساسی اواخر قرن هجدهم  نظام سیاسی جدیدی برآمد که  حکومت را که سراپا سکولار شده بود  هم زمان مطیع حاکمیت قانون و خواست دمکراتیک خلق ساخت.

اتباع کشور و شهروندان جامعه
     این حکومت قانونسالاری می تواند برای شهروندان آزادی برابر در انتخاب دین را  تنها به این شرط تضمین کند که آنها منبعد در پشت جهانهای زندگی تام اجتماعات دینی شان سنگر نگیرند  و  روابط خود را با دیگران قطع نکنند. خرده فرهنگها مکلفند افراد اعضای خود را از این قید و بند خلاص کنند، تا اینها بتوانند خود را به طور متقابل در جامعه مدنی، به عنوان اتباع کشور، یعنی بهمثابه حاملان و اعضای  اجتماع سیاسی مشترک به رسمیت بشناسند. آنها در مقام اتباع کشور دمکراتیک برای خود قوانین وضع می کنند تا   در تحت این قوانین بتوانند به عنوان شهروندان جامعه، از حیث شخصی، هویت فرهنگی و جهانبینی خود را حفظ  کنند و  به طور متقابل به آن احترام بگذارند. این تناسب جدید میان  حکومت دمکراتیک، جامعه مدنی و استقلال خرده فرهنگها کلید فهم درست هر دو انگیزهای است که امروز با یک دیگر رقابت میکنند، هرچند آنها شایسته بود هم دیگر را تکمیل میکردند. به عبارت دیگر، درخواست  جهانشمول روشنگری سیاسی  به هیچ روی در تضاد با قریحه جزءگرایانه یک استنباط درست از کثرت فرهنگی نیست.
     در واقع حکومت لیبرال [اصل] آزادی دین را به مثابه حق اساسی تضمین میکند، به طوری که اقلیتهای دینی دیگر تنها  با تسامح روبهرو نمیشوند و به حسنِ نیت  یک قدرت دولتی کمابیش روادارانه وابسته نیستند.اما فقط حکومت دمکراتیک است که کاربرد بیطرفانه این اصل را میسر میسازد. برای نمونه، وقتی جامعه ترک ها در برلین، کلن یا فرانکفورت مایل است نمازخانههای خود را حیات خلوتها بیرون بکشد تا مساجدی بنا کند که کاملا در معرض دید قرار بگیرند، موضوع دیگر بر سر  اصل [ازادی دین] بماهو نیست بلکه بر سر کاربرد منصفانه آن است. دلایل  موجه برای تعریف آن چه میتواند مورد تسامح قرار بگیرد و آن چه دیگر نمیتواند مورد تسامح قرار بگیرد را فقط  میشود به مدد رویه  مشارکتی و دربرگیری شکلگیری اراده دمکراتیک یافت. اصل رواداری نخست زمانی از ظن تساهل  متکبرانه خلاص میشود که طرفین منازعه در عین برابری به تفاهم با هم دست یابند. این که چگونه  میان حق آزادی مثبت، آزادی مذهب، یعنی حق عمل به اعتقادات مذهبی خود، و حق آزادی منفی، یعنی امان ماندن از اعمال مناسک مذهبی دگرباوران، چگونه بهتر است در مورد مشخص مرزبندی شود، همیشه محل مناقشه است. اما در دمکراسی طرفین – هر چقدر هم غیرمستقیم- خود در فرآیند تصمیمگیری سهیم هستند.
     البته «رواداری»  تنها مساله قانونگزاری و اجرای قانون نیست. «رواداری» باید در زندگی روزمره جامه عمل بپوشد. رواداری به این معنی است که  مومن، دگردین و بیدین، به اعتقادات، راهکارها و اشکال زندگی که آنها برای خود رد میکنند به طور متقابل اذعان کنند. این اذعان باید بر شالوده مشترک ارجشناسی متقابل استوار باشد؛ شالوده ای که بر پایه آن بشود گره از کار اختلافات عمیق گشود. این ارجشناسی را روا نیست با ارزشِِ  فرهنگ و شیوه زندگی بیگانه، اعتقادات و آئینهای مردود دانسته شده، خلط کرد.  تنها لازم است  در مقابل جهانبینیهایی که ما غلط میدانیم رواداری به خرج دهیم و در مقابل آداب و رسوم زندگی، که ما نمیپسندیم. مبنای ارجشناسی ارزش این یا آن ویژگیها و دستاوردها نیست بلکه آگاهی بر عضو بودن در اجتماعی مشتمل از شهروندان برابرحقوق است که در آن هر شهروندی در مقابل شهروند دیگر ملزم به پاسخگویی در مقابل اظهارات سیاسی و اعمال خویش است.
     البته گفتن این موضوع سادهتر از عمل به آن است. درواقع دربرگیری موزون  همهیِ شهروندان در جامعه مدنی تنها اقتضای فرهنگ سیاسی نیست که ما را از اشتباه گرفتن  لیبرال بودن با حزب باد بودن در امان نگاه میدارد. بلکه تنها زمانی حاصل میآید که  برخی از استلزامات مادی هم تحقق گرفتهاند- از جمله رفتن کودکان مهاجر به مهد کودک، مدرسه و مدارس عالی که از حیث اجتماعی، محرومیتها را جبران میکند؛ و فرصت دسترسی برابر به بازار کار. اما آن چه از دید من در زمینه مورد نظر ما مهم است قبل از هر چیز تصویری از جامعه شهروندی شامل همهیِ شهروندان است که در آن برابری اتباع کشور و تفاوت فرهنگی هم دیگر را به شیوه درستی تکمیل میکنند.
     محض نمونه، مادامی که یک بخش در خور توجهی از اتباع آلمانی ترک تبار و مسلمان از لحاظ سیاسی در وطن قدیمی فعالتر از  وطن جدید زندگی کند، آرای تحولطلبانهای که لازم خواهند بود تا فرهنگ سیاسی حاکم را غنی تر کنند در افکار عمومی و در پای صندوقهای خالی است. بدون مشارکت اقلیتها در جامعه مدنی ممکن نیست هر دو فراگرد مکمل  به طور هم زمان شکوفا شود: یعنی  گشایش اجتماع سیاسی که نسبت به تفاوت حساس است، جهت مشارکت همسان خرده-فرهنگهای بیگانه، از یک جهت، و گشایش لیبرالی این  خرده-فرهنگها به جهت شرکت یکسان فردی اعضای آن در فرایند دمکراتیک، از جهت دیگر.

« روشنگری بنیادگرا» در مقابل «کثرت فرهنگی»: مبارزه فرهنگی نو  و شعارهایاش
     برای پاسخ به این پرسش که ما چگونه شایسته است خود را به عنوان عضو یک جامعه پساسکولار بدانیم، تصویر این فرایندهای درهمتنیده  میتواند بهعنوان راهنما مورد استفاده قرار بگیرد. اما دستههای ایدئولوژیکی که امروز در مباحث عمومی رویاروی هم ایستادهاند، اعتنایی به آن نمیکنند. یک دسته بر روی حمایت از هویتهای جمعی تاکید دارد و دسته مقابل را به خاطر «روشنگری بنیادگرا» ملامت میکنند در حالی که این دسته، درمقابل،  بر روی مشارکت قاطعانه اقلیتها در فرهنگ سیاسی موجود پای میفشارد و طرف مقابل را به خاطر «تکثر فرهنگی» که متعارض با  روشنگری است سرزنش میکند.
     این باصطلاح تکثرگرایان فرهنگی برای انطباق نظام حقوقی که نسبت به تفاوت حساس است، برای درخواست اقلیتهای فرهنگی برای رفع تبعیض مبارزه میکنند و نسبت به تحمیل همگونسازی این اقلیت ها با فرهنگ حاکم و قطع ریشه ارتباط آنها با کشور مادر  هشدار میدهند. حکومت سکولار جایز نیست روند ادغام اقلیتها را در اجتماع برابرطلب  شهروندان  چنان قاطعانه مجری کند که افراد را از بافتارهای تعیینکننده هویت شان  جدا کند. از این دید همبودگرایانه، سیاست مظنون است به این که اقلیتها را به انقیاد حُکم فرهنگ اکثریت درآورد. منتها، اینک  تکثرگرایان فرهنگی با باد مخالف روبهرو هستند: „ نه فقط اساتید دانشگاهها، بلکه سیاستمداران و ستوننویسان روزنامه نیز روشنگری را دژی میدانند که باید از آن در مقابل  افراطگرایی اسلامی دفاع کرد.از طرف دیگر،  این موضوع  انتقاد از «بنیادگرا بودن روشنگری» را به ذهن متبادر میکند.  به همین خاطر است که تیموتی گارتن آش در «نیویورک رویو « „به تاریخ 5 اکتبر 2006) یادآور میشود :« زنان مسلمان هم با طرز و روشی که به وسیله آن هیرشی علی سرکوبشان را به اسلام نسبت میدهد به عوض فرهنگ ملی، منطقه ای یا قبیلهای، مخالفند.“ در واقع مهاجرین مسلمان فقط ممکن است به مدد دین شان نه علیه آن، جذب یک جامعه غربی شوند.
     از طرف دیگر، سکولارها از لحاظ سیاسی برای دربرگیری  بیطرفانه همهی شهروندان بدون توجه به تبار فرهنگی و تعلق مذهبیشان مبارزه میکنند. این دسته نسبت به پیامدهای  سیاست هویتطلبی که برای حفظ ویژگی اقلیتهای فرهنگی نظام حقوقی را بیش از حد باز میکند، هشدار میدهند. از این زاویه لائیک، باید دین فقط و منحصرا امر خصوصی بماند. به این طریق پاسکال بروکنر با موضوع حقوق فرهنگی مخالفت میکند چون این حقوق، همان گونه که ادعا میشود،  جوامع موازی بوجود میآورند: یعنی „گروههای اجتماعی کوچک و مجزایی که هر کدام برای خود از هنجار دیگری پیروی میکنند». بروکنر  درمجموع با محکوم کردن  کثرتگرایی فرهنگی به «راسیسم ضدراسیم»، منتها تنها با  آن نیروهای افراطی هم صدا میشود که حامی   وضع قانون برای حفاظت از حقوق جمع [مراد حمایت از کلکتویسم فرهنگی حاکم است.] هستند. چنین حفاظتی از  انواع و اقسام گروههای فرهنگی در واقعیت حق زندگی کردن را به سبک و شیوه فردی از اعضای این گروهها تقلیل خواهد داد.
     گرچه هر دو دسته خواهان همزیستی متمدنانه شهروندان مستقل  در چهارچوب یک جامعه لیبرال هستند،  اما آنها درگیر مبارزه فرهنگی با هماند که به بهانه  هر مساله سیاسی از نو شعلهور میگردد. بههمپیوستگی هر دو جنبه مسلم است، اما آنها در این باره مجادله میکنند که آیا بایست حفظ هویت فرهنگی اولویت داشته باشد یا ادغام از حیث شهروندی بجا است ارجحیت داشته باشد. این کشمکش  به دلیل مقدمات فلسفی که مخالفان خواهینخواهی به طور متقابل به پای هم مینویسند، از حیث جدلی بالا میگیرد. ایان بوروما به  این نکته جالب اشاره میکند که  پس از یازدهم سپتامبر 2001 مجادلهای که تا آن زمان در سطح علمی صورت گرفته بود، یعنی مجادله درباره روشنگری و ضدروشنگری از حوزه دانشگاهها خارج گشته، و  به محیطهای عمومی رسیده است.  در اصل اعتقادات مسالهساز در پسزمینه است که  تنور بحث را گرم میکنند –  یعنی نسبیت فرهنگی که با نقد خرد جان تازه گرفته، از یک سوی، و سکولاریسمی که از حیث نقد دین کرخت گشته، از سوی دیگر.

سکولار یا سکولاریستی
     از لحاظ ترمینولوژیک، من میان «سکولار» و «سکولاریستی» تفاوت میگذارم. برخلاف موضعگیری علیالسویه  یک شخص سکولار یا یک فرد بیدین که در مقابل دعاوی اعتباری مذهبی رفتاری آگنوستیکی دارد، سکولاریستها در مقابل آموزههای دینی که علیرغم غیرقابل اثبات بودن دعاوی شان از حیث علمی، از لحاظ عمومی از اهمیت برخورداراند، موضع جدلی میگیرند. امروز سکولاریسم اغلب متکی به ناتورآلیسم سخت، یعنی ناتورآلیسم اثبات شده علمباور است. برخلاف نسبیتگرایی فرهنگی، من در این مورد نیاز ندارم درباره پیشزمینه فلسفی موضع بگیرم. زیرا در ارتباط با موضوع ما آن چه سئوال مورد علاقه من این است که آیا تحقیر سکولاریستی دین، چنان چه این تحقیر روزی روزگاری توسط اکثریت عظیم شهروندان سکولار مورد موافقت قرار میگرفت- اصولا با رابطه  برابری از نظر اتباع کشور و تفاوت فرهنگی، که خطوط عمدهاش ذکر گشت،  سازگار است. یا این که وضعیت آگاهی سکولاریستی  بخش حائز اهمیتی از شهروندان برای طرزتلقی خصلت هنجاری یک جامعه پساسکولار، مانند گرایش بنیادگرایانه تودهیِ شهروندان مذهبی، همان قدر دیرهضم  خواهد بود؟ این پرسش یادآور ریشههای عمیقتر ناخرسندی است تا یادآور هر «درام کثرت فرهنگی».
     سکولارها  شایسته تقدیراند که   با تمام توش و توان خود به غیرقابل چشمپوشی بودنِ دربرگیری یکسان همه شهروندان در جامعه مدنی پای میفشارند. از آن جا که نمیتوان  نظام دمکراتیک را به حاملاناش تحمیل کرد، حکومت قانونسالاری شهرونداناش را با انتظارات خصلت اتباع کشور، که از وفاداری محض به قوانین فراتر میرود، مواجهه میسازد. شهروندان مذهبی و اجتماعات دینی نیز مجاز نیستند فقط به طور ظاهری خود را تطبیق دهند. بلکه باید مشروعیت سکولار اجتماع را تحت پیشفرضهای اعتقاد خودشان فرا بگیرند. کلیسای کاتولیک، همان طور که میدانیم، نخست به وسیله دومین فرمان در سال 1965 به لیبرالیسم و دمکراسی لبیک گفت. و رفتار کلیساهای پروتستان در آلمان نیز آن قدر متفاوت نبوده است. اما اسلام  در آستانه این روند یادگیری دردناک ایستاده است. در جهان مسلمان هم این فراست که امروز رهیافت تاریخی-هرمنوتیکی به تعالیم قران ضروری است در حال رشد است. منتها بحث درباره مطلوب بودن یا نبودن اسلام اروپایی ما را دوباره واقف میسازد  که سرانجام این اجتماعات دینی هستند که  در این باره تصمیم خواهند گرفت آیا آنها میتوانند در ایمان اصلاح شده «ایمان حقیقی» را باز شناسند.
     ما بازتابشی شدن آگاهی مذهبی را بر طبق سرمشق تحول اعتقادات معرفتشناختی تصور میکنیم که از زمان جنبش اصلاح تاکنون در کلیساهای مسیحی جهان انجام گرفته است. نه میشود چنین تغییر ذهنیت را  با دستور و فرمان انجام داد، نه از لحاظ سیاسی قابل هدایت است و نه  از لحاظ حقوقی تحمیل کردنی است، بلکه در بهترین حالت محصول  فرآیند یادگیری است. و به منزله «فرآیند یادگیری» نیز  تنها از زاویه یک طرزتلقی سکولار مدرن نمایان میشود. ما  در حین چنین پیششرطهای معرفتشناختی برای خصلت شهروندی دمکراتیک، با مرزهای نظریه سیاسی هنجاری که تکالیف و حقوق را پی میافکند، مواجهه میشویم. میتوان از فرآیندهای یادگیری پشتیبانی کرد، اما نمیتوان آنها را به لحاظ اخلاقی یا حقوقی مطالبه کرد.

دیالکتیک روشنگری: سکولاریزاسیون بهمثابه روند یادگیری مکمل
     اما آیا واجب نیست ورق را برگردانیم؟ آیا  روند یادگیری تنها برای سنتگرایی مذهبی واجب  است  و برای سکولاریسم  نه؟ آیا از حیث هنجاری، همان انتظاراتی که ما از جامعه شهروندی مشتمل بر تمام شهروندان داریم، تحقیر مذهب از جانب سکولاریسم را به اندازه، برای نمونه، مخالفت مذهب با برابری زن و مرد،  ممنوع نمیکنند؟  درهر حال فرآیند یادگیری مکمل از سوی سکولارها زمانی لازم است که ما اعلام بیطرفی حکومت را با حذف اظهارنظرهای مذهبی از سپهر سیاسی اشتباه نگیریم. تردیدی نیست که قلمرو حکومت که از ابزار قهر مشروع برخوردار است جایز نیست برای دعوای میان جمعیتهای مذهبی گوناگون باز شود، زیرا در  این صورت دولت احیاناً ممکن است به ارگان اجرایی یک اکثریت مذهبی که خواست خودش را به نیروی مخالف تحمیل کند تبدیل شود. باید در حکومت قانونسالار بتوان اجرای همهیِ هنجارهای  قانونی  را به زبانی که همهی شهروندان بَلَد هستند بیان کرد و در انظار عمومی توجیه کرد. بدیهی است که بیطرفی حکومت از حیث جهانبینی حاکی از مخالفت با مجاز دانستن  اظهارنظرهای مذهبی درباره حوزه سیاسی نیست، وقتی روند شور – و تصمیمگیری نهادینه شده در سطح مجالس، دادگاهها، وزارتخانهها و ادارات دولتی بوضوح از مشارکت خودجوش  شهروندان در ارتباطات عمومی و شکلگیری آرا و عقاید  جدا بماند.  «جدایی دین و دولت» اقتصا میکند که فیلتری میان هر دو حوزه نهاد که فقط  میگذارد اظهارات «ترجمان شده»، یعنی اظهارات سکولار  از  هیاهوی سرگیجهآور  آرای افکار عمومی به  برنامه کار  نهادهای حکومت عبور کنند.
     دو دلیل گویای چنین گشایش لیبرالی است. از یک طرف، باید اشخاصی که نه حاضراند نه قادراند اعتقادات اخلاقی و اصطلاحاتشان را به دو بخش ناسوتی و لاهوتی تقسیم کنند، اجازه داشته باشند  حتا در سلک زبان مذهبی در شکلگیری آرا و عقاید سیاسی شرکت کنند. از طرف دیگر،  حکومت دمکراتیک نمیبایست درهمتنیدگی چندصدایی تنوع آرای عمومی را شتابزده تقلیل دهد، چون نمیتواند بداند  آیا دراین صورت جامعه را نیز از منابع کمیاب معنابخش و هویتساز قطع میکند. بالاخص از جنبه حوزههای آسیبپذیر همزیستی اجتماعی، سنتهای مذهبی از نیروی بازگفتن نیات اخلاقی به طرز قانعکننده برخوردارند. آن چه سکولاریسم را در تنگنا قرار میدهد، بنابراین این چشمداشت است که شهروندان سکولار در جامعه مدنی و سپهر سیاسی شایسته است با همشهریان مذهبی به عنوان شهروندان مذهبی  برابر و هم سطح  روبرو شوند.
     شهروندان سکولاری که از همشهریانشان  ایراد خواهند گرفت که نمیتوان آنها را به دلیل روحیات مذهبیشان بهمنزله معاصرین مدرن جدی بگیرند، به سطح یک مصالحه موقت  صرف تنزل  خواهند کرد و به این وسیله بنیاد ارجشناسی تابعیت مشترک  را ترک خواهند گفت. به طریق اولی، آنها مجاز نیستند بعید بدانند که در اظهارات مذهبی به محتویات معناشناختی، شاید حتا به نیات پوشیده خود  پی ببرند؛ محتویات و نیاتی که قابل ترجمه [به زبان سیاسی] است و قابل اقامه در یک بحث و گفتگوی همگانی. اگر بنا است همه چیز بر وفق مراد باشد، پس باید هر دو طرف، هر کدام از زاویه دید خود، با تفسیری از تناسب ایمان و دانش موافقت کنند که تامل بدور از تعصب درباره «باهم بودن» را برای آنها میسر کند.


منبع:


Jürgen Habermas
Blätter für deutsche und internationale Politik

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:55  توسط ایروانی  | 

زندگی و اندیشه فوکو

 

زندگی و اندیشه فوکو

نويسنده : سلیمان عبدی   

میشل فوکو در 15 اکتبر 1926 در پواتیه فرانسه و در خانواده ای بورژوا بدنیا آمد، تحصیلات مقدماتی خود را در مدارس محلی به پایان برد، در سال 1945 به پاریس رفت و در کلاس‌های آمادگی برای شرکت در آزمون ورودی"اکول نورمال سوپریور "شرکت کرد.و این آغاز آشنایی فوکو با استادش ژان ایپولیت بود که بعدها تاثیربه سزایی براندیشه او گذاشت. فوکو در سال 1946 آزمون ورودی را با موفقیت پشت سر گذاشت، و در همین سال بود که برای چند ماهی به " پیوست و دراکتبر سال بعد از آن جدا شده " pcfحزب کمونیست فرانسه یکسال پس از آن، فوکو مدرک آسیب شناسی روانی را اخذ کرده و به تدریس و پژوهش در این زمینه پرداخت. حاصل مطالعات این دوره کتابی با نام "بیماری روانی و شخصیت"بود که در سال 1953 منتشر شد. (ویراست بازنگری شده این کتاب بعد تر، در سال1964، تحت عنوان بیماری روانی و روان شناسی "منتشر شد)(یزدانجو: 1380).

 

 

فوکو در فاصله پاییز 1955 تا پایان 1960 بعنوان رایزن فرهنگی به کشورهای سوئد، لهستان، و جمهوری فدرال آلمان سفر کرده، در دانشگاه‌های اوپسالا، ورشو، و هامبورگ به تدریس پرداخت. او در این مدت، بویژه به هنگام اقامت در اوپسالا، طرح نخستین اثر عمده خود(به گفته خویش نخستین اثرش) را درباره تاریخ دیوانگی پی ریخته و به مطالعات گسترده‌ای در این زمینه زد. این طرح به راهنمایی ژرژکانگییم، یکی دیگر از استادان تاثیرگذار براندیشه فوکو، به عنوان رساله دکترای او ارائه شد، و سرانجام در سال 1961 با عنوان جنون و بی عقلی: تاریخ جنون در عصر کلاسیک انتشار یافت.

فوکو پیش از دفاع از رساله خود و انتشار آن، طرح اثر بعدی خودش درباره پیدایش درمانگاه ها را در سر می‌پروراند، و این کتابی است که همبستگی بسیار نزدیکی با کتاب پیشین او داشت. فوکو در فاصله انتشار این اثر اخیر به پژوهش درباره نویسنده سورئالیست فرانسوی، و ریمون روسل پرداخت، مقدمه‌ای بر مکالمات ژان ژاک روسو نوشت و"انسان شناسی"کانت را ترجمه کرده و بر آن نیز مقدمه یی نگاشت. "ریمون روسل"و"زایشگاه درمانگاه: دیرینه شناسی نظر پزشکی "با فاصله اندکی از یکدیگر و در سال 1963 انتشار یافتند. در سال 1964 فوکو رسما به سمت استاد فلسفه در دانشگاه کلرمون – فران منصوب شد. در فاصله انتشار آن کتاب ها و این انتصاب، فوکو عمدتا سرگرم نگارش مقالات پراکنده یی بود که مهمترین آنها "مقدمه یی بر تخطی" به پاس اندیشه ژرژباتای، است. فوکو سپس طرح کتاب عظیم و پر مخاطب خود، "واژه ها و چیزها: دیرینه شناسی علوم انسانی"، که مهمترین اثر دوره دیرینه شناسی هایش محسوب می‌شود، را دنبال کرد. این کتاب، پس از وقفه هایی در روند نگارش آن، سرانجام در سال 1966 انتشار یافت و طرح بعدی او، که پایان بندی دیرینه شناسی ها و تحلیل‌های گفتمانی نیز هست، با عنوان گویای دیرینه شناسی دانش در سال 1969 منتشر شد.

در سال 1968، ژان ایپولیت در گذشت و فوکو در سال 1970 به جای وی به سمت استادی در تاریخ نظامهای اندیشه در " کلژدوفرانس" برگزیده شد و سخنرانی افتتاحیه‌ای با عنوان" نظم گفتمان" در دوم دسامبر همین سال برگزار کرد. با انتشار جستار "نیچه، تبارشناسی تاریخ" (1971)، به پاس داشت ژان ایپولیت، دوره تازه یی در پژوهشهای فوکو، که به دوره تبارشناسی ها مشهور شده است، آغاز شد. فوکو در همین سال با پیوستن به GIP (گروه اطلاع رسانی درباره زندانها ) و درگیر شدن درپاره‌ای فعالیتهای سیاسی، به تاملات و مطالعات هر چه گسترده تری درباره روابط قدرت و جامعه انظباطی پرداخت. از جمله مطالعات مشترکی که در جریان این کاوشها و زیر نظر او انتشار یافت، کندوکاوی در یک پرونده جنایی سده نوزدهی بود که در سال 1973 با عنوان"من پیرریور، مادر،خواهر و برادرم را سلاخی کرده ام... " به چاپ رسید. (افزون بر این، فوکو جستاری را که در سال 1968 درباره تابلوهای نقاش سوررئالیت بلژیکی، رنه مگریت، نوشته بود بسط داده و در همین سال آن را تحت عنوان "این یک چپق نیست" منتشر کرد) اما مهمترین حاصل این مطالعات در سال 1975 و به صورت برجسته در قالب کتاب"مراقبت و مجازات: زایش زندان " نمود یافت.

نخستین مجله "تاریخ رهیافت جنسی " با زیرعنوان "اراده دانش"در سال1976منتشر شد واین اثر علاوه بر آنکه به همراه مراقبت و مجازات مورد توجهات گسترده قرار گرفت، آغازگر روش تازه او در تحلیل اخلاق،مسأله سوژه ورابطه،با نفس بود.فوکو در فاصله یی نسبتاً طولانی تا انتشار مجلات بعدی این اثر در سال 1984،از کشورهای چندی بویژه آمریکادیدن کرد،در سخنرانی ها وهمایش‌های بسیاری شرکت جست،ودر مصاحبه‌های گوناگونی حضور یافت (که یکی از واپسین و مهمترین آنها،"درباره تبار شناسی اخلاق ") بود ومقالات متعددی نوشت (که بحث انگیزترین آنها"روشنگری چیست"؟بوده است).سرانجام جلد دوم "تاریخ رهیافت جنسی"با عنوان کاربرد لذات چند هفته پس از بستری شدن او در بیمارستان منتشر شد، و با فاصله چند هفته پس از آن، جلد سوم این مجموعه بنام دغدغه نفس انتشار یافت وبدین ترتیب مجموعه‌ای که قرار بود در 6 مجلد تاریخ رهیافت جنسی از آغاز تا به اکنون را تشریح کند پایان گرفت.میشل فوکو در 3ژوئن1984براثربیماری ایدزدرگذشت. (یزدانجو:1380:4 )

 دشواری فوکو

در تعابیر گوناگون،فوکو را"فرزند نا خلف ساختگرایی"،دیرینه شناسی فرهنگ غرب،پوچ انگار وویرانگر علوم اجتماعی رایج خوانده اند و بسیاری از شارحان آثار فوکو برآنند که نمی‌توان اندیشه او را در درون شاخه های علوم اجتماعی متداول طبقه بندی کرد .( بشیریه 1379:13).حتی به صرف استنادبه نوشته‌های موجود درباره فوکونیز میتوان در یافت که با تعبیری وام گرفته از خود او،فوکو موضوعی دشوارومهارنشدنی می‌باشد(کچویان 1382:9). با این همه بی شک اثر اندیشه او بر بسیاری از حوزه‌های علوم اجتماعی و فلسفه پایدار خواهد بود. نگرش و موضوعات مورد بحث او در جامعه‌شناسی سیاسی، فلسفه، تاریخ و علوم سیاسی واجد اهمیت بسیاری هستند.

بخش اعظم نوشته ها در مورد فوکو، یا مصروف ایضاح و رفع ابهام اندیشه‌های وی، یا متوجه رد و نقد بدفهمی‌های ناقدین و مفسرین او، یا توضیح و حل تناقض‌های موجود در کار و زندگی اش و توجیه تغییرات و تحولاتی کاملا آشکار و مشکل آفرین دیدگاه‌های غیرمتعارف وی بوده است. مشکلات در این خصوص تا بدان پایه است که حتی مورخی که می‌خواهد طرحی ساده از زندگینامه وی ارائه دهد و لحظات حیات وی و رخدادهای آنها بازگو کند، مجبور است پیش از هر کاری معقولیت کار خود را با توجه به تعارضی که با اندیشه‌های فوکو پیدا می‌کند، توجیه نماید و از درون کارها، آرا و زندگی وی، دلایلی برای سازگای کار خود، یعنی زندگی نامه نویسی فوکو با اندیشه فوکو ارائه دهد.

مشکلاتی اینچنین از وجهی برای متفکری نوآور و غیر معمول چون فوکو امری طبیعی است چرا که : اولا او به زمینه‌های متنوع و گسترده‌ای پرداخته است در عین اینکه او به هیچ حوزه‌ای بطور خاصی پایبند نیست، ثانیا سبک نویسندگی خاصی خود را دارد.

در یک تقسیم بندی کلی می‌توان دشواری فوکو را در دو مقوله شکل و محتوا مطرح کرد.

1ـ شکل مصاحبه

2ـ سبک نوشتاری خاص

3ـ ابهام لجام گسیخته

4ـ استفاده از تعبیرات جدید و اصطلاحات نو

 1- مصاحبه

شاید یکی از وجوه مشکل فهمی‌فوکو ناشی از جایگاه ویژه مصاحبه در کارهای او باشد. احتمالا این باید ناشی از خصیصه ما بعد تجددی فوکو و درک خاصی باشد که وی از نقش رسانه ها در دنیای جدید داشته است. ( کچویان 11 : 1382). در هر حال به هر دلیل که باشد، قبل از فوکو هیچ متفکری نظیر او با مصاحبه به شکل اینچنینی برخورد نکرده است. این مصاحبه ها یکی از مساله آفرین ترین بخش‌های اندیشه و افکار وی را تشکیل می‌دهند. اگر بدانیم تلاش عمده فوکو در این مصاحبه ها مصروف اصلاح، رد و نقد تصویر و دیدگاه هایی بوده که از همان آغاز اشتهار، اینجا و آنجا حول محور اندیشه هایش شکل گرفته، احتمالا بیش از پیش به مشکل فهمی‌و دشواری درک فوکو وقوف پیدا خواهد شد.

2- سبک نوشتاری خاصی

سبک نوشتاری ویژه فوکو، یکی دیگر از دلایل مشکل فهمی‌وی است. فوکو از آن دست متفکرینی است که با درآمیختن مسائل جدی به مسائل ذوقی و آعشتگی نوشتارهای خود به صناعات ادبی، مانع از آن می‌گردند که اندیشه آنها در وضوح و شفافیت کامل عرضه و ظاهر شود. ابهامی ‌که بدین ترتیب کلیت کار و اندیشه‌های فوکو را در خود فرو برده همیشه مشکل آفرین و موضوع نقد و سئوال بوده است. اگر چه متفکران فرانسوی چون " بودریار" سبک نویسندگی و ادبی فوکو را ستوده اند، اما این بیش از هر چیز به علقه فکری این متفکران به آنچه " مرکو ییو" فلسفه ادبی می‌نامد، بر می‌گردد. از دید مرکوییو، فوکو به هیچ وجه از این حیث تافته جدا بافته‌ای در میان متفکران فرانسوی دیگر نظیر برگسون سارتر و مرلو پونتی نیست. (کچویان 10 : 1382) و از اینرو، فوکو میراث خوار خوان فلسفه ادبی که سنت فرانسوی بوده و در تقابل با سنت فلسفی  آنگلوساکسونی است، می‌باشد.

3- ابهام لجام گسیخته

معدود متفکرانی چون "بودریار" را می‌توان یافت که نوشته‌های فوکو را از هر حیث وضوح و انتقال بی ابهام مطالب تحسین می‌کنند. اکثر متفکرانی که فوکو را خوانده اند، به این نکته اذعان دارند، که آثار فوکو دارای ابهامی لجام گسیخته و وسیع است. از دید بسیاری، این نه تنها صرفا وجه ادبی محسوب نمی‌شود، بلکه در پیوند مستقیم با روش شناسی فوکو می‌باشد. حال این به هر دلیل که باشد، پیچیدگی و ناروشنی و ابهام محسوب می‌گردد.

4- استفاده از تعبیرات جدید و اصطلاحات نو

فوکو از طریق استفاده از اصطلاحات و تعابیر جدید در مسیر تمایز گذاری میان اندیشه‌های موجود و گذشته حرکت کرده است. مثلا وی از آرکئولوژی  برای تهیه حوزه‌ای که به طور متعارف تاریخ علم یا دانش خواند می‌شود، استفاده می‌کند و از ژنئولوژی  برای تهیه همان حوزه و یا قلمرویی که به حوزه هایی نظیر جامعه شناسی علم، یا دانش و یا جامعه شناسی سیاست و نظایر آن شباهت غیر قابل انکار دارد، بهره می‌برد. او از اپیستمه  که اصطلاحی نزدیک به جهانبینی، سرمشق، یا چارچوب معرفتی است، به جای این مفاهیم متعارف بهره می‌گیرد. او حتی برای کرسی درس خود در کلژدوفرانس، در سال 1970 میلادی عنوان کاملا تازه‌ای تحت عنوان "تاریخ نظامهای اندیشه" به جای عناوین جا افتاده‌ای نظیر تاریخ اندیشه، تاریخ علم تفکر و دانش ابداع می‌کند.

الف) محتوا ماهیت بدیع و انقلابی

ب) ماهیت انتزاعی

ج) راهبرد نامأنوس سازی

د) عدم پایبندی به حوزه‌ای خاص

1- ماهیت بدیع و انقلابی

 اولین مسأله در دشواری محتوایی فوکو جلب توجه می‌کند ماهیت بدیع و انقلابی فوکو می‌باشد فوکو کار خود را انقلابی علیه سنت فکری موجود در غرب تلقی می‌کند. او جایگاه خود را در دوره‌ای متفاوت از دوره کنونی و فرای آن، یعنی دوره ما بعد تجدد می‌بیند.

 

2- ماهیت انتزاعی

فوکو بعنوان کسی که می‌کوشد از حصار محدودیت‌های حاکم بر اندیشه و تفکر دوره تجدد رها شده و مبشر پیدایی دوره‌ای تازه با حدود و ثغوری نو باشد، قاعدتا نمی‌بایست سخنانی مأنوس با عادت و اندیشه مألوف بگوید و این مشکل دیگری است که اندیشه‌های او از لحاظ محتوایی می‌آفریند، زیرا در حالت کاملا انتزاعی و نوعی، وی این انتظار به ما می‌دهد که اساسا نتوانیم درکی از کسی که خود را متعلق به دوره‌ای متأخر تر می‌داند و در واقع ازپایگاه و اندیشه‌ای در حال شکل گیری و پیدایش با ما سخن می‌گوید، داشته باشیم.

3- راهبرد نامأنوس سازی

فوکو تمایل آشکار و عامدانه‌ای در نامأنوس ساختن خود با مخاطبینش و به تعبیر درست تر فاصله گیری از چارچوبها و قالب‌های فکری متعارف داشته است. این در واقع مبین درک کاملا صریحی است که وی از جایگاه و پایگاه تاریخی خود یعنی تعلق به دوره‌ای متفاوت ارائه می‌دهد. راهبرد نامأنوس سازی برای وی بعنوان یک آغازگر و به منظور تأکید بر جدائی کامل او از سنت‌های موجود و شاید کمک به مخاطبینش برای دستیابی به تمامی‌تازگی‌های اندیشه اش، عدم اشتباه آن با اندیشه‌های معمول و اجتناب از بدفهمی ‌دیدگاه هایش می‌باشد.

4- عدم پایبندی به حوزه‌ای خاص

بطور کلی نمی‌توان فوکو را متعلق به مقوله‌ای خاص دانسته و کارهایش را در یک حوزه معمول، جا افتاده و رسمی‌جای داد. نوشته‌های او به تاریخ، جامعه شناسی، فلسفه، سیاست، روان شناسی، روان درمانی، طب، حقوق و قلمروهای دیگری مربوط می‌شود. جالب این جاست که در تمامی‌یا اکثر حوزه هایی که از آن نام برده شد، وی به مقوله ها و مسائلی علاقه نشان داده است که سنت علمی‌آن حوزه کاملا یا به میزان زیادی از آن غفلت داشته و به عنوان مسائلی حاشیه‌ای به آنها نظر می‌کرده است.

..

فوکو و سایرین   

فوکو برخلاف دیگر متفکران فرانسوی سده بیستم، دادوستد فکری مستقیم و مستمری با معاصران خود نداشت. در اغلب آثار وی نامی‌از ساختگرایان وپسا ساختگرایان هموطنش و یا بحث مشروحی درباره نگرش‌های آنان یافت نمی‌شود. (و شگفت آنکه بیشترین توجهات متفکران غیرفرانسوی را به خود جلب کرد.) فوکو حتی از پذیرفتن عناوین پساساختارگرا یا پسامدرن نیز سرباززده است و فراتر از این به وضعیت فراگیری به نام مدرنیته و سپس زوال آن قائل نبود. او اغلب به جای استفاده از "مدرنیته" (در کنار عصر رنسانس و کلاسیک) از "عصر مدرنی" یادمی‌کرد که از دوران روشنگری آغاز وتا به امروز ادامه یافته است. به باوراو ماهنوز نمی‌دانیم مدرنیته چیست، تابراساس آن بدانیم پسامدرنیته چیست یا چه خواهد بود.

از این منظر فوکو یکی از مخالفان سرسخت پروژه روشنگری و مدرنیته محسوب شده و به عقلانیت مدرن حمله می‌برد و ازاین نقطه نظر است که زمینه ظهور القابی چون " فلسفه تروریستی ضد عقل گرا" را درمورد اندیشه او فراهم می‌آورد. آنچنان که متفکرانی چون هابرماس بشدت بر این موضوغ اصرار می‌ورزد(کچویان 1382:231 )

سه محور کلی در افکار فوکو

از میان مضامینی که فوکو بروی آ نها کار کرده ودر یک کلیت عام پهنه فکری فوکو را اشغال کرده اند، سه مضمون عمده می‌توان استخراج نمود: حقیقت، قدرت و خود یا به تعبیری علم، سیاست و اخلاق. این سه محور، سه دوره تحول فکری فوکو را نشان می‌دهد. (کچویان 1382:16). مسأله حقیقیت یا علم، مسأله اصلی دوره اول فکری تازمان انتشار کتاب"نظم اشیاء" در سال 1966 میلادی می‌باشد که در آن محوریت مسأله علم و دانش و حقیقت آشکار است.

از آن پس تدریجا و به ویژه در کتاب "انظباط وتنبیه " که در سال 1975 انتشار یافت و مسأله قدرت و سیاست محور اصلی اشتغالات و تاملات وی می‌گردد. انتشار اولین مجلد "تاریخ جنسیت" در سال 1976 میلادی مبین این بود که محور کارهای فوکو تغییر مجددی یافته و اکنون محور اصلی و عمده وی، خود و مسأله اخلاق می‌باشد.

برای فوکو در محور اول(علم یا حقیقت ) مسأله این است که درک انسان معاصر از حقیقت و به طور مشخص علوم جدید چگونه شکل گرفته و به صورت کنونی درآمده است. اگر بخواهیم این محور به علاقه کانونی فوکو ارتباط دهیم، دلیل علاقه وی به این مسأله نقش بی چون وچرای علوم جدید در شکل دهی به درک انسان از خود و جهان پیرامون ماست. ما از طریق درکی که این علوم به عنوان حقیقت به ما می‌دهند، تصویر خود را می‌سازیم و دیگران را نیز به عنوان موضوعات رفتارها و تعاملات اجتماعی خود مشخص کرده و موضوعیت می‌بخشیم. به بیان دیگر ما آن چیزی می‌شویم که این علوم به عنوان موضوعات شایسته تحقیق خود ساخته اند.

در محور دوم فکری فوکو، درک قدرت و سیاست در عصر حاضر و چگونگی نقش آفرینی آن در شکل دهی به ما، تصویر ما از خود و چگونگی اعمال نقش آن در شکل دهی به افرادی که در تعامل با ما قرار می‌گیرند، مورد توجه واقع می‌شود. البته فوکو بدوا از این باب به مسأله سیاست و قدرت علاقه مند شد که دریافت دانش رابطه تنگاتنگی با قدرت دارد. تکیه علوم جدید و بخصوص علوم انسانی بر قدرت، و وابستگی جوهری بدان و متقابلا نفع و فایده‌ای که قدرت سیاسی از دانش انسانی می‌برد، ریشه اصلی تعلق خاطر وی به قدرت و مطالعه آن بوده است. از این رو در این جا مسأله دانش از وجهی دیگر و در پیوند با قدرت و سیاست دنبال می‌شود. درکنار علم و سیاست یا حقیقت و قدرت(دو محور اول فکری فوکو)، اخلاق نیز همزمان در کار شکل دهی به افراد انسانی و ایجاد تصاویر ویژه از آنها و موضوعات طرف تعاملشان می‌باشد. در این جا ارتباطی که شخص با خود در بستر مسائل اخلاقی و تأثیر گذار برخود پیدا می‌کند، موضوع مطالعه می‌باشد. درحالیکه نیروهای قبلی به معنای نیروهای بیرونی اند، در این مرحله نیروهای درونی مورد توجه قرار می‌گیرند. در این محور نه نقش دانش در شکل دهی به ما، و نه نقش قدرت در قالب ریزی افراد، بلکه نقشی که خود و اخلاق در ایجاد هویت و شخصیت ویژه افراد دارد، کانون توجه فوکو را می‌سازد

فلسفه تاریخ، فیلسوف یا مورخ؟

با اینکه فوکو در حوزه‌های متعددی قلم زده و کاغذ سیاه نموده است، اما منظری که برای بررسی مسائل انتخاب می‌کند، عمدتا بین دو حوزه فلسفه و تاریخ در نوسان است(کچویان 28-27 :1382). ماهیت تاریخی کار وی در همان اولین وهله(اولین مرحله تطور فکری اش) مشخص است. او در حوزه‌ای قلم می‌زد که سنتا حوزه اندیشه، تاریخ علم یا دانش یا تاریخ فلسفه است. بطور مشخص مسائل معرفت شناسانه، حدود معرفت انسانی و نقش دانش، علوم انسانی در شکل دهی به جهان معاصر و انسان در کانون مطالعات دیرینه شناسی وی قرار دارد. تمایز کار وی از فلسفه و تاریخ سنتی این است که وی می‌خواهد به سئوالات فلسفی و معرفت شناسانه از منظری کاملا غیرمعمول، یعنی از منظر دیرینه شناسانه پاسخ دهد که اساسا منظری تاریخی است، اگرچه متضمن دیدگاهی جدید درباب تاریخ است. فوکو در صدد است تا از طریق مطالعات تاریخی به سئوالی فلسفی یا معرفت شناسانه جواب دهد که از دیدگاه "رورتی" تلاش نابجایی برای جایگزین کردن دیرینه شناسی به جای معرفت شناسی است.

از نظر میجرپوئتزل، شیوه خاصی که فوکو از لحاظ روش شناسی انتخاب کرد، بیشتر از آنکه رد علایق فلسفی باشد، حاصل اقناع نسبت به این بود که فلسفه‌های ترکیبی و جامع، دیگر امکان ندارد و کارنظری باید درقلمرو‌های محدود و عینی انجام پذیرد. مطلبی که فوکو دریکی از مصاحبه هایش دراواخر دهه 60 میلادی آورده شاهد این نکته است: "به نظرمن فلسفه امروز دیگر وجود ندارد نه اینکه محوشده باشد، بلکه میان شمار کثیری از فعالیت‌های فلسفی باشد. (پوئتزل  9-6 :1983) بدین ترتیب نباید تصور شود که جستجوی پاسخ مسئله از تاریخ از منظر فوکو منافاتی با ماهیت فلسفی کارش دارد. این کاربا این تقریر ویژه همچنان فلسفی است چون به مسائل فلسفی می‌پردازد، اما این اقتضای ماهیت مسأله و این دید اخیر اقتضای ویژگی فلسفی در دوران جدید است که باید پاسخ آنها رااز طریق دیگری غیراز طریق فلسفه معهود یافت.

تاریخ حال، دغدغه اصلی فوکو

همچنان که فوکو در سطور پایانی فصل اول کتاب "انضباط و تنبیه: تولد زندان "می‌نویسد: تاریخ نویسی زمان حاضر یا "تاریخ حال " هدف یا مسأله وی درسراسر زندگی فکری اش می‌باشد. (فوکو 31-30 :1977). او می‌خواهد توضیح دهد بشرکنونی آنگونه که هم اکنون در غرب زندگی می‌کند چیست، چگونه است و تحت تأثیر چه شرایط وعواملی آنچه اکنون هست، شده است. تعبیر تاریخ حال برای تأکید براین است که آنچه اکنون هست، می‌توانست صورتی دیگر داشته باشد یابه بیان دیگر تاریخ چگونه متفاوت بودن است. او می‌خواهد به این سئوال غربی ها پاسخ دهد که "ما چگونه ما شدیم؟ " و صورت متفاوت کنونی را به خود گرفته ایم. نکته جوهری و بنیانی دراین خرق عادت (تاریخ نویسی حال)، نامأنونس کردن مأنوسات، نامألوف کردن مألوفات و غیرطبیعی و غیربدیهی نشان دادن طبیعیات و بدیهیات است.

فوکو سئوال خوداز عصر حاضر و نوع پاسخگویی اش بدان را به سئوال و پاسخی مرتبط می‌کند که زمانی کانت را در قرن 18 به خود مشغول داشت: "روشنگری چیست؟". این سئوالی بود که ارتباط انسان با عصر خود و نحوه وجود تاریخی انسان را مورد توجه قرارداد و پاسخ آنرا نیز نه از طریق جادادن عصر مورد سئوال در یک کلیت تاریخی (نظیر هگل) ویادر پیوند با آینده(نظیرویکو)، بلکه برپایه تفاوت آن باگذشته جستجو می‌کرد. اما بعلاوه در پاسخ فوکو این تمایز نیز وجود داشت که وی در تاریخ نویسی خود و در پاسخ از ماهیت زمان معاصر به سمت ایجاد انقطاع در عادات عملی و ذهنی مألوف و تزلزل آفرینی در اعتقادات بدیهی و سنت‌های مستقر علمی‌و فکری عصر جهت گیری می‌کرد.

مشکلات تاریخ سنتی

فوکو بیش از آنکه در مورد کانت و فلسفه نوشته باشد، درنقد تاریخ سنتی و اشتباهات فاحش آن قلم زده است. وی معتقد است این تاریخ از وجوه چندی نمی‌تواند روش مناسبی برای انجام مطالعات تاریخی، بالاخص مطالعه دانش و گفتمان‌های علمی‌فراهم سازد. آغشتگی این نوع از تاریخ، به نوع درکی که فلسفه‌های تاریخ قرن نوزدهمی‌در مورد تحولات تاریخی ارائه می‌دهند، ازدید فوکو جایی برای اینکه تصور شود روش آن بتواند جوابگوی مسأله‌ای باشد،باقی نگذاشته است. این تاریخ بیش از آنکه پرتویی برتاریخ بیندازد، آنرا در محاق تاریکی فروبرده و مانع از آن می‌گردد که واقعیت‌های تاریخی درتفرد خاص آن درک شده وفهمیده شوند. تمامیت گرایی، غایت گرایی، انسان شناسی یا انسان گرایی، عمده ترین نقصان دید تاریخی رسمی‌از دید فوکو می‌باشد(کچویان 1382:37) چراکه این تاریخ، منظری ابرتاریخی را وارد می‌کند: تاریخی که کارکرد آن اینست که گونه‌های تقلیل داده شده نهایی زمان را در تمامیتی که کاملا در خود بسته ترکیب کند، تاریخی که همیشه مشوق شناسایی‌های فاعلی است وبه کل جابجایی‌های گذشته، شکلی از بازسازگاری می‌دهد. تمامیت سنت تاریخی (غایت گرا یا عقلانیت گرا) هدفش انحلال حادثه منفرد درتداومی‌آرمانی است، به شکلی غایت گرایانه یافرایندی طبیعی.

1- تمامیت گرایی: اشکال اول

تاریخ سنتی از نظر فوکو تمامیت گراست. به این معنا که درگستره زمان و مکان می‌کوشد همه رخدادها و تحولات تاریخی را در چارچوب یک کلیت بهم پیوسته و منسجم جای دهد. از نظر زمانی نتیجه این تمامیت گرایی این است که خط واحدی از نقطه فرضی درابتدای تاریخ تاپایان آن کشیده می‌شود وبدین ترتیب حوادث نظیر مهره‌های یک تسبیح، حول این خط ودر طول آن به رشته کشیده می‌شوند. دراین تصویر تمامیت گرایانه، وجود نهادها، نظام ها و ساخت‌های مختلف انکار نمی‌شود، بلکه تمامی‌اینها علیرغم کثرت و تنوعشان در ذیل چتر واحدی با مفاهیمی‌نظیر روح زمان، روح قومی‌وجهان بینی، وحدتی خدشه ناپذیر می‌یابند. این چنین تصویر تمامیت گرایانه‌ای ازنظر فوکو دید نادرستی از تاریخ می‌دهد وبا این دید، امکان نداردکه حوادث تاریخی را در تفرد و ویژگی تاریخی خاص آن دریافت.(کچویان 1382:38) دریک تصویر تمام گرایانه هرحادثه پیش از آنکه بتواند درزمان و مکان خاص خویش وبعنوان حادثه‌ای منحصر بفرد درک شود، درپوشش معنایی از پیش تحمیل شده قرارداد ومهمتر ازآن، دید تمامیت گرایانه، جایی برای انقطاع و گسیختگی در تاریخ باقی نمی‌گذارد. به نظر فوکو، تاریخ سنتی به واسطه این دید، وچون کل تاریخ را وحدتی مستمر وساری می‌داند، نسبت به درک چرخش‌های تاریخی وحوادثی که این کلیت رادر هم می‌ریزد، ناتوان است. حال آنکه به معنای دقیق کلمه، تاریخ در این انقطاعات وگسیختگی ها خود را نشان می‌دهد ومعنا می‌یابد. در این لحظه‌های گسیخت و چرخش است که تاریخ، تفرد وویژگی خود را آشکار می‌کند.

2- غایت انگاری، اشکال دوم

از دید فوکو، تاریخ سنتی علاوه برتمامیت گرایی، غایت انگار نیز بود واین میراثی بود که فلسفه‌های تاریخ سنتی گذاشته بودند. دراین دید، مفروض گرفته می‌شود که کل تاریخ به سمت و سوی خاصی که همان غایت آن باشد، درحرکت است. غایت انگاری مانع این است که مورخان بتوانند تنوعات تاریخی، گسل ها و پیدایی مسیرهای تازه تاریخی را حل کنند ویا آنرا آنگونه که هست بعنوان رخدادی که می‌تواند تاریخ جدیدی را آغاز کند، ببینند.

3- انسان شناسی وانسان گرایی، اشکال سوم

دیدی تمامیت گرا که تاریخ را خط مستمرومتداومی‌می‌داند که از آغازی دور در خلوص مطلق خویش ریشه گرفته و به سمت غایتی ایده آل وکامل درآینده سرازیر می‌باشد، همزادی دیگر دارد که نام آن به تعبیر فوکو انسان گرایی می‌باشد. انسان شناسی یا انسان گرایی از نظر فوکو آن ویژگی دید تاریخی سنتی است که آگاهی و عامل انسانی را محور تاریخ می‌سازد. در این دیدگاه، هر حادثه‌ای نهایتا به افراد انسانی وآگاهی تأویل برده می‌شود. تاریخی که به این ترتیب روایت می‌گردد، حادثه‌ای باقی نمی‌گذارد که نتواند به آگاهی و عمل فردی برگردانده شود. این دید، خصوصا راه بر هرگونه رخداد نامنتظر وبیرون از حدود آگاهی و عمل فردی می‌بندد. بدین ترتیب با این دید کل تاریخ وحوادث تاریخی بصورت نمایشی درمی‌آید که در مرئی و منظر عامل انسانی به صحنه درمی‌آید و هیچ رخداد آن از حدود آگاهی او تجاوز نمی‌کند. فوکو می‌گوید: چه چیزی طبیعی تر از این است که دانشمندان ونوابغ صحنه گردان تاریخ دانش قلمداد شوندولحظه لحظه این تاریخ، حادثه‌ای تلقی شود که حاصل آگاهی وعمل آگاهانه آنان است؟ این مشکل تاریخ سنتی درحوزه علم ودانش است(کچویان 40-39 :1382

 


منابع و مآخذ

1ـ فوکو و دیرینه‌شناسی دانش؛ روایت تاریخ علوم انسانی از نوزایی تا مابعدالتجدد/ تألیف حسن کچویان ـ تهران: دانشگاه تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ 1382

2ـ میشل فوکو فرانسوی ساختگرایی و هرمونوتیک با مؤخره‌ای به قلم میشل فوکو/ نوشته هیوبرت دریفوس؛ پل رابینو؛ ترجمه حسین بشریه. ـ تهران: نشر نی ،1379

3ـ دریفوس؛ هیوبرت و پل رابینو، میشل فوکو، فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیک، ترجمه حسین بشریه، تهران، نشر نی1387

4ـ سایت اطلاع رسانی شمیم www.shamimnEt.com

5ـ تاریخ نگار زمان حال فوکو WWW. Persian Blog.com

6ـ سایت حیات اندیشه WWW.hayatamdishen.com

7ـ سایت علوم اجتماعی WWW.social science,com  (جامعه‌شناسی پست مدرن)

8ـ سایت روزنامه شرق WWW.magiran.com (بانک اطلاعات نشریات کشور)

(روزنامه شرق ـ شماره 14800/4/85)

WWW.Dibache,com (میز گرد پست مدرن)

10ـ سایت خبرگذاری فارسWWW.Fars News Agency.com

 

 

 

نقدی بر مقاله عنصر دوتایی و سه تایی گئورگ زیمل

 

نويسنده : بهروز اشرف سمناني   

 

گئورگ زیمل امروزه به عنوان یکی از تاثیر گذارترین اندیشمندان کلاسیک جامعه شناسی در رویکرد نظری مکتب کنش متقابل نمادین مطرح است . هرچند بخشی از تفکرات زیمل چندان با نظریات پیشگامان مکتب کنش متقابل نمادین همچون جرج هربرت مید ، اروینگ گافمن هربرت بلومر، هارولد گارفینگل و دیگران همخوانی ندارد اما رویکرد خرد جامعه شناختی و متد عقلی ، فلسفی او تاثیر بسزایی در پیشرفت این مکتب معاصر جامعه شناسی داشته است. بازخوانی آثار زیمل که در دهه های اخیر شدت گرفته، باعث گردیده است تا مباحثی همچون کنش متقابل میان عناصر کنشگر و آثار و نتایج تغییر کمیت عناصر بر نوع روابط میان آنها و... دوباره از نو مطرح شده و بسط و توسعه یابد. در این مقاله سعی شده است تا با بازخوانی متنی از زیمل به نام (( مجموعه¬های دوتایی و سه تایی)) (1) که از معدود متنهای ترجمه شده¬ی اوست نه تنها شرح و نقدی بر آن نوشته شود، بلکه تلاش گردیده است تا با بسط این نظریات بتوان از آن نتایج کلی تری دریافت کرد.

 

 

 کنش متقابل نمادین و عناصر کنشگر آن:
زیمل در این گزیده کار را از جایی شروع می کند که دو عنصر رو در روی هم قرار می گیرند.   باید سه نکته را از همین ابتدا روشن کرد . اول آنکه تعریف زیمل از عنصر همانگونه که خود در متن اشاره دارد کنشگری است که می تواند در خرد ترین تعمیم ممکنه آن را کنشگری انسانی در نظر گرفت و یا آنرا کنشگر بزرگتری چون گروه ، جامعه ، نهادی خاص یا هر چیز دیگری پنداشت. و دوم آنکه کنش متقابل زمانی پدید خواهد آمد که ما با مصداق کنش مواجه باشیم یعنی عملی از  که از خود آغاز و به دیگران ( چه دیگری عینی ، چه دیگری تعمیم یافته) ختم شود. سوم آنست که برای ایجاد کنش متقابل نمادین ما باید با دوری از محرک و پاسخ  یا کنش و واکنش روبه رو باشیم . دوری که در زمانی طولانی استمرار می¬یابد.
کنش میان دو عنصر از چند جنبه مورد واکاوی ما قرار می گیرد. این نوع از کنش از آن رو مورد توجه ماست که آغاز تمامی کنشهای چند عنصره وابسته به تشکیل آن است. به عبارت دیگر تمامی کنشهای چند عنصره در واقع بسط یافته ی دو یا چند کنش  دو عنصره هستند که به نحوی به یکدیگر پیوند یافته اند و ترکیبی جدید را آفرینش کرده¬اند. بعد از بیان مطالب یاد شده، زیمل به بحث مختصری میان تفاوتهای عمیق موجود در روابط دو گانه و سه گانه می پردازد . دو عنصر شاید از نگاه ناظر خارجی گروه باشند اما یادمان نرود که کنش هر عنصر فقط و فقط متوجه یک عنصر دیگر است و هیچ ارتباطی فراتر از آن وجود ندارد و همچنین خروج فقط و فقط یکی از دو عنصر باعث پایان رابطه و مرگ کنش متقابل می شود. با ورود یک عنصر و فقط یک عنصر دیگر ما با شکل جدیدی از رابطه مواجه می شویم که در رابطه ی جدید تشکیل یافته خروج یک عنصر دیگر به منزله ی پایان کنش متقابل منظور نخواهد شد. به نظر زیمل در رابطه ی جدید سه عنصره، ما با وجود مستقل گروه خارج از عناصر متشکله ی آن مواجه خواهیم شد. در حالی که بنا به نظر همو در رابطه ی میان دو عنصر وجود مستقلی از رابطه ورای عناصر تشکیل دهنده ی آن به چشم نمی خورد.این بحث بسیار به نظریات دورکیم در مورد وجود مستقل جامعه از افراد نزدیک می گردد.
زیمل از این مقدمات به نتیجه ای می رسد در خور تعمق: (( وابستگی جمع دو نفره [دوعنصره] خود موجب می شود که اندیشه ی بود و نبودش بیش از سایر گروهای دیگر به هم آمیخته و توام با احساس شود. در گروههای دیگر هر عضو می داند که در صورت خروج یا مرگش ، گروه همچنان به هستی خود ادامه می دهد...  مرگ یک جمع دو نفره به حذف هر یک از دو عضو گروه منجر می شود ، اما برای بقای گروه به وجود هر دو نیاز است. )).
صرف نظر از این ایراد که در اینجا زیمل به رابطه ی متقابل میان دو عنصر اسم گروه می دهد در حالی که واژه ی گروه شاید مناسب توصیف این رابطه نباشد ( همانگونه که در بالا به دلایلش اشاره کردیم ) اما با مثالی می توان عمق توضیحات زیمل را دریافت.
مرد و زنی به ازدواج یکدیگر در می آیند. در اینجا ما با رابطه ای بسیار احساسی رو به رو هستیم. تا زمانی که این رابطه به صورت دو عنصره بماند هر لحظه بیم آن می رود که با رفتن یکی از دو عنصر این رابطه برای ابد بمیرد. مسئله ای که هر دو عنصر رابطه به خوبی از آن آگاهند . بنابراین در رابطه ی میان این دو همیشه هاله ای  از مرگ رابطه احساس می شود. با ورود عنصر سوم ( کودک ) رابطه به گونه ای در خور توجه از حالت مرگ بیرون می آید و وارد دور زندگی می شود. حضور عنصر سوم باعث می شود که جمع دو عنصره به  گروهی تبدیل گردد که خروج یکی از عناصر ( در صورت جدایی یا مرگ ) مانع ادامه ی حیات گروه نخواهد شد. نام این گروه متولد شده خانواده است.
 نکته ی قابل توجه، آن که بحث میان رابطه¬ی دو عنصره و سه عنصره در آثار دیگر اندیشمندان ( به صورت نامحسوس) مطرح گردیده است. در توضیح این مطلب شاید اشاره به نظریات مارکس جالب توجه باشد. می¬دانیم که کارل مارکس رابطه ی میان طبقات سرمایه¬دار و فاقد سرمایه را مورد مطالعه ی خود قرار داد. در پیش بینی های او می بینیم که اعتقادش  بر آن بود که دور سرمایه داری منجر به آن خواهد شد که سرمایه در حرکت خود از میاندرکنشی میان این دو عنصر ( طبقه ) در طبقه¬ی متنفذ انباشت شود. این انباشت روز افزون منجر به آن خواهد شد که طبقه¬ی فاقد سرمایه هر روز فقیر تر گردد. با قیام طبقه¬ی فقیر و با در اختیار گرفتن ابزارهای تولید توسط این طبقه ، طبقه¬ی مرفه توان خود را از دست داده ومی میرد و با فرو پاشی و مرگ یک عنصر کنشگر از دو عنصر کنشگر، کل رابطه ی سرمایه داری فرو خواهد پاشید. اما جالب آنجا است، زمانی این اتفاق خواهد افتاد که طبقه¬ی متوسط به عنوان واسطه از بین رفته و در دو طبقه دیگر حل گردد.
همچنین در مباحثی دیگر نو مارکسیست ها به رابطه ی دولتی ( بر خواسته یا تحت کنترل طبقات مرفه ) ایدئولوگ با مردم ( عمدتاً طبقات فرو دست ) می پردازند. این رابطه در نظر آنان حالت مرئی رابطه ی طبقات مرفه و فقیر است . آنها این رابطه را هم با تکیه بر گزاره های رابطه¬ی قبلی ، دارای قابلیت مرگ و شکست می دانند( این بحث را در جای دیگری ادامه خواهیم داد).
با ورود عنصر سوم به رابطه¬ی شکننده ی میان دو عنصر، با حالت ها و نتایج مختلف رو به رو خواهیم شد. بنابر بحثهایی که پیش از این مطرح شد ، دانستیم حضور عنصر سوم باعث ایجاد یک گروه با موجودیت مستقل ورای عناصر تشکیل دهنده¬ی آن خواهد شد و احتمال مرگ رابطه¬ی دو عنصره اینگونه رفع می¬شود .
برای توضیح بیشتر با مثالهای بحث را گسترش می¬دهیم .گفتیم که زوجین (زن و مرد)، همواره به صورتی ناخواسته و ناخودآگاه ، احتمال مرگ رابطه ی میان خود را می دهند. زیرا می دانند خروج یا مرگ هر یک از دوکنشگر، موجب مرگ رابطه می شود. حضور عنصر سومی به نام کودک شکلی از گروه را به وجود می آورد که خانواده نام خواهد گرفت و حذف یکی از عناصر موجب مرگ رابطه نخواهد شد. ممکن است زن و مرد از یکدیگر جدا شوند یا یکی از سه عضو بمیرد اما حضور عینی یا ذهنی عضو حذف شده همواره احساس می گردد. مثلا ً مناسکی افراد بر سر گور فرد از دست رفته یا  بر جای ماندن خاطرات او به صورت اشیایی از قبیل عکس های یادگاری، نامه های موجود ، وسایل به جا مانده؛ همیشه باعث احساس وجود و یا یاد آوری وجود فرد از دست رفته می¬شود. در صورت جدایی، ملاقاتهای هفتگی فرد خارج شده با کودک می تواند نشان دهد که شکل رابطه به گونه ای دگرگون شده است که پایان نمی یابد مگر آنکه فقط و فقط یک عضو باقی بماند.
در مثالی دیگر در متن، زیمل به رابطه ی انسان و عنصر متافیزیک اشاره می کند. رابطه¬ای بسیار مهم و پیچیده که بسیار مورد مطالعه ی محققان بسیاری قرار گرفته است. گفیم که در رابطه¬ی دو عنصره ، با از بین رفتن میاندرکنشی کنشگران حاضر در رابطه ، کل رابطه خواهد مرد. در رابطه¬ی انسان، عنصر متافیزیک دو عنصره؛ کافی است پرستنده مناسک را به جا نیاورد. شاید برای شما این سوال پیش آید که میاندرکنشی در رابطه ی مثلا ً یک انسان و بتش چگونه وجود دارد وقتی ما می دانیم بت پاسخی نخواهد داد.باید گفت در اینجا پرستنده با توجه به اهمیت موضوع با نوعی انتزاع کردن پاسخ طرف مقابل به کنش متقابل می پردازد. فرض کنید پرستنده برای بت خود نیایش می کند. ما میدانیم که بت پاسخ نخواهد داد. پرستنده وارد نوعی تضاد درونی میشود. پاسخ ندادن بت چوبی به او منجر به بی ایمانی می شود و بی¬ایمانی به بت برای پرستنده قابل قبول نیست. ساده ترین راه برای تغییر مسئله انتزاع پاسخ است. کنشگر پرستنده، بارانی را که فردا می بارد یا نمی بارد را به نشانه ی رد یا قبول در خواست خود از سوی بت انتزاع می کند. یادمان باشد پرستنده به هر دلیل بیش از هر چیز به کنش متقابل با عنصر فیزیکی محتاج است. انتزاع عمل بت باعث پایداری میاندرکنشی میان آن دو میشود. به یاد داشته باشیم کنشگر اصلا ً آگاهی ندارد یا نمی خواهد داشته باشد که این انتزاع است و نه پاسخ عینی و گذشت زمان باعث ثبوت این انتزاع می شود به طوری که پاسخ انتزاعی، پاسخ عینی تلقی می شود. حضور واسطه در این کنش متقابل چه به صورت فردی و ساده ( پیامبر، جادوگر، کشیش ، کاهن و...) و چه به صورت نهادی  ( کلیسا ، شبکه ی دینی و...) میان میاندرکنشی دو عنصره¬ی میان پرستنده و عنصر متافیزیک، دور جدیدی از رابطه را ایجاد خواهد کرد که بسیار متفاوت تر از رابطه ی قبلی است و کارکردهای جدیدی را در بر می گیرد. در ابتدا، عنصر سوم با حضور خود دست به باز تعریف رابطه می زند و عمل انتزاع پاسخ را بر عهده خواهد گرفت. به طور مثال پرستنده در بابل قدیم با هدیه کردن چیزی مثل میوه هایی به سوی عنصر متافیزیک ( مثلا ً مردوک خدای خدایان بابل) محرک می فرستاد. کاهن بابلی با پنهان کردن ، مصرف کردن یا فروش میوه ها و بیان آنکه مردوک میوه ها پذیرفته است محرک را پاسخ می داد. این واسطه گری اما همواره به صورت رازی میان اجزای متشکله¬ی عنصر سوم باقی می ماند. همانگونه که کودک با حفظ اسرار پدر و مادر به حفظ رابط¬ ی میان آنها کمک می کند. اما گاها ً ما با پدیده ی برملا شدن مواجه       می¬شویم. شکستن بتها از جانب ابراهیم و به چالش کشیدن توانایی پاسخ از سوی بتها باعث شد تا اسرار برملا شده و با حذف عنصر ناتوان متافیزیک و عنصر واسطه کل رابطه فرو پاشید.
ورود عنصر واسطه میان انسان و عنصر متافیزیک باعث به وجود آمدن هویت مستقل رابطه از اجزای متشکله ی آن می شود که آن را دین نام می نهیم.
به بحثهای مطروحه از سوی مارکس باز می گردیم. یکی از عوامل آنکه پیش بینی مارکس در مورد پایان عصر سرمایه داری هنوز محقق نشده؛ حضور عنصر سومی در رابطه ی سرمایه داری به نام طبقه ی سوم یا طبقه ی متوسط است. طبقه ای که به عنوان عنصر سوم نه با کلیت رابطه کاملا ً مخالف است و نه با تمامیت آن موافق. عنصری که با تغییر دور سرمایه داری، دور جدیدی از گردش سرمایه را به وجود می آورد که با سیستم قبلی گردش کاملا ً متفاوت است و باعث جلوگیری از انباشت سرمایه در یک سوی رابطه شده و مانع انقلاب و حذف عنصر مسلط رابطه می شود.
در رابطه ی دولت، ملت هم با حضور عناصر سومی مانند : قانون ، نمایندگان مردم ، مجلس ، انتخابات و غیره مواجه می شویم که این حضور باعث می شود تا جلوی تجمیع قدرت در یکسو گرفته شود و همچنین شکل میاندرکنشی میان دو عنصر قبلی را به شدت متفاوت می¬کند. به همین دلیل است که امروزه متفکرین مارکسیست تلاش می کنند تا پایه های عنصر سومی به مثل مجلس را با عناوینی نظیر نا کارآمدی ، جانب داری از طبقات بالا و یا حضور گسترده ی اعضای مورد نظر طبقات مسلط در مجلس و دیگر عناصر و نهادههای واسط و...به چالش بکشانند تا اثبات کنند حضور عنصر سوم بی فایده است و شکل کلی میاندرکنشی هنوز تغییر زیربنایی نکرده است.
پس به این نتیجه می رسیم که حضور عنصر سوم در میاندرکنشی میان دو عنصر ، باعث تغییر ماهیت رابطه می گردد. تغییری که نتیجه ی اصلی آن ایجاد گروه ، نهاد و یا هر نوع وجود مستقل ورای اجزای تشکیل دهنده ی آن می شود . رابطه ای که به هاله ی مرگ حول میاندرکنشی میان دو عنصر پایان می دهد.

عنصر سوم ؛عنصر میانجی و رابطه ی خطی:
سپس زیمل به بخش دیگری از موضوع می¬پردازد. حضور عنصر سوم به نظر زیمل حضوری واسطه گرانه و میانجی است که به تنظیم روابط میان دو عنصر قبلی می پردازد(شکل 2). در رابطه¬ی دولت ، ملت که رابطه¬ای است رو در رو؛ حضور مجلس به عنوان میانجی، باعث شکل گرفتن شکل جدیدی از رابطه می شود. مجلس میان این دو قرار می گیرد و رابطه خطی        می¬شود. نقش عنصر سوم در این رابطه¬ی خطی میتواند حالت های گوناگونی به خود بگیرد. کنشگر سوم می تواند عنصری میانجی کاملا ًبی¬طرفی باشد که سعی آن فقط منوط به برقرار کردن تفاهم میان دو طرف است ( نوع ایده آل). به طور مثال قانون به عنوان عنصر سوم         بی¬طرف می تواند در رابطه ی میاندکنشی میان دو عنصر انسان، انسان دخالت کرده و با حکمی بی¬طرفانه به تنظیم این رابطه بپردازد. یکی از مهمترین نقدهای مهم وارد به زیمل از طرف اندیشمندان چپ آن است که قانون به عنوان میانجی این رابطه بسیار بعید است که بی طرفانه قضاوت کند و در واقع عنصر میانجی کاملا ً بی¬طرف بسیار ایده آل و دست نایافتنی است.
حالت دیگر آن است عنصر میانجی به یکی از دو عنصر بیشتر متمایل باشد. حالتی که بسیار محتملتر به نظر میرسد به خصوص اگر کنشگران ما کنشی ابزاری یا ارزشی از نوع وبری داشته باشند. مانند رابطه ی سازمان ملل با کشورها ی قوی و ضعیف.در واقع حالت دوم شکل عینی ، ملموس و تعدیل شده ی حالت ایده آل قبلی است.
عنصر سوم در نهایت می تواند در آخرین شکل ممکنه به هر دو عنصر وابسطه باشد که به نظر زیمل این شکل از رابطه بیشتر مربوط در میاندرکنشی های عاطفی رخ می دهد و از نظر عاطفی دردناک ترین حالت ممکن است. مانند رابطه ی سه دوست که ممکن است یکی از سه دوست میانجی دو دوست دیگر شود

 عنصر سوم؛ عنصر مشارکت جو و رابطه ی مثلثی:
بحث جدید از نقد بحث قبلی زیمل سرچشمه می گیرد. گفتیم که زیمل معتقد بود حضور عنصر سوم حالت میانجی دارد و به تنظیم رابطه ی میان دو عنصر قبلی می انجامد. اما رابطه همیشه به اینگونه نیست. عنصر سوم می تواند با ورود خود نه به عنوان یک میانجی بلکه به عنوان عنصری با روابط مجزای میان دو عنصر قبلی وارد صحنه شود. به طور مثال رابطه ی میان سه حزب تندرو ، محافظه کار و میانه رو همیشه به شکل خطی نیست. به عبارت دیگر ما همیشه با میانجی گری مثلا ً عنصر میانه رو مواجه نیستیم. هر حزب اندیشه های ، منافع و اهداف مستقلی دارد و سعی می کند تا برتری خود را بر دو طرف دیگر ثابت کند. رابطه ی جدید رابطه ای است به شکل مثلث که ممکن است در حرکتهایی با دوره های زمانی متفاوت به شکل خطی وارد شود اما حالت خطی همیشگی نیست و دوباره به شکل رابطه مثلثی باز        می¬گردد. مثل رابطه ی میان سه دوست که می توان گاهی میانجیگریهایی را در میان آنها دید اما یادمان باشد  که هر دوست رابطه ی مستقلی را با هرکدام از دو دوست دیگر دارد.

 آسیب شناسی رابطه ی خطی، نمونه ی دیوار شدگی:
بحث دیگری که در اینجا مطرح می¬شود در واقع بسط یافته ی نظرات قبلی زیمل است. حضور عنصر سوم همیشه مفید نیست برای نمونه ما در اینجا نمونه ای از مشکلات بارز حضور عنصر سوم را مطرح می کنیم.
عنصر سوم میانجی می تواند بعد از مدتی نقش مستقلی از واسطه گری به دست آورد که به نفع اوست. در این حال دو عنصر قبلی به نوعی آنچنان محتاج میانجیگری عنصر واسط می شوند که رابطه به شدت وابسطه به میانجی شده و شکل کلی آن تغییر می کند
رابطه میان انسان ، عنصر متافیزیک ( مانند خداوند در دین مسیحیت) به عنصر سومی به نام پیامبر یا روحانیون مذهبی نیاز پیدا کرد . بسط و پیچیده تر شدن عنصر سوم، نهاد کلیسایی را ایجاد کرد. کلیسا بعد از مدتی به علت سود حاصله از واسطه گری که از فاصله ی انسان ، خدا حاصل می شد، هر چه بیشتر به این فاصله دامن زد و کل رابطه وابسطه به کلیسا شد به طوری که از اساس رابطه انسان با خدا قطع شد. کلیسا برای حفظ منافع خود هرگونه رابطه¬ی بدون واسطه را ممنوع و تلاش کرد هرچه بیش از پیش به کنترل این رابطه اهتمام ورزد. به همین دلیل بود که در قرون وسطی جادوگران آتش زده می شدند و هرگونه معجزه یا کشف و شهودی     می¬بایست به تایید کلیسا برسد. ما اسم این شکل از رابطه را دیوار شدگی عنصر سوم            می¬گذاریم.
بحثهایی که امروزه پیرامون روزمره گی مطرح می شود در واقع نقد بر همین دیوار شدگی عناصر سوم است. عناصر سومی مثل : نماد ، زبان ، قانون ، بوروکراسی ، وسایل ارتباط جمعی و...
فشار بیش از حد عنصر سوم در حالت دیوار شدگی ممکن است باعث واپس زدگی ها شدیدی شود. نهضتها و جنبشهایی مانند: پروتستانیسم ، آنارشیسم ، هیپی گری و... در واکنش به دیوار شدگی عناصر سومی مانند: کلیسا ، دولت ، نظم اجتماعی و... بود و منجر به تغییرات گسترده در راستای تغییر یا حذف رابطه ی میان عنصر شد.


نتیجه گیری پایانی:
زیمل به ما نشان داد که گروه چگونه به وجود می آید و دلیل تفسیر دورکیمی وجود مستقل رابطه از عناصر متشکله ی آن چیست.
همچنین دانستیم حضور عنصر سوم در این رابطه چه تغییراتی را در میاندرکنشی اعضای قبلی رابطه ایجاد می¬کند.
حالتهای متفاوت شکل گیری رابطه را شناختیم و موضوعات قدیمی مثل روزمره گی در قالب جدیدی به نام دیوار شدگی برایمان مطرح شد.
امید است بازخوانی آثا زیمل به عنوان پیشگام و بزرگان دیگری از مکتب پراگماتیک کنش متقابل نمادین مانند : گافمن ، بلومر و بزرگان هم نظر آنها در مکتب روش شناسی مردم شناختی مانند گارفینکل بتواند ما را هرچه بیشتر در ارائه ی بحثهای جدید یاری نماید . بحثهایی که امروزه به شدت در دنیای علوم اجتماعی مطرحند اما در ایران هنوز چندان مورد بررسی و موشکافی دقیق قرار نگرفته¬اند. 



1. کوزر- روزنبرگ، نظریه¬های بنیادی جامعه شناختی، فرهنگ ارشاد، نشر نی  ص 71

 

 

 

جامعه شناسی سیستمی: همگرایی درمکاتب جامعه شناسی-1

جامعه شناسی همانند هر علم نوپدید دیگری در کوره راه پرفراز و نشیب پیدایی و رشد خود، تلاشها و مساعی بسیاری از علما و فلاسفه علوم اجتماعی را پشت سر گذاشته و همچنان در کشاکش دست یابی بر شناخت، اندازه گیری و تبیین و توصیف پدیده های اجتماعی در دنیایی از کشمکش ها و تقابل نظری پیش می تازد.

در فرا راه رقابت و همپایی علوم اجتماعی، بویژه جامعه شناسی با دانشها و علوم تجربی و طبیعی، ضروری می نمود که اندیشمندان فعال در این دسته علوم، تلاش بیش از پیش خود را صرف هرچه دقیقه و محض ساختن وسایل و روشهای کشف حقایق و واقعیتهای اجتماعی بنمایند. در این راستا، کوششهای متعدد چند گونه ای انجام شد تا موفقیتهایی را که علوم دقیقه و محض از طرق روشهای آزمایشگاهی و تجربی بدست آورده بودند، دستاویز قرار داده و با غسل تعمید این روشها از آن نتیجه قابل قبولی برای علوم اجتماعی و جامعه شناسی بیرون آورند. عزم ها جزم شد و با کوله باری از اصول و مدلهای برگرفته از علوم تجربی، بر واقعیتهای جان سخت اجتماعی هجوم برده شد. این تلاشها در انواع خود به چنان سرانجامی، انجامید که هنوز بسیاری بر علمی بودن دانشهایی چون جامعه شناسی تردید می ورزند و بر ایدئولوژیک بودن آن صحه می گذارند. عده ای بر تحصلی پنداشتن این دسته علوم می تازند و آن را به محافظه کاری و نادیده گرفتن علل و ریشه های اصلی نهفته در بطن و متن روابط و مناسبات اجتماعی و به بهانه برائت ارزشی و پرهیز از قضاوتهای ارزشی، به حفظ وضع موجود نابرابر و غیرانسانی محکوم می نمایند و عده ای دیگر بر تندرویان و گاه واقع بینان منتقد یورش می برند که این دسته از علوم را با صبغه هایی ایدئولوژیک و داوریهای خودخواهانه و غیرعلمی آغشته می سازند.
با اینهمه نحله های عمده ای که در جامعه شناسی سر برآورده و هنوز جان سختی می نمایند، عبارتند از کارکردگرایی(Functionalism) ، ساختارگرایی (structuralism) و دیالکتیک گرایی (Dialecticism) ؛ که در هر یک از این نحله ها، رویکردهای گاه متعددی نیز روییده اند که بر پراکندگی و آشفتگی درونی این مکاتب منجر شده اند. بگذارید قبل از هر چیز تعریفی مشخص و تا حدی قابل قبول از روش تحقیق در علوم اجتماعی بدست دهیم و پس آنگاه به طرح و توضیح نحله های مذکور، بپردازیم. اصولاً « روش شناسی، مجموعه طریقه ها، شیوه ها و روشهایی است که در زمینه های مختلف دانش‌ها و علوم جهت شناخت ویژگیهای قوانین حاکم بر پدیده ها بکار برده می شود. روش شناسی یا (Methodology) فن درست اندیشیدن و شیوه تحقیق و اسلوب علمی بررسی امور و پدیده هاست.» (گلابی، 13). با این تعریف می توان گفت که روش تحقیق در علوم اجتماعی و بویژه جامعه شناسی نیز عبارتست از مجموعه روشهای کشف قانونمندیهای حاکم بر روابط میان پدیده ها و رخدادهای اجتماعی خواه به صورت آشکار یا پنهان، در بطن مناسبات اجتماعی، جهت استخراج صفات و ویژگیهای مشترک و تعمیم آنها برای ارائه و پیشنهاد یک قانون تجربی یا نظریه اجتماعی.
اساساً ویژگیها و وجوه تمایز علوم اجتماعی از علوم طبیعی عبارتست از: سریع تر بودن تحول موضوع این علم، عدم استمرار قانونمندیهای حاکم بر واقعیتهای اجتماعی، کثیرالابعاد بودن این واقعیتها، کیفی بودن آنها، قابل کنترل نبودن این واقعیتها و قرار گرفتن محقق در زیر بار ارزشها. از این روست که عدم توجه به این وجوه افتراق، موجب بروز رویکردهای یکسویه ای چون فردگرایی در برابر جمع گرایی، جبرگرایی در برابر اختیارگرایی، کمیت گرایی در مقابل کیفیت گرایی و تداخل علم و ارزشها یا تخصص و تعهد شده است (عبداللهی، 16). چنین تداخلی تا جایی است که هر فرد غیرمتخصص و ناآشنا به این دسته از علوم و گاه حتی بدون آگاهی از دانش علمی امروز، در مسائل و معضلات اجتماعی اظهار نظرهای قطعی می کند و گاه در موقعیتهای خاص موجب تشدید آن معضلات اجتماعی می‌گردد.
با اینحال محقق جامعه شناسی باید آگاه باشد که هر پدیده یا مسئله اجتماعی در کلیت نظام یافته ای تحت عنوان جامعه یا نظام اجتماعی- انسانی، واقع است و هر بعد این نظام اجتماعی یا عینی و انسانی یا ذهنی، یک بعد مهمی را تشکیل می دهد که می تواند به عنوان علت یا معلول پدیده مورد بررسی ملحوظ نظر باشد. هلموت واگنر (H. Wagner) می نویسد:
« جامعه شناسان ممکن است آرزو کنند که رشته شان همچون یک پیکره واحدی بشود که در آن تمامی زمینه های خاص از لحاظ منطقی یکپارچه شده و از لحاظ سیستمی در پیوند متقابل قرار گیرند و تحت چتر جامع نظریه عمومی، وحدت یابند... ». به نظر او کوششهای قبلی جهت طبقه بندی نظریه های جامعه شناسی، اغتشاش تعدد بسیار رشته ها را منعکس می سازد. هیچ توافقی نه با تعداد طبقه بندیها و نه با عناوین آنها وجود ندارد. مثلاً کینگزلی دیویس و تالکوت پارسنز قصد کاربست صرفاً نظریه عمومی را دارند. روسکو و هینکل، دو طبقه را از هم تمیز می دهند : اثبات گرایی جدید و نظریه کنش اجتماعی؛ زیمرمن، سه مقوله را معرفی می کند: ساختارگرایی ایستا، تجربه گرایی نواثباتی و جامعه شناسی نوپویا؛ دانکن واسکز به تمایز رویکردهای فرهنگی، رفتاری و بوم شناختی می پردازند و مارتیندال از طبقه بندی پنجگانه استفاده می کند: ارگانیسم گرایی اثباتی، نظریه تضاد، نظریه رسمی، رفتارگرایی اجتماعی، کارکرد گرایی جامعه شناختی؛ و نیکولاس تیماشف از شش زمینه معاصر صحبت می کند: نو اثباتیون، بوم شناسی انسانی، کارکرد گرایی، جامعه شناسی تحلیلی، مکاتب فلسفی و جامعه شناسی تاریخی ... (واگنر، 736).
از اینروست که در « رسالت کنونی جامعه شناسی » گورویچ می نویسد : جامعه شناسی با کنار نهادن مسائل کاذب ، بدنبال پالایش و بازنگری در دستگاه تفهمی خویش، روش و فنون خویش است. جامعه شناسی در جستجوی همنهاد (یا سنتزی) میان توصیف تجربی و تبیین است ... . و اصولاً برای شناخت هر شئ یا پدیده ای پس از شناختهای جزیی و پراکنده اولیه و تدوین فرضیات، ارائه یک دستگاه نظری کلی و انتزاعی ضرورت دارد. دانش عبارتست از شناخت ضوابط پایدار و در نهایت قانونمندیهای ثابت درحوزه مورد پژوهش خویش؛ قانونهایی که مستقل از خواست پژوهنده و نیز خواست عناصر تشکیل دهنده موضوع مورد بررسی وجود داشته باشند و پیوسته در هر جا به یکسان اعمال شوند (ثاقب فر، 37 و 36) .
یکسویه نگری و تک ساختی بودن در معرفت علمی و بویژه جامعه شناسی، جامعه انسانی را با تلنباری از معضلات اجتماعی رویارو خواهد ساخت که همگی پیامد برخوردهای غیرواقع‌بینانه با چنین مسائلی، می باشند. امروزه گرایش بسوی یک رویکرد یکپارچه و همه جانبه نگر چنان ضرورتی یافته است که در بسیاری از محافل پیشروی علمی، در دستور کار قرار گرفته است. دستیابی به یک جامعه شناسی سیستمی، راهبردی است برای شناخت واقعی تر پدیده ها و واقعیتهای اجتماعی و رهیابی های واقع گرایانه تر معضلات و مسائل اجتماعی. چنین راهبردی بدون یک همگرایی اساسی و بنیادی با کنار نهادن برخی وجوه افتراق و یکسویه نگرانه نحله های غالب جامعه شناسی، میسر نخواهد بود. « جدا کردن عین از ذهن، مانند همه تجریدهای مغز آدمی، خود یک عمل ذهنی است برای شناخت آسانتر واقعیت؛ حال آنکه واقعیت چیزی یک بعدی نیست ، بلکه دارای ابعاد گوناگون ولی در گوهر خود، یگانه و یکتاست ... و باید باز آنچه را که گسسته است، پیوسته گرداند (ثاقب فر، 55).  لذا با بررسی اجمال اصول اساسی و بنیانهای نظری نحله های عمده کارکرد گرایی، ساختار گرایی و دیالکتیک گرایی، به طرح مبانی و مقدمه جامعه شناسی سیستمی، خواهیم پرداخت.

کارکردگرایی:
کارکردگرایی یا (Functionalism) ، رویکردی است که بنیانهای نظری آن در اوایل قرن بیستم پی ریزی شده و به یاری تحقیقات تجربی بسیار صاحبنظران خود، به صورت یک نحله جامعه شناختی نظام یافته و غالب درآمده است. بنیانگذاران نخستین این رویکرد عبارت از افرادی چون مالینوفسکی و رادکلیف براون هستند که با یک رشته مطالعات فرهنگی، به چگونگی وظایف یا کارکردهای عناصر و اجزای فرهنگی- اجتماعی پرداخته و با کشف آنها بر نقش عمده آنها در سلسله تعاملات اجتماعی، صحه نهادند. کارکردگرایی، از سویی واکنشی است در مقابل تحلیل های علّی رویکردهای رادیکال و مارکسیستی در جامعه شناسی و از سوی دیگر مولود طبیعی اندیشه ذره گرایی (Atomism) و تجزیه گرایی است که عناصر و اجزا را جدا از کلیت خود، مورد بررسی قرار می دهد و با کشف سنخ کارکردهایش، موجه و ضروری می شناسد. هر چند این رویکرد در جریان رشد خود و در واکنش به انتقادات بسیار از سوی منتقدین و تندرویان جامعه شناسی، جهت گیریهای متفاوتی بخود گرفته، ولی هرگز اصول اولیه و بنیانهای نظری خود را از دست نداده است.
با رجوع به مخرج مشترک رویکرد کارکردگرایی، بنظر می رسد این نحله شامل اجزا یا اصول مسلم زیر باشد:
1- جوامع باید در یک کلیت، ‌به عنوان نظامهایی متشکل از بخشهای متقابلاً مرتبط، نگریسته شوند.
2- علیت در پدیده های اجتماعی، چندگانه و متقابل است.
3- اگر چه یکپارچگی، هیچگاه تمام و کمال نیست ولی نظامهای اجتماعی اساساً در یک حالت تعادل پویا می باشند. مثلاً‌ واکنش وفاق جویانه نسبت به تغییرات بیرونی، بدنبال تقلیل دامنه تغییرات درونی نظام است؛ لذا گرایش غالب نظام اجتماعی در راستای ثبات و سکون می باشد، بطوریکه از طریق مکانیزم های سازگاری و کنترل اجتماعی حفظ می شوند.
4- بعنوان برآیندی از فرض سوم، کارکردهای نامناسب، تنش ها و انحراف هایی وجود دارند که می توانند برای مدت مدیدی دوام بیاورند؛ هرچند که عمدتاً تمایل دارند یا خود را رفع کنند و یا سرانجام به رسمیت برسانند.
5- تغییرات عمدتاً به یک سیاق تدریجی و وفاق جویانه و نه به شیوه انقلابی و یکباره رخ می دهند؛ تغییراتی که معلوم شوند شدید می باشند، در واقع تحت تأثیر روبنای اجتماعی هستند.
6- اصولاً تغییرات از سه خاستگاه اصلی ریشه می گیرند: سازگاری نظام با تغییر برون زا، رشد از طریق تفکیک کارکردی و ساختی، و اختراعات و نوآوریهای اعضا یا گروههای داخل جامعه .
7- مهمترین و اصلی ترین عامل موجد یکپارچگی اجتماعی، وفاق ارزشی است. آداب و رسوم ، نه تنها عمیق ترین و مهمترین خاستگاه یکپارچگی هستند، بلکه ثابت ترین جزء نظامهای اجتماعی و فرهنگی نیز می باشند (وان دن برگ، 696).
به زعم وان دن برگ، جامعه شناس اطریشی، با وجودیکه جوامع در حقیقت گرایش بسوی ثبات، تعادل و وفاق را نشان می دهند ولی آنها بطور همزمان در درون خودشان، گرایشهای متضاد آن را نیز پرورش می دهند. وفاق ارزشی، متشکل از اصلی ترین کانون یکپارچگی اجتماعی است. به یقین وفاق برای یکپارچگی، یک اصل مهم بشمار می رود ولی در عین حال این امر واقعیت دارد که جوامع (شاید به جز جوامع کمتر تفکیک شده)، پیش از وفاق کامل، ‌زوال می یابند و اغلب اختلافات قابل توجهی را نسبت به ارزشهای اساسی به نمایش می گذارند.
الگوی تعادل پویا با وجود ناچیز شمردن تغییر، دگرگون می شود. تغییر وفاق جویانه نظام اجتماعی خواه در پاسخ به تغییر برون زا یا درون زا، یک شرط اساسی حفظ تعادل است. برعکس، عدم تعادل روزافزون یا عدم یکپارچگی می تواند از ثبات و سکون برخی از اجزای یک جامعه (مثل نظام های سیاسی) ناشی شود که در سازگاری با تغییرات بخشهای دیگر جامعه، در می مانند (برگ، 697).  اصولاً رویکرد کارکردگرایی در جریان رشد خود، سه جهت عمده بخود گرفته است که از قرار زیر هستند:
  الف) کارکرد گرایی کلاسیک: که غالباً با نام مالینوفسکی، مردم شناس انگلیسی- لهستانی، به عنوان پدر کارکردگرایی همراه است. مالینوفسکی در مقاله خود بنام « فرهنگ که به مثابه مانیفست فونکسیونالیسم » تلقی می شود، نشان می دهد که چگونه تمام اشیای مادی مورد استفاده در جامعه به نیازهای تکنیکی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی پاسخ می دهند ... او عقیده داشت که جامعه و فرهنگ به مثابه مجموعه سازمان یافته و وحدت بخشی است که کلی را تشکیل می دهد و خود متشکل از بخشهای مختلف و متعددی است. در نظر او جامعه ، نظامی به هم پیوسته و منظم است(وثوقی، 41 – 240). ضعف عمده کارکردگرایی از مشاهده ساختار اجتماعی به عنوان ستون فقرات ایستای جامعه و ملاحظه تحلیل ساختاری در علوم اجتماعی، مشابه علم تشریح در زیست شناسی ناشی می شود. رادکلیف براون بیش از هر کس دیگری عهده دار این نگرش یکسویه است که کارکردگرایی، تضادها و تناقض های لاینفک ساختار اجتماعی را نادیده  می گیرد. کارکردگرایان با نادیده گرفتن یکی از خاستگاههای حساس تغییر درون زا، مسائل تضاد و اختلاف بر سر ارزشها را تحت عناوین انحراف یا ناسازگاری، مطرح ساخته است (برگ، 698). به زعم برگ، مکتب کارکردگرایی به بیراهه ناچیز شماری تضاد و عدم تعادل و در عین حال فرض استمرار حرکت تدریجی و یکنواختی جریان تغییر کشیده می شود.
 ب) کارکردگرایی نسبی گرا؛ با پیشقراولی رابرت مرتن، به نقد سه اصل کارکردگرایی کلاسیک مالینوفسکی می پردازد:
1- اصل وحدت کارکردی جامعه که براساس آن عناصر فرهنگی و فعالیتهای اجتماعی در کل نظام اجتماعی- فرهنگی، دارای کارکرد هستند و جامعه متشکل از عناصری است که با یکدیگر وحدت دارند. مرتن با قبول درجه ای از وحدت، آن را به طور تام و تمام نپذیرفته و در مورد جوامع پیچیده و قطور یافته، صادق نمی داند.
2- اصل عمومیت کارکردی که براساس آن هر عنصر اجتماعی یا فرهنگی دارای کارکرد است.
3- اصل ضرورت کارکردی که هر عنصر فرهنگی- اجتماعی را برای جامعه ضروری قلمداد می کند. مرتن با رد این سه اصل کلاسیک، سه اصل دیگر پیشنهاد می کند:
1- جایگزینی کارکردها، به جای اصل ضرورت کارکردی،‌بدینسان که همانگونه که عاملی به تنهایی می تواند چندین کارکرد داشته باشد، عوامل متفاوتی می توانند یک کارکرد داشته باشد.
2- مفهوم کارکرد منفی یا (Dysfunction) با نتایجی که مانع یا مزاحم تشکل و انتظام نظام می باشند.
3- تفکیک بین کارکردهای آشکار و پنهان در نظم، یا همنوایی نظام (وثوقی، 242). مهمترین خدمت مرتن به کارکردگرایی، طرح کارکرد نامناسب یا منفی است که راه را برای تحلیل « تغییر » گشوده و این مکتب را از ایستایی صرف، رهانیده است.
 پ) کارکردگرایی ساختی: این رویکرد جدید به عناصر فرهنگی و اجتماعی توجهی نداشته، نقطه عزیمت خود را « جامعه » قرار داده و از هر دو لحاظ کل و جزء مورد بررسی قرار می‌دهد. در این رویکرد مقتضیات یا الزامات کارکردی، کارکردهای اساسی لازم برای ادامه بقای جامعه به شمار میروند. این الزامات عبارتند از: « ارتباط ضروری با محیط اجتماعی و طبیعی به منظور تجدید نسل، تفکیک و تخصصی شدن نقش ها،‌ارتباطات، آموزشهای عمومی، اهداف مشترک، اجتماعی شدن اعضا و کنترل موثر انواع انحرافات رفتار(وثوقی، 243). نظریه تالکوت پارسنز، نظریه پرداز مهم این رویکرد، به عنوان کاملترین نظریه کارکردگرایانه در جامعه شناسی، به علت تأکید بر ساختها، به رویکرد کارکردی ساختی (Structural-Function) معروف است. پارسنز جنون تئوری سازی دارد، آن هم نه تئوری معقول و نزدیک به تجارب انسانهایی که در این کره خاکی می زیند، بلکه « متاتئوری » (Meta theory) و به قول دیگری، «ابرتئوری».  پارسنز خود نیز از عجز یا نخوت، در مقابل کسانی که او را به بیماری نظریه پردازی متهم می سازند، اعتراف میکند که من یک تئوری ساز درمان ناپذیر هستم (نظامی، 20- 118) .نظریه پارسنز دارای سه ویژگی اساسی است:
1- با توجه به کل نظام، به تحلیل عناصر اجتماعی یا فرهنگی نپرداخته، به کل مجموعه نظر دارد تا شرایط ادامه حیات، کارکرد و تحول و تغییر آنها را بشناسد. چنین کارکردی دارای تحلیل دو گانه ای است: امکان تفکیک ساختارهایی که اجزای این نظام هستند، و آشکارسازی روابطی که بین نظام و محیط آن وجود دارند.
2- با الهام از روشهای بیولوژیک در علوم اجتماعی و استفاده از سیبرنتیک، نظریه ارتباطات و نظریه مبادله، به مدل خود پویایی بخشیده ، مفهوم کارکرد را از ساخت جدا کرده و با نظام مرتبط ساخت و مجموعه ای از فعالیتهای دوگانه نظام را روشن کرد: پویش های تعامل و مبادله بین ساختهای درون نظام، و روابط مبتنی بر کنشهای متقابل و مبادله میان یک نظام و سایر نظامهایی که آن را احاطه کرده اند.
3- اوضمن نقد فونکسیونالیسم کلاسیک، آن را به سوی فونکسیونالیسم تحول گرا تغییر داده است، چرا که جامعه صنعتی را متحول ترین و کاملترین نظام اجتماعی می داند (وثوقی، 47- 246).  پارسنز، همیشه درباره داوطلب بودن مردم در فعالیتهای اجتماعی حرف می زند. اصولاً به نظر او زندگی اجتماعی بر این امر جریان دارد که مردم، داوطلبانه قدرتها را می پذیرند و از آنها اطاعت می کنند. برعکس بندیکس، از هوادان مکتب تضاد، معتقد است نمی توان از قدرتهای مشروع در جامعه حرف زد، بلکه باید از تسلط و فرماندهی سخن گفت. تسلط، زور را به دنبال دارد. در جامعه عده ای پایگاههای مهمی را اشغال کرده و بر بقیه مسلط شده اند. وقتی از نظم اجتماعی سخن می گوییم ، در واقع از تسلط این گروه حرف می زنیم (ادیبی، 138).
به گفته پل لازارسفلد، فونکسیونالیسم در جامعه مدرن، گرایشهای محا فظه کار را تقویت کرد. در این جوامع، همه چیز به خوبی هماهنگ نیست و نباید نارسایی ها و نقایص را نادیده گرفت. لذا مفهوم جدیدی به نام نایکارآیی (یا کارکرد نامناسب) را مطرح ساختند که برای برقراری تعادل مجدد اجتماعی باید این انحرافات را (به عنوان کارکردهای نامناسب) کنترل کرد (لازارسفلد، 101).  در کل اینکه کارکردگرایی کاملاً عامرانه به سوی مطالعه نوع ویژه ای از پدیده ها- مطالعاتی که با تاریخ جامعه یعنی گذار از یک شکل بندی اجتماعی و اقتصادی به دیگری هیچ ارتباطی ندارد- متوجه است. به این دلیل این روش در اصل غیرتاریخی است. « لذا به همان دلیل، کارکردگرایی به عنوان وسیله ای کارآمد در تجزیه و تحلیل گروههای اجتماعی کوچک و در ساخت نظریه های معروف جامعه شناسی ثابت می گردد از قبیل نظریه های مربوط به برد متوسط (از مرتن). حال آنکه ورای این حدود، کارآیی آن به شدت کاهش می یابد (سادوسکی، 33).  به نظر لوئیس کوزر، منازعه و ستیز، همانند همکاری و تعاون، دارای کارکردهای اجتماعی است و نه تنها لزوماً کارکرد منفی ندارد، بلکه مقداری از آن بازمه کارکرد گروه و استمرار زندگی گروهی است.

ساختارگرایی :
روش شناسی ساختارگرایی (structuralism) که بیشترین زمینه خود را در زبانشناسی و با تلاشهای لوی اشتراوس، بدست آورد، برعکس تجزیه و تحلیل ساختاری- کارکردی در جامعه شناسی، هرگز به دقت و همگونگی تنظیم نشد، بلکه واکنشی بود در مقابل تفکر تجزیه گرایانه و عنصر گرایی بدون توجه به ساختهای نظام اجتماعی، اصول کلی این نحله عبارتند از:
1. تأکید بر کلیت موضوع مورد مطالعه در اولویت اول، به ویژه در زبان شناسی دوسو سور و روان شناسی گشتالت.
2.  مفاهیم ساخت و کارکرد از نظر ساختارگرایی و کارکردگرایی، اساسی هستند. در ساختارگرایی، برخلاف کارکردگرایی، تأکید بر مفهوم ساختار نهاده شده و ماهیت کارکردی عناصرش به عنوان یکی از شروط اولیه پژوهش به کار می رود.
3. ساختارگرایی با تأکید خاص بر گوناگونی و چندگونگی کارکردهایی که یک موضوع در اختیار دارد، به دو نتیجه روش شناختی می رسد: نخست، هدف تحلیل سنخ شناختی (Typo logic) ساختارها را معین می کند؛ و در وهله دوم، لزوم برخورد میان رشته ای (Interdisciplinary) با موضوع مورد مطالعه را مسلم قلمداد می کند.
4. ساختارگرایی، بارها در آثار مربوطه به عنوان متضاد تاریخگرایی (Historicism) مطرح شده است.
5. در ساختارگرایی، تمایلی قوی جهت کاربرد روشهای ریاضی و سایر روشهای صوری وجود دارد. این امر در همنوایی با هدف آگاهانه صورتبندی شده ساخت، یک روش شناسی همبسته برای علوم اجتماعی و نزدیکتر کردن آن به اصول شناخت در علوم طبیعی است.
 در کل روش شناسی ساختارگرایی در انواع گوناگون و ملموس خود براساس دو اصل استوار است: گرایش به تثبیت ترکیب، یعنی ساختار موضوع  و تجرید از زمان تاریخی. اما درست همانطور که تاریخگرایی پا را از مرز محدودیتهای برخورد ناهمزمان فراتر می گذارد، ساختارگرایی نیز تغییر و تبدیل بنیادین برخورد همزمان است. یکی از فرضهای ضمنی مطالعه ساختار این است که عناصر یا اجزاء موضوع به وسیله خاصه های جوهری و موضوعی معین نمی شوند، بلکه به وسیله موضعشان در درون کل، بررسی شده ، یعنی به وسیله نقش هایی که اجرا میکنند، معین می شوند. بنابراین یک مطالعه مختص ساختارگرایی، مستلزم تحلیل کارگزاری (Functioning) موضوع است و در نتیجه به عنوان مطالعه ساختاری- کارکردی ظاهر می شود (سادوسکی، 244).
ساخت، مجموعه ای است از روابطی که ارتباط بین قسمتهای مختلف یک مجموعه را حفظ می کند مثلاً ساخت جامعه سرمایه داری نه تنها از تقسیمات طبقات اجتماعی دهقان، کارگر، بورژوا و خرده بورژوا و غیره تشکیل می شود و نه فقط تناسب جمعیت طبقات مذکور مطرح است، بلکه شیوه ارتباط این طبقات با یکدیگر و کوششی که برای سازگاری خود با شکل کلی مجموعه می نمایند نیز مطرح است. اگر این طبقات با یکدیگر ارتباط نداشتند، نمی شد از جامعه مشخصی نام برد. « برای مکتب اصالت ساخت ، انسان جز بازگوکننده ساختها چیزی دیگری نیست. از ورای انسان و ناخودآگاهی او، ساختها منعکس می شوند که ممکن است اقتصادی، روانی یا زیست شناختی باشند... ، هر کسی تابع زمینه های ساختی خاص اجتماع خود و مقید به آن است و خواه ناخواه از احکام ساختی و شبکه های روابطی که جریان اعمال او را در راههای خاصی می اندازند، تبعیت می نماید (شیبانی، 36).  هر جایی که ساخت وجود دارد، سیستم ارتباط و انتقال نیز وجود دارد. فایده سیستم این است که دارای نظامی است برای معنا دادن به اجزای متشکله یک مجموعه. ارتباط از مشخصات هر سیستم است و یک گروه اجتماعی به علت اینکه دارای ساخت است، همیشه یک میدان ارتباط و انتقال دارد.
معروفترین پایه گذاران مکتب اصالت ساخت، لوی اشتراوس، فوکو و آلتوسر هستند که به آنها لقب « سه تفنگدار » مکتب ساختارگرایی داده شده است. آیا مفهوم اصالت ساختارگرایی را جز این باید تعبیر کرد که عمل انسان مورد سؤال قرار گرفته است و قدرت او در تغییر جهان و توانایی او در خلاقیت مورد تردید و بحث واقع شده است؟ ژان پل سارتر در مصاحبه ای می گوید: « مهم این نیست که ساختار گرایان از انسان چه چیزی ساخته اند، بلکه آنچه مهم است اینکه انسان به آنچه که از او ساخته اند، چگونه پاسخ می دهد، آنچه از انسان ساخته اند، ساختها هستند یعنی مجموعه های معنی داری که مورد مطالعه علوم انسانی است. آنچه انسان می کند، تاریخ را می سازد که در جامعیت خود، عملی برتر از این ساختهاست (شیبانی، 36).  آیا مکتب اصالت ساخت با زایل نمودن موضوع شخصی و تحمیل ساخت به انسان و با طرد و نفی انسانیت، مسئله اخلاق را ناخودآگاه نادیده نمی گیرد؟ ساختارگرایی، نقطه مقابل تحلیل‌های تاریخ گرایانه است. هدف ساختارگرایی، مطالعه ساختار فرایند تاریخی نیست، بلکه هدف آن مطالعه همزمان ساختارهاست یعنی ساختارهای منفک از مضمون توسعه یا فرایند تغییر تدریجی، اساسی ترین خصیصه ساختارگرایی، گذار از دیدگاه جامع موضوع به عنوان یک کل به تجزیه و مطالعه متمایز ساختار و کارگزاری آن است.
با همه این احوال وظایف علمی معاصر مقرر می دارد که در روش ساختارگرایی و تاریخ گرایی نه  فقط به عنوان روندهای اصولاً متفاوت، بلکه به عنوان روشهای تکمیلی پژوهش نیز تلقی شوند. به قول پیاژه : « ساختارگرایی در کل یک روش است نه یک آیین و چون یک روش است، باید از نظر کاربرد، محدودیتهایی داشته باشد. به عبارت دیگر به سبب بارآوری‌اش با تمام روشهای دیگر پیوند برقرار می سازد. » (سادوسکی، 252) وجوه اشتراک رویکرد سیستمی با رویه ساختاگرایی در این است که در ساختارگرایی کوشش اصلی، گروهبندی و ایجاد ارتباط در پدیده هایی که ساخت مشابهی دارند، می باشد. دسترسی به قوانین واحد و ایجاد هم شکلی در پدیده ها و در قوانین معرفت، نیز یکی از اهداف اصلی رویکرد سیستمی است (فرشاد، 188).

دیالکتیک گرایی :
دیالکتیک گرایی (Dialecticism) یا رویکردی است که به طور خاص در جامعه شناسی با اندیشمندانی چون مارکس؛ انگلس و سپس لنین، شناخته می شود. در رویکرد جامعه شناسی دیالکتیکی مارکس، مبانی نظری این نحله در ماتریالیسم دیالکتیک و مبانی روشی آن در ماتریالیسم تاریخی، تئوریزه شده است. از لحاظ روش شناسی تحقیق دیالکتیکی، شناخت ماهیت هر عنصری در ساختمان یک سازمان اجتماعی یا شناخت همبستگی مابین این عناصر، تنها در صورتی میسر است که نظام روابط اجتماعی به عنوان یک کل تبیین شده و ماهیت آن تعیین گردد.
روش شناسی جامعه شناسی دیالکتیکی، مستلزم دو گونه تحلیل است که هر دو بهم پیوسته و در عین حال متفاوتند:
1. تحلیل شیء به عنوان یک « فرایند » یا جریان یا استمرار: در چنین حالتی، شیء چون یک نظام معین از روابط در نظر گرفته می شود که آن منظومه و روابط سازنده آن ، مبیّن پویایی و مکانیسم تکامل آن شیء است، 
2. تحلیل شیء به عنوان یک « چیز » که در این حالت شیء مورد بررسی چون مجموعه جامعی از عناصر و اجزاء معین در نظر گرفته می شود که هر یک از آن اجزا و ساختمان، مبین یک لحظه از ثبات نسبی آن چیز معین و نموداری از ساختمان آن مجموعه است (حمید، 255).
بنابراین ساخت به عنوان جنبه « چیزی » پدیده با « فرایند » به عنوان چنبه حرکتی آن در ارتباط است. دستاورد کارل مارکس در علمی کردن جامعه شناسی و فاصله آن از فلسفه عبارتست از اثبات خصلت عینی و نسبی پدیده های اجتماعی که در ایجاد جامعه شناسی به عنوان یک علم، نقش اساسی ایفا کرد که از قرار زیر هستند:
الف. عینی بودن علوم اجتماعی : مارکس برخلاف کنت می پنداشت که تمام مکانیسم های اجتماعی، با تأکید بر تأثیرپذیری رابطه های حقوقی ، شکل های سیاسی و ساختمان تشریحی جامعه از زیربنای اقتصادی، علم اجتماعی را بر پایه های کاملاً عینی بنا ساخت.
ب. خصیصه تحول یابنده پدیده های اجتماعی :‌همه عناصر واقعیت اجتماعی هم در ارتباط با یکدیگر و هم در ارتباط مجموعه آنها با تاریخ نسبی اند.
پ. تدوین نخستین نظریه عمومی علوم اجتماعی :‌که نخستین نظام کامل توضیح پدیده های اجتماعی، یعنی نخستین جهان بینی را تشکیل داد... هیچ جهان بینی نیامده که بتواند جانشین این جهان بینی گردد (دوورژه، 12 – 11).
از نقطه نظر جامعه شناسی دیالکتیکی، جامعه محصول تاریخی کنش متقابل اجتماعی افراد است. مفهوم کنش متقابل اجتماعی، مفهوم اساسی شکل بندی اقتصادی- اجتماعی است. کنش متقابل اجتماعی، روندی است دو جانبه که از طریق دو یا چند عمل اجتماعی در چارچوب یک روند تحت بعضی شرایط زمانی و مکانی عمل می کند. از دیدگاه مادی، کنش متقابل اجتماعی شبکه است بهم پیوسته و زنجیره ای از کنش متقابل جنبه های مهم تاریخ اجتماعی که در آن جنبه اقنصادی، عامل تعیین کننده است. جامعه شناسی دیالکتیکی جامعه را ارگانیسمی زنده، دایماً تکامل یابنده و یک نظام کارکردی بهم پیوسته می داند که موافق قوانین تاریخ، تکامل می یابد... این روش فونکسیونل علمی در بررسی زندگی اجتماعی، مستلزم بررسی دو گروه عمده قوانین است:
1. قوانین کلی پیدایش تکامل و از هم پاشیدگی ارگانیسم های اجتماعی و قوانین کلی کارگزاری و تکامل هر ارگانیسم ویژه اجتماعی.
2. قوانین خاص روابط بین نظام ها و روابط اجتماعی و ارگانیسم کل اجتماعی. اولین گروه قوانین اجتماعی، موضوع اصلی جامعه شناسی نظری (کلی) و دومین گروه، موضوع اصلی جامعه شناسی عملی (یا بررسی ها خاص اجتماعی) هستند (کامرانی و ...، 31- 30).
این رویکرد برخلاف برخی کج‌فهمی ها که جامعه شناسی مارکسی را متهم به جبرگرایی اقتصادی می کنند، مدعی نیست که نیروهای اقتصادی، تنها علت کنش اجتماعی اند و بقیه عوامل بی تأثیرند، بلکه زندگی اجتماعی، نتیجه کنش متقابل پیچیده نیروهای اجتماعی مختلف است. به نقل از خود مارکس؛ « طبق درک مادی تاریخ، عنصر تعیین کننده غایی در تاریخ، تولید و باز تولید زندگی واقعی است. ما جز این چیزی نگفته ایم. پس اگر کسی این گفته را به اینصورت در آورد که عنصر اقتصادی تنها عنصر تعیین کننده است، نظر ما را به صورتی بی‌معنا، مجرد و بی مفهوم در آورده است (کامرانی و ... ، 231). انگلس در نامه خود به بلوخ می نویسد: تحول اجتماعی به شکل کنش متقابل صورت می گیرد : در این کنش متقابل، حرکت اقتصادی در نهایت بر تعداد بیشماری از رویدادهای احتمالی اثر می گذارد ولی عوامل روبنایی یعنی اشکال سیاسی مبارزات طبقاتی و نتایج آن، اشکال حقوقی و انعکاس تمام این مبارزات در اذهان افراد (نظریات سیاسی، حقوقی، فلسفی، مذهبی و ...) نیز بر این کنش متقابل تأثیر می گذارند (کامرانی ، 69). در این رویکرد، پژوهش در نخستین اولویت قرار دارد. بنا به نظر مارکسیستها، باید به مشاهدات تجربی پرداخت و در پرتو عوامل عمده اقتصادی- اجتاعی، آن را تفسیر کرد.
در کلیه تحقیقات مستقل جامعه شناسی که منجر به ارائه یک نظریه در سطح متوسط می گردند، نظریه،  ترکیب و برآیندی از واقعیتها و نظریه تجربی و توجیه قانونمندی هاست که گاه بصورت تعمیمی و گاه بصورت تقلیلی به نظریه منتهی می شوند. ماده گرایی تاریخی نه تنها از دانشهای نوین سود می جوید، بلکه جهت اعمال نقش روش شناختی خود از یک فرایند می گذرد که مرکب از عینیت، قانونمندی و جهت گیری است؛ بعبارت دیگر در این مدل ترکیب متناسب عینیت و ذهنیت، بدست داده شده است.
با اینحال اساسی ترین خصیصه خاص جامعه شناسی مارکس، این است که در تحلیل واقعیت اجتماعی، تاریخگرایی و دیالکتیک را بهم می آمیزد. « روش تحلیل دیالکتیکی که نسبت به تاریخگرایی ، یک روش شناسی کلی تر است، به سبب جهت گیری واقعی اش به تشکیل سازو کارهای توسعه و تکامل، نه فقط بررسی تاریخی مناسب، بلکه بررسی ساختاری و کارکردی فرایندهای اجتماعی را نیز در بردارد (سادوسکی، 249). جامعه شناسی مارکسیستی بر پایه ارتباط درونی نزدیک همه پدیده های اجتماعی استوار است. هیچیک از آنها را نمی توان جداگانه تحلیل کرد. روبناها هم بر زیربنا تأثیر متقابلی دارند بنحوی که واقعیتهای اقتصادی نیز خود عمیقاً‌ از عناصر دیگر واقعیت اجتماعی تأثیر می پذیرند به گفته دوورژه، بیرون از تاریخ، واقعیت اجتماعی وجود ندارد. ادغام کل تاریخ در جامعه شناسی یکی از اصول اساسی این رویکرد است».  انسان محصول تاریخ است؛ ولی تاریخ هم محصول انسان است:  زیرا انسان تاریخ خاص خود را می سازد. شرایط اجتماعی- اقتصادی ماهیت هر فرد را تعیین می کنند، اما انسان با آگاهی از این امر می تواند بر آن شرایط اثر بگذارد...مارکسیزم، نخستین اقدام جهت آشتی دادن میان دو گرایش اجتماع گرایی و روانشناسی گرایی است (دوورژه، 19).
  از دیدگاه  روش شناسی دیالکتیکی، جزء و کل پیوسته در یکدیگر مؤثر می افتند. اما بی تردید تأثیر کل در هر یک از اجزاء به مراتب بیش از تأثیر اجزا در کل می باشد: « از نظر جامعه شناسی دیالکتیکی فرد و جامعه به عنوان جزء و کل، پیوسته در یکدیگر مؤثر می افتند. بنابراین هیچ فردی نیست که یکسره از تأثیر همه جانبه محیط اجتماعی بر شخصیت خویش بدور باشد ... اگر موقعیت اقتصادی- اجتماعی از جهتی برای عملی خاص مهیا و ویژگیهای فردی نیز برای انجام آن عمل کاملاً مناسب باشد، در این صورت تأثیر فرد در جامعه بسیار خواهد بود (فرهانی اسلامی، 15- 13).  بنا به گفته پل لازارسفلد، اساساً‌ تضادی بین سنت مارکسیستی و جامعه شناسی عینی گرا وجود ندارد ... چرا که مارکس همواره از توصیف جزئیات وضع آینده جامعه کمونیست اجتناب کرده است. در این رویکرد ارتباط بین رشته ای نیز بسیار مورد تأکید بوده است.
 چنانکه اسیپوف در دهه 60 از وضع جامعه شناسی در شوروی چنین میان دانشمندان رشته های مختلف آموزشی است و این امر در صورتی سودمند خواهد بود که تشریک مساعی فلاسفه، جامعه شناسان، اقتصاددانان، حقوقدانان، آمارگران، قوم شناسان، جمعیت شناسان، روانشناسان و نمایندگان دیگر علوم اجتماعی و متخصصان زمینه های دیگری چون ریاضیات، شمارشگری الکترونیکی، برنامه ریزی شهری، فیزیولوژی، پزشکی، آموزش و پرورش و بسیاری دیگر را به همراه داشته باشد (اسیپوف، 7).  به زعم این دانشمند، موضوع جامعه شناسی علمی از یکسو عبارتست از درک زندگی اجتماعی در کلیت تام و تمام و یکپارچگی درونی اش و از سوی دیگر شامل بستگی متقابل مراحل، روابط و پویش هایش می گردد. جامعه شناسی دیالکتیکی، به عنوان یک علم ترکیبی، بر فراز انبوهی از یافته های علوم اجتماعی قرار می گیرد و قوانین فراگیر تحول اجتماعی را به همراه اشکال عینی مسیری که آنها در شرایط مختلف آشکار می سازند، مطالعه می کند (اسیپوف، 1).
این نحله، با همه تأکیدی که بر تعیّن اقتصادی بعنوان عامل تعیین کننده غایی و نه علت تام و تمام، می نهند، بر تفکر سیستمی نیز مدخلی دارد که بقول سادوسکی، نه تنها اولین مثال تحلیل یک سیستم پیچیده را بدست داده بلکه وسایل روش شناسی لازم برای این هدف را نیز گسترش داده است: « در نتیجه کارهای مارکس و در رأس همه آنها، سرمایه، برای نخستین بار، روش شناسی پژوهش سیستم ها را آنطور که در جامعه به عنوان یک کل و در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی بکار می رفت، در خود جای دادند ... وقتی که مارکس سرمایه را می نوشت، وسایل منطقی و روش شناسی ویژه پژوهش سیستمها را بوجود آورد (سادوسکی، 109).  در بخش بعدی، به نزدیکی هر یک از سه نحله عمده مذکور یا رویکرد سیستمی پرداخته و سعی خواهد شد که رویکردی همگرا از این نحله ها در قالب یک برخورد سیستمی، ارائه گردد.


لیست منابع :
ادیبی، حسین و انصاری، عبدالمعبود: نظریه های جامعه شناسی ، نشر جامعه، تهران، 58.
ادیبی، حسین: سیری در گرایشهای امروزین جامعه شناسی در امریکا، نامه علوم اجتماعی ، دوره 2، شماره 1، 57. صص 62 – 134 .
اسیپوف ویونجکوک: برخی از اصول نظری، مسائل و روشهای تحقیق در جامعه شناسی شوروی، ترجمه نویسنده چاپ نشده .
برتالنفی، لودویک فون: مبانی، تکامل و کاربردهای نظریه عمومی سیستمها، ترجمه کیومرث پریاین، تندر، تهران ، 66 .
ناقب فر، مرتضی: بن بست های جامعه شناسی، مجله نگاه نو، شماره 1. مهر 70، صص 68- 34.
حمید، حمید: جامعه شناسی تاریخی و روش شناسی شناخت جامعه، در مجموعه اندیشه های بزرگ فلسفی، نشر شرق، 56، صص 57- 249.
دوورژه، موریس: روشهای علوم اجتماعی، ترجمه خسرو اسدی، امیرکبیر، تهران، 62.
سادوسکی، بلاوبرگ ویودین: نظریه سیستمها؛ مسائل فلسفی و روش شناختی، ترجمه کیومرث پریانی، تندر، تهران، 61.
شیبانی، ثریا: مکتب اصالت ساخت، نامه علوم اجتماعی، دوره 1، شماره 2، زمستان 47، صص 39- 28.
طایفی، علی: تعهد علمی و عملی جامعه شناسی؛ علم و اخلاق در تحقیقات اجتماعی، مجله رونق، شماره 14 و 15، ص 40- 37.
عبداللهی، محمد: جزوه روشهای تحقیق در علوم اجتماعی، دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه علامه طباطبایی، تهران ، 67.
فرشاد، مهدی: نگرش سیستمی ، امیرکبیر، تهران، 62.
فرهانی اسلامی، محمدرضا: جامعه شناسی علمی و پویه تاریخ، فروردین، تهران، 60 .
کامرانی ، ح و نوریان، ع: نقدی بر جامعه شناسی، ترجمه و اقتباس، زوار، تهران، 52.
گلابی، سیلوش: توسعه منابع انسانی ایران: جامعه شناسی توسعه ایران ، نشر فردوس ، تهران، 69.
لازارسفلد، پل: بینشها و گرایشهای عمده در جامعه شناسی معاصر، ترجمه غلامعباس توسلی، امیرکبیر، تهران ، 70 .
نظامی، اسعد: تالکوت پارسنز، تئوری ساز درمان ناپذیر، نامه علوم اجتماعی، دوره 1، شماره 4، تیر 53، صص 23- 116.
وثوقی، منصور: فونکسیونالیسم و تغییر اجتماعی، نامه علوم اجتماعی جلد دوم، شماره 1، 69.
-Van Den Berghe, Pierre L: toward a theoretical synthesis: Dialectic and functionalism, American sociological Review, 1963, vol. 28.No. 5 p.p. 695 - 705.
-Wagner, Helmut, R: Types of Sociologixl theory: towards a systems of classification, A.S.R. 1963, vol. 28, No. 50 p.p. 735- 742.
-G. Ritzer, Sociological Theory, Mc Grawhill, 1989.

این مقاله در سال 1371 در نشریه رشد علوم اجتماعی منتشر شده است.

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:52  توسط ایروانی  | 

نظریه های جامعه شناسی

 

ماکس وبر

یکی از آخرین فرزندان جامعه شناسی به عنوان علمی مدرن، جامعه شناسی معرفت است که با شناخت جامعه شناسانه شناخت های انسانی، سعی در واکاوی پیوندهای خاستگاهی شناخت آدمی با زمینه اصلی هستی اجتماعی و تاریخی انسان دارد. ماکس وبر در این میان از مطرح ترین اندیشمندانی است که در بنیادگذاری این حوزه فراخ علوم اجتماعی نقشی بسزا داشته است. جامعه شناسی تفسیری، مفهوم تفهم، تیپ ایده آل، مفهوم عقلانیت، تز راسیونالیزاسیون و... از جمله عناصری است که در جامعه شناسی معرفت وبر قابل بازخوانی است. فارغ از این مسئله یکی از اولین و برترین جامعه شناسان معرفت در ایران دکتر منوچهر آشتیانی است که به تالیفی عظیم در این زمینه در سال ۱۳۵۵ پرداخته است و در چند سال اخیر نیز در چهار کتاب آرای مانهایم، شلر، مارکس و وبر را در زمینه جامعه شناسی معرفت مورد نقد و بررسی قرار داده است. لذا یکی از بهترین زاویه های کنکاش در زمینه جامعه شناسی معرفت وبر، کتاب تالیفی دکتر آشتیانی استاد جامعه شناسی است که مدتی را نیز شاگرد آلفرد وبر (برادر ماکس وبر) در آلمان بوده است.
ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت. برای اولین بار در سال ۱۳۸۳ توسط نشر قطره در تیراژ ۱۱۰۰ نسخه در ۳۱۲ صفحه و با بهای ۲۵۰۰ تومان منتشر شده و مورد توجه علاقمندان جامعه شناسی معرفت قرار گرفته است. این اثر که در چهار فصل:
۱) شرح مختصر زندگی و آثار وبر
۲) طرح موضوع و مسئله ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت
۳) بحث انتقادی درباره جامعه شناسی شناخت احتمالی وبر و
۴) منابع و مآخذ و تذکرات و ملاحظات و لیست آثار وبر و درباره وبر، در اختیار علاقمندان قرار گرفته با یادبود گادامر و آلفرد وبر استادان نویسنده به دیگر اساتید وی کارل لویت و دیتر هنریش که از سوی آشتیانی با عنوان ماکس وبر شناسان راستین معرفی شده اند، تقدیم شده است.
در این مقال سعی می شود معرفی اجمالی از این کتاب صورت پذیرد با ذکر این مقدمه که نثر کتاب مانند سخنرانی های آشتیانی روان و حماسی و تا حدودی مارکسیستی و البته آکنده از اصطلاحات و لغات آلمانی است و در کل برای آشنایی و نقد وبر و جامعه شناسی شناخت او (بیشتر از منظر مارکسیستی)، اثری قابل ملاحظه و خواندنی است.
● شرح مختصر زندگی و آثار
نویسنده در این بخش، زندگی وبر، حیات علمی و سیاسی او و داوری ها و نظریات مختلف درباره این جامعه شناس بزرگ آلمانی را واکاوی می کند و ضمن بررسی مفاهیمی چون عقل و اقتصاد و جامعه و معرفت نزد او و نیز بررسی کتاب اخلاق پروتستان و روحیه سرمایه داری به طور چشمگیری به رابطه مارکس و وبر می پردازد که به برخی از سرفصل های مطالب مطروحه می پردازیم.
۱) آشتیانی در بازخوانی زندگی وبر به این نکته اشاره می کند که وی استاد حقوق و سیاست اجتماعی و اقتصاد در دانشگاه برلین، فرایبورگ، هایدلبرگ و مونشن بوده، بنیانگذار انجمن جامعه شناسی و پایه گذار جامعه شناسی تفهمی محسوب می شود و آثار وی میان سه جریان جامعه شناسی تفهمی، تاریخ جهان و نظریه سیاسی نوعی وحدت ایجاد می کند و در نهایت سه شخصیت فیلسوف، مورخ و جامعه شناس ماکس وبر را به هم متصل می کند. البته آشتیانی تاکید می کند که ((زندگانی سیاسی ماکس وبر با تلاطم شایان توجهی روبرو گردیده است و همین امر به جامعه شناسی سیاسی او تلون شگرفی بخشیده و حتی گاه آن را تا حد جامعه شناسی فراگیر، تمام جامعه شناسی وبر وسعت داده است)). (صفحه ۱۵) در همین حیطه از اقدامات سیاسی وبر می توان به آموختن زبان روسی بعد از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، راضی نمودن کارگران به حفظ وحدت کلی ملی، تشویق کلیسا به انجام رفورم های اجتماعی و منصرف کردن بورژوازی آلمان از اتکا به تفکرات ناسیونالیستی یکجانبه، مخالفت با سیاستهای جنگ طلبانه آلمانی در اوایل قرن بیست و... اشاره کرد. البته این موضوع موجب شده تحسین اندیشمندان مختلف از جمله ((کارل یاسپرس)) و ((هارناک)) را برانگیزاند که او را قوی ترین پیکر عقلانی اروپا می دانستند و در مقابل، مخالفت عده دیگری را موجب شود از جمله ((لوکاچ)) و ((مارکوزه)) که وبر را سخنگوی برجسته امپریالیسم آلمان در عصر ویلهلمی بر می شمردند.
۲) نویسنده در ادامه این سوال را مطرح می کند که آیا وبر دارای سیستمی مشخص است؟ و در پاسخ اشاره می کند که وبر ضمن دارا بودن تضاد در مراحل مختلف پژوهش، خود، شرح منظمی درباره سیستم جامعه شناسی خویش ارائه نکرده است، در اکثر موارد در نظراتش از علم فرهنگ به جای علم اجتماع سخن به میان آورده و نمی توان یک جامعه شناسی مشخص و سیستماتیک را از وی انتظار داشت. چنان چه ((وایس)) در پنج قلمرو تضادهای وبری را آشکار می کند: رابطه ارزشی و آزادی از داوری ارزشی – تفهم و شرح آن – فرآیند عقلانی شدن و عقلانیت – سپهر مقولات مرکزی وبر در سطوح تئوریکی و متدلوژیکی – فردگرایی در قلمرو نظر و روش. به هر صورت آشتیانی تاکید می کند که علیرغم این تناقض ها می توان جامعه شناسی وبر را در دو عرصه متمرکز دید چرا که ((وبر، لازم دیده است تا جامعه شناسی خود را به دو لحاظ تعیین کند و مستحکم سازد: یکبار به لحاظ علمی توانمندِ شرح و قادر به توصیف ... و بار دیگر از نقطه نظر علمی برای درک و تفهیم واقعیت های اجتماعی)). (ص ۲۹).
۳) با توجه به نگاه مارکسیستی دکتر آشتیانی، نویسنده در جای جای کتاب از مقایسه وبر و مارکس غفلت نکرده و از ابعادی وبر را تاثیرپذیر از مارکس می داند از جمله در رفتار شناسی، جامعه شناسی دین و... و از ابعادی دیگر بین این دو اندیشمند تضاد قائل است. به ادعای نویسنده، وبر یک جانبگی های به زعم خود دگماتیک مارکس را من جمله تبعیت روبنا از زیربنا رد می کند و حدسیات نبوغ آمیز مارکس همانند شکست نهایی کاپیتالیسم وپیروزی پرولتا را رد می کند. آشتیانی در عین این که معتقد است موضع گیری های انتقادی وبر علیه مارکس، الزاما بورژوایی نیست و از دیدگاه جامعه شناسی دین، نظریات او بارورتر از تئوری های مارکس هستند (صفحه ۴۰)، اما درعین حال جامعه شناسی شناخت مارکس را بسیار قدرتمندتر از وبر می داند و تاکید می کند روش او به شکلی است که ((به جای آن که به سوی روشن ساختن نحوه مناسبات تولیدی و مالکیت برود، بر عکس طبق رسم معمول در جهان بورژوازی به طرف تبیین مناسبات اجتماعی تعیین کننده حکومت می رود...گویا بحث بر سر احراز حق و تحقق عدالت در جامعه بشری نیست و پیام سوسیالیزه کردن جامعه در برابر بوروکراتیزه اجتماع و حکومت رنگ می بازد... این گونه تحلیلها اغلب توسط آن متفکرمآبانی انجام می گیرد که ...کام زندگی شان را از آخور سرمایه داری تا حدی سیر و لذا دستان فکرشان به افسار سرمایه داری تا حدی گیر است!)). (صفحه ۴۲ و ۴۳). در نهایت در این زمینه به کلام کارل لویت اشاره شده که توسط لوکاچ و اندیشمندان دیگری نیز تایید شده و آن این که ((ماکس وبر در اکثر برخوردهای خود با مارکس، نخست افکار او را سطحی و عامیانه می سازد و آن گاه غیر مستقیم به رد و نفی این افکار سطحی می پردازد)). ( صفحه ۹۱).
۴) نویسنده در پایان این بخش همچنین به بحث عقل نزد وبر نیز می پردازد و نقدهایی بر آن وارد می سازد و نیز بحث هایی درباره اقتصاد و جامعه، اثر مهم وبر ارائه شده است.
● طرح موضوع و مسئله «ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت»
۱) در این فصل، نویسنده جامعه شناسی شناخت وبر را بیشتر مورد بررسی قرار می دهد. در ابتدا اشاره می کند که وبر و جامعه شناسی معرفت، رابطه ای سهل و ممتنع دارند! می دانیم که از یک سو وبر از پایه گذاران این سپهر است و از دیگر سو درباره این که او جامعه شناس معرفت است، سوالهای و تشکیک هایی وجود دارد! منوچهر آشتیانی در این زمینه می نویسد که آثار وبر با کسانی که صاحب اثر یا دارای تاثیر در جامعه شناسی شناخت هستند مثل مارکس و شئلر و مانهایم و لوکاچ و گورویچ و... قابل مقایسه نیست و تنها مقالاتی چند در این زمینه دارد! همچنین با مراجعه با دائره المعارف ها و تالیفات له و علیه وبر، نامی از او در سپهر جامعه شناسی معرفت نیست! در عین حال نمی توان از جامعه شناسی معرفت وبری غافل ماند که به واقع در همه زمینه ها ، همه جانبه نگر است، به جامعه شناسی تفهمی و تعمیقی عنایت دارد، سعی می کند به تشریح و تبیین فرآیندهای اجتماعی از حیث جریانهای شناختی نهفته در آن بپردازد و در سه پهنه جامعه شناسی دین، جامعه شناسی فرهنگ و مبادی و اصول جامعه شناسی از همه حیث (مقوله سازی ، تحلیل و متد) لایه هایی از جامعه شناسی معرفت را به نمایش می گذارد!
۲) در ادامه به تعاریفی از جامعه شناسی شناخت اشاره شده، آن گونه که گورویچ آن را ((بررسی روابط یا همبستگی های کارکردی بین گونه های مختلف معرفت و صورت های گوناگون آن... از یکسو و قالب های اجتماعی... و طبقات اجتماعی... و عناصر میکروسوسیولوژیکی از سوی دیگر)) می داند یا مانهایم که معتقد است جامعه شناسی شناخت ((یک نظام جدیدالتاسیس جامعه شناختی است که از دیدگاه نظریه ای، آموزه ای درباره پیوند وجودی شناخت برپا می دارد... و می کوشد تا این پیوند وجودی فکر را بر مبنای محتواهای مختلف معرفتی مربوط به گذشته و حال بشریت مشروح سازد.)) (صفحه ۷۵). لذا به اعتقاد نویسنده جامعه شناسی شناخت در پی آن است که چگونگی تاثیر موقعیت اجتماعی فرد بر نحوه کارکرد و ساخت اندیشه و شناخت او را بشناسد و بالعکس.
۳) از دیگر موضوعات مهم در این بخش از نگاه نویسنده، تز راسیونالیزاسیون و بررسی عقلانیت در جامعه و تاریخ است. نویسنده اشاره می کند: وبر مشاهده می کرد که به تدریج دیانت، نقش خود را در ایجاد رفورم ها و اصلاحات اجتماعی از دست می دهد، نظریه های دینی به مرور فاقد اعتبار علمی و مشروعیت اجتماعی می شوند و جهان به سمت افسون زدایی و بیگانگی با خدا و عاری شدن از پیامبری حرکت می کند، در چنین جهانی به زعم وبر، الهیات، لیبرال می شود و دراینجاست که خرد و عقلانیت در زندگی انسان رشد می یابد، درونی شدن دیانت فردی رواج می یابد و جهان به سمت عقلانیت دائم التزاید حرکت می کند که وبر به تیپ شناسی و تبارشناسی و جامعه شناسی این عقلانیت گرایی در سرمایه داری جدید می پردازد و آشتیانی در دو سطح رابطه بنیادین میان راسیونالیزاسیون و سکولاریزاسیون را تشریح می کند. در ادامه به سه مفهوم راسیونالیته نزد وبر اشاره می شود و عقلانیت به مفهومی که در علوم تجربی به کار می رود، به معنای تفسیر مفهومی جریان های اجتماعی و به مفهوم اخلاق عملی مورد توجه قرار گرفته است. به هرحال دکتر آشتیانی بر این مدعا ست که ((آن چه از دیدگاه وبر در دورنمای گسترده پیدایش و تکوین دنیای مدرن هر ناظر منصفی را به نظاره می کشد، وجود تعاطی و تعاملی است که به طور مستمر بین کاپیتالیسم (یعنی نظام جدید سرمایه داری) و سکولاریسم (یعنی منش و شیوه زندگانی انسان های مدرن) و راسیونالیسم (یعنی نحوه تفکر انسان دوران مدرنیسم) وجود دارد.)) (صفحه ۱۰۶) و البته نویسنده سعی کرده به ارتباط هر یک از این مفاهیم با جامعه شناسی معرفت نیز بپردازد.
۴) مبحث مورد توجه دیگر در این فصل، نظریه قرابت انتخابی یا تجاذب گزینشی وبر است که از دیدگاه نویسنده نوعی نظریه وابستگی متقابل است که اساس آن را روش گزینش تشکیل می دهد و با دیالکتیک نهفته در نظریه روبنا و زیربنای مارکس مرتبط است. ارتباط این نظریه با جامعه شناسی معرفت و پیوند آن با نظریات جامعه شناسی شناخت مارکس و شئلر به تشریح بیان شده و مصادیق این نظر در آرای وبر از جمله ارتباط میان اشکال ساخت های اجتماعی و اشکال معین اقتصادی، بین روابط روحی و عوامل مادی، قرابت انتخابی میان رهبران اصناف و طبقات و قرابت انتخابی درونی بین اصول ساختاری فرقه با ساختار دموکراسی که در دو اثر ((اخلاق پروتستان)) و ((اقتصاد و جامعه)) یافت می شود، تبیین گردیده است.
۵) مفهوم تیپ ایده آل نیز به عنوان یکی از عناصر جامعه شناسی شناخت وبر در بخشی مجزا مورد توجه نویسنده قرار گرفته است. بدین شکل که ابتدا به نظریات اندیشمندان مختلف در این زمینه اشاره شده، سپس مطالبی درباره تکوین و تشریح این مفهوم و رابطه آن با جامعه شناسی شناخت نگاشته شده است. نویسنده چهار نوع تیپ ایده آل را در نزد وبر از هم متمایز می کند و ضمن این تقسیم بندی (مفاهیم نوعی تیپ ایده آلی، تیپ های ایده ها، تیپ های ایده آل ایده آلها و تیپ های ایده آل مربوط به ساختارسازی های ارتباطات معنایی) معتقد است که تمایز وبر نسبت به دیگر اندیشمندانی از جمله ارسطو، سیسرون و مونتسکیو که قبلا نیز به سنخ آرمانی اشاره داشته اند، این است که تنها به کاری انتزاعی روی نیاورده و در واقع تیپ ایده آل را با قلمرو معرفت شناسی مرتبط کرده است. ((وبر می کوشد تا از طریق آن (ارتباط با معرفت شناسی) این سنخ آرمانی (یا تیپ ایده آل) را با واقعیات متیقن تجربی در قلمروهای گوناگون اجتماع و تاریخ نزدیک و گاه حتی عجین سازد، لذا الگو سازی وبر از یکسو بر اساس قواعد تجربی و اصول تجربه است... و از سوی دیگر او سعی می کند حاصل مطالعه جزئیات را در خدمت کلیت و تمامیت مقولات مفهومی تنظیم کننده آنها قرار دهد.)) (صفحه ۱۳۹ و ۱۴۰). به هرحال تیپ ایده آل وبر از مفاهیم مهمی است که آشتیانی آن را ابزاری مفید برای اندازه گیری می داند، در عین این که روشی ایستا نیست و با تغییرات جامعه تغیر می کند و در نهایت به نظر نویسنده نوعی الگوی تفهیمی است که قادر است در پهنه تشکیل مفهوم و مدل به جامعه شناسان یاری رساند و ضمنا ارتباط جایگاه این مفهوم مهم در عرصه جامعه شناسی شناخت وبر از زوایا و ابعاد مختلفی از سوی نویسنده مورد واکاوی قرار گرفته است.
۶) آخرین بحث در این بخش، بررسی مفهوم تفهم است که در آثار مختلف وبر و به عنوان بنیاد جامعه شناسی تفهمی نقش زیادی دارد و به اعتقاد نویسنده، این مفهوم، دانش جامعه شناسی وبر را به قلمرو میراث عظیم معرفت شناسانه اروپایی نزدیک می کند. نویسنده تاکید می کند که وبر در پی شناخت واقعیت اجتماعی پیرامون خویش است، او جامعه شناسی را علمی واقعی و دارای نظم و نظامی خاص می داند و در تلاش است که بخش های مختلف معنی رفتاری و موقعیتی جهان زندگی و حیات علمی را نسبت به هم مقایسه شونده سازد. وبر در تعریفی از مفهوم تفهم که آن را محصول فرآیند رفتار اجتماعی انسانی می داند، ((تفهم را بر حسب جهت گیری آن به سوی نمونه مفهومی و ارزشی که هم به نحو عقلانی و هم به گونه عاطفی ساختاربندی شده است، معنی می کند.)) (صفحه ۱۸۵ و ۱۸۶). به زعم آشتیانی وبر به این واقعیت رسیده بود که ((اساسا علم تاریخ و جامعه شناسی نمی توانند حاوی شناخت چیزی باشند مگر آن که در بطن هستی اجتماعی و تاریخی آنها مفهوم و معنا و دریافتی مضمر باشد.)) (صفحه ۱۶۳). به هرحال دکتر آشتیانی در این بخش ضمن تشریح مفهوم تفهم و تقسیم بندی ها و انواع آن و بسط آن در جامعه شناسی شناخت وبر به کنش اجتماعی و ربط وثیق آن با تفهم، معنادار بودن کنش های اجتماعی، عمل اجتماعی و تاریخی انسان، کلیت اجتماعی و تاریخی و... هر یک به طور مفصل می پردازد و ارتباط این موضوعات با جامعه شناسی شناخت وبر را تشریح می کند. در نهایت نویسنده مدعی است که جامعه شناسی شناخت وبر بدون مفهوم تفهم بی معناست و ((عمل و کردار و کنش انسانی، طبق رای وبر، مولد و خاستگاه درک احساس مشترکی است که در بطن و متن درونیت و اجتماعیت یافتن اعمال (معنادار) آدمی پدید می آید و از اینرو هرگونه ارتباط پذیری نزد او عمیقا مترادف با معنی دار و یا فهمیدنی بودن است.)) (صفحه ۱۹۲). و لذا اصطلاح مفهوم نزد او بیانگر شکل عینی موقعیت های رفتاری و کنشی است و از دیدگاه این متفکر آلمانی تنها جهانی که به مفهوم تفسیر یابنده در برابر ما قرار گیرد، جهانی تغییر پذیر و دگرگون شونده است!
● بحث انتقادی درباره جامعه شناسی شناخت احتمالی ماکس وبر
نویسنده در این فصل و نیز ابتدای فصل پیشین به صراحت، تشکیک هایی درباره جامعه شناسی شناخت وبر مطرح می سازد و با آن که صراحتا در جای جای کتاب ضمن تشریح به نقد آرای وبر نیز پرداخته است، اما لازم می داند که در بخشی جداگانه نیز انتقادهای کلی دیگر را پیرامون برخی آرای وبر خصوصا در زمینه جامعه شناسی شناخت او مطرح سازد. در این زمینه درباره تیپ ایده آل، از نامعین بودن سنخ آرمانی و آرمان های سنخ بحث می شود و این سوال را مطرح می کند که ((این ایده آل است که مضمون سنخ را تعیین می کند و یا این سنخ است که محتوای ایده آل را می سازد؟)) (صفحه ۱۹۷). همچنین درباره نظریه قرابت انتخابی وبر بحث و بررسی صورت پذیرفته و به تناقض ها و کلی نگری ها و سوالات و انتقادات در این زمینه اشاره می شود. سومین انتقاد در زمینه کار است و رویکرد مارکسیستی، نویسنده را واداشته تا این انتقاد را به وبر وارد سازد که وی ضمن بی اعتنایی به کار، آن را تنها به معنای اشتغال در نظر گرفته و با رویکرد خرد گرایانه و میکروسوسیولوژیکی از آن غفلت کرده است! بحث انتقادی دیگر نویسنده در زمینه مسئله تفهم است که ضمن توضیحی ادعا می کند وبر برای احتیاط از لغزیدن به سمت تفکر واقع گرایانه انتقادی و مارکسیستی، ملزومات و مقتضیات مربوط به واقعیات عینی زندگانی اجتماعی و تاریخی را آن طور که باید و شاید در تحلیل ها و محاسبات جامعه شناسانه خویش وارد نکرده است! آخرین انتقاد، مشکل عقلانیت یافتگی جوامع و شناخت انسانها نزد وبر است که در این زمینه نیز به تشریح بحث و نقد و بررسی صورت گرفته و در پایان سعی می شود به این سوال پاسخ داده شود که آیا می توان وبر را در زمره جامعه شناسان معرفت دانست یا نه؟
● پایان
پایان سخن دکتر آشتیانی اشاره به جامعه ایران و امکان یا عدم امکان ایجاد جامعه شناسی معرفت در آن است که با الهام از عقاید مارکس و آدورنو تاکید می کند: ((جوامعی که در اثر استمرار قرنها عدم رشد مناسبات تولیدیِ نظام یافته... و دیکتاتوری عرفی و شرعیِ نابود کننده تفکر علم مند، از تکوین فرآیند گفتگوهای عقلانی... و ساختارهای نهادین آنها در جامعه و تاریخ، دور و مهجور مانده اند، بحث هایی از قبیل آن چه پیرامون ماکس وبر در اینجا به عمل آمده اند، احتمالا مبهم و مغشوق خواهند ماند.)) (صفحه ۲۶۵). نویسنده تاکید می کند در چنین فضای مه آلود و مبهمی که پاسخ معرفت شناسانه برای آن ملت یا تصور ناکجاآبادهای غربت آلود است یا اندیشه های آرمان شناسانه و ایدئولوژی های حسرت برانگیز، در این موقعیت به احتمال زیاد امیدی به تولد جامعه شناسی علمی نیست و شاید برای رفع این نواقص ((عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی!!!))

 

http://khodayeman.blogfa.com

 

 

 

ديدگاه جامعه شناسي تالكوت پارسونز

تالكتوت پارسونز (1902 -1979) جامعه شناس آمريكايي يكي از بزرگترين نظريه پردازان قرن بيستم است. تفحص ژرف در آثار جامعه شناسان مهم اروپايي (وبر، دوركيم، پارتو) و تامل در مسائل و بحران هاي عظيم اين قرن سرانجام او را به سوي ساختن تئوري هاي جديد در رابطه با كنش فردي، نظام اجتماعي و سيستم فرهنگي كشاند. پارسونز براي عناصر فرهنگي و اجتماعي در شكل گيري سياست و اقتصاد نقش عمده اي قائل بود و در ترويج مكتب «كار كردگرايي ساختي» تلاش بسياري كرد. نظريه هاي كلان، بيان پيچيده، ديدگاه متعالي و تفكر نظام ساز وي، به شدت مورد ملامت و تهاجم بعضي حوزه هاي جامعه شناسي (بخصوص ديدگاه ديالكتيكي) قرار گرفته است.

۱. كاركردگرايي ساختي
تئوري كاركردگرايي ساختي از يك سو كاركردها و نتايج پديده هاي اجتماعي را مورد توجه قرار مي دهد و از سوي ديگر بر رابطه پايدار و تداوم بين عناصر جامعه و كل نظام اجتماعي ناظر است. هر ساخت كه از روابط ثابت و پايدار تشكيل مي شود با يك سلسله كاركردها در نظام اجتماعي تناسب دارد. بنابراين كاركردگرايي ساختي از دو منبع الهام مي گيرد. يكي كاركردگرايي اي كه جامعه را داراي عناصري كه هر يك در جاي خود و به خوبي كار مي كنند و در كل نظام ضرورت دارند، تلقي مي كند و ديگري ساختارگرايي اي كه در آن پديده هاي اجتماعي از طريق كيفيت ساخت جامعه تحليل مي شود. در اين حالت اجزاي مجموعه به واسطه عامل ساختي در اتصال و ارتباط پيوسته و پنهاني هستند. كاركردگرايي ساختي شرط دوام نظام اجتماعي را در تامين كاركردهاي اساسي جامعه مي داند و هر ساخت نيز بر حسب ضرورت هاي كاركردي نظام اجتماعي تعين و تشكيل مي يابد.

۲ كنش اجتماعي
كتاب ساخت كنش اجتماعي به بررسي عمل اجتماعي انسان و خصوصيات آن اختصاص دارد و به مطالعه رابطه هدف و وسايل، و نقش محيط در جامعه در شكل گيري كنش اجتماعي مي پردازد. پارسونز در اين كتاب ابتدا به ارادي بودن آن (هدفدار بودن) اشاره مي كند و سپس دلايل انتخاب هاي متفاوت افراد را با توجه به محدوديت هاي محيطي و زيستي مورد بررسي قرار مي دهد و آن گاه با تاكيد بر اهميت هنجارها و ارزش ها در تعيين اهداف و اعمال انسان ها به تبيين كنش اجتماعي مي پردازد. لويس كوزر جامعه شناس معاصر محورهاي اصلي ديدگاه پارسونز را در اين كتاب به شرح زير خلاصه كرده است:

الف- كنش هاي انسان، اختياري و ارادي است نه فقط رفتاري زيستي و انفعالي.
ب- عاملان كنش در جهت رسيدن به هدف ها تلاش مي كنند.
ج- انتخاب هاي مختلف بين وسايل متفاوتي كه اين عاملان در تعقيب خواسته هايشان به كار مي گيرند می باشد.
د- شرايط محيطي و بدني، محدوديت هايي را در انتخاب وسايل و انجام هدف ها ايجاد مي كنند در کنش نقش دارد .
ه- مجموعه هنجارها و ارزش ها، انتخاب هاي فردي را از لحاظ وسائل و اهداف معين مي كنند.
بنابراين كنش فرد، ارادي و هدفدار است و با توجه به محدوديت هاي محيطي و زيستي، توسط ارزش ها و هنجارهاي اجتماعي تعيين مي گردد.


۳ . نظام اجتماعي 
بخش مهمي از آثار پارسونز به تحليل شخصيت، سياست، اقتصاد و ارزش ها اختصاص دارد نظريات او در چهار زمينه مطرح مي شوند؛
زمينه فرهنگي    (ايدئولوژي، معرفت و ارزش)
زمينه اجتماعي  (روابط متقابل)
زمينه رواني      (شخصيت كه به وسيله روانشناسي مطالعه مي شود)
زمينه زيستي     ( ارگانيسم « خواسته ها « نيازها)

گرچه در واقع امر انساني عملي واحد است، اما بايستي زمينه هاي عمل را به عنوان چهار سيستم فرهنگي، زيستي، اجتماعي و رواني در نظر گرفت؛اين چهار سيستم در عين تمايز داراي پيوستگي و تداخل هستند و مي توان آنها را تحت يك سيستم عمومي تر كه سيستم عمل است قرار داد.
ارتباط اين سيستم ها به شكل افقي نيست بلكه به نحوي رتبه بندي شده اند كه سيستم فرهنگي، سيستم اجتماعي را كنترل مي كند و به ترتيب سيستم اجتماعي، سيستم رواني را و سيستم رواني سيستم سياسي را. اين رتبه بندي به لحاظ اطلاع از بالابه پايين مي باشد و از لحاظ نيرو از پايين به بالا. يعني سيستم فرهنگي داراي بيشترين اطلاع و سيستم زيستي داراي بيشترين نيروست.

در اين رابطه رتبه عالي تر، رتبه هاي پس از خود را كنترل مي كند. عناصر فرهنگي كه داراي خصيصه كلي هستند از طريق نهادي شدن در قالب سيستم اجتماعي به شكل هنجار و قاعده در مي آيند. مثلاارزش كلي عدالت (عنصر فرهنگي) در نظام قضائي نهادي مي شود و در قالب سيستم اجتماعي تحقق عملي مي يابد؛ ساخت همان نهادي شدن عناصر كلي فرهنگي است و داراي خصوصيات نسبتا پايدار مي باشد. عناصر نظام اجتماعي كه داراي ثبات و دوام هستند به چهار دسته تقسيم مي شوند؛
- ارزش ها     (جهت گيري مطلوب سياست را مشخص مي كنند)
- هنجارها     (الگوهاي رفتار)
- مجتماعات  (برگرد ارزش ها و انديشه ها شكل مي گيرد)
- نقش ها    (اشكال عضويت و شركت افراد در اجتماعات)
    
دكتر عباس محمدي اصل

رابرت کی مرتن

الگوی کارکرد گرایی ساختاری رابرت مرتن

مرتن در واقع شاگرد پارسونز محسوب مي‌شود و به لحاظ بينش و روش جامعه، شناختي هم از او تاثير پذيرفته است. اما او خود تاثيري بسزا بر ديدگاه كاركردگرايي ساختاري داشت و آن را تعالي بخشيد. تلا‌ش‌هاي مرتن در نقد اصول و مباني كاركردگرايي كلا‌سيك قابل تقديراست. به عنوان مثال اصطلا‌حات كاركرد آشكار و پنهان نخستين بار توسط او وضع شدند. در ديدگاه كاركردگرايي كلا‌سيك همه عناصر ساختاري كاركردي دارند كه در نهايت در جهت تعادل كل نظام عمل مي‌كنند. اما مرتن با وضع اين دو اصطلا‌ح مي‌خواست بگويد كه كاركردهايي كه عنصر ساختاري فقط محدود به كاركردهاي آشكار نيست و ممكن است ما با كاركردهاي غير قابل انتظار يا پنهان هم مواجه شويم.

 اگر بخواهيم او را به يكي از دو ديدگاه كلا‌ن جامعه‌شناسي يعني نظم و تضاد ربط دهيم علي القاعده او به اولي نزديكتر است. او در حقيقت جامعه را چون نظامي مي‌بيند كه داراي اجزاي مختلف است. در اين ميان او براي فرهنگ و ساختارهاي اجتماعي نقشي اساسي قائل است. به عقيده او اين عناصر ساختاري يعني فرهنگ و ساختارهاي اجتماعي در تعامل و هماهنگي با هم و با محيط و با ايفاي كاركردهاي مربوط به خود امكان تطابق نظام اجتماعي و سازگاري افراد را با محيط خويش فراهم مي‌سازند. در اين ديدگاه الگوي رفتاري افراد، از جمله شيوه سازگاري يا تطابق آنان با محيط، تابعي از شرايط و فرصت‌هايي است كه جامعه براي آنان فراهم مي‌كند. به سخن ديگر يعني علا‌وه بر متغيرهاي وابسته متغيرهاي مستقل هم خصلتي جمعي و ساختاري دارند و بر خلا‌ف ديدگاه پارسونز ويژگي‌هاي فردي (زيستي-رواني يا ذهني- شخصيتي) آن طور كه بايد مورد توجه قرار نمي‌گيرند.

در هر صورت مي‌توان گفت ساختارها و كاركردهاي اجتماعي دغدغه و مساله ذهني مرتن در جامعه شناسي بوده‌اند. او علي‌الا‌صول خود را مقيد به فعاليت در حيطه جامعه شناسي نظم و ديدگاه كاركردگرايي ساختاري كرده است اما نسبت به آن تعصبي ندارد و اتفاقا سعي كرده است كه در آن بازنگري كند و مباني بينشي آن را تا حدودي دستكاري كند تا به ساير ديدگاه‌ها هم نزديك شود و در ضمن بتواند با جامعه شناسي تضاد هم مبادله‌اي داشته باشد.

مفاهیم کژکارکرد ، بی کارکرد ، تعادل خالص ، سطح های تحلیل ، کارکرد آشکار و کارکرد پنهان از اوست .

 

 

 

کارکردگرایی ساختاری Structural Functionalism - نظریه های جامعه شناسی

الیاس شرف پور :

کارکردگرایی ساختاری Structural Functionalism

نظریه کارکردگرایی ساختاری(ساختی) یکی از عمده‌ترین نظریه‌ها پس از شکل‌گیری جامعه‌شناسی است. این نظریه تمایز دهنده دوره کلاسیک جامعه‌شناسی با دوره مدرن است و به طور عمده از گرایشی کلی به سوی تحلیل کارکردگرایانه در قرن 19 نشأت می‌گیرد. کارکردگرایی ساختاری از رهیافتی بهره می‌برد که جامعه را شامل نظامی از اجزاء مختلف به هم پیوسته‌ می‌داند که ساختارهای گوناگون را شکل می‌دهند و هر کدام کارکردی خاص در کل نظام دارند. کارکردگرایی ساختاری ریشه در آثار کنت، اسپنسر، دورکیم و تعلق آنها به ارگانیسم، نیازهای اجتماعی، ساختارها و کارکردها ‌دارد. کارکردگرایی، ریشه در تشبیه اندامه‌ای اوایل قرن نوزدهم دارد و کهن‌ترین دیدگاه مفهومی در جامعه‌شناسی است و تا زمان‌های اخیر دیدگاه مسلط در این علم بود.

کارکردگرایان بر سهم عناصر اجتماعی – فرهنگی در حفظ یک کل سیستمی جامع‌تر، اغلب اوقات به مفهوم‌سازی نیازها یا ضرورت‌های اجتماعی مبادرت ورزیدند.

به عبارتی آراء آنها عبارت است از:

1) جامعه یک نظام در نظر گرفته می‌شود که دارای نیازها و ضرورت‌هایی است که می‌بایست برآورده شوند؛ تا بقاء جامعه را تضمین کنند.

2) با الهام از تکامل، آنها معتقدند نظام‌ها دارای نیازها و ضرورت‌ها و دارای حالات بهنجار و بیمارگون هستند، لذا به تعادل و ایستایی نظام اشاره می‌کنند.

3)  جامعه وقتی یک نظام در نظر گرفته شد،‌مرکب از اجزای مرتبط تلقی می‌شود و در تحلیل اجزاء مرتبط، و این‌که چگونه این اجزاء مرتبط ضرورت‌های کلهای سیستمی را برآورده و بدین ترتیب بهنجاری یا تعادل نظام را حفظ می‌کنند، در کانون توجه قرار می‌گیرد.

4) اجزای مرتبط چون مشخصاً در ارتباط با حفظ و یک کل سیستمی در نظر گرفته می‌شدند، از این رو تحلیل علی اغلب مبهم می‌گردد و در تکرارهای معلوم و غایت‌شناسی‌های غیر منطقی فرو می‌غلطد (والبته تفاوت‌های‌ریزی بین کاردگرایی پارسونر و مرتنی وجود دارد)

 

ساختار‌گرایی

شیوه‌ای برای اندیشیدن است که به تجزیه و تحلیل سیستم‌های عمده با استفاده از بررسی ساز و کارها و عناصر تشکیل‌دهنده آن می‌پردازد. به لحاظ ماهیتی ساختارگرایی بیش از کارکرد به ژرفای ساختار بها می‌دهد و در بسیاری از موارد، مشابه دیدگاه مارکس و فروید است. این آیین فکری در نیمه دوم قرن بیستم در قلمرو فلسفه و علوم انسانی پدید آمد و سرچشمه تأثیرات فراوانی شد. همه ساختارگرایان متفق‌القول هستند که پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی رویدادهای واجد معنا هستند و در نتیجه دلالت‌های آنها باید در مرکز پژوهش قرار گیرد. از این رو در تحلیل ساختاری بر مجموعه مناسبات میان اجزای هر ساختار در هر پدیدار تاکید می‌شود. با شناخت این مناسبات درون ساختاری است که یک پدیدار معنا پیدا می‌کند. ساختارگرایی از نظام نشانه‌ای زبان آغاز می‌کند. اما فرهنگ نیز می‌تواند به مثابه دستگاهی سرشار از نشانه‌ها مورد تحلیل ساختاری واقع شود. ساختارگرایی برای تحلیل هر پدیده فرهنگی و اجتماعی پیشنهاد می‌کند که نخست تفاوت‌های درونی و صوری میان اجزای یک پدیده را که موجب ایجاد اشکال متفاوت آن پدیده از نظر معناهای فرهنگی می‌شود را بررسی کنیم. عناصر فرهنگی به خودی خود از الگوهایی ساختاری تشکیل یافته‌اند و ظاهری بی‌معنا دارند و تنها بررسی مناسبات، تفاوت‌ها و تقابل‌هاست که به آنها معنا می‌بخشد.

 

نظریه کارکردگرایی ساختاری

در زمینه‌ای وسیع‌تر یعنی تحت مجموعه نظریه‌های توافق قابل بحث و بررسی است. نظریه‌های توافق، ارزش‌ها و هنجارهای مشترک را برای جامعه، بنیادی می‌انگارند و بر نظم اجتماعی مبتنی بر توافق‌های صنفی تاکید می‌ورزند و نیز دگرگونی اجتماعی را دارای آهنگی کند و سامان‌مند می‌دانند و البته می‌توان این بحث را به یونان باستان و افلاطون، طرفدار توافق کشاند.

کارکردگرایی ساختاری از جهتی به نیازهای کنشگران یا اجتماع و از طرفی به ساختار و سازمان توجه دارد.

 

انواع کارکردگرایی ساختار

آبرهامسون(1978) سه نوع کارکردگرایی ساختاری را برمی‌شمارد.

1) کارکردگرایی ساختاری مزدگرایانه؛ که در آن بر نیازهای کنشگران و انواع ساختارهای بزرگی مثل نهادهای اجتماعی و ارزش‌های فرهنگی و ... اشاره می‌شود که به عنوان پاسخ‌های کارکردی به این نیازها پدیدار می‌شوند، تاکید می‌شود.

2) کارکردگرایی فیمابین؛ که در آن بر روابط اجتماعی، ویژه مکانیسم‌هایی که برای سازگاری پافشاری‌‌های موجود در این رابطه به کار برده می‌شوند، تاکید می‌گردد.

3) کارکردگرایی اجتماعی؛ که بیشتر به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهن دامنه جامعه، روابط داخلی میان آنها و نیز تاثیرهای مقید کننده آنها روی کنشگان توجه دارد.

سه جامعه‌شناس کلاسیک اسپنسر، کنت و دورکیم بر این نظریه بیش از همه تاکید داشتند

دورکیم درباره ساختارها و کارکردها و رابطه‌شان با نیازهای جامعه، نظریات گوناگونی را بر حسب کارکردگرایی ساختاری مطرح کرد.

آنچه مد نظر او بود اینکه در بررسی علت‌های اجتماعی باید توجه کرد که یک ساختار معین چگونه به وجود آمده و چرا یک چنین صورتی به خود گرفته است و اما بر عکس در بررسی کارکردهای اجتماعی باید توجه کرد که یک ساختار معین چه نیازی را برای یک نظام گسترده‌تر برآورده. کارگرایان ساختاری به ویژه کاردگرایان اجتماعی، رهیافت کلان را در بررسی پدیده‌های اجتماعی پذیرفته‌اند. آنها بر کل نظام اجتماعی و تاثیر اجزای آن(به ویژه ساختارها و نهادهای اجتماعی) بر کل، تاکید می‌ورزند. آنها برای اجزای نظام در تداوم عملکرد کل نظام، نقش مثبتی قائلند. آنها اجزای نظام و نیز کل نظام را در یک حالت توازن در نظر می‌گیرند، چنان که دگرگونی در یک جزء به دگرگونی در اجزای دیگر می‌انجامد. هر چند که کارکردگرایی ساختاری یک چشم‌انداز توازنی را می‌پذیرد اما لزوماً یک دیدگاه ایستا به شمار نمی‌آید.

پیش‌فرضهای کارکردگرایی

سهم پارسونز در شکل‌گیری کارکردگرایی ساختاری بیش از سایرین است. وی با تکیه بر پیش‌فرضهای مطرح شده در زیر به طرح نظریه کارکردگرایی ساختی پرداخته است:

1. سیستم اجتماعی یک کل دارای بخشهای مرتبط با یکدیگر، از قبیل سازمانها و نهادهای اجتماعی است؛

2. سیستم اجتماعی دارای حیات و در حال استمرار و بقاست؛

3. سیستم اجتماعی به گونه‌ای طراحی شده که امکان ارتباط با سیستم‌های دیگر را داشته باشد؛

4. سیستم اجتماعی با مشکلاتی از قبیل نیازها یا درخواست‌هایی روبروست که موجب بقا و ادامه حیات سیستم‌ها می‌شوند؛

5. سیستم اجتماعی دارای خصوصیات نظم و تعادل است و اجزای آن به یکدیگر وابسته‌اند؛

6. ثبات و تغییر در آن توأمان است؛

7. سیستم‌ها به واسطه شرایط محیطی محدود می‌شوند.

پارسونز معتقد است کارکرد، مجموعه فعالیتهایی است که در جهت برآوردن یک نیاز یا نیازهای نظام انجام می‌گیرد. وی با این تعریف معتقد است 4 تکلیف برای همه نظامها ضرورت دارد:

1. تطبیق(Adaptation)؛ هر نظامی باید خودش را با موقعیتی که در آن قرار گرفته تطبیق دهد؛

2. دستیابی به هدف(Goal Attainment)؛ یک نظام باید هدفهای اصلی‌اش را تعیین کند و به آنها دست یابد؛

3. یکپارچگی و انسجام(Integration)؛ هر نظامی باید روابط متقابل میان اجزایش را تنظیم کرده و به رابطه میان چهار تکلیف کارکردی‌اش نیز انسجام ببخشد؛

4. پایداری(Latency)؛ هر نظامی باید انگیزش‌های  افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارنده این انگیزشها را ایجاد، نگهداری و تجدید کند.

این چهار تکلیف با چهار نظام کنش، «سیستم زیستی» از طریق سازگاری و تغییر شکل جهان خارجی، «سیستم شخصیتی» از طریق تعیین هدف نظام و بسیج منافع برای دستیابی به آنها، «سیستم اجتماعی» از طریق کارکرد یکپارچگی و «سیستم فرهنگی» که از طریق وضوح‌بخشی به اهداف و ارائه الگوهای فرهنگی، پایداری را ایجاد می‌کنند، رابطه دارد.

 

اصول انتقادی مرتون

با اینکه پارسونز مهمترین نظریه‌‌پرداز کارکردگرایی ساختی است؛ اما شاگردش مرتون تنها نویسنده بیانیه مهم در مورد کارکردگرایی ساختاری در جامعه‌شناسی است. سه اصل مورد انتقاد مرتون که در تحلیل پیشینیان بود، عبارتند از:

1. وحدت کارکردی؛ وی معتقد است وحدت کارکردی فقط در مورد جوامع کوچک ابتدایی درست است و نباید به جوامع بزرگ تعمیم داد؛

2. شمول عام؛ یعنی همه صور فرهنگی و اجتماعی، کارکرد مثبت دارند؛

3. گریزناپذیری کارکردها؛ در اینجا مرتون اصطلاح کژکارکرد و کارکرد منفی برخی ساختارها و رسوم را بیان می‌دارد. بر اساس این اصل، نه تنها همه جنبه‌های معیار جامعه کارکرد مثبت دارند؛ بلکه ضرورت دارند.

مرتون معتقد است باید آمادگی پذیرش این واقعیت را داشته باشیم که شقوق ساختاری و کارکردی گوناگون دیگری را می‌توان در داخل جامعه پیدا کرد.

کارکردگرایان ساختاری پیش از مرتون بر کارکردهای یک ساختار یا نهاد تأکید می‌ورزیدند؛ اما مرتون معتقد است، باید بر کارکردهای اجتماعی تأکید شود تا انگیزه‌های فردی. به عقیده مرتون کارکردها عبارتند از عملکردهایی که تطبیق با سازگاری یک نظام اجتماعی را امکان‌پذیر می‌سازند.

وی معتقد است باید کژکارکردها و بد‌کارکردها نیز در نظر گرفته شوند و همچنین کارکردگرایان ساختی نه تنها باید به کارکردهای آشکار(نیت‌مند) بلکه باید به کارکردهای پنهانی(غیر نیت‌مند) نیز بپردازند. همچنین وی برخلاف کارکردگرایان ساختاری پیش از خود که کل جامعه را مورد تحلیل قرار می‌دادند معتقد است در تحلیل کارکردی باید میان سطوح مختلف جامعه تفاوت قایل شد زیرا یک ساختار می‌تواند بخشی از جامعه کارکرد مثبت و برای برخی دیگری کارکرد منفی یا کثرکارکرد داشته باشد.

 انتقادات

1. از نظر ذاتی، نظریه دارای بینشی غیر تاریخی است؛ پدیدها بدون زمینه‌های تاریخی مورد توجه قرار گرفته‌اند؛ محافظه‌کارانه است و به توصیه‌ وضعیت موجود می‌پردازد؛

2. از نظر منطقی و روشی، کارکردگرایان به جامعه واقعی و ملموس توجه ندارند و به جای آن به نظامهای انتزاعی می‌پردازند؛

3. از نظر فراگیری و جهان شمولی، کارکردگرایان ساختی معتقدند نظریه‌ی واحدی وجود دارد که با آن می‌توان همه تاریخ را مورد تحلیل قرار داد؛ اما در واقع امر چنین نیست. منتقدان چنین طرح فراگیری را توهمی بیش نمی‌دانند و معتقدند که جامعه‌شناسی باید نظریه‌هایش محدود به یک دوره تاریخی با دامنه متوسط باشد؛

4. نظریه، توان مقابله با تقابل را ندارد زیرا هدف اصلی آن انسجام و سازگاری است؛

5. نظریه، به کنشگر کمتر توجه کرده و در مقابل، بیشتر به ساخت اجتماعی و عناصر ساختی پرداخته است.

 منابع

1. ریتزر، جورج؛ نظریه‌ جامعه‌شناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی، تهران، علمی، چاپ چهارم، 1379،‌ص119تا122 و ص178تا185.

2. آزادارمکی، تقی؛ نظریه‌های جامعه‌شناسی، تهران، سروش، 1381، چاپ دوم، ص27،52،57 و 58.

3. ج گرب، ادوارد؛ نابرابری اجتماعی دیدگاههای نظریه‌پردازان کلاسیک و معاصر، محمد سیاه‌پوش و احمدرضا غروی‌زاد، تهران، معاصر، 1373، چاپ اول، ص120 و 128.

4) ترنر، جاناتان؛ ساخت نظریه جامعه‌شناختی، لهسائی‌زاده، شیراز، 1372، چاپ اول، ص31، 30، 42

 

جامعه شناسی سیستمی 1 ( علی طائفی)

جامعه شناسی سیستمی (همگرائی در مکاتب جامعه شناسی)

مقدمه : جامعه شناسي همانند هر علم نوپديد ديگري در كوره راه پرفراز و نشيب پيدايي و رشد خود، تلاشها و مساعي بسياري از علما و فلاسفه علوم اجتماعي را پشت سر گذاشته و همچنان در كشاكش دست يابي بر شناخت، اندازه گيري و تبيين و توصيف پديده هاي اجتماعي در دنيايي از كشمكش ها و تقابل نظري پيش مي تازد.

در فرا راه رقابت و همپايي علوم اجتماعي، بويژه جامعه شناسي با دانشها و علوم تجربي و طبيعي، ضروري مي نمود كه انديشمندان فعال در اين دسته علوم، تلاش بيش از پيش خود را صرف هرچه دقيقه و محض ساختن وسايل و روشهاي كشف حقايق و واقعيتهاي اجتماعي بنمايند. در اين راستا، كوششهاي متعدد چند گونه اي انجام شد تا موفقيتهايي را كه علوم دقيقه و محض از طرق روشهاي آزمايشگاهي و تجربي بدست آورده بودند، دستاويز قرار داده و با غسل تعميد اين روشها از آن نتيجه قابل قبولي براي علوم اجتماعي و جامعه شناسي بيرون آورند. عزم ها جزم شد و با كوله باري از اصول و مدلهاي برگرفته از علوم تجربي، بر واقعيتهاي جان سخت اجتماعي هجوم برده شد. اين تلاشها در انواع خود به چنان سرانجامي، انجاميد كه هنوز بسياري بر علمي بودن دانشهايي چون جامعه شناسي ترديد مي ورزند و بر ايدئولوژيك بودن آن صحه مي گذارند. عده اي بر تحصلي پنداشتن اين دسته علوم مي تازند و آن را به محافظه كاري و ناديده گرفتن علل و ريشه هاي اصلي نهفته در بطن و متن روابط و مناسبات اجتماعي و به بهانه برائت ارزشي و پرهيز از قضاوتهاي ارزشي، به حفظ وضع موجود نابرابر و غيرانساني محكوم مي نمايند و عده اي ديگر بر تندرويان و گاه واقع بينان منتقد يورش مي برند كه اين دسته از علوم را با صبغه هايي ايدئولوژيك و داوريهاي خودخواهانه و غيرعلمي آغشته مي سازند.
با اينهمه نحله هاي عمده اي كه در جامعه شناسي سر برآورده و هنوز جان سختي مي نمايند، عبارتند از كاركردگرايي(Functionalism) ، ساختارگرايي (structuralism) و ديالكتيك گرايي (Dialecticism) ؛ كه در هر يك از اين نحله ها، رويكردهاي گاه متعددي نيز روييده اند كه بر پراكندگي و آشفتگي دروني اين مكاتب منجر شده اند. بگذاريد قبل از هر چيز تعريفي مشخص و تا حدي قابل قبول از روش تحقيق در علوم اجتماعي بدست دهيم و پس آنگاه به طرح و توضيح نحله هاي مذكور، بپردازيم. اصولاً « روش شناسي، مجموعه طريقه ها، شيوه ها و روشهايي است كه در زمينه هاي مختلف دانش‌ها و علوم جهت شناخت ويژگيهاي قوانين حاكم بر پديده ها بكار برده مي شود. روش شناسي يا (Methodology) فن درست انديشيدن و شيوه تحقيق و اسلوب علمي بررسي امور و پديده هاست.» (گلابي، 13). با اين تعريف مي توان گفت كه روش تحقيق در علوم اجتماعي و بويژه جامعه شناسي نيز عبارتست از مجموعه روشهاي كشف قانونمنديهاي حاكم بر روابط ميان پديده ها و رخدادهاي اجتماعي خواه به صورت آشكار يا پنهان، در بطن مناسبات اجتماعي، جهت استخراج صفات و ويژگيهاي مشترك و تعميم آنها براي ارائه و پيشنهاد يك قانون تجربي يا نظريه اجتماعي.
اساساً ويژگيها و وجوه تمايز علوم اجتماعي از علوم طبيعي عبارتست از: سريع تر بودن تحول موضوع اين علم، عدم استمرار قانونمنديهاي حاكم بر واقعيتهاي اجتماعي، كثيرالابعاد بودن اين واقعيتها، كيفي بودن آنها، قابل كنترل نبودن اين واقعيتها و قرار گرفتن محقق در زير بار ارزشها. از اين روست كه عدم توجه به اين وجوه افتراق، موجب بروز رويكردهاي یكسويه اي چون فردگرايي در برابر جمع گرايي، جبرگرايي در برابر اختيارگرايي، كميت گرايي در مقابل كيفيت گرايي و تداخل علم و ارزشها يا تخصص و تعهد شده است (عبداللهي، 16). چنين تداخلي تا جايي است كه هر فرد غيرمتخصص و ناآشنا به اين دسته از علوم و گاه حتي بدون آگاهي از دانش علمي امروز، در مسائل و معضلات اجتماعي اظهار نظرهاي قطعي مي كند و گاه در موقعيتهاي خاص موجب تشديد آن معضلات اجتماعي مي‌گردد.
با اينحال محقق جامعه شناسي بايد آگاه باشد كه هر پديده يا مسئله اجتماعي در كليت نظام يافته اي تحت عنوان جامعه يا نظام اجتماعي- انساني، واقع است و هر بعد اين نظام اجتماعي يا عيني و انساني يا ذهني، يك بعد مهمي را تشكيل مي دهد كه مي تواند به عنوان علت يا معلول پديده مورد بررسي ملحوظ نظر باشد. هلموت واگنر (H. Wagner) مي نويسد:
« جامعه شناسان ممكن است آرزو كنند كه رشته شان همچون يك پيكره واحدي بشود كه در آن تمامي زمينه هاي خاص از لحاظ منطقي يكپارچه شده و از لحاظ سيستمي در پيوند متقابل قرار گيرند و تحت چتر جامع نظريه عمومي، وحدت يابند... ». به نظر او كوششهاي قبلي جهت طبقه بندي نظريه هاي جامعه شناسي، اغتشاش تعدد بسيار رشته ها را منعكس مي سازد. هيچ توافقي نه با تعداد طبقه بنديها و نه با عناوين آنها وجود ندارد. مثلاً كينگزلي ديويس و تالكوت پارسنز قصد كاربست صرفاً نظريه عمومي را دارند. روسكو و هينكل، دو طبقه را از هم تميز مي دهند : اثبات گرايي جديد و نظريه كنش اجتماعي؛ زيمرمن، سه مقوله را معرفي مي كند: ساختارگرايي ايستا، تجربه گرايي نواثباتي و جامعه شناسي نوپويا؛ دانكن واسكز به تمايز رويكردهاي فرهنگي، رفتاري و بوم شناختي مي پردازند و مارتيندال از طبقه بندي پنجگانه استفاده مي كند: ارگانيسم گرايي اثباتي، نظريه تضاد، نظريه رسمي، رفتارگرايي اجتماعي، كاركرد گرايي جامعه شناختي؛ و نيكولاس تيماشف از شش زمينه معاصر صحبت مي كند: نو اثباتيون، بوم شناسي انساني، كاركرد گرايي، جامعه شناسي تحليلي، مكاتب فلسفي و جامعه شناسي تاريخي ... (واگنر، 736).
از اينروست كه در « رسالت كنوني جامعه شناسي » گورويچ مي نويسد : جامعه شناسي با كنار نهادن مسائل كاذب ، بدنبال پالايش و بازنگري در دستگاه تفهمي خويش، روش و فنون خويش است. جامعه شناسي در جستجوي همنهاد (يا سنتزي) ميان توصيف تجربي و تبيين است ... . و اصولاً براي شناخت هر شئ يا پديده اي پس از شناختهاي جزيي و پراكنده اوليه و تدوين فرضيات، ارائه يك دستگاه نظري كلي و انتزاعي ضرورت دارد. دانش عبارتست از شناخت ضوابط پايدار و در نهايت قانونمنديهاي ثابت درحوزه مورد پژوهش خويش؛ قانونهايي كه مستقل از خواست پژوهنده و نيز خواست عناصر تشكيل دهنده موضوع مورد بررسي وجود داشته باشند و پيوسته در هر جا به يكسان اعمال شوند (ثاقب فر، 37 و 36) .
يكسويه نگري و تك ساختي بودن در معرفت علمي و بويژه جامعه شناسي، جامعه انساني را با تلنباري از معضلات اجتماعي رويارو خواهد ساخت كه همگي پيامد برخوردهاي غيرواقع‌بينانه با چنين مسائلي، مي باشند. امروزه گرايش بسوي يك رويكرد يكپارچه و همه جانبه نگر چنان ضرورتي يافته است كه در بسياري از محافل پيشروي علمي، در دستور كار قرار گرفته است. دستيابي به يك جامعه شناسي سيستمي، راهبردي است براي شناخت واقعي تر پديده ها و واقعيتهاي اجتماعي و رهيابي هاي واقع گرايانه تر معضلات و مسائل اجتماعي. چنين راهبردي بدون يك همگرايي اساسي و بنيادي با كنار نهادن برخي وجوه افتراق و يكسويه نگرانه نحله هاي غالب جامعه شناسي، ميسر نخواهد بود. « جدا كردن عين از ذهن، مانند همه تجريدهاي مغز آدمي، خود يك عمل ذهني است براي شناخت آسانتر واقعيت؛ حال آنكه واقعيت چيزي يك بعدي نيست ، بلكه داراي ابعاد گوناگون ولي در گوهر خود، يگانه و يكتاست ... و بايد باز آنچه را كه گسسته است، پيوسته گرداند (ثاقب فر، 55).  لذا با بررسي اجمال اصول اساسي و بنيانهاي نظري نحله هاي عمده كاركرد گرايي، ساختار گرايي و ديالكتيك گرايي، به طرح مباني و مقدمه جامعه شناسي سيستمي، خواهيم پرداخت.

كاركردگرايي:
كاركردگرايي يا (Functionalism) ، رويكردي است كه بنيانهاي نظري آن در اوايل قرن بيستم پي ريزي شده و به ياري تحقيقات تجربي بسيار صاحبنظران خود، به صورت يك نحله جامعه شناختي نظام يافته و غالب درآمده است. بنيانگذاران نخستين اين رويكرد عبارت از افرادي چون مالينوفسكي و رادكليف براون هستند كه با يك رشته مطالعات فرهنگي، به چگونگي وظايف يا كاركردهاي عناصر و اجزاي فرهنگي- اجتماعي پرداخته و با كشف آنها بر نقش عمده آنها در سلسله تعاملات اجتماعي، صحه نهادند. كاركردگرايي، از سويي واكنشي است در مقابل تحليل هاي علّي رويكردهاي راديكال و ماركسيستي در جامعه شناسي و از سوي ديگر مولود طبيعي انديشه ذره گرايي (Atomism) و تجزيه گرايي است كه عناصر و اجزا را جدا از كليت خود، مورد بررسي قرار مي دهد و با كشف سنخ كاركردهايش، موجه و ضروري مي شناسد. هر چند اين رويكرد در جريان رشد خود و در واكنش به انتقادات بسيار از سوي منتقدين و تندرويان جامعه شناسي، جهت گيريهاي متفاوتي بخود گرفته، ولي هرگز اصول اوليه و بنيانهاي نظري خود را از دست نداده است.
با رجوع به مخرج مشترك رويكرد كاركردگرايي، بنظر مي رسد اين نحله شامل اجزا يا اصول مسلم زير باشد:
1- جوامع بايد در يك كليت، ‌به عنوان نظامهايي متشكل از بخشهاي متقابلاً مرتبط، نگريسته شوند.
2- عليت در پديده هاي اجتماعي، چندگانه و متقابل است.
3- اگر چه يكپارچگي، هيچگاه تمام و كمال نيست ولي نظامهاي اجتماعي اساساً در يك حالت تعادل پويا مي باشند. مثلاً‌ واكنش وفاق جويانه نسبت به تغييرات بيروني، بدنبال تقليل دامنه تغييرات دروني نظام است؛ لذا گرايش غالب نظام اجتماعي در راستاي ثبات و سكون مي باشد، بطوريكه از طريق مكانيزم هاي سازگاري و كنترل اجتماعي حفظ مي شوند.
4- بعنوان برآيندي از فرض سوم، كاركردهاي نامناسب، تنش ها و انحراف هايي وجود دارند كه مي توانند براي مدت مديدي دوام بياورند؛ هرچند كه عمدتاً تمايل دارند يا خود را رفع كنند و يا سرانجام به رسميت برسانند.
5- تغييرات عمدتاً به يك سياق تدريجي و وفاق جويانه و نه به شيوه انقلابي و يكباره رخ مي دهند؛ تغييراتي كه معلوم شوند شديد مي باشند، در واقع تحت تأثير روبناي اجتماعي هستند.
6- اصولاً تغييرات از سه خاستگاه اصلي ريشه مي گيرند: سازگاري نظام با تغيير برون زا، رشد از طريق تفكيك كاركردي و ساختي، و اختراعات و نوآوريهاي اعضا يا گروههاي داخل جامعه .
7- مهمترين و اصلي ترين عامل موجد يكپارچگي اجتماعي، وفاق ارزشي است. آداب و رسوم ، نه تنها عميق ترين و مهمترين خاستگاه يكپارچگي هستند، بلكه ثابت ترين جزء نظامهاي اجتماعي و فرهنگي نيز مي باشند (وان دن برگ، 696).
به زعم وان دن برگ، جامعه شناس اطريشي، با وجوديكه جوامع در حقيقت گرايش بسوي ثبات، تعادل و وفاق را نشان مي دهند ولي آنها بطور همزمان در درون خودشان، گرايشهاي متضاد آن را نيز پرورش مي دهند. وفاق ارزشي، متشكل از اصلي ترين كانون يكپارچگي اجتماعي است. به يقين وفاق براي يكپارچگي، يك اصل مهم بشمار مي رود ولي در عين حال اين امر واقعيت دارد كه جوامع (شايد به جز جوامع كمتر تفكيك شده)، پيش از وفاق كامل، ‌زوال مي يابند و اغلب اختلافات قابل توجهي را نسبت به ارزشهاي اساسي به نمايش مي گذارند.
الگوي تعادل پويا با وجود ناچيز شمردن تغيير، دگرگون مي شود. تغيير وفاق جويانه نظام اجتماعي خواه در پاسخ به تغيير برون زا يا درون زا، يك شرط اساسي حفظ تعادل است. برعكس، عدم تعادل روزافزون يا عدم يكپارچگي مي تواند از ثبات و سكون برخي از اجزاي يك جامعه (مثل نظام هاي سياسي) ناشي شود كه در سازگاري با تغييرات بخشهاي ديگر جامعه، در مي مانند (برگ، 697).  اصولاً رويكرد كاركردگرايي در جريان رشد خود، سه جهت عمده بخود گرفته است كه از قرار زير هستند:
  الف) كاركرد گرايي كلاسيك: كه غالباً با نام مالينوفسكي، مردم شناس انگليسي- لهستاني، به عنوان پدر كاركردگرايي همراه است. مالينوفسكي در مقاله خود بنام « فرهنگ كه به مثابه مانيفست فونكسيوناليسم » تلقي مي شود، نشان مي دهد كه چگونه تمام اشياي مادي مورد استفاده در جامعه به نيازهاي تكنيكي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و رواني پاسخ مي دهند ... او عقيده داشت كه جامعه و فرهنگ به مثابه مجموعه سازمان يافته و وحدت بخشي است كه كلي را تشكيل مي دهد و خود متشكل از بخشهاي مختلف و متعددي است. در نظر او جامعه ، نظامي به هم پيوسته و منظم است(وثوقي، 41 – 240). ضعف عمده كاركردگرايي از مشاهده ساختار اجتماعي به عنوان ستون فقرات ايستاي جامعه و ملاحظه تحليل ساختاري در علوم اجتماعي، مشابه علم تشريح در زیست شناسي ناشي مي شود. رادكليف براون بيش از هر كس ديگري عهده دار اين نگرش يكسويه است كه كاركردگرايي، تضادها و تناقض هاي لاينفك ساختار اجتماعي را ناديده  می گيرد. كاركردگرايان با ناديده گرفتن يكي از خاستگاههاي حساس تغيير درون زا، مسائل تضاد و اختلاف بر سر ارزشها را تحت عناوين انحراف يا ناسازگاري، مطرح ساخته است (برگ، 698). به زعم برگ، مكتب كاركردگرايي به بيراهه ناچيز شماري تضاد و عدم تعادل و در عين حال فرض استمرار حركت تدريجي و يكنواختي جريان تغيير كشيده مي شود.
 ب) كاركردگرايي نسبي گرا؛ با پيشقراولي رابرت مرتن، به نقد سه اصل كاركردگرايي كلاسيك مالينوفسكي مي پردازد:
1- اصل وحدت كاركردي جامعه كه براساس آن عناصر فرهنگي و فعاليتهاي اجتماعي در كل نظام اجتماعي- فرهنگي، داراي كاركرد هستند و جامعه متشكل از عناصري است كه با يكديگر وحدت دارند. مرتن با قبول درجه اي از وحدت، آن را به طور تام و تمام نپذيرفته و در مورد جوامع پيچيده و قطور يافته، صادق نمي داند.
2- اصل عموميت كاركردي كه براساس آن هر عنصر اجتماعي يا فرهنگي داراي كاركرد است.
3- اصل ضرورت كاركردي كه هر عنصر فرهنگي- اجتماعي را براي جامعه ضروري قلمداد مي كند. مرتن با رد اين سه اصل كلاسيك، سه اصل ديگر پيشنهاد مي كند:
1- جايگزيني كاركردها، به جاي اصل ضرورت كاركردي،‌بدينسان كه همانگونه كه عاملي به تنهايي مي تواند چندين كاركرد داشته باشد، عوامل متفاوتي مي توانند يك كاركرد داشته باشد.
2- مفهوم كاركرد منفي يا (Dysfunction) با نتايجي كه مانع يا مزاحم تشكل و انتظام نظام مي باشند.
3- تفكيك بين كاركردهاي آشكار و پنهان در نظم، يا همنوايي نظام (وثوقي، 242). مهمترين خدمت مرتن به كاركردگرايي، طرح كاركرد نامناسب يا منفي است كه راه را براي تحليل « تغيير » گشوده و اين مكتب را از ايستايي صرف، رهانيده است.
 پ) كاركردگرايي ساختي: اين رويكرد جديد به عناصر فرهنگي و اجتماعي توجهي نداشته، نقطه عزيمت خود را « جامعه » قرار داده و از هر دو لحاظ كل و جزء مورد بررسي قرار مي‌دهد. در اين رويكرد مقتضيات يا الزامات كاركردي، كاركردهاي اساسي لازم براي ادامه بقاي جامعه به شمار ميروند. اين الزامات عبارتند از: « ارتباط ضروري با محيط اجتماعي و طبيعي به منظور تجديد نسل، تفكيك و تخصصي شدن نقش ها،‌ارتباطات، آموزشهاي عمومي، اهداف مشترك، اجتماعي شدن اعضا و كنترل موثر انواع انحرافات رفتار(وثوقي، 243). نظريه تالكوت پارسنز، نظريه پرداز مهم اين رويكرد، به عنوان كاملترين نظريه كاركردگرايانه در جامعه شناسي، به علت تأكيد بر ساختها، به رويكرد كاركردي ساختي (Structural-Function) معروف است. پارسنز جنون تئوري سازي دارد، آن هم نه تئوري معقول و نزديك به تجارب انسانهايي كه در اين كره خاكي مي زيند، بلكه « متاتئوري » (Meta theory) و به قول ديگري، «ابرتئوري».  پارسنز خود نيز از عجز يا نخوت، در مقابل كساني كه او را به بيماري نظريه پردازي متهم مي سازند، اعتراف ميكند كه من يك تئوري ساز درمان ناپذير هستم (نظامي، 20- 118) .نظريه پارسنز داراي سه ويژگي اساسي است:
1- با توجه به كل نظام، به تحليل عناصر اجتماعي يا فرهنگي نپرداخته، به كل مجموعه نظر دارد تا شرايط ادامه حيات، كاركرد و تحول و تغيير آنها را بشناسد. چنين كاركردي داراي تحليل دو گانه اي است: امكان تفكيك ساختارهايي كه اجزاي اين نظام هستند، و آشكارسازي روابطي كه بين نظام و محيط آن وجود دارند.
2- با الهام از روشهاي بيولوژيك در علوم اجتماعي و استفاده از سيبرنتيك، نظريه ارتباطات و نظريه مبادله، به مدل خود پويايي بخشيده ، مفهوم كاركرد را از ساخت جدا كرده و با نظام مرتبط ساخت و مجموعه اي از فعاليتهاي دوگانه نظام را روشن كرد: پويش هاي تعامل و مبادله بين ساختهاي درون نظام، و روابط مبتني بر كنشهاي متقابل و مبادله ميان يك نظام و ساير نظامهايي كه آن را احاطه كرده اند.
3- اوضمن نقد فونكسيوناليسم كلاسيك، آن را به سوي فونكسيوناليسم تحول گرا تغيير داده است، چرا كه جامعه صنعتي را متحول ترين و كاملترين نظام اجتماعي مي داند (وثوقي، 47- 246).  پارسنز، هميشه درباره داوطلب بودن مردم در فعاليتهاي اجتماعي حرف مي زند. اصولاً به نظر او زندگي اجتماعي بر اين امر جريان دارد كه مردم، داوطلبانه قدرتها را مي پذيرند و از آنها اطاعت مي كنند. برعكس بنديكس، از هوادان مكتب تضاد، معتقد است نمي توان از قدرتهاي مشروع در جامعه حرف زد، بلكه بايد از تسلط و فرماندهي سخن گفت. تسلط، زور را به دنبال دارد. در جامعه عده اي پايگاههاي مهمي را اشغال كرده و بر بقيه مسلط شده اند. وقتي از نظم اجتماعي سخن مي گوييم ، در واقع از تسلط اين گروه حرف مي زنيم (اديبي، 138).
به گفته پل لازارسفلد، فونكسيوناليسم در جامعه مدرن، گرايشهاي محا فظه كار را تقويت كرد. در اين جوامع، همه چيز به خوبي هماهنگ نيست و نبايد نارسايي ها و نقايص را ناديده گرفت. لذا مفهوم جديدي به نام نايكارآيي (يا كاركرد نامناسب) را مطرح ساختند كه براي برقراري تعادل مجدد اجتماعي بايد اين انحرافات را (به عنوان كاركردهاي نامناسب) كنترل كرد (لازارسفلد، 101).  در كل اينكه كاركردگرايي كاملاً عامرانه به سوي مطالعه نوع ويژه اي از پديده ها- مطالعاتي كه با تاريخ جامعه يعني گذار از يك شكل بندي اجتماعي و اقتصادي به ديگري هيچ ارتباطي ندارد- متوجه است. به اين دليل اين روش در اصل غيرتاريخي است. « لذا به همان دليل، كاركردگرايي به عنوان وسيله اي كارآمد در تجزيه و تحليل گروههاي اجتماعي كوچك و در ساخت نظريه هاي معروف جامعه شناسي ثابت مي گردد از قبيل نظريه هاي مربوط به برد متوسط (از مرتن). حال آنكه وراي اين حدود، كارآيي آن به شدت كاهش مي يابد (سادوسكي، 33).  به نظر لوئيس كوزر، منازعه و ستيز، همانند همكاري و تعاون، داراي كاركردهاي اجتماعي است و نه تنها لزوماً كاركرد منفي ندارد، بلكه مقداري از آن بازمه كاركرد گروه و استمرار زندگي گروهي است.

ساختارگرايي :
روش شناسي ساختارگرايي (structuralism) كه بيشترين زمينه خود را در زبانشناسي و با تلاشهاي لوي اشتراوس، بدست آورد، برعكس تجزيه و تحليل ساختاري- كاركردي در جامعه شناسي، هرگز به دقت و همگونگي تنظيم نشد، بلكه واكنشي بود در مقابل تفكر تجزيه گرايانه و عنصر گرايي بدون توجه به ساختهاي نظام اجتماعي، اصول كلي اين نحله عبارتند از:
1. تأكيد بر كليت موضوع مورد مطالعه در اولويت اول، به ويژه در زبان شناسي دوسو سور و روان شناسي گشتالت.
2.  مفاهيم ساخت و كاركرد از نظر ساختارگرايي و كاركردگرايي، اساسي هستند. در ساختارگرايي، برخلاف كاركردگرايي، تأكيد بر مفهوم ساختار نهاده شده و ماهيت كاركردي عناصرش به عنوان يكي از شروط اوليه پژوهش به كار مي رود.
3. ساختارگرايي با تأكيد خاص بر گوناگوني و چندگونگي كاركردهايي كه يك موضوع در اختيار دارد، به دو نتيجه روش شناختي مي رسد: نخست، هدف تحليل سنخ شناختي (Typo logic) ساختارها را معين مي كند؛ و در وهله دوم، لزوم برخورد ميان رشته اي (Interdisciplinary) با موضوع مورد مطالعه را مسلم قلمداد مي كند.
4. ساختارگرايي، بارها در آثار مربوطه به عنوان متضاد تاريخگرايي (Historicism) مطرح شده است.
5. در ساختارگرايي، تمايلي قوي جهت كاربرد روشهاي رياضي و ساير روشهاي صوري وجود دارد. اين امر در همنوايي با هدف آگاهانه صورتبندي شده ساخت، يك روش شناسي همبسته براي علوم اجتماعي و نزديكتر كردن آن به اصول شناخت در علوم طبيعي است.
 در كل روش شناسي ساختارگرايي در انواع گوناگون و ملموس خود براساس دو اصل استوار است: گرايش به تثبيت تركيب، يعني ساختار موضوع  و تجريد از زمان تاريخي. اما درست همانطور كه تاريخگرايي پا را از مرز محدوديتهاي برخورد ناهمزمان فراتر مي گذارد، ساختارگرايي نيز تغيير و تبديل بنيادين برخورد همزمان است. يكي از فرضهاي ضمني مطالعه ساختار اين است كه عناصر يا اجزاء موضوع به وسيله خاصه هاي جوهري و موضوعي معين نمي شوند، بلكه به وسيله موضعشان در درون كل، بررسي شده ، يعني به وسيله نقش هايي كه اجرا ميكنند، معين مي شوند. بنابراين يك مطالعه مختص ساختارگرايي، مستلزم تحليل كارگزاري (Functioning) موضوع است و در نتيجه به عنوان مطالعه ساختاري- كاركردي ظاهر مي شود (سادوسكي، 244).
ساخت، مجموعه اي است از روابطي كه ارتباط بين قسمتهاي مختلف يك مجموعه را حفظ مي كند مثلاً ساخت جامعه سرمايه داري نه تنها از تقسيمات طبقات اجتماعي دهقان، كارگر، بورژوا و خرده بورژوا و غيره تشكيل مي شود و نه فقط تناسب جمعيت طبقات مذكور مطرح است، بلكه شيوه ارتباط اين طبقات با يكديگر و كوششي كه براي سازگاري خود با شكل كلي مجموعه مي نمايند نيز مطرح است. اگر اين طبقات با يكديگر ارتباط نداشتند، نمي شد از جامعه مشخصي نام برد. « براي مكتب اصالت ساخت ، انسان جز بازگوكننده ساختها چيزي ديگري نيست. از وراي انسان و ناخودآگاهي او، ساختها منعكس مي شوند كه ممكن است اقتصادي، رواني يا زيست شناختي باشند... ، هر كسي تابع زمينه هاي ساختي خاص اجتماع خود و مقيد به آن است و خواه ناخواه از احكام ساختي و شبكه هاي روابطي كه جريان اعمال او را در راههاي خاصي مي اندازند، تبعيت مي نمايد (شيباني، 36).  هر جايي كه ساخت وجود دارد، سيستم ارتباط و انتقال نيز وجود دارد. فايده سيستم اين است كه داراي نظامي است براي معنا دادن به اجزاي متشكله يك مجموعه. ارتباط از مشخصات هر سيستم است و يك گروه اجتماعي به علت اينكه داراي ساخت است، هميشه يك ميدان ارتباط و انتقال دارد.
معروفترين پايه گذاران مكتب اصالت ساخت، لوي اشتراوس، فوكو و آلتوسر هستند كه به آنها لقب « سه تفنگدار » مكتب ساختارگرايي داده شده است. آيا مفهوم اصالت ساختارگرايي را جز اين بايد تعبير كرد كه عمل انسان مورد سؤال قرار گرفته است و قدرت او در تغيير جهان و توانايي او در خلاقيت مورد ترديد و بحث واقع شده است؟ ژان پل سارتر در مصاحبه اي مي گويد: « مهم اين نيست كه ساختار گرايان از انسان چه چيزي ساخته اند، بلكه آنچه مهم است اينكه انسان به آنچه كه از او ساخته اند، چگونه پاسخ مي دهد، آنچه از انسان ساخته اند، ساختها هستند يعني مجموعه هاي معني داري كه مورد مطالعه علوم انساني است. آنچه انسان مي كند، تاريخ را مي سازد كه در جامعيت خود، عملي برتر از اين ساختهاست (شيباني، 36).  آيا مكتب اصالت ساخت با زايل نمودن موضوع شخصي و تحميل ساخت به انسان و با طرد و نفي انسانيت، مسئله اخلاق را ناخودآگاه ناديده نمي گيرد؟ ساختارگرايي، نقطه مقابل تحليل‌هاي تاريخ گرايانه است. هدف ساختارگرايي، مطالعه ساختار فرايند تاريخي نيست، بلكه هدف آن مطالعه همزمان ساختارهاست يعني ساختارهاي منفك از مضمون توسعه يا فرايند تغيير تدريجي، اساسي ترين خصيصه ساختارگرايي، گذار از ديدگاه جامع موضوع به عنوان يك كل به تجزيه و مطالعه متمايز ساختار و كارگزاري آن است.
با همه اين احوال وظايف علمي معاصر مقرر مي دارد كه در روش ساختارگرايي و تاريخ گرايي نه  فقط به عنوان روندهاي اصولاً متفاوت، بلكه به عنوان روشهاي تكميلي پژوهش نيز تلقي شوند. به قول پياژه : « ساختارگرايي در كل يك روش است نه يك آيين و چون يك روش است، بايد از نظر كاربرد، محدوديتهايي داشته باشد. به عبارت ديگر به سبب بارآوري‌اش با تمام روشهاي ديگر پيوند برقرار مي سازد. » (سادوسكي، 252) وجوه اشتراك رويكرد سيستمي با رويه ساختاگرايي در اين است كه در ساختارگرايي كوشش اصلي، گروهبندي و ايجاد ارتباط در پديده هايي كه ساخت مشابهي دارند، مي باشد. دسترسي به قوانين واحد و ايجاد هم شكلي در پديده ها و در قوانين معرفت، نيز يكي از اهداف اصلي رويكرد سيستمي است (فرشاد، 188).

ديالكتيك گرايي :
ديالكتيك گرايي (Dialecticism) يا رويكردي است كه به طور خاص در جامعه شناسي با انديشمنداني چون ماركس؛ انگلس و سپس لنين، شناخته مي شود. در رويكرد جامعه شناسي ديالكتيكي ماركس، مباني نظري اين نحله در ماترياليسم ديالكتيك و مباني روشي آن در ماترياليسم تاريخي، تئوريزه شده است. از لحاظ روش شناسي تحقيق ديالكتيكي، شناخت ماهيت هر عنصري در ساختمان يك سازمان اجتماعي يا شناخت همبستگي مابين اين عناصر، تنها در صورتي ميسر است كه نظام روابط اجتماعي به عنوان يك كل تبيين شده و ماهيت آن تعيين گردد.
روش شناسي جامعه شناسي ديالكتيكي، مستلزم دو گونه تحليل است كه هر دو بهم پيوسته و در عين حال متفاوتند:
1. تحليل شيء به عنوان يك « فرايند » يا جريان يا استمرار: در چنين حالتي، شيء چون يك نظام معين از روابط در نظر گرفته مي شود كه آن منظومه و روابط سازنده آن ، مبيّن پويايي و مكانيسم تكامل آن شيء است، 
2. تحليل شيء به عنوان يك « چيز » كه در اين حالت شيء مورد بررسي چون مجموعه جامعي از عناصر و اجزاء معين در نظر گرفته مي شود كه هر يك از آن اجزا و ساختمان، مبين يك لحظه از ثبات نسبي آن چيز معين و نموداري از ساختمان آن مجموعه است (حميد، 255).
بنابراين ساخت به عنوان جنبه « چيزي » پديده با « فرايند » به عنوان چنبه حركتي آن در ارتباط است. دستاورد كارل ماركس در علمي كردن جامعه شناسي و فاصله آن از فلسفه عبارتست از اثبات خصلت عيني و نسبي پديده هاي اجتماعي كه در ايجاد جامعه شناسي به عنوان يك علم، نقش اساسي ايفا كرد كه از قرار زير هستند:
الف. عيني بودن علوم اجتماعي : ماركس برخلاف كنت مي پنداشت كه تمام مكانيسم هاي اجتماعي، با تأكيد بر تأثيرپذيري رابطه هاي حقوقي ، شكل هاي سياسي و ساختمان تشريحي جامعه از زيربناي اقتصادي، علم اجتماعي را بر پايه هاي كاملاً عيني بنا ساخت.
ب. خصيصه تحول يابنده پديده هاي اجتماعي :‌همه عناصر واقعيت اجتماعي هم در ارتباط با يكديگر و هم در ارتباط مجموعه آنها با تاريخ نسبي اند.
پ. تدوين نخستين نظريه عمومي علوم اجتماعي :‌كه نخستين نظام كامل توضيح پديده هاي اجتماعي، يعني نخستين جهان بيني را تشكيل داد... هيچ جهان بيني نيامده كه بتواند جانشين اين جهان بيني گردد (دوورژه، 12 – 11).
از نقطه نظر جامعه شناسي ديالكتيكي، جامعه محصول تاريخي كنش متقابل اجتماعي افراد است. مفهوم كنش متقابل اجتماعي، مفهوم اساسي شكل بندي اقتصادي- اجتماعي است. كنش متقابل اجتماعي، روندي است دو جانبه كه از طريق دو يا چند عمل اجتماعي در چارچوب يك روند تحت بعضي شرايط زماني و مكاني عمل مي كند. از ديدگاه مادي، كنش متقابل اجتماعي شبكه است بهم پيوسته و زنجيره اي از كنش متقابل جنبه هاي مهم تاريخ اجتماعي كه در آن جنبه اقنصادي، عامل تعيين كننده است. جامعه شناسي ديالكتيكي جامعه را ارگانيسمي زنده، دايماً تكامل يابنده و يك نظام كاركردي بهم پيوسته مي داند كه موافق قوانين تاريخ، تكامل مي يابد... اين روش فونكسيونل علمي در بررسي زندگي اجتماعي، مستلزم بررسي دو گروه عمده قوانين است:
1. قوانين كلي پيدايش تكامل و از هم پاشيدگي ارگانيسم هاي اجتماعي و قوانين كلي كارگزاري و تكامل هر ارگانيسم ويژه اجتماعي.
2. قوانين خاص روابط بين نظام ها و روابط اجتماعي و ارگانيسم كل اجتماعي. اولين گروه قوانين اجتماعي، موضوع اصلي جامعه شناسي نظري (كلي) و دومين گروه، موضوع اصلي جامعه شناسي عملي (يا بررسي ها خاص اجتماعي) هستند (كامراني و ...، 31- 30).
اين رويكرد برخلاف برخي كج‌فهمي ها كه جامعه شناسي ماركسي را متهم به جبرگرايي اقتصادي مي كنند، مدعي نيست كه نيروهاي اقتصادي، تنها علت كنش اجتماعي اند و بقيه عوامل بي تأثيرند، بلكه زندگي اجتماعي، نتيجه كنش متقابل پيچيده نيروهاي اجتماعي مختلف است. به نقل از خود ماركس؛ « طبق درك مادي تاريخ، عنصر تعيين كننده غايي در تاريخ، توليد و باز توليد زندگي واقعي است. ما جز اين چيزي نگفته ايم. پس اگر كسي اين گفته را به اينصورت در آورد كه عنصر اقتصادي تنها عنصر تعيين كننده است، نظر ما را به صورتي بي‌معنا، مجرد و بي مفهوم در آورده است (كامراني و ... ، 231). انگلس در نامه خود به بلوخ مي نويسد: تحول اجتماعي به شكل كنش متقابل صورت مي گيرد : در اين كنش متقابل، حركت اقتصادي در نهايت بر تعداد بيشماري از رويدادهاي احتمالي اثر مي گذارد ولي عوامل روبنايي يعني اشكال سياسي مبارزات طبقاتي و نتايج آن، اشكال حقوقي و انعكاس تمام اين مبارزات در اذهان افراد (نظريات سياسي، حقوقي، فلسفي، مذهبي و ...) نيز بر اين كنش متقابل تأثير مي گذارند (كامراني ، 69). در اين رويكرد، پژوهش در نخستين اولويت قرار دارد. بنا به نظر ماركسيستها، بايد به مشاهدات تجربي پرداخت و در پرتو عوامل عمده اقتصادي- اجتاعي، آن را تفسير كرد.
در كليه تحقيقات مستقل جامعه شناسي كه منجر به ارائه يك نظريه در سطح متوسط مي گردند، نظريه،  تركيب و برآيندي از واقعيتها و نظريه تجربي و توجيه قانونمندي هاست كه گاه بصورت تعميمي و گاه بصورت تقليلي به نظريه منتهي مي شوند. ماده گرايي تاريخي نه تنها از دانشهاي نوين سود مي جويد، بلكه جهت اعمال نقش روش شناختي خود از يك فرايند مي گذرد كه مركب از عينيت، قانونمندي و جهت گيري است؛ بعبارت ديگر در اين مدل تركيب متناسب عينيت و ذهنيت، بدست داده شده است.
با اينحال اساسي ترين خصيصه خاص جامعه شناسي ماركس، اين است كه در تحليل واقعيت اجتماعي، تاريخگرايي و ديالكتيك را بهم مي آميزد. « روش تحليل ديالكتيكي كه نسبت به تاريخگرايي ، يك روش شناسي كلي تر است، به سبب جهت گيري واقعي اش به تشكيل سازو كارهاي توسعه و تكامل، نه فقط بررسي تاريخي مناسب، بلكه بررسي ساختاري و كاركردي فرايندهاي اجتماعي را نيز در بردارد (سادوسكي، 249). جامعه شناسي ماركسيستي بر پايه ارتباط دروني نزديك همه پديده هاي اجتماعي استوار است. هيچيك از آنها را نمي توان جداگانه تحليل كرد. روبناها هم بر زيربنا تأثير متقابلي دارند بنحوي كه واقعيتهاي اقتصادي نيز خود عميقاً‌ از عناصر ديگر واقعيت اجتماعي تأثير مي پذيرند به گفته دوورژه، بيرون از تاريخ، واقعيت اجتماعي وجود ندارد. ادغام كل تاريخ در جامعه شناسي يكي از اصول اساسي اين رويكرد است».  انسان محصول تاريخ است؛ ولي تاريخ هم محصول انسان است:  زيرا انسان تاريخ خاص خود را مي سازد. شرايط اجتماعي- اقتصادي ماهيت هر فرد را تعيين مي كنند، اما انسان با آگاهي از اين امر مي تواند بر آن شرايط اثر بگذارد...ماركسيزم، نخستين اقدام جهت آشتي دادن ميان دو گرايش اجتماع گرايي و روانشناسي گرايي است (دوورژه، 19).
  از ديدگاه  روش شناسي ديالكتيكي، جزء و كل پيوسته در يكديگر مؤثر مي افتند. اما بي ترديد تأثير كل در هر يك از اجزاء به مراتب بيش از تأثير اجزا در كل مي باشد: « از نظر جامعه شناسي ديالكتيكي فرد و جامعه به عنوان جزء و كل، پيوسته در يكديگر مؤثر مي افتند. بنابراين هيچ فردي نيست كه يكسره از تأثير همه جانبه محيط اجتماعي بر شخصيت خويش بدور باشد ... اگر موقعيت اقتصادي- اجتماعي از جهتي براي عملي خاص مهيا و ويژگيهاي فردي نيز براي انجام آن عمل كاملاً مناسب باشد، در اين صورت تأثير فرد در جامعه بسيار خواهد بود (فرهاني اسلامي، 15- 13).  بنا به گفته پل لازارسفلد، اساساً‌ تضادي بين سنت ماركسيستي و جامعه شناسي عيني گرا وجود ندارد ... چرا كه ماركس همواره از توصيف جزئيات وضع آينده جامعه كمونيست اجتناب كرده است. در اين رويكرد ارتباط بين رشته اي نيز بسيار مورد تأكيد بوده است.
 چنانكه اسيپوف در دهه 60 از وضع جامعه شناسي در شوروي چنين ميان دانشمندان رشته هاي مختلف آموزشي است و اين امر در صورتي سودمند خواهد بود كه تشريك مساعي فلاسفه، جامعه شناسان، اقتصاددانان، حقوقدانان، آمارگران، قوم شناسان، جمعيت شناسان، روانشناسان و نمايندگان ديگر علوم اجتماعي و متخصصان زمينه هاي ديگري چون رياضيات، شمارشگري الكترونيكي، برنامه ريزي شهري، فيزيولوژي، پزشكي، آموزش و پرورش و بسياري ديگر را به همراه داشته باشد (اسيپوف، 7).  به زعم اين دانشمند، موضوع جامعه شناسي علمي از يكسو عبارتست از درك زندگي اجتماعي در كليت تام و تمام و يكپارچگي دروني اش و از سوي ديگر شامل بستگي متقابل مراحل، روابط و پويش هايش مي گردد. جامعه شناسي ديالكتيكي، به عنوان يك علم تركيبي، بر فراز انبوهي از يافته هاي علوم اجتماعي قرار مي گيرد و قوانين فراگير تحول اجتماعي را به همراه اشكال عيني مسيري كه آنها در شرايط مختلف آشكار مي سازند، مطالعه مي كند (اسيپوف، 1).
اين نحله، با همه تأكيدي كه بر تعيّن اقتصادي بعنوان عامل تعيين كننده غايي و نه علت تام و تمام، مي نهند، بر تفكر سيستمي نيز مدخلي دارد كه بقول سادوسكي، نه تنها اولين مثال تحليل يك سيستم پيچيده را بدست داده بلكه وسايل روش شناسي لازم براي اين هدف را نيز گسترش داده است: « در نتيجه كارهاي ماركس و در رأس همه آنها، سرمايه، براي نخستين بار، روش شناسي پژوهش سيستم ها را آنطور كه در جامعه به عنوان يك كل و در حوزه هاي مختلف زندگي اجتماعي بكار مي رفت، در خود جاي دادند ... وقتي كه ماركس سرمايه را مي نوشت، وسايل منطقي و روش شناسي ويژه پژوهش سيستمها را بوجود آورد (سادوسكي، 109).  در بخش بعدي، به نزديكي هر يك از سه نحله عمده مذكور يا رويكرد سيستمي پرداخته و سعي خواهد شد كه رويكردي همگرا از اين نحله ها در قالب يك برخورد سيستمي، ارائه گردد.


ليست منابع :
اديبي، حسين و انصاري، عبدالمعبود: نظريه هاي جامعه شناسي ، نشر جامعه، تهران، 58.
اديبي، حسين: سيري در گرايشهاي امروزين جامعه شناسي در امريكا، نامه علوم اجتماعي ، دوره 2، شماره 1، 57. صص 62 – 134 .
اسيپوف ويونجكوك: برخي از اصول نظري، مسائل و روشهاي تحقيق در جامعه شناسي شوروي، ترجمه نويسنده چاپ نشده .
برتالنفي، لودويك فون: مباني، تكامل و كاربردهاي نظريه عمومي سيستمها، ترجمه كيومرث پرياين، تندر، تهران ، 66 .
ناقب فر، مرتضي: بن بست هاي جامعه شناسي، مجله نگاه نو، شماره 1. مهر 70، صص 68- 34.
حميد، حميد: جامعه شناسي تاريخي و روش شناسي شناخت جامعه، در مجموعه انديشه هاي بزرگ فلسفي، نشر شرق، 56، صص 57- 249.
دوورژه، موريس: روشهاي علوم اجتماعي، ترجمه خسرو اسدي، اميركبير، تهران، 62.
سادوسكي، بلاوبرگ ويودين: نظريه سيستمها؛ مسائل فلسفي و روش شناختي، ترجمه كيومرث پرياني، تندر، تهران، 61.
شيباني، ثريا: مكتب اصالت ساخت، نامه علوم اجتماعي، دوره 1، شماره 2، زمستان 47، صص 39- 28.
طايفي، علي: تعهد علمي و عملي جامعه شناسي؛ علم و اخلاق در تحقيقات اجتماعي، مجله رونق، شماره 14 و 15، ص 40- 37.
عبداللهي، محمد: جزوه روشهاي تحقيق در علوم اجتماعي، دانشكده علوم اجتماعي، دانشگاه علامه طباطبايي، تهران ، 67.
فرشاد، مهدي: نگرش سيستمي ، اميركبير، تهران، 62.
فرهاني اسلامي، محمدرضا: جامعه شناسي علمي و پويه تاريخ، فروردين، تهران، 60 .
كامراني ، ح و نوريان، ع: نقدي بر جامعه شناسي، ترجمه و اقتباس، زوار، تهران، 52.
گلابي، سيلوش: توسعه منابع انساني ايران: جامعه شناسي توسعه ايران ، نشر فردوس ، تهران، 69.
لازارسفلد، پل: بينشها و گرايشهاي عمده در جامعه شناسي معاصر، ترجمه غلامعباس توسلي، اميركبير، تهران ، 70 .
نظامي، اسعد: تالكوت پارسنز، تئوري ساز درمان ناپذير، نامه علوم اجتماعي، دوره 1، شماره 4، تير 53، صص 23- 116.
وثوقي، منصور: فونكسيوناليسم و تغيير اجتماعي، نامه علوم اجتماعي جلد دوم، شماره 1، 69.
-Van Den Berghe, Pierre L: toward a theoretical synthesis: Dialectic and functionalism, American sociological Review, 1963, vol. 28.No. 5 p.p. 695 - 705.
-Wagner, Helmut, R: Types of Sociologixl theory: towards a systems of classification, A.S.R. 1963, vol. 28, No. 50 p.p. 735- 742.
-G. Ritzer, Sociological Theory, Mc Grawhill, 1989.

 

منبع اصلی :سایت جامعه شناسی ایران (علی طایفی)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:59  توسط ایروانی  | 

نظریه طبقات اجتماعی دیویس و مور

 

نظريه قشر بندی كاركردی
درسال (1945)مطرح شد اين نظريه به وسيله ی كینگزلی و ويلبرت مور مطرح شد و شايد شناخته شده ترين كار در نظريه ساختاری – كاركردی باشد ، آنها آشكارا گفته اند كه اين نظريه را به گونه ای جهانی وضروری در نظر می گيرند . آنها استدلال می كنند كه هيچ جامعه ای در جهان نبوده كه قشر بندی نشده يا كاملا بدون طبقه باشد، از ديد آنها قشر بندی ضرورت كاركردی دارد ،هر جامعه ای به چنين نظامی نياز دارد و همين نياز يك نوع نظام قشر بندی را بوجود می آورد . آنها قشر بندی را به عنوان يك ساختار درنظر می گيرند و ياد آور می شوند كه قشر بندی نه به افراد درون نظام قشر بندی ،بلكه به نظامی از سمت ها اطلاق می شود و بر اين تاكيد دارند كه چگونه سمت ها را مشخص درجات متفاوتی از حيثيت را با خود يدك می كشند و همین نظام آدمها را به سوی سمت های در خور انسان سوق می دهد.
1- برخی از سمت ها از سمت های دیگر خوشایندترند.
2- برخی از آنها برای بقای جامعه مهمترند.
3- سمت های گوناگون اجتماعی ، تواناییها و استعدادهای متفاوتی را ایجاب می کند .
این قضایا به سمت هایی توجه دارند که از نظر کارکردی برای جامعه مهمترند . به نظرآنها همان سمت هایی که در نظام قشربندی از همه بلند پایه ترند از همه نیز ناخوشایندترند ولی برای بقای جامعه مهمترند و جامعه باید پاداش های بیشتری برای این سمت ها قایل شوند تا افرادی که این سمت ها را دارند فعالانه تر کار کنند . دیویس و مور آشکارا گفته اند که قشربندی یک تمهید است که ناخود آگاه شکل می گیرد.
انتقادات:
1- این نظریه جایگاه ممتاز کسانی که قدرت و حیثیت و پول را در اختیار دارند تحکیم می کند.
2- چون در گذشته ساختار اجتماعی قشربندی وجود داشته پس در آینده نیز باید تداوم یابد.
3- تصور اینکه سمت های کارکردی از نظر اجتماعی متفاوتند چندان قابل دفاع نیست (رفته گر و مدیر تبلیغات)
4- اینکه سمت های بالای جامعه کی در اختیار افراد فرودست گزارده نشده است تا عدم کارایی یا عدم صحت آنها به اثبات برسد.

 

 

قضیه ده گانه زایتلین پیرامون روشن اندیشی

قضیه ی مهم زایتلین :
افراطی ترین صورت مخافت با افکار روشن اندیشی ، فلسفه کاتولیکی ضد انقلابی فرانسه بودکه با افکار لویی دوبونالد و ژوزف دو میستر ، مشخص می شود. ایندو نه تنها با روشن اندیشی بلکه با انقلاب فرانسه نیز مخالفت می کرد، زیرا این انقلاب را تا اندازه ای دستپرورده ی نوع تفکر مختص روشن اندیشی می انگاشتند. برای مثالدوبونالداز دگرگونیهای انقلابی رمیده بود و آرزوی بازگشت به دوران قرون وسطی را داشت او خداوند را سرچشمه ی جامعه می انگاشت و فرد را مز و پایه تر از معتقدات مذهبی می دانست.
1- برخلاف تاکید روشن اندیشان بر فرد، واکنش محافظه کاری ،بر جامعه و سایر پدیده های وسیع اجتماعی تاکید داشت.
2- از نظر محافظه کاران جامعه مهمترین واحد تحلیلی و تعیین کننده ی رفتار فرد است.
3- افراد تنها مهره هایی شمرده می شوندکه بخشهای سازنده ای چون نقش ها،مقامها،رابطه ها و ساختارها را پر می کنند.
4- در جامعه بخش های اصلی با یکدیگر ارتباط و اوابستگی متقابل دارندکه همین بنیاد اصلی جامعه به شمار می رود .
5- دگرگونی را تهدیدی برای جامعه و حتی افرادش می انگاشتند.
6- فقط عملکردهای مثبت نهادها و ساختارهای بزرگ را در نظر می گرفتند.
7- واحدهای کوچکی مانند خانواده،محله،گروههای مذهبی وشغلی را نیز مفید و اساسی می دانستند
8- دگرگونیهای نوین اجتماعی همچون صنعتی شدن، شهر گرایی و دیوانسالاری را پیامدهای مختل کننده می شناختند .
9- تاکید همواره، بر اهمیت عوامل غیر تعقلی همچون مناسک و تشریفات داشتند.
10- از وجود یک سلسله مراتب در جامعه پشتیبانی می کردند.
این 10 قضیه بالا را که واکنش محافظه کارانه در برابر روشن اندیشی پدید آورده بودباید به عنوان نخستین بنیاد فکری تحویل جامه شناسی درفرانسه بشمار آورد.

آشنائی با اندیشه امیل دورکیم فرانسوی

امیل دورکیم :
روشن اندیشی بر دورکیم و کارش ، هم اثر مثبت و هم منفی گذاشته بود. او از نظر سیاسی لیبرال و از نظر فکری ، محافظه کار بود. دور کیم از نابسامانی های اجتماعی بیزار و هراسان بود . او معتقد بود این نابسامانی های جهان نوین نیست و می توان آنها را با اصلاحات کاهش داددر حالی که مارکس مسایل جهان نوین را ذاتی جامعه ی جدید می انگاشت .
دور کیم در رئش جامعه شناسی ، وظیفه جامعه شناسی را برای بررسی واقعیت های اجتماعی ، یعنی نیروها و ساختارهای می داند که بیرون از افرادقرار دارند و برای آنها الزام آور است مثلا (قوانین نهادمند و باورهای اخلاقی مشترک)
او همچنین می خواست از طریق تحقیق جامعه شناسی فایده ی موضوع را نیز اثبات کند،مثلا در کتابی با عنوان خود کشی ،نشان می دهد که حتی کار کاملا فردی ماننده "خود کشی" یکپدیده کاملا اجتماعی است و این نمونه ی مجاب کننده برای اثبات اهمیت رشته ی جامعه شناسی است. از نظر دورکیم،جوامع ابتدایی با واقعیت های غیرمادی و بویژه با یک اخلاق مشترک و یا آنچه خودش "وجدان جمعی" می شناسد پیوند می خورد، در حالی که جوامع نوین "تقسیم کار" پیچیده انسانها را با نوعی وابستگی متقابل پیوند می دهد .دورکیم در صورتهای ابتدایی زندگی مذهبی،مذهب را به عنوان صورت غالی واقعیت اجتماعی غیر مادی معرف می کند که سرچشمه دین خود جامعه است .دورکیم به دو نوع واقعیت اجتماعی مادی و غیر مادی معتقدبود ولی تاکید اصلی اش بر واقعیت های اجتماعی غیر مادی (مانند فرهنگ و نهادهای اجتماعی ) بود.
دورکیم میدانست که بازگشت به عصری که در آن " نوعی وجدان جمعی " تسلط داشت امکان ناپذیر است ، اما احساس می کرد که میتوان اخلاق مشترک را در جامعه نوین تقویت کرد و مردم از این طریق بهتر می توانند باناهنجاریهایی که از آن رنج می برند مقابله کنند .

 

 

 

 

 

 


نظریه های کشمکش در جامعه شناسی تاریخی

تئوریهاي كشمكش در جامعه شناسي تاريخي ـ تطبيقي

ترجمه: رضا مجرب قوشچي دانشجوي دكتري جامعه شناسي

از نظر«كارل ماركس» و «ماكس وبر» انقلابهاي اجتماعي، همانطوریکه از نابرابري بالا منتج می شود، باعث بسيج جمعي زيردستان[1] برعليه فرادستان[2] می شود.(استدلاهاي تئوريكي شان در جدول 1ـ 11 صفحه 157 و جدول 2ـ 11 صفحه 158 خلاصه شده است) اگر چه تئوريهاي انتزاعي «ماركس» و« وبر» به هم نزديك اند ولي تفاوت مهمي در فرمول بندي هريك وجود دارد: يكي از تفاوتها اين است كه ماركس انقلاب طبقه كارگري را بطور اجتناب ناپذيری ناشي از تناقضات سرمايه‌داري و استعمار سيستمايتك نظام سرمايه داري مي دانست در حاليكه «وبر» انقلابها را از لحاظ تاريخي محتمل[3] مي‌دانست و اجتناب ناپذير بودن را قبول نداشت. تفاوت ديگر اينجاست كه «وبر» كشمكش دروني را تا اندازه‌اي به فرايندهاي ژئوپوليتیك خارجي مرتبط مي‌دانست كه بر مشروعيت رژيم‌هاي سياسي تأثير مي‌گذارند.

تفاوت ديگر اين است كه «وبر» قدرت[4] و تجلي اش در دولت را عاملی مجزا و متمايز مي دانست و در حقيقت پايه اي مجزا براي قشربندي مي دانست در حاليكه «ماركس» دولت را به سادگي به عنوان ابزار طبقه مسلط و ساختاري سطحي از روابط اقتصادي زيرين می دانست. با اين حال و با وجود تفاوت‌هايشان، هر دو نظريه‌پرداز سعي كرده اند تفسيری تاريخي درباره زمان احتمالي انقلاب توسعه دهند . تلاشهاي هردو نظريه پرداز براي تحليل كشمكش انقلابي بوسيله داده هاي تاريخي باعث شده كه حوزة جديدي از تئوريهاي كشمكش در دوران معاصر ساخته شود . اين حوزه نظري، شامل توصيف هاي تاريخي كشمكش در جوامع كشاورزي در حال انتقال به مدرنيته است. تلاشهاي مهم در حوزه مذكور به استفاده از تحليل هاي مقايسه اي از گزارشهاي موردي تمايل دارندتا بدينوسيله توضيحي تحليلي تر، انتزاعي تر و قابل تعميم درباره شرايط عمومي بوجود آورنده كشمكش اجتماعي بسازند.

از اين لحاظ، اين رهيافت‌ها «وبري» هستند چرا كه بطور سيستماتيك مقايسه هایي در ميان جوامع جستجو مي كنند و از موارد تاريخي تعميم مي سازند. البته اغلب در اين تلاشها يك تمايل «ماركسي» هم وجود دارد و آن تأكيد بر اين نكته است كه چگونه اقدامات استثماری طبقات مسلط، شرايط بسيج جمعي زيردستان را فراهم می کند. درحقيقت، كوشش هاي اوليه براي توسعه نظريه تاريخي ـ تطبيقي با مفروضات «ماركس» درباره نابرابري و كشمكش طبقاتي شروع شده ولي در طول زمان، به موازات توسعه جامعه شناسي تاريخي‌ـ تطبيقي ، بيشتر كيفيت «وبري» یافته است و تلاش مي‌كنند تا نشان دهند چگونه شرايط ويژه (زمانيكه در يك نقطه تاريخي متمركز مي شوند) احتمال انقلاب اجتماعي را افزايش مي‌دهند.

در خصوص تئوريهاي مهم، ما بر بيانهاي تئوريكي و انتزاعي تر كه از تحليل هاي مقايسه اي موارد تاريخي استخراج شده ، تأكيد خواهيم كرد . از يك لحاظ چنين كاري، قصد تجربي آثار مهم از وبر را نقض مي‌كند ولي از طرف ديگر ، اين كار نسبت به هدف وبر براي توسعه مدل‌هاي تحليلي‌تر مناسب است. وبر خودش درباره قابليت تعميم‌دهي مدل‌هاي برخواسته از يك مورد تاريخي ترديدهاي[5] زيادي نشان می دهد. اكثر تحليل‌هاي مقايسه‌اي كشمكش، ابهام[6] مشابهي درباره صحت تعميم‌هاي انتزاعي‌تر نشان مي‌دهند. دراين فصل، ما از اين عدم اطمينان[7] چشم‌پوشي كرده و بيانهاي نظري محققان را بصورت استدلالهاي نظري انتزاعي‌تر تبديل مي‌كنيم.

 

III. اگر دولت توانايي يا تمايل كمتري دارد كه با نيروي جبري، مدعيان قدرت را فرو بنشاند، بيشتر احتمال دارد كه شرايط انقلابي بوجود بيايد. احتمال يك چنين بي‌ميلي در استفاده از قدرت دولتي زماني افزايش مي‌يابد كه:

A ـ دولت در بحران مالي قرار دارد و براي فرونشاندن (مدعي قدرت) منابع ندارد.

B ـ دولت براي جمع‌آوري منابع (ماليات) و استفاده كردن از منابع روشهاي نامؤثري دارد.

C ـ از آنجا كه نيروي نظامي و يا يك بخش از نيروي اجباري با رقباي دولت متحد شده‌اند، دولت نمي‌تواند براي فرونشاندن (مدعيان قدرت) از قدرت نظامي استفاده كند.

 

استدلال تيلي در اولين اثر مهم‌اش در حد زيادي تئوريكي بود ولي درتحليل تجربي خود از تاريخ جوامع اروپايي، تمايل داشت از نزديك به جزئيات موارد ويژه بپردازد. با اين وصف، عناصر اصلي تئوري‌اش در جدول 3-16 نشان داده شده است. تيلي در اثر اخير با عنوان «انقلاب اروپايي 1992- 1492» ايده‌هاي تئوريكي را با توضيحات تاريخي‌اش در آميخت و در اين كار نكات قابل توجهي به ايده‌هاي مهم تئوريكي‌اش افزود.

جدول 4-16 بعضي از اين اصلاحات را خلاصه مي‌كند. ما فقط مهمترين مطالبي را مطرح مي‌كنيم كه قضاياي‌شان در جدول 4-16 آورده شده‌اند. يك شرط خيلي مهم و مؤثر در توان دولت براي بسيج منابع‌اش و دفع رقباي بالقوه اش، درگیر بودن در يك رقابت نظامي بين المللي است. هر چقدر دولت در يك چنين رقابتي با ساير دولتها بيشتردرگير باشد، منابع بيشتري را به خارج از حوزه داخلي كشورش انتقال مي‌دهد و از اين رو بيشتر آسيب پذير مي‌شود. بويژه زمانيكه دولت در جنگي شكست بخورد. شكست در جنگ نه فقط منابع مادي كشور را از بین می برد، بلكه همچنين منابع نماديني كه دولت آنها را براي مشروعيت خود بكار مي‌برد را تخريب مي‌كند. احتمال اينكه يك دولت وارد يك جنگ شود ودر نهايت شكست بخورد به قدرت نظامي همسايگانش وابسته است:

هر چه همسايگان قوي‌تر و كشمكش‌هاي مكرري با يك دولت داشته باشند احتمال شكست آن دولت در يك نقطه زماني بيشتر است. فعاليت و درگيري نظامي دو تأثير متضاد بر دولت دارد. از يك طرف هر چقدر توان نظامي يك دولت بيشتر باشد. نيروي جبري‌اش براي سركوب رقباي قدرتش نيز بيشتر مي‌شود. اين نيروي جبري تا آن اندازه مي‌تواند افزايش يابد كه ارتشي ثابت و حرفه‌اي و سازمان يافته‌اي بوجود بياورد كه بطور مؤثر و بسرعت براي سركوب رقباي دولت به كار رود.

از طرف ديگر، وقتی نيروي نظامي دولت در يك رقابت نظامي و خارجي درگير است توان سركوبش در حوزه داخلي در دسترس نخواهد بود و اگر فعاليت‌ نظامي خارج از مرزهاي جامعه پرهزينه باشد، توانايي دولت براي حمايت مالي منابع دروني سركوب متقابلاً كاهش مي‌يابد.

از طرف ديگر ، تعارض ديگري كه داشتن نيروي نظامي قدرتمند بوجود مي‌آورد، وفاداري‌شان به بزرگان حكومتي[29] است. اگر نيروي نظامي به حاكمان دولت وفادار نباشند و يا واحد مجزايي باشند كه به طريقي از اطاعت بزرگان حكومتي خارج شده باشند، مي‌توانند به مدعي قدرت تبديل شوند. همچنين اين نوع نيروي نظامي بيشتر احتمال دارد كه خودش با ساير مدعيان قدرت متحد شود. پس اگر نيروي نظامي، خودش با رقيب دولت مركزي متحد شود و يا خودش تلاش كند قدرت مركزي را بدست گيرد خيلي محتمل است كه شرايط انقلاب به نتيجه انقلاب تبديل شود.

بنابراین توانايي دولت براي حفظ نيروي جابرانه نسبت به مدعيان قدرت، يك شرط تعيين كننده در ممانعت از تبديل شرايط انقلاب به نتيجه انقلاب است. اين توانايي ممانعت از انقلاب فقط به حفظ قدرت نظامی مطلق مربوط نيست بلكه توانايي دولت در 1- فرافكن كردن شكايت‌ها از خودش و 2- تبديل مدعيان قدرت به جزئي از ساختار خودش نيز ارتباط دارد. هر چقدر دولت بيشتر بتواند يك و يا هر دوی اين روش ها را انجام دهد، بيشتر احتمال دارد كه از تبديل شرايط انقلاب به نتيجه انقلاب جلوگيري كند.

بنابراين اگر دولت بتواند امتيازات نسبتاً ارزاني را نسبت به مدعيان قدرت فراهم كند بدون اينكه به منابع نظامي يا مالي‌اش لطمه‌اي وارد شود ممكن است، بتواند شرايط انقلابي را از بين ببرد.

در هر حال دولت در يك وضعيت ناپايدار[30] قراردارد. دادن امتياز به يك بخش از جمعيت اغلب باعث خصومت بخش‌هاي ديگر جامعه مي‌شود. و غير ممكن است كه بطور مكرر بتوان خصومت‌ها را نسبت به دولت فرافكن كرد(منحرف كرد.) اين ناتواني براي انحراف دادن خصومت‌ها بويژه زماني بوجود مي‌آيد كه دولت در روشهاي پرهزينه حمايت از نخبگان درگير است و يا زمانيكه هزينه‌ فعاليت‌ نظامي با ساير جوامع را بر دوش مي‌كشد.

تحت اين شرايط، دولت اغلب بايد ماليات را براي تهيه منابع اضافي افزايش دهد. و زمانيكه دولت چنين مي‌كند دشمني بر عليه آن افزايش مي‌يابد چرا كه تصور مي‌شود توافقات گذشته مورد بي‌توجهي قرار گرفته‌اند. هنگاميكه نارضايتي توده با خشم بخش‌هايي از طبقه اعيان همراه شد، نتيجه انقلاب بيشتر محتمل است. اين حوادث بويژه زماني احتمال دارد كه مكانيزم‌هاي دولت براي جمع‌آوري و توزيع منابع مادي ناكارآمد و نامؤثر است و زمانيكه نهادهاي سياسي دولت از لحاظ جغرافيايي متمركز هستند يك هدف آسان براي تصرف رقيب دولت فراهم مي‌كنند.

 .I توانايي دولت براي جلوگيري از شرايط انقلاب و یا پيامد[31] انقلاب بطور مثبت به توانايي‌اش نسبت به بسيج نيروهاي سركوب[32]و فرونشاندن مدعيان بالقوه مربوط است.

A- اين توانايي نيروي سركوب (نظامی) زمانيكه دولت در يك رقابت نظامي بين المللي درگير است كاهش مي‌يابد چرا كه باعث مي‌شود:

1ـ منابع مالي به بيرون از دولت جريان مي‌يابد.

2ـ منابع نظامي (سركوب) خارج از مراكز جغرافيايي سازمان مي‌يابند.

B- استعداد و توان بسيج نيروي سركوب (نظامی) همچنين زماني كاهش مي‌يابد كه نيروي نظامي خوب سازمان يافته[33] باشد ولي

بطريقي مستقل از مراكز قدرت است بنابراين بيشتر احتمال دارد كه:

1ـ نيروي نظامي به مسئولان مهم دولتي وفاداري كمتري داشته باشد.

2ـ نيروي نظامي خودش يك مدعي قدرت دولتي شود.

3ـ نيروي نظامي خودش با حداقل يكي از رقباي دولتي متحد شود.

C- توانايي براي بسيج نيروي نظامي افزايش مي‌يابد به هر حال زمانيكه نيروي نظامي با شرايط زير مواجه شود:

1ـ نيروي نظامي حرفه‌اي و به خوبي سازمان يابد.

2ـ نيروي نظامي يك ارتش ثابت حفظ كند و قبل از اقدام نياز به عضو گيري و استخدام نداشته باشد.

3ـ نيروي نظامي در كشمكش ژئوپليتك شديد درگير نباشد.

II. توانايي دولت براي جلوگيري از شرايط انقلاب بطور مثبت با شرايط مالي دولت ارتباط دارد: اين توانايي براي حفظ شرايط مالي مناسب زماني كاهش مي‌يابد كه:

A - دولت در فعاليت نظامي پرخرجي در مقابل دول ديگر در گير است.

B- دولت مجبور باشد از نخبگان زيادي حمايت و نگهداري كند.

C- دولت ابزار مؤثر و كارايي براي جمع‌آوري ماليات و منابع ندارد.

 

 

تحليل «تدا اسكاچيول» از دولت و انقلاب اجتماعي

تحليل مقايسه‌اي «تدا اسكاچيول» از انقلابهای اجتماعي جوامع دهقاني براساس مفروضات «مور» و «تيلي» ساخته شده است. البته بعضي اصلاحات و تعديل‌ها را اعمال كرده است. همانند اكثر تحليلي‌هاي تاريخي انقلاب ، اسكاچيول بسيج جمعي كشاورزان را تعيين كننده مي‌داند ولي يك ايده كليدي را هم از «وبر»  و «تيلي» مي‌گيرد: فرايندهاي دروني انقلاب به فعاليتهاي دولت در حوزه سياسي مرتبط اند. استدلال اساسي اسكاچيول چنين است كه شرايط انقلابي توسعه يافته (جدي شده) به بروز بحرانهاي سياسي ـ نظامي دولت و طبقه مسلط وابسته است. بنابراين اگرچه نابرابري طبقاتي تاثیر زيادي در بسيج و اقدام جمعي كشاورزان دارد ولي يكچنين اقدام جمعي موفق نمي‌شود، مگر اينكه دولت نوعي بحران مشروعيت برخواسته از شكست نظامي در حوزه سياسي را تجربه كند.

مثالهاي عمده اسكاچيول از انقلابات موفقيت‌آميز شامل فرانسه 1789، شوروي 1917، چين 1949 مي‌شود، كه باثبات نسبي كشورهاي همچون ژاپن ، آلمان، پروس، انگلستان (جائيكه انقلابات بزرگ نه در دوران فئوداليته[34] و نه در زمان انتقال به نظام سرمايه‌داري تجاري روي داد) مقايسه شدند. همه جوامع مورد مطالعه اسكاچيول ويژگي‌هاي معيني داشتند:

1-       در همه آنها كنترل نظامي - اداري تحت نظارت يك حكومت پادشاهي بود.

 2- حكومت پادشاهي نمي‌توانست مستقيماً روابط اجتماعي و اقتصادي فئوداليته را كنترل كند.

3ـ طبقه عمده تصاحب كننده مازاد اضافي[35] ، اشراف زمين‌دار بودند كه قسمتي از ثروتشان را به شاه تقديم مي‌كردند.

4ـ همه اشراف زمين دار به نيروي كار كشاورزان وابسته بودند.

5ـ در درون اين جوامع ، روابط بازرگاني ، طبقه بازاري و حتي طبقه صنعتي اوليه[36]  مي‌توانست وجود داشته باشد اما اين طبقات نسبت به حكومت پادشاهي و اشراف زمين‌دار زيردست[37] بودند.

6ـ اشراف زمين‌‌دار در همه اين جوامع در فراهم ساختن موقعيت‌هاي سرپرستي[38] در هيئت قضايي و بوروكراسي اداري از دولت مستقل بودند.

7ـ با اين حال اگر چه منافع اشراف زمين‌دار و دولت بطور كلي هم جهت بود[39] ولي منافع‌شان به علت تمايل اشراف زمين‌دار به افزودن ثروت شخصي، كسب امتيازات شخصي از طريق نيروي كار كشاورزي يا فعاليت‌هاي بازرگاني و از طرف ديگر تمايل پادشاه براي اداره مالي ماجراجويي‌هاي نظامي و توسعه اقتصادي اختلاف پيدا مي‌كرد.

انقلاب اجتماعي در مقياس بزرگ[40] زماني آغاز مي‌شود كه دولت در جنگ نظامي با ساير دول شكست بخورد و بسيج جمعي كشاورزان به حركت و تكاپو بيافتد و خصومت اشراف زميندار را تحريك كند. خصومت نخبگان بويژه زماني محتمل است كه دولت در نتيجه شكست نظامي و در يك فرايند تهديد كننده نخبگان اصلاحاتي را شروع كند. به عنوان يك نتيجه ، دولت براي انقلاب از پايين بوسيله توده‌هاي مردم و يا از بالا بوسيله طبقات بالا كه اغلب منافع خودشان را دنبال مي‌كند آسيب‌پذير مي‌شود.

اما كشاورزان با وجودظلم و ستم بطور خود بخود بسيج نمي‌شوند. كشاورزان فقط در شرايط ويژه مي‌توانند موفقيت آميز شورش كنند: اولاً آنها بايد براي افزايش دادن انسجام شان توانا باشند. دوماً بايد از نظارت و كنترل مستقيم و روزمره مالكان (لردها) استقلال داشته باشند سوماً دولت بايد بدنبال شكست نظامي به اندازه‌اي ضعيف شده باشد كه نتواند كنترل‌ جابرانه[41] و موثري اعمال كند. (كنترل بر روي شورش‌هاي دهقاني كه در همه جوامع كشاورزي مشترك است)

توصیف انديشمندانه تحليل «اسكاچپول» البته اثري مقايسه‌اي-تاريخي است، ولی نيازمنديم تئوري‌اش را (در جدول زير) طرح ريزي كنيم.

جدول 5-16 قضاياي كليدي را مرور مي‌كند: قضيه I در جدول 5-16 شرايط فراهم كننده بسيج جمعي و قضيه II عواملي كه باعث سقوط دولت و در نتيجه موجب تبديل اقدام جمعي به يك انقلاب تمام عيار شده اند را مطرح مي‌كند.

 

جدول 5-16 قضاياي اسكاچپول در مورد دولت و انقلاب اجتماعي:

.I احتمال بسيج و اقدام جمعي زير دستان در يك نظام نابرابر در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

A- زيردستان احساسي از انسجام[42] و يكپارچكي داشته باشند.

1ـ انسجام زماني افزايش مي‌يابد كه زيردستان احساس كنند دشمن مشترك دارند.

2ـ انسجام كاهش مي‌يابد زمانيكه زيردستان در يك اقتصاد بازرگاني با يكديگر رقابت كنند.

B- زيردستان از نظارت مستقيم فرادستان مستقل[43] باشند.

1ـ اين استقلال و خارج بودن از نظارت مستقيم در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

a. زيردستان بر فرايند توليد كنترل داشته باشند.

b. زيردستان صورتهاي سازمان يافته‌اي داشته باشند كه آنها را از كنترل و نظارت مستقيم حمايت كند.

c. زيرستان بتواند اجتماعات محلي براي خود حفظ كنند كه آنها را از مجازات مستقيم دور سازد.

2ـ استقلال از نظارت مستقيم فرادستان در شرايطي كاهش مي‌يابد كه زيردستان از لحاظ ساختاري به فرادستان گره خورده‌اند از

اينرو به آنها وابسته‌اند كه با شرايط معكوس ذكر شده در 1a و 1b و 1c و I-B مرتبط است.

C- فعاليتهاي اقتصادي زير دستان براي رفاه فرادستان حياتي باشد. در نتيجه اين تواناي را داشته باشند كه قدرت فرادستان را با

عمل جمعي آشفته سازند.

D- زيردستان منابع سازماني داشته باشند كه به كمك آن كشمكش خود با فرادستان را ادامه دهند.

.II احتمال اينكه اقدام و بسيج جمعي زير دستان به يك مقياس وسيع و به يك انقلاب موفقيت آميز تبديل گردد در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

A- ابزار سركوب مركزي ضعيف است و نمي‌تواند شورش زيردستان و يا آشوب‌هاي ناشي از نقش‌آفريني نخبگان را سركوب     كند.

1ـ ضعف قدرت سركوب مركزي زمانيكه دولت در يك جنگ شكست خورده افزايش مي‌يابد. شكست حتي بيشتر محتمل

است زمانيكه:

a. ساختار قدرت نظامي دولت از هم گسيخته و خيلي ضعيف سازماندهي شود.

b. قدرت نظامي از كشمكش دروني و دخالت‌هاي دروني[44] مستقل نيست.

c. تعداد نيروهاي ماهر و حرفه‌اي نسبت به نيروهاي غيرماهر كمتر است.

d. توان توليد اقتصادي براي حمايت فعاليت نظامي نسبت به توان توليدي دشمن كمتر است.

B- دولت بحران مالي را تجربه مي‌كند و بنابراين نمي‌تواند شورش زير دستان (و يا شورش ناشي از عوامل نخبگان) را سركوب

كند و يا اصلاحاتي را از لحاظ مالي انجام دهد.

1ـ بحران مالي دولت زمانيكه در يك جنگ شكست بخورد يا در يك فعاليت نظامي بزرگتر درگير شود بدتر مي‌شود.

2ـ بحران مالي دولت زمانيكه توليد اقتصادي نسبت به جمعيت نيازمند حمايت ضعيف است بدتر مي‌شود.

3ـ بحران مالي دولت زمانيكه مكانيزم‌هاي جمع‌آوري ماليات غير مستقيم و ناكارآمد باشد شديدتر مي‌شود.

‍‍‍C- قدرت دولت نسبت به بخشهاي مسلط جامعه كاهش يابد.

1ـ قدرت نسبي دولت كاهش مي‌يابد زمانيكه شبكه‌هاي موجود بين نخبگان انبوه و قوي است.

2ـ قدرت نسبي دولت كاهش مي‌يابد زمانيكه كنترلش بر نيروي نظامي تضعيف گرديده است.

3ـ قدرت نظامي دولت كاهش مي‌يابد اگر نخبگان جامعه هم منافع كوتاه مدت و هم قدرت سازماني كافي در ممانعت دولت از

انجام اصلاحات داشته باشند (اصلاحاتي كه بحران مالي را كاهش مي‌دهد و يا زيردستان را آرام مي‌كند)

4ـ قدرت نسبي دولت كاهش مي‌يابد زمانيكه نخبگان جامعه بواسطه فعاليتهاي دولتي مورد تهديد قرار بگيرند. يعني زمانيكه

نخبگان از نابودي امتيازات و ثروتشان نگرانند اين احساس تهديد در شرايط زير افزايش مي‌يابد.

a. نخبگان براي ثروت، پرستيژ، قدرتشان به دولت مركزي وابسته‌اند.

b. نخبگان احساس كنند كه فرصت‌ تحرك‌شان بوسيله دولت و سيستم اقتصاد دولتي محدود شده است.

 

همانطوريكه قضيه I نشان مي‌دهد بسيج جمعي زيردستان به انسجام[45] آنها نياز دارد و يكچنين انسجامي زماني افزايش مي‌يابد كه زيردستان تصور كنند دشمن مشترك دارند. ولي به اندازه‌اي كه زيردستان در يك بازار كار تجارتي و يا در ساير مكانيزم‌هاي رقابتي با يكديگر رقابت كنند انسجام مذكور كاهش مي‌يابد.

همچنين بسيج جمعي و اقدام زيردستان نيازمند استقلال[46] از افراد و يا گروههايي است كه فعاليتهاي زيردستان را تنظيم مي‌كنند. اين استقلال هنگاميكه زيردستان برفرايند توليد كنترل داشته باشند و يا زمانيكه زيردستان از ساختارهاي سازماني برخوردار باشند كه آنها را به طريقي از نمايندگان مستقيم مالكان مجزا سازد افزايش مي‌يابد البته اين استقلال به همان اندازه كه زيردستان از لحاظ ساختاري به گروه فرادست وابسته باشد كاهش مي‌يابد؛ برعكس بسيج جمعي زيردستان زماني افزايش مي‌يابد كه فعاليتهاي توليدي زيردستان براي رفاه و سعادت فرادستان حياتي باشد و استقلال زيردستان مي‌تواند به آنها دركي از قدرت و توان اقدام شان بدهد.

در نهايت به پيروي از تئوري بسيج منابع «تيلي» (به جدول 3-16 مراجعه شود)، منابع سازماني[47] زير دستان دقيقاً بر وسعت اقدام جمعی تأثير خواهد گذاشت. زمانيكه صورتهاي سازماني و يا امكان استفاده از تشكل‌هاي سازماني براي زيردستان وجود دارد احتمال زياد وجود دارد كه تجهيز و اقدام جمعی صورت گيرد. اقدام جمعي مردم فقط با وجود يك دولت در حال تضعيف مي‌تواند روي دهد يا مؤثر باشد چرا كه بدون يك دولت ضعيف اقدام جمعي (و یا بسیج جمعی) مردم نمي‌تواند به يك انقلاب تمام عيار تبديل شود.

يك عامل تعيين كننده براي سركوب شورش‌هاي مردمي و یا قدرتي كه توسط نخبگان به راه افتاده، كاهش توان نظامي دولت است. ضعف توان نظامي دولت از شكست در جنگ خارجي نشأت مي‌گيرد. عواملي كه براحتمال شكست تأثير مي‌گذارند شامل 1ـ سطح بي‌سازمان[48] ساختار قدرت نظامي 2ـ ميزان استقلال قدرت نظامي از كشمكش‌هاي دروني (نابود كننده منابع) 3- نسبت پرسنل حرفه‌اي نسبت به پرسنل بي‌تجربه و 4ـ و مهمتر از همه توان توليد اقتصادي پايين نسبت به دشمنان دولت است.

نيروي ديگري كه دولت را تضعيف مي‌كند بحران مالي است: زمانيكه دولت بحران مالي را تجربه مي‌كند مشروعيت‌اش تحليل مي‌رود و توانش براي تجهيز نيروهاي نظامي و كنترل عملي[49] كاهش مي‌يابد.

بحران مالي همچنين زمانيكه توليد اقتصادي نسبت به جمعيت نيازمند حمايت ضعيف  است بدتر مي‌شود.مثلا اگر جمعيت بدون افزايش متقابل در توليد اقتصادي رشد ‌كند بحران مالي نهايتاً بوجود خواهد آمد. بحران مالي دولت حتي بسیار بدتر خواهد شد اگر سيستم جمع‌آوري ماليات غير مستقيم و يا نامؤثر است. (مثلاً زمانيكه اسناد صحيح وجود ندارد يا اصلاحات لازم در سيستم جمع‌آوري ماليات صورت نمي‌گيرد.)

بنابراين اگر دولت نمي‌تواند بطور مؤثر و كافي ثروت[50] فراهم كند بزودي بحران مالي را تجربه خواهد كرد.

نيروي مهم ديگري، كه دولت را تضعيف مي‌كند قدرت نسبي بخشهاي مسلط جامعه بويژه نخبگان[51] است.

به همان اندازه كه قدرت نخبگان افزايش مي‌يابد قدرت دولت متقابلاً كاهش مي‌يابد. اين رابطه قدرت به همان اندازه كه نخبگان متراكم شوند و شبكه‌هاي قوي و مستقل از اقتدار دولتي بوجود آورند و يا كنترل دولت روي قدرت نظامي‌اش تضعيف شود و يا منافع كوتاه مدت نخبگان در حفظ اميتازاتشان مانع انجام اصلاحات لازم براي آرام كردن توده‌هاي مردم شود (رابطه قدرت مذكور) بر عليه دولت كار مي‌كند.

بنابراين قضاياي جدول 5-16 شايد از موارد تاريخي مورد مطالعه اسكاچپول كاربردهاي وسيع‌تري داشته باشند. اين قضايا شايد روشن سازند كه چرا بروز انقلابات بويژه در جوامعي كه مرحله كشاورزي را گذرانده‌اند و به مراحل صنعتي‌تر و تجاري‌تر وارد شده‌اند تا اين اندازه كمياب است. زمانيكه زيردستان بسادگي نمي‌توانند بسيج شوند (به علت شرايط متضاد فهرست شده در قضيه I) و زمانيكه دولت قوي است شورشهاي دوره‌اي و اشوب‌ها به سادگي نمي‌توانند به يك انقلاب اجتماعي تمام عيار تبديل شوند.

 

 

تئوري جك گلدستون

برخلاف ساير تئوريهايي كه در اين فصل برسي شده‌اند، گلدستون نظريه خود را با مفروضات «ماركس» درباره روابط طبقات اجتماعي و امکان[52] دروني شان براي كشمكش انقلابي شروع نمي‌كند. گلدستون در كتابش با عنوان «انقلاب و شورش در اوايل جهان مدرن» استدلال مي‌كند كه تمامي انقلابات در جوامع كشاورزي در حال مدرنيزه شدن در بين سالهاي 1640 تا 1840 ميلادي در نهايت ناشي از اثرات رشد جمعيت بوده‌اند.

وقتيكه جمعيت رشد مي‌كند: اولاً بر نهاد اقتصاد فشار وارد مي‌شود تا محصولات خود را افزايش دهد دوماً بر نهاد سياسي فشار وارد مي‌شود تا توليد را ترغيب و كنترل اجرائي بر روي جمعيت را افزايش دهد و نظم را از طريق نيروي جبري[53] افزايش ‌دهد. زمانيكه اين دو نهاد كليدي نمي‌تواند با رشد جمعيت سازگاري دروني را بدست آورند احتمال بسيج جمعي كشاورزان و شورش نخبگان بر عليه دولت افزايش مي‌يابد و در نهايت باعث سقوط دولت مركزي مي‌شود.

به هر حال رشد جمعيت فوراً به هرج و مرج[54] و سقوط دولت منجر نمي‌شود. ممكن است چندين دهه طول بكشد تا فشار رشد جمعيت آشكار شود و توده‌هاي مردم و نخبگان به اندازه كافي نسبت به كشمكش‌هاي اوليه سرخورده شوند. مسأله اساسي كه در همه جوامع كشاورزي وجود دارد اين هست كه آنها ساختارهاي نهادي سختي را بروز مي‌دهند و يك حكومت پادشاهي معمولاً نمي‌تواند اصلاحات مورد نياز براي تطبيق با رشد جمعيت را انجام دهد. حكومت اشرافي زميندار در مقابل سيستم اقتصادي كه قدرت و پرستيژش را به تحليل برد مقاومت مي‌كند. اين استحكام ساختاري مي‌تواند در نهايت به شرايطي منتهي شود كه در آن نيروي‌هاي سه‌گانه در نقطه‌اي متمركز شوند: 1- يك بحران مالي كه در آن دولت درآمد كافي ندارد تا فعاليتهاي خودش را حفظ كند و اصلاحات اقتصادي را شروع كند. 2- دسته‌بندي و اختلاف و خشم نخبگان كه بسياري از آنها نمي‌توانند در آمدهاي سنتي‌شان را از حمايت دولتي حفظ كنند و در نتيجه تحرك نزولي پيدا مي‌كنند 3ـ بسيج توده‌اي كشاورزان كه نمي‌توانند درآمد زيادي تهيه كنند تحليل «گلدستون» از مواد تجربي گوناگون در اصطلاحات انتزاعي‌تر مي‌تواند خلاصه مي‌شود. همانطوريكه در جدول 5-16 صورت گرفته است.

نيروي وادار كننده براي سقوط دولت از طريق بسيج جمعي كشاورزان و شورش حداقل بخش‌هايي از نخبگان سنتي ناشي از عامل رشد جمعيت است. همانطوريكه نرخ رشد جمعيت افزايش مي‌يابد تقاضاهاي متعددي بر نهاد اقتصاد مطرح مي‌شود.

اولاً اقتصاد بايد توسعه يابد تا يك زندگي براي جمعيت در حال رشد فراهم شود. اين توسعه اغلب خيلي دشوار است چرا كه ماهيت سيستم كشاورزي فئودالي[55] نمي‌تواند با آن جمعيت سازگاری مي‌يابد.

دوماً اگر اقتصاد توسعه نيابد و با رشد جمعيت قدم‌هاي مساوي بر ندارد منابع كمياب مي‌شوند. همانطوريكه كالاها كمياب مي‌شوند، تورم قيمت‌ها طبق قوانين عرصه و تقاضا بوجود مي‌آيند.

سوم همانطوريكه تورم قيمت‌ها افزایش می یابد، درآمد واقعي براي همه كارگران كاهش مي‌يابد و سطح بيكاري در مناطق روستايي افزايش مي‌يابد.

چهارم همچنانكه شرايط در مناطق روستايي بدتر مي‌شود بسياري از كشاورزي زمين‌ها را ترك و در جستجوي فرصتهايي (كه اگر اقتصاد توسعه نيابد بطور كامل فراهم نمي‌شوند) به شهرها مهاجرت مي‌كنند. بنابراين نيرويي از كارگران بيكار و ناراضي بوجود مي‌آيد.

پنجم رشد جمعيت باعث افزايش بخش نسل جوان نسبت به نسل‌هاي ميان سال و كهنسال را مي‌شود. جوانان بيشتر مستعد ارتكال خشونت نسبت به ساير اعضاء جامعه هستند.

ششم رشد جمعيت بر شانس‌هاي زندگي نخبگان به شيوه‌هاي مختلف تأثير مي‌گذارند:

a. تعداد آرزوها براي موقعيت نخبگان افزايش مي‌يابد.

b. تورم قيمت‌ها[56] بطور قابل ملاحظه بر تحرك اجتماعي نخبگان تأثير مي‌گذارد بعضي از آنها تحرك نزولي پيدا مي‌كنند در حاليكه بعضي ديگر (آنهايي كه از فرصت‌هايي بازرگاني امتيازاتي يافته‌اند وقتي كه تقاضا براي كالا زیاد است) تحرك صعودي داشته‌اند.

c. تأثير ويژه يك چنين تحركي اين است كه آرزوها براي جلب حمايت دولتي افزايش مي‌يابد. آنچنانكه نخبگان با تحرك بالا موفقيت‌هاي جديدي از نفوذ و امتياز را آرزو مي‌كنند و نخبگان با تحرك اجتماعي پايين حمايت دولتي را تنها اميدشان در مقابل بدتر شدن شرايط مي‌دانند.

d. اين تقاضاها براي حمايت دولتي، دقيقاً زمانيكه دولت خود بحران مالي را تجربه مي‌كند رقابت نخبگان براي موقعيتهاي ممتاز را افزايش مي‌دهد. پس توان دولت براي برآورده ساختن تقاضاهاي نخبگان كاهش مي‌يابد و در نتيجه ميان بخشهايي از جمعيت نخبگان نارضايتي ايجاد مي‌شود.

هفتم بحران مالي دولت تا حدي بدليل عواملي به هم پيوسته زیر همچنان ادامه مي‌يابد:

a. تورم قيمت‌ها ، هزينه‌ها را براي دولت در امور اجرائي، تهيه كالاها، خدمات پرسنل نظامي و در واقع همه فعاليتهاي دولت افزايش مي‌دهد.

b. دولت شايد در تلاش براي افزايش دادن منابع‌اش (بعلت تورم و تقاضاهاي روز افزون نخبگان و يا بسادگي بعلت رقابت بزرگان حكومتي) با ساير جوامع وارد جنگ نظامي شود؛ اما يكچنين ماجراجوئي‌هاي نظامي[57] پرهزينه هست و بحران مالي دولت را بدتر مي‌كند.

c. دولت اغلب به قرض گرفتن از نخبگان مبادرت مي‌كند بويژه نخبگاني كه از فعاليتهايي تجاري منابعي كسب كرده‌اند ولي اين قرض فقط مسايل مالي دولت را افزايش مي‌دهد.

d. دولت اغلب براي رفع بحران درآمد، ماليات را افزايش مي‌دهد ولي افزايش ماليات باعث خشم بعضي نخبگان كه تقريباً تحرك نزولي داشته‌اند و همچنين خشم بسياري از كارگران روزمزد كه در آمد ناچيز دارند، مي‌گردد.

اگر درآمدهاي مالياتي جديد فراهم گردد، اين جريان پول[58] (مالیات کسب شده)بحران مالي را در حاليكه احتمال بسيج جمعي مردم و نخبگان را بر عليه دولت افزايش مي‌دهد كاهش مي‌دهد. همچنين اگر دولت در حوزه سياسي از طريق فتح يا تجارت بتواند منابعي تأمين كند بطور مشابه مي‌تواند بحران مالي را كاهش دهد و بنابراين از كشمكش دروني جلوگيري كند.

تصويري كه گلدستون ترسيم مي‌كند رشته‌اي از نيروهاي متمركز شونده‌است كه با رشد جمعيت شروع شده‌اند. زمانيكه همه آنها به سوي يكديگر مي‌رسند شكست دولت محتمل مي‌شود. يعني 1ـ بحران مالي دولت جدي و بزرگ است 2ـ اگر نخبگان در كشمكش‌ شديد با يكديگر براي كسب موقعيت و حمايت هستند 3ـ اگر بعضي نخبگان بدليل تحرك نزولي و ناكامي در گرفتن حمايت دولت و فشار مالياتي بر عليه دولت بسيج شده‌اند. 4ـ اگر گروههاي جوان جامعه درمناطق روستايي جمع شوند و به حوزه‌هاي شهري مهاجرت كنند و نتوانند درآمد كافي بدست آورند نتيجتاً سركش شده و بالقوه مستعد كشمكش مي‌شوند. بنابراين تمركز نيروهاي چهارگانه  مذکور منتهي به سقوط دولت مي شود همانطوريكه توده‌هاي مردم و بخش‌هاي از نخبگان براي تغيير دادن دولت بسيج مي‌شوند و بحران مالي دولت هم مانع از آن مي‌شود كه با ابزار نظامي و يا اجرائي[59] در مقابل اين شورش دو طرفه[60] پاسخ مناسبي دهد، تمركز اين نيروها سرانجام به سقوط دولت منتهي مي‌شود.

 I. زمينه طولاني مدت سقوط دولت از طريق بسيج جمعي مردم زماني افزايش مي‌يابد كه

a . رشد جمعيت تقاضاهايي براي كالا و در آمد مطرح كند كه فراتر از توان اقتصادي جامعه است.

b. رشد جمعيت كه از ظرفيت توليد اقتصادي جامعه  بيشتر مي‌شود باعث تورم شديد مي‌شود.

c. رشد جمعيت بخش جوان جمعيت را نيز افزايش مي‌دهد كه بالقوه مستعد خشونت و كشمكش نسبت به ساير گروههاي

سني هستند.

d. رشد جمعيت، از آنجا كه باعث تورم قيمت‌ها مي‌شود و فشار بيش از حد بر توان توليدي اقتصاد وارد مي‌كند، بيچارگي

روستائيان را افزايش مي‌دهد و آنها را مجبور به مهاجرت به مناطق شهري مي‌كند.

II. زمينه‌ طولاني مدت سقوط دولت از طريق بسيج نخبگان زماني افزايش مي‌يابد كه:

A- رشد جمعيت باعث مي‌شود نخبگان كه حمايت و امتيازات دولتي را دنبال مي‌كنند تلاش مشترك بيشتري را بكار اندازند.

B- رشد جمعيت باعث افزايش تورم و همچنين باعث افزايش فشار مالي دولت مي‌شود نتيجتاً دولت نمي‌تواند با تمام تقاضاهاي

نخبگان در خصوص حمايت‌ها و امتيازات درخواستي موافقت كند.

III. زمينه طولاني مدت سقوط دولت از طريق بحرانهاي مالي زماني بوجود مي‌آيد كه:

A-  رشد جمعيت فراتر از توان اقتصادی جامعه صورت مي‌گيرد در نتيجه باعث كمبود كالا و خدمات شده و ايجاد تورم مي‌کند.

B-  مكانيزم‌هاي دولتي براي جمع‌آوري در آمد و ماليات انعطاف ناپذير و ناكارآمد باشد.

C- تلاش دولت براي جستجوي روش‌هاي جديد جمع‌آوري ماليات باعث خشم نخبگان و مردم شود.

D- هزينه‌هاي دولت در فعاليت‌هاي نظامي از توان‌اش براي اداره جنگ بيشتر ‌شود. بويژه زمانيكه:

a. دولت فعاليت نظامي را در دوره‌هاي تورم زياد گسترش ‌دهد.

b. دولت بمنظور تأمين منابع بيشتر و يا غلبه بر اثرات تورم به فعاليت نظامي دست ‌زند؛ بنابراين متحمل هزينه‌هايي مي‌شود

كه نمي‌تواند بپردازد.

E- دولت مجبور به قرض گرفتن سرمايه براي حفظ فعاليت‌هاي اجرايي[61] و نظامي مي‌شود.

IV. احتمال سقوط دولت افزايش مي‌يابد زمانيكه:

A- بسيج جمعي مردم براي ادامه دادن كشمكش افزايش ‌يابد.

B- بسيج و اقدام جمعي گروههاي نخبه جامعه افزايش يابد.

C- بحران مالي دولت به نقطه‌اي برسد كه كنترل اجرائي و نظامي روي مردم و نخبگان بطور واضح ضعيف ‌شود.

 

 

 

 

نتيجه گيري:

جامعه شناسي تاريخي ـ تطبيقي در طول سه دهه اخير آثار علمي مهمي را در جامعه شناسي بوجود آورده است، بسياري از اين آثار گرايش نظري دارند. اگر چه اغلب با جزئيات گزارشهاي تجربي اصلاح شده‌اند. پويايي‌هاي قدرت بويژه آنهايي كه بواسطه نابرابري‌هاي ايجاد كننده كشمكش و اختلافات خارجي شروع شده‌اند از علايق ويژه بسياري از جامعه شناسان تاريخي ـ تطبيقي است.

البته جامعه شناسي تاريخي - تطبيقي موضوعات اساسي وسيعي را مطالعه كرده است. نظري‌ترين[62] حوزه اين رهيافت به فرايندهاي كشمكش بويژه آنهايي كه باعث انقلابات اجتماعي مي‌شوند و قدرت را باز توليد مي‌كنند علاقه دارند. با مطالعه قضاياي جدول 1-16 تا 6-16 روشن مي‌شود كه این تئوريها ويژگي‌هاي مشترك زيادي دارند و هر يك چيزهاي جديدي اضافه مي‌كنند و يا اصلاحاتي به ساير نظريه‌ها مطرح مي‌كنند. شرايط بوجود آورنده انقلاب اجتماعي از نظر تئوريهاي ماركسيستي اجتناب ناپذير ولي از نظر تئوريهاي «وبري» فقط هم آيي[63]     احتمالي- استثنايي[64] هستند. البته بعضي از اين شرايط در جوامع كشاورزي وجود دارند ولي بنظر نمي‌رسد تركيب ضروري شرايط سازنده انقلاب واقعي در تاريخ جوامع انساني زياد اتفاق بيافتد.

همچنين بسياري از زمينه‌هاي انقلاب در جوامع كشاورزي بنظر مي‌رسد در جوامع صنعتي ـ سرمايه‌داري كاهش يافته‌اند و يا جذب شده‌اند.

بنابراين اگرچه بسياري از جامعه شناسان تاريخي ـ تطبيقي با مفروضات «ماركس» كار خود را شروع مي‌كنند ولي تمايل دارند به نتايج و بري برسند كه انقلابات با تمركزمنحصر بفردي از نيروها صورت مي‌گيرد. حتي در جوامع روستايي جائيكه زمينه زيادي براي كشمكش برخواسته ازنابرابري وجود دارد. بنظر مي‌رسد كمتر احتمال دارد اين تمركز نيروها در نظام‌هاي سرمايه‌داري بالغ بوقوع پيوندد ولي همانطوريكه در فصل بعدي خواهيم ديد نظريه پردازان نئوماركسيستي تلاشي مي‌كنند مدل اصلي ماركس را با جوامع كنوني تطبيق دهند.

 

 بسيج جمعي و شكست دولت

تئوريهاي كشمكش اجتماعي از جامعه شناسي تاريخي ـ تطبيقي پديدار شده اند و به دو عامل به هم مرتبط تأكيد مي‌كنند: يك عامل شرايطي است كه به بسيج ايدئولوژيكي، سياسي و سازماني توده‌هاي مردم در مقابل گروه‌هاي مسلط منتهي ميشود و عامل ديگر فرايندهايي است كه به شكست دولت و توانايي‌اش دركنترل اعضاء جامعه منجر مي‌شوند. بديهي است اين دو عامل به هم مرتبط‌اند ولي هريك از تئوري ها به تأكيد يكي از آن دو تمايل دارند. بعضي تئوريها به نيروهايي تأكيد مي‌كنند كه به بسيج و اقدام جمعي مردم منتهي مي‌شود در حاليكه بعضي ديگر به تضعيف و تجزية قدرت دولت قبل از موفقيت‌آميز بودن اقدامات جمعي توجه دارند.در حقيقت سوابق تاريخي نشان مي‌دهد كه شورشها و ساير صورتهاي آشفتگي مدني در جوامع انساني نسبتاً عموميت دارد. ولي انقلابات واقعي در مقياس جامعه، جائيكه توزيع قدرت و ساير منابع بطور برجسته تغيير داده ‌شود، نادر است. بخاطرهمين نادر بودن است كه انقلابها توجه جامعه شناسي تاريخي را به خود جلب كرده است. تئوريهاي گوناگون در توضيح  وقوع و يا عدم وقوع انقلابها، به اين نيروها توجه مي‌كنند:

 1ـ نيروهايي كه به بسيج و اقدام جمعي توده‌هاي مردم در مقابل گروههاي مسلط جامعه منتهي مي‌شوند.

2ـ نيروهاي كه باعث مي‌شوند مشروعيت دولت از دست برود همانطوريكه توان كنترل اعضاء جامعه را از دست مي‌دهد.


 مطالعه «بارینگتن مور» در مورد ريشه هاي دموكراسي و ديكتاتوري


يكي از نخستين تحليلهاي كشمكش در جوامعي كه از يك سازمان اجتماعي مبتني بر كشاورزي به يك سازمان اجتماعي مبتني برصنعت انتقال مي‌يابند مطالعه «بارينگتن مور» در مورد شرايط بوجودآورنده ديكتاتوري‌ها و دموكراسي‌هاست .

«مور» استدلال مي كند كه سه روش براي مدرنيزه شدن وجود دارد: اولين روش زماني است كه مالكان فئوداليستي تبديل به سرمايه دار شوند و كشاورزاني را كه زماني روي زمين با توافقات اجاره داري[8] كار مي كردند به نيروي‌كار مزدبگير[9] تبديل كنند و محصول كار اين نيروهاي مزدبگير را در بازار بفروشند. اين روش، اشراف زمين دار سنتي را به سرمايه داراني تبديل كرد كه در نهايت به متحدان ناراضي بورژوازي تبديل شدند . اين مسير براي ظهور دموكراسي بيشترين زمينه را فراهم مي كند و مسيري است كه هم بريتانيا و هم آمريكا (بعد از پشت سرگذاشتن برده داري) آن را پيمودند .

راه ديگر مدرنيزه شدن، زماني است كه مالكان زمين دار براي فروش محصول خود به بازارهاي سرمايه داري وارد شوند ولي كشاورزان را بر روي زمين‌ها حفظ كنند و آنها را به افزايش محصول با روشهاي كنترل سنتي و حمايت و اجاره‌داري كه ويژگي ذاتي نظام فئوداليستي است مجبور سازند. تحت اين شرايط مالكان به منظور حفظ و كنترل بر كشاورزاني كه بطور روز افزون مورد استثمار قرار مي‌گيرند، مي‌بايست با بروكراتهاي دولتي متحد شوند. اين مسير در نظر «مور» به يك نظام فاشيستي منجر مي شود و مسيري است كه كشورهاي ژاپن، آلمان و پروس در مراحل اوليه انتقالشان به مدرنيته تجربه كردند.

مسير سوم و نهايي براي مدرنيزه شدن، روشي است كه در آن مالكان زمين‌دار به مالكان غايب تبديل شوند و از كشاورزاني كه مستقيماً براي بازارهايي با نوسان شديد قيمت توليد مي‌كنند اجاره‌هايي ثابت و يا حتي افزايش يابنده را يگيرند. كاهش قيمت كالاهاي فروخته شده در بازار به همراه اجاره‌هاي ثابت و يا حتي افزايش يافته، باعث آگاهي كشاورزان از استثمار شدنشان و از اقتصاد سياسي كلان كه بايد در دورن آن عمل كنند مي‌شوند. اين آگاهي و احساس همراه آن به شورش كشاورزان منتهي مي‌شود، كه مي‌تواند به بسيج جمعي و انقلابات اجتماعي منجر گردد. در زمان بروز انقلاب، خواه موفقيت‌آميز باشديا نباشد، قدرت دولت براي تأمين و يا يك كاسه كردن قدرت گروه پيروز در آشوب و كنترل مخالفان بالقوه افزايش داده مي‌شود.

 

جدول 1ـ16 ـ قضاياي تحليلی بارينگتن مور:

 Ι . احتمال بسيج جمعی زيردستان (كشاروزان) براي كشمكش با فرادستان در يك نظام نابرابر زماني افزايش مي يابد كه :

A - زيردستان يك كل منسجم را در محيط فيزيكي شان، زندگي روزمره شان و تجزيه هاي زندگي شان بوجود بياورد.

B - زيردستان يكپارچگي جمعي (collective solidarity) را تجربه كنند و اين احساس يكپارچگي در شرايط زير افزايش مي

يابد:

1ـ زيرستان از طرف عوامل دروني و بيروني مسلط، احساس تهديد كنند.

2ـ زيرستان بتوانند از رقابت هاي تفرقه برانگيز در ميان خودشان نسبت به موضوعات زير پرهيز كنند:

a ـ حقوق و اجاره زمين

‌b ـ فروش نيروي كار

c ـ داد و ستدكالا

3ـ زيردستان شرايط مذكور در I-C  و I-D را نيز تجريه كنند.

C ـ روابط سنتي موجود بين اجتماعات زيردستان و فرادستان تضعيف شود. احتمال تضعيف در شرايط زير افزايش مي يابد:

1ـ زيردستان و فرادستان براي کسب منابع بيشتر در يك رقابت مستقيم تري با همديگر عمل كنند.

2ـ فرادستان براي لزوم تهيه منابع ضروري زيردستان متقاعد نباشند و اقدام  نكنند.

3ـ روابط زيردستان و فرادستان (مالكان) از حالت پدرسالارانه به يك رابطه مبتني برتجارت تغيير يابد . اما تأثير بازار فقط

زماني عمل مي‌كند كه زيردستان مستقيماً با يكديگر براي منابعي كه توسط عوامل خارجي قدرت تحت كنترل است رقابت

نكنند.

4ـ فرادستان (مالكان) بطور روزافزون از كارهاي عادي و روزانه زيردستان (كشاورزان) غايب گردند. (حضور نداشته باشند)

D - زير دستان (كشاورزان) احساس كنند توسط مالكان مورد استثمار قرار مي‌گيرند. اين احساس استثمار در شرايط زير افزايش

مي‌يابد:

1ـ زير دستان (كشاورزان) مجبور به فراهم كردن منابع بيشتري به قدرت‌هاي بيروني باشند. اين قدرت بيروني خواه دولت باشد

 خواه مالكان ابزار توليد.

2ـ زير دستان (كشاورزان) شرايط مذكور در I-C را تجربه كنند. نيروهايي كه روابط ميان زير دستان و فرادستان را تضعيف

مي‌كند.

 همانطوريكه درتغييرات فرانسه بعداز انقلاب بزرگ و يا روسيه و يا چين در بيداري انقلاب مخصوص خودشان مشهود است، شكل دولت مي‌تواند تغيير كند در هر حال يك دولت قوي‌تر ظاهر مي‌شود. اين شرح توصيفي ، قضايايي كلي درباره شرايط افزايش دهنده و يا كاهش دهنده بسيج جمعي كشاورزان براي كشمكش است.

اين قضاياي انتزاعي‌تر در جدول 1-16 خلاصه شده‌اند و مصاديق هر يك مورد بحث قرار می گیرند: براي اينكه بسيج جمعي زيردستان «كشاورزان» بوجود بيايد آنها بايد يك كل منسجمي تشكيل دهند و در آن وظايف و تجربه‌هاي زندگي مشابه داشته باشند. در موارد تاريخي مطالعه شده بوسيله «مور»، بيش‌ترين احتمال براي ظهور شرايط مذكور هنگامي است كه كشاورزان در زمين هاي كشاورزي باقي ماندند و براي فروش محصولاتشان در بازار توليد مي‌كردند و از طرف ديگر مالكان زمين‌دار غايب از آنها اجاره مي‌گرفتند. چون الگوهاي سنتي اسكان و جريان كار توليد دهقاني تحت شرايط استثمار مالكان و نوسان قيمت بازار حفظ شده بود.

قضيه I-B در جدول 1-16 نشان مي دهد كشاورزان براي اقدام و كشمكش عليه زمينداران نياز دارند يكپارچگي جمعي[10] را تجربه كنند البته بعضي شرايط در جوامع كشاورزي در حال انتقال به مدرنيته، يكپارچگي را افزايش مي‌دهند. براي مثال يكپارچگي با درك كشاورزان از تهديد افزايش مي‌يابد. همانطوريكه «مور» تأكيد مي‌كند اين تهديد مي‌تواند سرچشمه‌هاي بسياري داشته باشد: يك منبع تهديد، گروههاي مسلط جامعه هستند كه با بعضي اقدامات، معاش و رفاه كشاورزان را تهديد مي‌كنند. منبع ديگر تهديد، مي‌تواند اقدامات دولت براي تحت فشار قراردادن كشاورزان باشد. منبع ديگر تهديد مي‌تواند بيرون از جامعه باشد مثلاً هنگاميكه نيروهاي ارتش حمله مي‌كنند و زندگي و معاش كشاورزان را به مخاطره مي‌اندازند.

شرايطي كه منتهي به نابودي روابط سنتي بين مالكان و كشاورزان مي شود نيز يك منبع مهم تهديد است. در هر حال انسجام اجتناب ناپذير نيست. براي مثال همانطوريكه «مور» تأكيد مي كند، تجارتي كردن كشاورزي  هنگامي كه نيروي كارتحت شرايط بازار كار شديداً رقابتي ـ اجاره‌اي است، امكان بسيج جمعي را كاهش مي دهد. اين منبع نهايي تهديد بويژه مهم است . ميزاني از انفصال و جدائي و برخورد ميان توده هاي كشاورزان و آنهائي كه در سيستم قشربندي اجتماعي مسلط هستند براي اقدام و بسيج جمعي، تعيين كننده است. زمانيكه روابط قوي بين اجتماعات فرادستان و زيردستان و يا حداقل تصوري از چنين روابط قوي توسط زيردستان وجود دارد احتمال بسيج جمعي مردم كاهش مي‌‌يابد. همانطوريكه از لحاظ تاريخي اين شرايط با فئوداليسم سنتي همراه بوده كه در آن زميندار بزرگ به همراه كارگزارانش و كشاورزان، همه روي يك زمين ملكي زندگي مي‌كردند و روابط غير بازاري با توافقات اجاره اي سنتي و پدرمآبانه سازمان مي‌يافت.

برعكس نيروهايي كه اين رابطه را تضعيف مي كنند امكان بسيج جمعي را افزايش مي‌دهند. همانطوريكه زمينداران بزرگ غايب شدند و بدن توجه به قيمت هايي كه كشاورزان محصولاتشان را مستقيماً دادو ستد مي كردند از آنها اجاره گرفتند(احتمال اقدام جمعي افزايش يافت) در حالت كلي‌تر، رابطه بين اجتماعات ويژه زيردستان (كشاورزان) و فرادستان(مالكان) در شرايط زير تضعيف مي‌گردد:

1ـ زمانيكه آنها براي كسب منابع بيشتر با يكديگر رقابت كنند يا تصوركنند كه چنين بايد بكنند.

2ـ زمانيكه مالكان به فراهم آوردن منابع و مايحتاج ضروري كشاورزان متقاعد نيستند.

3ـ زمانيكه روابط مالكان و كشاورزان مبتني بر بازار گردد و مالكان از جريان كار و زندگي روزمره كشاورزان غايب شداند. «مور» هم مثل «ماركس» درجه و شدت استثمار تجربه شده توسط كشاورزان را عامل تعيين كننده مي‌داند. وقتيكه كشاورزان مجبورند منابع بيشتري تسليم كنند بويژه زمانيكه روابط سنتي مالكان مسلط و كشاورزان تحت سلطه تضعيف شده است، ميزان استثمار و يا حداقل احساس استثمار افزايش مي يابد. زماينكه احساس استثمار حداكثر است و در شرايطي كه كشاورزان با وجود تحمل نوسان قيمت بازار مجبور به پرداخت اجاره‌هاي ثابت و يا روزافزون به مالكان غايب باشند استثمار حالت ساده و صريح و بي پيرايه پيدا مي‌كند و از اين رو احتمال بسيج جمعي افزايش مي‌يابد.البته دولت هم مي‌تواند نقش مهمي در شكل‌گيري احساس استثمار بازكند وقتيكه بيشتر كشاورزان سركش شدند و زمينداران بيشتر به قدرت نظامي دولت وابسته‌اند دولت از زمينداران و در نهايت از كشاورزان منابع بيشتري براي مديريت كنترل و سركوب اخذ مي‌كند. اگر دولت از زمينداران بزرگ ماليات زياد بگيرد، آنها به يك منبع بالقوه شورش تبديل مي‌شوند. اما مالكان بزرگ براي پرداخت هزينه‌هاي نيروي نظامي دولت از كشاورزان منابع درآمد بيشتر اخذ مي‌كنند و ماليات افزايش يافته در نهايت از كشاورزاني گرفته مي‌شود كه يا بايد محصول خود را افزايش دهند و يا استاندارد پايين‌تري از زندگي را تحمل كنند. از طرف ديگر، وقتيكه مالكان بزرگ غايب، اجاره های بالا مي گيرند و  تلاش مي‌كنند كشاروزان سركش خود را (كه بايد نوسان قيمت بازار را تحمل كنند) سركوب كنند احساس استثمار به حداكثر مي‌رسد. در مجموع رهيافت «مور» از لحاظ مفروضاتش يك رهيافت ماركسيستي است كه كشمكش را ناشي از سطح بالاي استثمار مي‌داند اما كيفيات «وبري» در مفروضات خود دارد. آشكارترين نكته اينجاست كه انقلاب بيشتر در جوامعي بوجود مي‌آيد كه بطوركامل به نظام سرمايه‌داري وارد نشده‌ است . يك نظام اشرافي زميندار احتمالاً فقط در مسيري به نظام سرمايه‌داري وارد مي شود كه استثمار كشاورزان را بوجود بياورد . در حقيقت انقلاب در يك جامعه كاملاً صنعتي شده (برخلاف تصور ماركس كه معتقد بود اينگونه جوامع به علت رانده شدن نيروي كار بداخل بازار كار استثماري انقلاب را تجربه خواهند كرد) كمتر احتمال دارد بوجود بيايد.  بنابراين كار «مور» شروع مهمي براي شكل‌گيري تئوري جديد كشمكش مي‌باشد. كار «مور» نه فقط انديشمندان، بلكه ساير محققین را تشويق كرد كه نيروهاي بوجودآورنده بسيج جمعي كشاورزان و كشمكش انقلابي را در جوامع كشاورزي مورد تحقيق قرار دهند.

 تئوري «جفري پياژه Jeffrey Paige» در مورد انقلاب جوامع كشاورزي               

كتاب «جفري پياژه» با عنوان «انقلاب دهقاني» يكي از اولين آثار در دوران معاصر است كه ايده هاي اساسي ماركس را گرفته و براي تحليل انقلابها و ساير صورتهاي بسيج دهقانان[11] در جوامع كشاورزي بكار برده است. پياژه استدلال مي كند كه ايده هاي ماركس درباره شرايط بوجود آورنده انقلاب و بسيج جمعي در اصل صحيح است اما اين شرايط در جوامع صنعتي بوجود نمي آيند. بجايش  این شرايط بيشتر در اقتصاد دهقاني صادر كننده محصولات كشاورزي محتمل است. كشاورزاني كه در املاك كشاورزي كار مي كنند صورتي بسيار ظريف[12] از نيروي كار استثمار شده را نسبت به نيروي كار طبقه كارگري ماركس در كارخانه ـ نشان مي‌دهند. بنابراين پياژه معتقد است كه شرايط بوجود آورنده بسيج جمعي[13] و كشمكش بيشتر در جوامع كشاورزي بوجود مي‌آيد تا جوامع صنعتي، همچنين ماهيت رابطه ميان زارعان[14]  و مالكان[15] ، در شكل دهي ماهيت بسيج زارعان و شدت كشمكش ميان زير دستان و اربابانشان تعيين كننده است.

همانند ماركس، پياژه كشمكش ميان مالكان و نيروي كار را ناشي از روابط‌شان با ابزار توليد در جوامع كشاورزي مي‌بيند. اما بر خلاف ماركس استدلال مي‌كند كه كشمكش درباره موضوعات صرفاً اقتصادي همچون دستمزدها بعيد است كه به انقلاب منجر شود. در مقابل كشمكش انقلابي فقط زماني اتفاق مي‌افتد كه اختلافات اقتصادي به حوزه‌هاي سياسي وارد شود و نظام كنترل و مشروعيت را مورد حمله قرار دهد.

همچنين احتمال اينكه كشمكش به حوزه‌هاي وسيع‌تر وارد شود بيشتر به اقدام طبقه مسلط وابسته است. از اين رو دقيقاً بر اساس اقدامات و  اعمال طبقه مسلط است كه،  چگونگي بسيج و اقدام جمعي طبقه پايين تعيين مي شود .

بعضي از قضاياي كليدي پياژه در بياني انتزاعي در جدول 2-16 نشان داده شده است. اين قضايا شرايطي را كه در آن كشمكش منافع زارعان و مالكان از سطح موضوعات صرفاً اقتصادي به سطح سرپيچي و تجاوز[16] رسيده و سپس به حوزه سياسي كشيده مي‌شوند را طرح مي‌كنند.

قضاياي فهرست شده در بخش I جدول 2-16 استدلالهاي اساسي ماركس را براي اقتصاد دهقاني صادر كننده محصولات كشاورزي بكار مي‌برد. «پياژه» پذيرفتن ايدئولوژي‌هاي سياسي تندروانه توسط زارعان را تا اندازه تعيين كننده مي‌داند. زمانيكه زارعان پيوند ضعيف بازمين دارند بيشتر احتمال دارد كه ايدئولوژي‌هاي تندروانه را بپذيرند اما زمانيكه با تلاش سخت روي زمين ادامه حيات مي‌دهند و يا زمانيكه روشهاي جايگزين ناچيز براي گذران زندگي‌شان دارند احتمال پذيرفتن ايدئولوژي‌هاي تندروانه كاهش مي‌يابد.

جدول 2-16 قضاياي كليدي در مدل پياژه:

.I كشمكش منافع زارعان و غير زارعان زماني به بسيج توده[17] منتهي مي‌شود كه:

 A - زارعان ايدئولوژي‌هاي تندروانه را بپذيرند:

1ـ پذيرش ايدئولوژي‌هاي تندروانه زمانيكه پيوند زارع با زمين بي ثبات و ضعيف است افزايش مي‌يابد.

2ـ ولي در شرايط زير پذيرش ايدئولوژي‌هاي تندروانه كاهش مي‌يابد:

a. زمانيكه اميد و توشه زارعان آنچنان كم و مخاطره آميز است كه آنها از پذيرش عقايد مربوط به ايدئولوژي تندروانه

مي‌ترسند.

b. زمانيكه زارعان وسايل جايگزين كمتري براي گذران زندگي خود دارند و هزينه‌هاي پذيرش ايدئولوژي تندروانه خيلي

زياد است.

c. زمانيكه زارعان در اجتماعات سنتي زندگي مي‌كنند و در آن سنتهاي پدر سالارانه و كنترل اجتماعي قوي، پذيرش

ايدئولوژي ‌هاي تند روانه را خيلي مخاطره آميز مي‌سازد.

B ـ زارعان بتوانند انسجام جمعي[18] راتجربه كنند.

1ـ اين درك از انسجام زمانيكه محصول كشاورزي، سطح بالايي از وابستگي متقابل را ميان زارعان تشويق مي‌كند افزايش

خواهد يافت.

2ـ اين درك از انسجام زمانيكه زارعان در حد بالايي( از لحاظ خدمات و منابع حياطي) به مالكان وابسته هستند كاهش مي‌يابد.

C ـ زارعان به دست يازيدن در عمل جمعي [19] موفقيت‌آميز قادر شده باشند.

1ـ اين استعداد و توانايي براي عمل جمعي در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

a. كنترل مستقيم مالكان بر اعمال زارعان ضعيف است.

b. زارعان يك جمعيت همگن[20] را بسازند.

c. وجود زارعان براي توليد كردن و تشريع مساعي ضروری باشد.

d. زارعان به منابع سازماني فراهم شده بوسيله عوامل سياسي بيروني دسترسي شده باشند.

e. زارعان درك ‌كنند كه آنها مي‌توانند منافع اقتصادي را از عمل جمعي بدست بياورند.

2-  اين استعداد براي دست زدن به عمل جمعي در شرايط زير كاهش مي‌يابد.

a. زارعان فرصتهاي براي تحرك صعودي از موقعيت‌هاي پست‌تر داشته باشند.

b. زارعان خودشان با يكديگر براي كسب منابع رقابت كنند بويژه رقابت براي تحرك صعودي

II. اين احتمال كه بسيج زارعان به جنبش هاي انقلابي منتهي خواهد شد به اقدامات مالكان مربوط است. واكنش مالكان به بسيج زارعان (در شرايط زير) امكان خشونت را افزايش مي‌دهد:

A- باشرایط افزایش دهنده امکان بسیج جمعی زارعان که در بخش I فهرست شده اند، مواجه شوند.

B- مالكان امتيازات اقتصادي زيادي را نسبت به زارعان بدست نياورند و در نتيجه بيشتر احتمال دارد كه با استفاده از نيروي

اجبار[21] دولت به سركوب متوسل شوند بجاي اينكه تدبير اقتصادي و يا معامله با زارعان را در پيش بگيرند يكچنين سركوبي زماني

افزايش مي يابد كه :

1ـ مالكان بجز محصولات صادراتي توليد شده در زمين‌هايشان سرمايه كمتري داشته باشند و نسبت به زارعان مزاياي اقتصادي

كمتري دريافت كنند.

2ـ مالكان نتوانند نيروي كار آزاد - اجاره‌اي تهيه كنند. بنابراين آنها نسبت به تقاضاهاي اقتصادي زارعان غير مسئول مي‌شوند و

در حاليكه كنترل سختي بر نيروي كار در پيش مي‌گيرند، بیشتر به نيروي جبري (سرکوب) متوسل می شوند.

a. زمانيكه محصول ناكافي و كم سود است، توانايي مالكان براي فراهم آوردن درخواستهاي زارعان كاهش مي‌يابد.

b. زمانيكه بواسطه مكانيزه شدن، فرایند توليد با هزينه كمتری صورت گيرد توانايي مالكان براي فراهم آوردن درخواستهاي

زارعان افزايش مي‌يابد.

 

فقط زمانيكه فرايند توليد ميزان بالايي از وابستگي متقابل را ميان كشاورزان بوجود بياورد انسجام بوجود مي‌ايد. اين اثر توليدي ـ انسجامي زماني به تحليل مي‌رود كه كشاورزان از لحاظ خدمات و منابع حياتي درحد زيادي به مالكان وابسته باشند. پذيرش ايدئولوژي‌هاي تند روانه و انسجام كشاورزان به تنهايي براي ورود به حوزه سياسي كافي نيست كشاورزان بايد بتوانند به اقدامات جمعي مؤثر دست بزنند و بدون توانايي دست زدن به يكچنين اقدماتي جنبش انقلابي و تغيير حكومت سياسي غير ممكن است.

استعداد متوسل شدن به اقدام جمعي زماني افزايش مي‌يابد كه مالكان نتوانند بصورت مستقيم َاعمال كشاورزان را كنترل كنند. توان اقدام جمعي حتي بيشتر افزايش مي‌يابد زماني كه كشاورزان جمعيتي همگن را تشكيل دهند و يا زمانيكه همكاري در فرايند‌هاي توليدي پايه‌ سازماني براي اقدام جمعي در محيط كاري بسازد و يا زمانيكه كشاورزان تصور كنند با اقدام جمعي منافع واقعي بدست خواهند آورد البته توانايي دست زدن به اقدام جمعي در شرايطي كه كشاورزان فرصت‌هايي براي تحرك اجتماعي بالا داشته باشند و يا براي كسب منابع و يا تحرك اجتماعي بالا با همديگر رقابت كنند از بين مي‌رود.

در هر حال پياژه استدلال مي‌كند كه شرايط بوجود آورنده بسيج جمعي، يعني ايدئولوژي، انسجام، عمل جمعي با واكنش مالكان متأثر مي‌شوند.

پياژه استدلال مي‌كند كه شكل كشمكش[22] در نهايت انعكاس نحوه پاسخ بخش‌هاي مسلط جامعه به كشمكش منافع و كشمكش موضوعات كوچك اقتصادي خواهد بود.

قضيه II در جدول 2-16 بعضي شرايط افزايش دهنده خشونت و اختلاف به حوزه‌هاي[23] سياسي (فراتر از موضوعات اقتصادي) را فهرست بندي مي‌كند: يك شرط وجود نيروهايي است كه تحت عنوان قضيه I فهرست بندي شده‌اند و زمينه بسيج جمعي كشاورزان را افزايش مي‌دهند. البته اين احتمال بيشتر زماني بوجود مي‌آيد كه مالكان مجبور به اقدام به روشهاي ويژه باشند. زمانيكه مالكان براي كنترل زمين و نيروي كار به دولت و نيروي نظامي متكي باشند. بيشتر احتمال دارد كه به روشهاي سركوب كننده[24] و خشونت بار متوسل شوند. تاكتيكي كه عصبانيت و تمايل كشاورزان به اقدامات جمعي را ـ در صورت توانستن ـ افزايش مي‌دهد.

مالكاني كه اساساً به صادر كردن محصولات خام كشاورزي مشغولند بويژه محصولاتي كه در آن قبل از صدور توليدات سنتي اقدامي صورت نمي‌گيرد بيشتر احتمال دارد كه به نيروي نظامي و خارجي براي حفظ بهره‌برداري‌شان متوسل شوند. زماني كنترل جدي بوجود مي‌آيد كه مالكان قادر نباشند يا تصور كنند كه نمي‌توانند نيروي کار آزاد براي كنترل جدي[25] فراهم كنند. چنين دركي توسط مالكان زماني افزايش مي‌يابد كه محصول ناكافي و سود كم يا متوسط است.

در هر حال اگر مالكان بتوانند توليد را از طريق سرمايه گذاري‌ها افزايش دهند بويژه سرمايه گذاري روي اسباب و تجهيزاتي كه اتكاء به نيروي كار را كاهش و ميزان توليد كشاورزي را افزايش دهد بيشتر احتمال دارد كه در مقابل خواستهاي اقتصادي كشاورزان تسليم شوند و اختلافات را به عنوان يك موضوع اقتصادي و نه موضوع سياسي حل كنند. بعلاوه نياز به سركوب نيروي كار حتي بيشتر كاهش مي‌يابد زمانيكه مالكان به نيروي كار ثابت و متخصصي وابسته شوند كه آنها را به درك منافع سازمانهاي كاري (اتحاديه‌ها) منتهي كند.

  تئوري چارلز تيلي(Charles Tilly) در مورد بسيج منابع

«چارلز تيلي» در كتاب خود «بسيج براي انقلاب» ايده‌هاي اساسي مطرح كرد كه در همه تئوري هاي بعدی انقلاب اهميت داشتند. «تيلي» در آثار اوليه خود ميان شرايط انقلاب و نتيجه انقلاب تمايز قايل شد: شرايط انقلاب زماني بوجود مي‌آيد كه نوعي عمل جمعي در مقابل مراكز قدرت پيدا شود. خواه عمل جمعي يك تظاهرات، شورش، جنبش اجتماعي، جنگ مدني و انواع ديگري از مخالفت گرايي در مقابل دولت باشد. نتيجه انقلاب زماني بوجود مي‌ايد كه انتقال عملي قدرت بوجود بيايد. در نهايت «تيلي» استدلال مي‌كند كه شرايط انقلاب زماني ظاهر مي‌شود كه رقيبان قدرت بتوانند منابع سازماني، مالي و نظامي را بسيج كنند و نتيجه انقلاب، احتمالاً زماني است كه بسيج رقيبان از توانايي دولت در بسيج منابع مادي و نظامي‌اش بيشتر باشد.

جدول 3-16 بعضي از شرايط كلي انقلاب را مطرح مي‌كند. اولين شرط، وجود رقيبان متعدد قدرت است: يكي از رقبا، بخش‌هايي از جمعيت هستند كه پيوسته دسترسي شان به قدرت يا حوزه سياسي محدود شده است و ديگري بخشهايي از نخبگان قدرت پيشين هستند كه كنار گذاشته شده‌اند و احساس مي‌كنند كه از دسترسي سا بق‌ به قدرت محروم شده‌اند. شرايط كلي ديگر كه احتمال انقلاب را بالقوه افزايش مي‌دهد اين هست كه بخش مهمي از جامعه  از يكي از رقيبان قدرت مركزي حمايت كند. يكچنين حمايتي بيشتر زماني احتمال دارد كه  دولت در انجام تعهداتش نسبت به جامعه كوتاهي كند و يا به همان اندازه سعي كند منابع بيشتري را از جامعه سریعا بگيرد. شرايط اخير بيشتر زماني احتمال دارد كه دولت در يك جنگ درگير است و در نتيجه به لحاظ مالي در فشار است. شرايط اساسي سه گانه منتهي شونده به انقلاب زماني بوجود مي‌آيد كه دولت با نيروي اجبار (نظامي)[26] نمي‌خواهد و يا نمي‌تواند اقدامات آنهايي كه قدرتش را به چالش كشيده‌اند سركوب كند. ناتواني دولت در استفاده از قدرت خودش در مقابل منابع رقيب احتمالاً زماني بوجود مي‌آيد كه دولت منابع كمتري دارد: زمانيكه دولت بواسطه حمايت از معافيت[27]، فساد، ماجراجويي‌هاي نظامي[28] و سيستم جمع‌آوري سنتی ماليات و... از منابع‌اش استفاده نامؤثر و ناكافي بعمل آورده است و يا زمانيكه بواسطه اتحاد نزديك بخشي از نيروي نظامي‌اش با حداقل يكي از رقباي قدرتش، نمي‌تواند از قدرت نظامی استفاده كند.

 

 

جدول 3-16 ـ تئوري بسيج منابع چالز تيلي:

I. هر چقدر نسبت به قدرت دولتي ، ادعاهاي متعددي ظاهر شود، احتمال بيشتري وجود دارد تا شرايط انقلابي شكل گيرد احتمال ظهور مدعيان متعدد، زمان افزايش مي‌يابد كه:

A ـ بخش‌هايي از جامعه از حوزه سياسي بيرون نگهداشته شوند و يا از دسترسي‌شان به قدرت جلوگيري شود.

B ـ نخبگان قدرت سنتي احساس كنند كه آنها از مراكز قدرت محروم گشته‌اند و از اينرو بعضي از آنها دسترسي سنتي‌شان را به

قدرت از دست داده‌‌اند.

II. هر چقدر بخشهاي مهم جمعيت تمايل به حمايت يكي از مدعيان قدرت مركزي را داشته باشند به همان اندازه بيشتر احتمال دارد شرايط انقلابي بوجود آید. احتمال اينكه يك بخش مهم از جامعه از رقيبت دولت مركزی حمايت كند، زماني افزايش مي‌يابد كه:

A ـ تصور شود دولت در انجام مسئوليت‌هايش نسبت به جامعه ناتوان است هر چقدر درك ناتواني دولت در انجام وظايفش

جدي‌تر باشد، تمايل بعضي بخشهاي جامعه به حمايت از رقيب دولت بيشتر مي‌شود.

B ـ دولت از جامعه منابع بيشتري را بگيرد (مثلاً پول،تجهيزات، ..... ) و جذب منابع زماني روي مي‌دهد كه دولت به علت جنگ به منابع مالي نياز دارد.

 

کارکرد های تضاد در نظریه لوئیس کوزر

نوشته جاناتان ترنر ترجمه شورش اک

لوییس کوزر یکی از اولین نظریه­پردازان مدرن تضاد بود. او قبل از رالف دارندورف کار مهمی درباره تضاد چاپ کرد. این کار رنگ و بوی کارکردگرایی داشت و به جای مارکس از زیمل وام گرفته شده بود. در ابتدا در کل شبیه بحث و جدل­های اولیه دارندورف، یک نقد مخرب از کارکردگرایی به نظر نمی­رسید. در نسخه­های بیشتر کارکردی او از نظریه تضاد، کوزر شروع به این کرد که بحث­های استاندارد بر ضد کارکردگرایی چه خواهند شد. تضاد توجه کافی نکرده و پدیده­هایی مانند انحراف و اختلاف عقیده برای موازنه و تعادل در سیستم آسیب­شناسی می­شوند. کوزر به صورت سازش­پذیرانه­ای تئوری­پردازی کارکردگرایی را ـ که اغلب اهمال­هایی در مورد در اهمیت قدرت و منافع داشته است، را نگه داشته است. او از مارکس و دارندورف در مورد نتایج در هم گسیخته تضاد خشونتی پیروی نکرده است؛ به جای آن کوزر در مورد کارهای تحلیلی دارندورف درباره اهمیت و تأکید کارکردهای «­قابلیت سازگاری» و «انسجام» تضاد برای نظام­های اجتماعی جستجو کرده است. بنابراین کوزر تلاش­های کارکردگرایی انتقادی برای نادیده گرفتن تضاد را و نظریه انتقادی را به خاطر تأکید ناکافی بر کارکردهای تضاد تأیید می­کند. به عبارت دیگر او به نظریه زیمل درباره تضاد، که ارتقای انسجام اجتماعی نظام­های اجتماعی، برگشته است.

کوزر تلاش کرد کارکردگرایی را به خاطر ندیده گرفتن تضاد و نظریه تضاد را به خاطر تأکید ناکافی بر روی کارکردهای تضاد مورد نقد قرار دهد. او به نظریه تضاد زیمل در ارتقای انسجام اجتماعی نظام های اجتماعی، یا حداقل برخی از انتقادی آن برگشت.

تحلیل های کوزر در این زمینه ها می باشد : (1) عدم تعادل در انسجام بخش های نظام منجر می شود به (2) بروز انواع متفاوتی از تضاد در این بخش ها که باعث (3) انسجام موقتی یک سیستم، که آن هم منجر می شود به (4) افزایش انعطاف در ساختار نظام، افزایش قابلیت برای رفع تعادل های آتی از طریق تضاد وافزایش قابلیت برای سازگاری با شرایط تغییر. کوزر این رویکرد را به وسیله توسعه – حداقل به صورت ضمنی در بحث های استدلالی اش – انواعی از گزینه هایی که استخراج شده و در جداول  1-13 تا 5-13 ارائه شده اند، اجرا کرد. او با دلایل تضاد شروع کرد (جدول 1-13).

دلایل تضاد

مانند وبر، کوزر نیز تأکید می کند (همچنان که در قسمت الف جدول 1-13 نشان داده شده است) که نبود مشروعیت برای یک سیستم نابرابر موجود، یک پیش نیاز و لازمه انتقادی برای تضاد است. در مقابل، نظریه- پردازان دیالکتیکی مانند دارندورف تمایل دارند تا دلایل تضاد را در تناقض یا تضاد منافع ببینند. در این چنین تئوری های دیالکتیکی، افراد زیردست از منافع خویش آگاه هستند که تضاد را به وجود می آورند، بنابراین وظیفه نظری مهم تعیین شرایط افزایش سطوح آگاهی است. ولی کوزر بر این عقیده است که تضاد منافع فقط زمانی که مشروعیت وجود نداشته باشد، بروز می کند. کوزر تأکید می کند که نظم اجتماعی به وسیله برخی درجات اجماع و وفاق بر روی ترتیبات اجتماعی- فرهنگی به وجود می آید و اختلال و تضاد زمانی پدید می آید که برخی شرایط، این وفاق را کاهش دهد (دو تا از این شرایط در جدول شماره 1-13 تحت عنوان الف-1 و الف-2 ، نشان داده شده است). این دو شرط، بیشتر الهام گرفته از مارکس هستند تا وبر.

وقتی که کانال و مجراهایی برای اظهار و بیان شکایات وجود نداشته باشد و وقتی که امکان تحرک به سوی مراتب و جایگاه های بالاتر اجتماعی (تحرک اجتماعی) برای اعضا وجود نداشته باشد، احتمال عدم مشروعیت بیشتر خواهد شد. همچنان که در جدول 1-13 نشان داده شده است، نبود مشروعیت، به خودی خود نمی تواند منتج به تضاد گردد. افراد باید ابتدا به صورت احساسی برانگیخته شوند. پس وظیفه نظریات این است که شرایطی را که این عدم مشروعیت را به جای برخی مسایل دیگر احساسی مانند بی علاقگی و استعفا، به سوی برانگیختگی احساسی سوق می دهد، تعیین کنند. در اینجا کوزر از نظریات مارکس درباره محرومیت نسبی الهام گرفته است. همچنان که مارکس نشان داده است و هچنان که برخی از تحقیقات تجربی نیز ثابت کرده اند، محرومیت مطلق، نمی تواند همیشه انقلاب را به وجود آورد. هنگامی که مردم انتظار آینده بهتری را داشته باشند، به صورت ناگهانی برای واقعی کردن این انتظارات به خیابان ها می آیند؛ سپس به اندازه کافی برای به وجود آوردن تضاد برانگیخته می شوند. سط برانگیختگی، در واقع، تحت تأثیر تعهدات آن ها به نظام موجود، درجه و میزانی که آن ها فشارهای درونی قوی خود را توسعه می دهند و ماهیت و میزان کنترل اجتماعی در سیستم است. این گزینه ها، به عنوان مثال، منجر می شوند به پیش بینی هایی بدین صورت که : در سیستمی که دیکتاتوری مطلق که فشار ظالمانه ای را بر توده ها اعمال می کند، احتمال شرش توده ها بسیار کمتر است نسبت به سیستمی که برخی از آزادی ها وجود دارد و جایی که محرومیت منجر به این اعتقاد می شود که احتمال این وجود دارد که امورات بهتر شود. تحت چنین شرایطی مکن است بحران مشروعیت با پدید آمدن تعصب و احساسات همراه باشد.

 

*دلایل و علت های تضاد(جدول1-13)

1-  اعضای زیر دست (مادون)در یک سیستم نابرابر به زیر سوال بردن مشروعیت توزیع منابع کمیاب تمایل دارند برای شروع تضاد، که آنهم در واقع به وجود می آید بوسیله:

الف)کانالهای محدود برای بیان و اظهار شکایات و نارضایتی ها

ب) میزان کم تحرک به سوی جایگاه های با امتیاز بیشتر

2- زیر دستان بیستر تمایل دارند برای بوجود آوردن تضاد با فرادستان به علت احساس محرومیت نسبی، بنابراین بی عدالتی افزایش پیدا کرده که در واقع آنهم مربوط است به :

الف)  میزان تجربیات جامعه پذیری فرودستان نمی تواند فشارهای خود درونی را تولید نماید

ب) عدم موفقیت فرادستان برای بکاربردن فشارهای بیرونی روی فرودستان

 

 

 

خشونت تضاد

کوزر گزینه های مهمی را در مورد سطح خشونت در تضاد در جدول 2-13 ارائه داده است. همچنان که اغلب نظریات کارکردگرایانه تأکید می کنند، گزینه الف کوزر در جدول 2-13، شرایطی را نشان می دهد که تحت آن شرایط، تضاد منجر به خشونت کم خواهد شد. در مقایسه، نظریه پردازان دیالکتیکی نظیر مارکس، اغلب تضاد را به عنوان شرایطی که در آن تضاد منجر به خشونت زیاد خواهد شد، تعریف می کنند. برعکس گزینه اول، کوزر شرایطی را نیز تعیین می کند که تضاد به خشونت می گراید. مفهوم کلیدی در گزینه الف کوزر، مفهوم « Realistic   issues » یا « موضوعات واقعی » هستند. کوزر استدلال می­کند که تضاد Realistic شامل پیگیری اهداف خاصی برای منابع واقعی خصومت هستند با تخمین و برآوردی از هزینه­هایی که در این راه متحمل می­شوند. هم چنان که در فصل 11 اشاره شده است. زیمل تشخیص داد که، وقتی اهداف واقعی مورد جستجو باشند، توافق و مصالحه معمولاً جایگزین­هایی برای خشونت هستند. کوزر این مسئله را دوباره بیان کرده است (در گزینه ب جدول 2ـ 13 نشان داده شده است). اگر تضاد بر سر «Nonrealistic issues » باشد، مانند ارزش­های غایی، اعتقادات، ایدئولوژی و منافع طبقاتی به صورت مبهم تعریف شده، در آن صورت تضاد به خشونت خواهید انجامید. Nonrealism به صورت مشخص زمانی است که تضاد بر سر ارزش­های اساسی (Core values ) است، که در آن صورت افراد شرکت­کننده در تضاد، به صورت احساسی برانگیخته شده و تمایلی به موافقت و مصالحه ندارند (گزینه ب ـ 1). به علاوه اگر تضاد، مدت مدیدی طول بکشد، آن موقع تضاد به صورت افزایشی nonrealistic می­گردد، که طرفین به صورت کاملاً احساسی با هم درگیر می­شوند، ایدئولوژی­ها مدون می­گردند و شرایط به گونه­ای خواهد بود که دشمن به صورت افزایشی در شرایط منفی (خصومت­آمیزتر) توصیف می­شود        ( گزینه ب ـ2). گزینه ج نشان می­دهد که در سیستمی که یک متغیر ساختاری با درجه بالایی از وابستگی متقابل کارکردی (بصورت متقابل، مبادله­ای و همکاری) در بین بازیگران (طرفین درگیر در تضاد) وجود دارد، در آن شرایط، تضاد کمتر منجر به خشونت خواهد شد.

* خشونت تضاد(جدول2-13)

1- وقتی گروهها در حالت تضاد  ( ) قرار دارند، آنها برای توافق و مصالحه بر سر اهداف و منافع واقعی شان بیشتر تمایل دارند و بنابراین خشونت کمتری در تضاد وجود خواهد داشت.

    2- وقتی که گروهها در حالت تضاد(  )  قرار دارند سطح تحریکات و برانگیختگی احساسی و درگیری در تضاد بیشتر شده و بنابراین خشونت در تضاد بیشتر خواهد بود مخصوصا زمانی که :

 اتفاق می افتدCore values   الف) تضاد بر سر)

ب ) زمانی که تضاد مدت زمان زیادی طول بکشد

3- زمانی که وابستگی کارکردی در بین واحدهای اجتماعی کم است، چون منابع کمیاب ابزار های نهادینه شده برای تضاد و تنش ها هستند در نتیجه خشونت تضاد بیشتر می شود (در سیستمی که درجه بالایی از وابستگی کارکردی بین افراد آن وجود دارد مبادلات دو جانبه و تعاون بین آنها وجود داشته و در نتیجه تضاد ها کمتر منجر به خشونت میشوند)

 

 

طول دوره تضاد

هم­چنان که در جدول 3ـ13 نشان داده شده است، کوزر تأکید می­کند که تضاد با توسعه اهداف یا با اهداف مبهم، به طول خواهد انجامید. زمانی که اهداف، محدود و قابل دست­یابی باشند، ممکن است فهمید که چه وقت می­توان به آن­ها دست پیدا کرد و با دست­یابی به اهداف، تضاد می­تواند خاتمه پیدا کند. بر عکس، اگر اهداف تنوع زیادی داشته، احساس دست­یابی به آن­ها کمتر اتفاق می­افتد؛ بنابراین تضاد طول خواهد کشید. کوزر همچنین بر این مسئله تأکید دارد که آنچه که بطور نمادین (سمبلیک)، شکست یا پیروزی را تشکیل می­دهد، برای طول دوره تضاد خیلی مهم است. اگر دو گروه درگیر توانایی آن را نداشته باشند که شکست یا پیروزی را تشخیص دهند، تضاد تا آنجایی به طول خواهد انجامید که منجر به حذف یکی از گروه­ها توسط دیگری می­شود. رهبران گروه­های تضاد، تأثیر مهمی در فرآیند تضاد دارند. اکثریت آن­ها این را درک می­کنند که دستیابی کامل به اهداف ممکن نیست و اغلب رهبران این توانایی را دارند که پیروان خود را برای خاتمه تضاد متقاعد کنند. در این صورت طول دوره تضاد هم کاهش پیدا خواهد کرد.

* طول مدت تضاد( طول دوره تضاد) (جدول3-13)

1- تضاد به طول خواهد انجامید زمانی که :

الف ) اهداف گروههای رقیب در یک تضاد ،  متمایل به توسعه باشند. (در این صورت شکاف بیشتر شده و تضاد عمیق تر خواهد شد)

ب ) میزان آگاهی نسبت به اهداف، در تضاد کم باشد.

ج ) گروه های تضاد نتوانند به راحتی نکات نمادین دشمناننشان را در باره پیروزی یا شکست تفسیر کنند.(کوزر روی آگاهی درباره آنچه که به طور سمبلیک شکست یا پیروزی را تشکیل میدهد تاکید میکند، که تاثیر گذاری روی طول مدت تضاد دارد . اگر گروههای متضاد توانایی تشخیص پیروزی یا شکست را نداشته باشند تضاد معمولا به طول می انجامد تا جایی که یک گروه .گروه دیگر را نابود میکند )

2- مدت زمان تضاد کاهش پیدا میکند .زمانی که :

الف ) رهبران گروههای تضاد درک بکنند که حصول اهداف آنها به طور کامل امکان پذیر نیست،مگر با صرف هزینه های بسیار سنگین، که در واقع آنهم مربوط است به :

1- برابری قدرت بین گروههای تضاد

2- واضح بودن شاخص های شکست یا پیروزی در تضاد

ب) ظرفیت و استعداد رهبران برای وارد کردن پیروان خود برای خاتمه تضاد که آنهم در واقع مرتبط است با :

1-تمرکز قدرت در گروههای قدرت

2-انسجام درونی (داخل )گروههای تضاد

  

کارکردهای تضاد اجتماعی

مفهوم «کارکرد» مشکلاتی به همراه دارد. اگر برخی فرآیند یا ساختارها برای برخی دیگر از خصایص و ویژگی­های سیستم، دارای کارکرد هستند؛ در اینجا اغلب یک فرض ضمنی درباره اینکه چه چیزی برای سیستم بد یا خوب است وجود دارد. اگر این فرض ضمنی نتواند عملی شود، ما چگونه می­توانیم تعیین کنیم که چه وقت، یک جزء (آیتم)، کارکردی است یا کژ کارکردی؟ حتی مفاهیمی که خنثی و بی­طرف به نظر می­رسند مانند «ابقا» یا «قابلیت سازگاری» فقط آن ارزیابی ضمنی را که اتفاق می­افتد، می­پوشانند. جامعه­شناسان معمولاً در وضعیتی نیستند که تعیین کنند چه چیز باعث «بقا» یا «سازگاری» است. گفتن اینکه یک جزء (آیتم)، ارزش­های ابقای زیادی دارد یا اینکه سازگاری را افزایش می­دهد، آن فقط، بصورت مکرر، راهی است برای نشان دادن اینکه، چه چیزی «خوب» است.

این مشکل در نظریه کارکرد تضاد کوزر نیز وجود دارد. تضاد خوب است هنگامی که انسجام مبتنی بر اتحاد را، اقتدار را، انسجام کارکردی و کنترل هنجاری را افزایش می­دهد؛ در نظریه کوزر این خیلی سازگار است. سایر نظریه­پردازان تضاد بحث می­کنند که تضاد در یک سیستم بد است، زیرا انسجام و قابلیت سازش در این حوزه خاص از بین می­رود. با این وجود، کوزر تحلیل­های خود را در رابطه با کارکردهای تضاد به مثابه زیمل به 2 بخش تقسیم کرده است: 1) کارکرد تضاد برای گروه­های درگیر و 2) کارکرد تضاد برای کل سیستم، که تضاد در آن اتفاق می­افتد.

در گزینه­هایی که در جدول 4ـ 13 ارائه شده است، شدت تضاد و سطح خشونت، باعث تعیین دقیق حدود و مرزهای گروه­های درگیر خواهد شد (گزینه الف ـ1)؛ تمرکز قدرت را افزایش داده (گزینه الف ـ 2)، انسجام ایدئولوژیک و ساختاری را افزایش می­دهد (گزینه الف ـ 3) و باعث جلوگیری از اختلاف عقیده، انفکاک و انحراف طرفین خواهد شد (گزینه الف ـ 4). شدت تضاد، احتمالاً کارکردی است، زیرا انسجام را افزایش می­دهد، تمرکز قدرت چون باعث کاهش اختلاف عقیده و اختلافات درونی می­شود، در طولانی مدت باعث انسجام درون­گروهی می­گردد. بنابراین اینجا یک دیالکتیک ذاتی در وحدت گروه­های تضاد به نظر می­رسد، که فشارهایی را در جهت عدم هماهنگی و اتحاد به وجود می­آورد. متأسفانه، کوزر شرایطی را که تحت آن شرایط، آن فشارهایی که باعث عدم افزایش انسجام می­شوند، ظاهر می­گردند را مشخص نکرد. در تمرکز بر روی کارکردهای مثبت ـ که شامل آن نیروهایی است که باعث افزایش انسجام می­شوند ـ تحلیل­­ها از حوزه­های احتمالی تحقیق در این زمینه، چشم­پوشی می­کنند. این سوگیری حتی زمانی که کوزر توجه خود را در زمینه کارکرد تضاد، به کل سیستم که تضاد در آن اتفاق می­افتد، تغییر می­دهد، خیلی آشکار شده است. این گزینه­ها در جدول 5 ـ13 آورده شده­اند.

گزینه­های کوزر با پیچیدگی کامل آن ها در جدول 5-13 کوزر ارائه نشده اند، اما آنچه در تحلیل کوزر ضروری است، مشاهده می شوند. در گزینه الف، نظام های پیچیده که دارای درجه بالایی از وابستگی متقتبل و مبادلات هستند نسبت به نظام هایی که کمتر پیچیده اند و تنش در آن ها حالت انباشتی دارد، دارای تضاد بیشتری بوده و دارای درگیری های احساسی و خشونت تضاد کمتری هستند. درباره ماهیت وابستگی متقابل، کوزر بحث می کند که وقتی جوامع تضاد بیشتری دارند و تضاد مکررا به وجود می آید، چون این تضادها به صورت دوره ای هستند، در نتیجه احساسات طرفین منجر به خشونت نخواهد شد. برعکس زمانی که یک سیستم در درجه پایینی از وابستگی متقابل کارکردی قرار دارد (تضاد کم است)، گروه های درگیر به دو قطب متخاصم و دشمن تبدیل می شوند؛ هنگامی که تضاد شروع می شود (مراحل آغازین شروع تضاد است)، تضاد شدید شده و به خشونت می گراید. در گزینه ب، تضادهای مکرر با شدت کم و خشونت کم به نظر می رسد که دارای کارکردهای معینی هستند. نخست این که، این تضادهای مکرر با شدت پایین باعث به وجود آمدن نیروهایی برای ارزیابی و سازماندهی مجدد فعالیت های آن ها می گردد (گزینه ب-1). دوم این که، این تضادها باعث رها ساختن تنش ها و دشمنی ها می گردد قبل از این که دو گروه درگیر به دو قطب کاملا متخاصم بر سر ( nonrealistic  issues ) تبدیل شوند (گزینه ب-2). سوم این که، باعث توسعه تنظیمات هنجاری- قوانین، دادگاه ها، مراکز حل اختلاف و شبیه به آن ها- برای تنظیم و بهبود تنش ها می گردد (گزینه ب-3). چهارم این که، این گونه تضادها باعث افزایش احساس واقعی می شود که واقعا اختلاف بر سر چیست؟ این نوع از تضاد که خصومت و تضاد تحت کنترل قرار دارند، باعث می شود که گروه های تضاد اهداف و منافعشان را دقیق تر بیان کنند و راحت تر بر سر میز مذاکره بنشینند (گزینه ب-4). پنجم این که، تضاد باعث می شود که اتلاف و پیوستگی بین بخش هایی که به وسیله بخش یا گروه دیگری مورد تردید قرار گرفته است، افزایش پیدا کند. اگر تضاد مکررا صورت بگیرد و خصومت و خشونت کم باشد، در نتیجه انسجام و اتحاد قابل انعطاف نیز بیشتر می شود (گزینه ب-5). اگر تضاد مکررا تکرار شود و احساسات انباشته شوند، به هر حال، گروه های درگیر، به دو گروه کاملا متخاصم تبدیل خواهند شد؛ با این پیامد که، هنگامی که تضاد اتفاق می افتد، خشونت نیز اتفاق می افتد. گزینه (ج) نتیجه نظریه کارکردی کوزر را به سادگی بیان می کند که هنگامی که تضادها مکررا صورت می گیرند و خصومت و خشونت کاهش پیدا می کند، تناسب و هماهنگی قابل انعطافی در درون سیستم به وجود می آید و ظرفیت سازش و هماهنگی با محیط نیز افزایش در قابلیت انعطاف و سازگاری (گزینه ب-1)، همچنان که نشان داده شده است از طریق (گزینه ب-5)، امکان پذیر می باشد.

* کارکردهای تضاد برای گروههای درگیر(جدول4-13)

1- تضاد شدید بین گروهها منجر خواهد شد به :

الف ) مشخص شدن دقیق مرز هر کدام از گروهای درگیر تضاد (تعیین دقیق حدود)

ب ) تصمیم گیری های متمرکز (تمرکز قدرت)برای هر کدام از گروهها، خصوصا زمانی که این گروهها به صورت ساختاری متفاوتند.

ج ) انسجام ساختاری و ایدئولوژیکی بین اعضائ هر یک از گروههای تضاد

د ) جلوگیری و کاهش اختلاف نظر وکاهش  اختلافات درونی هر یک از گروههای تضاد به صورتی که همنوایی هنجاری و ارزشی تقویت می شود

2- تضاد بیشتر بین گروهها منجر به تمرکز قدرت و همنوایی قدرت درون گروههای قدرت می شود. تمرکز قدرت چون باعث کاهش اختلاف عقیده و اختلافات درونی میشود در طولانی  مدت باعث انسجام درون گروهی میشود.

 

 

 

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:57  توسط ایروانی  |