بررسی نقش و جایگاه سازمانهای مردمنهاد درتوسعه روستا
|
دیالکتیک جامعه ارتباطی : فرهنگِ افسارگسیخته
نويسنده : ریچارد مونش مترجم : کوروش برادری
رشدِ جوامع مدرن در نقطهعطفی ایستاده است. این نقطهعطف ما را وا میدارد از الگوهایِ تفسیری حکمفرمای این رشد دست برداریم، زیرا مشکلاتِ آن را دیگر نمیشود با نظریههائی رصد و درک کنیم که متمرکز بر ساختارهای کهنه است: «سرمایهداری» و «کشمکشهای طبقاتی اتی»، «دولت رفاه» و «سازش طبقاتی» دیگر نمیتواند به اندازه کافی و وافی بهعنوان مفاهیم کلیدی نظریاتی مورد استفاده قرار بگیرند که از قابلیتِ تبیین تحولات فعلی و آتی برخور دارند.
ما عادت داریم بلایا، دردها، ظلمها و فراز و نشیبهای زندگی مان را هم به پای پویایی رشد تمدنِ صنعتی-فنی بنویسیم و هم به پای رفاه مادی خودمان. تاریخ نظریه اجتماعی یک رشته تلاشها را برای چیرگی بر این معضل پشت هم ردیف کرده است. از زمان وارونگی فلسفه تاریخ هگل توسط فلسفه مادیگرای مارکس، «تضادهای سرمایهداری» از زمره بایگانی عمده نظریه جامعه و نقد جامعه به شمار میرود. تکامل در روند خود هیچ تغییری در این نداده است، بلکه فقط تحلیل مارکس را بسط و گسترش داده است. از دیدگاه ماکس وبر، تضادهای سرمایهداری تشخصِ خاص تضاد بنیادی میان عقلانیت صوری و مادی است؛ تضادی که سنگپایه فرهنگ مدرن غربی است؛ و علاوهبراین، در تضادهای دیوانسالاری مدرن، نظام حقوقی مدرن و علم مدرن، که اثری سحرزدا دارد، بازتاب مییابد. دیالکتیک روشنگری هورکهایمر و آدورنو ریشههای رهائی متضاد انسان را از فلاکت مادی و قیمومیتِ سنتی، درعین انقیاد از سلطه تاکنون ناشناخته تمدن صنعتی در خرد ابزاری عصر تکنیکی، ردیابی میکند. آدورنو، با عزمی راسخ، این دیالکتیک را در هر تفکر مفهومی باز میشناسد و فقط در نقد زیباییشناختی غیرالتزامی است که مفری از این بنبست میبیند. یورگن هابرماس تلاش کرده است این تسلیم نظریه انتقادی را ازطریق نظریه خود، مستعمرهسازی «جهان زیست» غلبه کند. او راه «مدرن» را روند تفکیک نظامهای خودسامان اقتصاد، حقوق و سیاست بر اساس ارتباط ریشهای «جهانزیست»، که بر پایه رسانش بنا شده است، میداند. پول، حق و قدرت سیاسی جانشین زبان چونان رسانه محور کنش میشود. برایمثال، استدلال گفتمانی درباره برنامههای سیاسی تصمیم نمیگیرد، بلکه اینکه چقدر قدرت سیاسی میتواند برای این برنامهها بسیج شود. دراینبین، تحول از حرکت باز نمیایستد، و نظامها درآخر نیز آخرین بقایای «جهانزیست» را تحت تسلط خود در میآورند و آنها را به مستعمراتی بدل میکنند که به انقیادِ سلطه آن درآمدهاند. درباره مسائل اخلاقی، رابطه میان زوجها در ازدواج، اعضای خانواده، آموزگار و شاگرد، پزشک و بیمار، بهطور فزایندهای، برطبق منطق نظام حقوقی، تصمیم گرفته میشود. منتها هابرماس میخواهد دلسردی آدورنو را ازطریق تجدیدحیات خردی فراگیر غلبه کند. شالوده این خرد فراگیر ایجاد وفاق ازطریق رسانش و گفتمان است. اتصال منطقهای افسارگسیخته نظامهای [اجتماعی] به عقلانیتِ گفتمان که بهطریق ارتباطی و گفتمانی ایجاد شده است، راه برونرفت از بنبست «مدرن» است. نظریههایی که بر این باوراند که ریشههای تضادهایِ تمدن مدرن در عقلانیتِ اقتصادی و ابزاری-فنی است و از غلبه بر این تضادها ازطریق سبک فراگیرتری از عقلانیت، حال به هر نوع، درعینحال چشم امید به غلبه بر تضادهای اجتماعی دارند، منتها اغلب راه به جایی نمیبرند. دلایل این تضادها درواقع بسیار عمیق هستند و شامل مبانی اخلاقی طرزتلقی عقلانیت غربی ما هستند. فرهنگ غرب، فرهنگ مدرن ما، درحقیقت در عمیقترین ریشههای اخلاقیاش مهر پارداوکسیهایی را خورده است که همه در ایدههایِ اصلی آن ریشه دارند، و عمیقتر از آنند که یک نقد سطحی سرمایهداری یا تمدن فنی به ما احیاناً تلقین کنند. بهواسطه ایدههای بزرگ «مدرن» ما میتوانیم چهار پارادوکس بنیادی را از هم تمییز دهیم: پارادوکسِ خردگرائی، فردگرائی، جهانگرائی و مداخلهگرائی ابزاری. در ذیل قصد است که این چهار پارادوکس به بحث و بررسی نهاده شود. پارادوکس خردگرائی پارداوکس خردگرائی، با هر نوع پیشروی دانش، درعینحال چشمان ما را نیز بر روی آنچه، که ما نمیدانیم، باز میکند. هر شناخت جدیدی رشته درازی از تضادهای تازه ایجاد میکند. بهترین شاهد این مدعا آشفتگی گستردهای است که درحال حاضر از نرخ فزاینده دستاوردهای دانش علمی بر میخیزد. چند عدد ذکر میکنم: از زمان تاسیس اولین نشریه علمی، نشریه فلسفی جامعه سلطنتی لندن در سال 1665، تا سال 1960 تعداد نشریات علمی به 100000 افزایش داشته است. اطلاعات از علم و تکنیک سالانه در حدود 13 درصد افزایش دارد، و در پنج و نیم سال آینده دو برابر میشود. روزانه در جهان در حدود 17000 نوشته علمی منتشر میشود. تعداد کتابهای کتابخانه دانشگاه آزاد برلین از سال 1955 تا 1984 از حدود 560000 به 6095454 افزایش یافته است. هزینههای سالانه برای اطلاعات و مستندسازی علمی توسط وزارتخانه پژوهش و تکنولوژی میان سالهای 1975 و 1983 از 49 میلیون مارک [واحد پولی سابق آلمان. م.] به 123 میلیون مارک سیر صعودی داشته است. این آشکارشدن مدام نادانی ما ممکن است به یأس بینجامد، بخصوص وقتی انسان بخواهد جهان را در کلّ ریشهاش، پیوندکلی و معنا بهطور کلی رصد و درک کند. هر روز که میگذرد نامحتمل میشود که جهاننگری منسجمی پدید بیاید و در جهان معنای واحدی بازشناخته شود. بهدلیل افزایش بیسابقه جستوجوی معنا است که حالا فقدان معنا و لمس و تجربه بیمعنایی وجود انسانی نتیجه میشود. جستوجوی معنا یعنی به همه سئوالات پاسخ روشن دادن خواستن. منتها، یافتن معنا سادهتر است، وقتی بههیچروی این همه سئوال پیشکشیده نشود. این پارادوکس خردگرائی مدرن، به رادیکالترین وجهی در نیستانگاری نیچه بازتاب یافته است. ماکس وبر این را در نظریه سحرزدائی خود خلاصه کرده است. شکوفائی دانش به فقدان معنا منجر میشود، زیرا دینِ معنابخش در روند سحرزدائی علم از جهان ویران میشود. اما علم نمیتواند به مسائل معنا پاسخ بدهد. امیل دورکایم در تحقیق کلاسیک خود درباره دلایل اجتماعی افزایش نرخ خودکشی با مقایسه پروتستانها و کاتولیکها نشان داده است که آمادگی پروتستانتیسم برای جستوجوی عقلانی معنا، بیشتر از کاتولیسیسم نیز، که این آمادگی را به یک اندازه مجاز ندانسته است، به شکست جستوجوی معنا و سپس نیز به خودکشی سوق داد. دراینمیان جستوجوی معنا رفتهرفته به یک آرمان شخصی بدل شده است و او میتواند انواع و اقسام محصولات را در بازار جهانی ادیان استفاده کند. عرضه گسترده متناسب با تقاضای فزاینده است، که اکنون از ارتقای سطح سواد اقشار گسترده مردم نشأت میگیرد. همراه با جستوجوی ضمنی مکرر به دنبال معنا، اما نمونههای شکست جستوجوی معنا نیز و بدینطریق پناه به موادمخدر و خودکشی افزایش پیدا میکند. اما، بر بستر فرهنگ مدرن غربی ما هیچکس نخواهد توانست بهطور مشروعی از این تکامل تقاضای بازگشت به قیمومیتهای سنتی را اخذ کند. هرکس که روزگاری از درخت شناخت میوه چید، محکوم به آن میماند که از آن مدام میوه بچیند. پارادوکس فردگرائی پارادوکس فردگرائی انسان را از اجبار جوامع بسته – خانواده، محله، قشر، طبقه، صنف، دین- آزاد میکند و دروازه جهان را بر او میگشاید. این ازسوئی به معنای فضای بیشتر برای فردیت و تصمیم آزادانه است، اما درعینحال وابستگی انسان به وقایع دور نیز، که او خود نمیتواند بهطور مستقیم تحت تاثیر قرار دهد، افزایش مییابد. در یک گروه کوچک زندگی گروه در گرو یکایک افراد است. در نظامهای اجتماعی که هر روز درحال توسعه هستند، تا حد جامعه جهانی، که درآن فرد درهمتنیده است، تاثیر شخص تا حد صفر تنزل پیدا میکند، اما همزمان او مستقل از تعداد بیشتری از انسانها، روابط شان و سرانجام وقایع قانونمند ناشناخته میشود. از میان بنیانگذاران جامعهشناسی جورج زیمل این پارادوکسی فردگرائی را با نگاه ژرف تحلیل کرده است. تحول بازارهایی که همیشه دچار فراز و نشیب هستند و استفاده از پول بهعنوان وسیله مبادله، برای فردیت حوزه وسیعی میگشایند، اما درهمانحال فرد را به انقیاد از قانونمندیهای مستعار بازار در میآورند. البته بازار مصرف هر نوع امکان بالندگی فردیت را تاحد ممکن برای تعداد زیادی از انسانها مهیا میکند، اما بازار همچنین تاثیر استانداداری بر سبکهای زندگی اعمال میکند، هرچه تعداد انسانهایی بیشتر است که مخاطب همین عرضه کالاها قرار میگیرند. همین وقایع در حین توسعه روالهای تصمیمگیری سیاسی، گفتمانهای علمی و اخلاقی و انجمنهای اجتماعی تکرار میشود. شخص، چه زن یا مرد، در انتخاب انجمنهائی که میخواهد عضو آنان باشد، آزاد است. عضویتهای اشخاص، از زن و مرد، در انجمنها روزبهروز متنوع، بیشتر، موقتی و سطحی میشود. شخص، از زن و مرد، به تلاقیگاه تعداد کثیری از محافل اجتماعی تبدیل میشود و ازطریق هماهنگی یگانه انجمنها از فردیت بهره میبرد. درعینحال، اما تعیین کنش و زماناش نیز ازطریق تعداد درحال افزایش انجمنهایی، که او خود بندرت میتواند نظارت کند، فزونی میگیرد. فرد بهطور همزمان آزاد و دربند میگردد. مقدمبرهمه، فرد، بدون نفوذ این یا آن محفل اجتماعی، از زمان آزاد کمتری برای خود برخوردار است. ازآنجاکه همهیِ انجمنها داوطلبانه است، وقتِ آزاد نیز توسط طیف گستردهای از برنامههای گروهها برای اوقات آزاد تعیین میشود. شکل دیگر پارادوکس فردگرائی در پیامدهای درک و کاربرد فزاینده حقوق فردی بیان میشود. ما امروز شاهد گرایش توقفناپذیر ادراک و کاربست فعالانه حقوق فردی هستیم. ما هرکجا اعتقاد داریم که این حقوق نقض شده باشند، از حقمان استفاده میکنیم تا از این حقوق در دادگاه دفاع کنیم. تامین حقوقی به ما برای اینکار پشتوانه لازم میدهد. سیلی از پروندههای مدنی بر سر دادگاهها ریخته است. سالنامه آماری حکومت برای سال 1966 درمجموع 802171 پرونده مدنی در دادگاهها، برای سال 1985 درمجموع 1748830 شهروند علیه شهروندان دیگر، اما قبلازهمه علیه تصمیمات سازمانهای دولتی شکایت کردهاند. شفاف نبودن و دوپهلو بودن قوانین و نظام اداری رفتهرفته بیشتر علنی میشوند و در نظام رمزگان حقوقی، مانند نظام ما، جائی که موضوع بر سر احکام عینی صحیح است و نه بر سر روال عادلانه، مانند در نظام حقوقی انگلوساکسن، منجر به فورمولبندیهای دقیقتر قوانین و نظم اداری میشود. این پیامدهای حاصله از پیگیری فزاینده حقوق فردی را ما سپس بهعنوان حقوقیشدن فزاینده مورد شکایت قرار میدهیم، که محدوده آزادیهای ما را هر روز بیشتر تنگ و محدود میکنند. فردگرائی اشکال جدیدی از جبر اجتماعی تولید میکند. پارادوکس جهانگرائی پارادوکس جهانگرائی انسانها را در پیوند وسیعتر، تا حد بشریت سرتاسرجهان، مرتبط میکند. فقط از یک معرف برای ارتباط شبکهای جهانی روابط اجتماعی نام میبرم: تعداد مسافران خطوط هواپیمائی در جمهوری فدرال آلمان در سالهای 1960 و 1988 از 4،885 میلیون نفر به 52،657 افزایش داشته است، وزن کالاهای حمل شده در خطوط هوائی از 79000 تن به 918000 تن، تعداد گفتگوهای تلفنی در داخل و خارج از کشور از 4،561 میلیارد به 30،419 میلیارد است. (سالنامه آماری جمهوری فدرال آلمان در سال 1989). ازسویدیگر تعداد کسانی که تنها زندگی میکنند، در جمهوری فدرال آلمان میان سالهای 1961 و 1985 از 20،6 درصد به 32،6 درصد افزایش داشته است؛ تعداد خانوادههای سه یا چهار نفره از 39،2 درصد به 31،5 درصد افت داشته است. انسان با انسانهایی که تاکنون با او بیگانه بودند متحد میشود، ارتباطاتی برقرار میکند که سرتاسر جهان را در بر میگیرند. اما، او درعینحال از هرگونه پیوندی رها میشود، چون هیچکس دیگر با او رابطه عمیقی ندارد، آنطور که در مناسبات ساده خانوادههای سنتی، ادیان، اصناف و اقشار و طبقات بسته جامعه و جماعتهای محلی بود. انسان امروز میتواند با این شخص و فردا با آن شخص دست دوستی بدهد. کل جهان ازاینجهت برای او باز است. اما، بدینوسیله عمر انجمنها کوتاه و پیوند اعضای آن سطحی میشود. بااینحال انسان ممکن است در یک جامعه بشری جهانی که هیچکس را به حال خود رها نمیکند، احساس انزوا کند و لذت انجمن جدید و سرانجام لذت زندگی را بهکلی از دست بدهد. همبستگی بینالمللی و انزوای محلی دو روی یک سکه اند. امیل دورکایم و فردیناند تونیس، از بنیانگزاران جامعهشناسی، این چرخش مناسبات همبستگی را در رشد جامعه مدرن بهدقت وصف کردهاند. تحقیقات میدانی حاکی از آن است که همه انسانها به شیوه واحدی با این چرخش از مناسبات همبستگی به همبستگی داوطبانه و نیز جهانی کنار نمیآیند. حرکت، انعطاف و علنیت پیششرطهایی هستند تا بتوان در مناسبات همبستگی باز سهم داشت. بدینترتیب شگفتانگیز نیست که انسانهای سالخورده که طبعاً کمتر از این قابلیتها برخوردارند، در این میان با مشکل روبرو هستند. نمونه تکاندهنده، افراد بازنشستهای است که هفتهها پس از مرگاش تازه بهطور اتفاقی در مسکناش پیدا میشوند. این اخبار به فواصل معین در مطبوعات به چشم میخورند. هنوز تعداد سازمانهای خیریه بینالمللی و اعانههای جهانی با کمکهای وسیع مردمی وجود دارد. هر روز بر تعداد فراخوانها برای یاری به انسانهای دردمند در سرتاسر جهان افزوده میشود. توسعه جهانگردی تجاری و خصوصی ما را با انسانهای سراسر جهان روبرو میکند. بدینطریق رقابت شدیدی بر سر کمکها و اعانهها بوجود میآید، که در آن همیشه بازندگانی وجود دارد؛ بازندگانی که درحین فعالیتهای یاری درحال توسعه به حاشیه رانده شده و فراموش میشوند، چون موفق نشدهاند نیازمندی خود را برای همه به طور روشنی به نمایش بگذارند، یا چون هیچکس نیازمندی آنان را جدی نگرفته است. شکوفائی همبستگی جهانی با همین شدت نقطه مقابل خودش را نیز تولید میکند: اهمالکاری در حق فراموششدگان. کمک روحی به دردمندان از پای تلفن شاهد افزایش تکاندهنده انسانهایی است که نیاز به یاری دارند. درحالیکه تا بیست سال قبل در سرتاسر آلمان حدود 100000 انسان سالانه به این نهادها تلفن زدند، امروز بالغ بر 600000 هستند. [این آمار مربوط به سال 1989 میلادی است.م.] پارادوکس فعالگرائی ابزاری اگر بخواهیم حرص و ولع سرمایهداری برای رسیدن به سود و تکساحتی بودن خرد را مسئول پارادوکس مداخلهگری بدانیم، آنوقت ما با این کار به هدف خود نمیرسیم. نمونههای متعددی میتوانند این موضوع را تائید کنند. تنها یکی از این مثالها را نام میبرم: تعداد ماشینهای شخصی در جمهوری فدرال آلمان میان سالهای 1960 و 1988 از 4.489 میلیون به 28.878 میلیون افزایش داشته است. این از یک سوی بیانگر رشد و رونق بیتردید صنایع است، از سوی دیگر، همچنین نشانگر سهیم شدن اقشار وسیع در ارتقای رفاه مادی است، اما، درآخر، بیانگر ارتقای مدام خسارت به طبیعت توسط تولید مواد مضر هم هست. پارادوکس ریشههای عمیقی دارد و مشتمل بر ایستارهای اخلاقی ما هم هست. رفاه، بهداشت و سطح توقع بالای طول عمر در دوران پیشین یک امتیاز اقشار مرجع جامعه بود. امروز اینها دعوی برحق هر انسان در کل جهان است. این موتور رشد بیانقطاع تکنولوژی است، و آن را به عقب برگردنداندن خواستن، درعینحال به معنای به عقب برگرداندن احقاق رفاه و سعادت اقشار جامعه و جوامعی است که تاکنو محروم بودند. به همین جهت تصادفی نیست که اقشار مرفه و کشورهای ثروتمند با تمام قوا برای کنترل شدید، و بدینوسیله، سنگین در تکنولوژی جر و بحث میکنند، منتها اقشار فقیر و کشورهای فقیر به راحتی جذب نمیشوند. کشورهای در حال رشد فقیر به حق سئوال میکنند چرا لازم است آنها از تولید یخچالهای ارزانقیمت صرف نظر کنند تا از بزرگ شدن شکاف لایه اوزون در قطب جلوگیری کنند. اینکه آنها خیلی دیر آمدهاند، پایه مشروعیت کافی برای چشم پوشی نیست. بدون پرداخت غرامت توسط کشورهای ثروتمند صنعتی این صورت نخواهد گرفت. هرچه ما برای انسانهای بیشتر فرصت زندگی بهتر فراهم کنیم، انسانهای بیشتر از زمین و ذخایرش استفاده میکنند و به همین ترتیب آنها انسانهای بیشتری را با زباله و موادمضر فعالیتهای خود خفه میکنند. نابودی محیط زیست توسط موجی از سفرها، که غیرقابل توقف است، تنها ایده حرص سودبردن صنایع توریستی نیست، بلکه هم چنین ایده دمکراتیک کردن هر جامعه، خلاصه، کلّ جامعه جهانی است. در جمهوری فدرال آلمان از میان مردم در طی 14 سال، در سال 1954، تنها 24 درصد سفر دور و دراز به مدت حداقل 5 روز انجام میدهند. در سال 1985 این رقم به 57 درصد افزایش داشت. درحینی که در سراسر سال 1954 تنها 15 درصد به این سفر خارجی رفتند، در سال 1985 66 درصد بود. سفرها بیشتر به مناطق دور دست است. سهم مقصدهای خارج از اروپا در میان سال 1970 و 1980 از 1.9 درصد به 8.5 درصد افز ایش داشته است. در کشورهای مقصد رقم دیدارکنندگان و توقف به گونه جهشی شتاب داشته است، در اسپانیا از 2522402 میلیون بازدید کننده در سال 1955 به 47388793 میلیون نفر در سال 1986، در یونان از 58238 هزار نفر در سال 1951 به 5577109 میلیون نفر در سال 1988؛ در اتریش آمار توقف از 19.22 میلیون در تعطیلات 1951/1950 به 113.34 میلیون در تعطیلات 1986/1985 ارتفا پیدا کرده است. میدانیم که سلسله کوههای آلپ توسط دسته فزایندهای از کوهپیمایان و اسکیبازان لگدکوب میشوند. اما ما بایستی به دهقانان کوهپایه که از این رونق اقتصادی جهت ارتقای سطح زندگی خود استفاده میکنند، و مسافرانی که میخواهند دوران تعطیلات خود از شهرها فرار کنند؛ ممنوع کنیم که آنها این کار را بکنند؟ جامعه طبقاتی این مشکل را اصلا بههیچوجه اجازه نداد آفتابی شود، چرا که کوههای آلپ تنها در دسترس اقلیت ممتازی بود و دهقانان کوهپایه زندگی محقرانه خود را بیچون و چرا پذیرفتند. هنوز طبیعت بکر به اندازه کافی وجود داشت. امروز درست در روند جستوجوی به دنبال طبیعت بکر و دستنخورده آخرین گوشه و کنار زمین نخست توسط پیشقراولان کشف میشود، که در حین دمکراتیک کردن زندگی ما بهسرعت از سوی گروههای توریستها دنبال میشوند. آگاهی بیدارگشته ما درباره محیط زیست دراین حین هیزم رونق را برای تعطیلات در طبیعت بکر گرم میکند و این کالای کمیاب را فقط کمیابتر میکند. امروز سفر به آن جا که دیگران هنوز نبودند «مد روز» است. منتها، بدینترتیب ناخودآگاه همان گرایشی ادامه داده میشود که طبیعت بکر را نایاب ساخته است. عاشقان طبیعت به گورکنان طبیعت بدل میشوند. قطع درختان جنگلهای استوایی نیز پرده از تضادهایی بر میدارد که به سادگی قابل حلّ نیستند. صنایع، خود ما، بالارفتن سطح توقعات در نوع و سبک مبلمان، و مردمی که آنها را رودن میکند، تا سطح بیشتری برای کاشت غلات، سبزیجات و میوه تهیه کند، از آن ارتزاق میکنند. این جا هنوز نسبتاً برای کشورهای ثروتمند ساده است به مواد و مصالح دیگر متوسل شوند. مردم کشورهای فقیر منتها در ازای چشمپوشی بهحق تقاضای پرداخت جبران میکند. تضادها تقریباً در تمام پروژههای کمک به کشورهای در حال رشد پدید میآیند و درآخر به آن جا منتهی میشوند که هر روز مساحت زیادی از زمین را به غارت توسط جمعیت مدام در حال افزایش داد. اما هیچکس امروز نمیتواند به طرز مشروعی درخواست کند باید این پروژهها را متوقف کنیم، چون آنها اغلب فقط میتوانند به بقای زندگی مردم را تضمین کنند. ما امروز در «عصر نوعدوستی« جهانگیر نمیتوانیم اجازه دهیم قبیلهای در گوشه ای از زمین گرسنگی بکشد. منتها ما با این کمک نوعدوستانه همزمان به افزایش جمعیت جهان کمک میکنیم، که فشار بیشتری برای زمین به نمایش میگذارد. در عصر دموکراتیکسازی و «نوعدوستی» جهانگیر مشکلاتی پدید میآیند که در سابق ازطریق تمایز سطح زندگی حلّ شدند. مادامی که تنها کشورهای ثروتمند اندکی وجود دارد، [مواهب] زمین از دسترس کشورها و اقوام فقیر دور میماند. هرچه این تفاوت کمتر مورد قبول قرار میگیرد، موانع کمتری هم برای غارت جهانی زمین وجود دارد. از آن جا که امروز قشربندی اجتماعی و بینالمللی مصرف ذخایر کمیاب «زمین» را به اندازه کافی تنظیم نمیکند، باید قوانین و قواعد دیگری پیدا شوند. اولین راه رسیدن به این قواعد اعتلای آگاهی از کمیابی این ذخایر، ساخت گفتمانهای جهانی درباره این مشکل و تهیه و تدوین آن در اشکال جدید اخلاقی کردن بینالمللی تجارت اقتصادی، مرتبط کردن کشورها در کمیسیونهای مشترک و فعال جهانی است، مذاکره و گفت و گو درباره راهحلّ مشکلات توسط پرداخت غرامت و سازش در سطح بینالمللی است. مدرن بدون ریسک؟ خطراتی را که ما امروز با ارتقای رشد تکنولوژی به جان میخریم، هم دال بر خصلت متضاد و هم موثر در سطح جهانیاند. ما، برای نمونه، هر روز مواد شیمیایی زیادی تولید میکنیم تا هر دفعه برای بخشهای بیشتری از مردم جهان زندگی بدون بیماریهای مزمن و مرگبار ممکن کنیم. بدینوسیله بنگاههای اقتصادی سود میکنند، دستمزد و حقوق کارگران بالا میرود، و سطح توقع از زندگی مردم جهان مرتب ارتقا پیدا میکند. همین طور است در مورد ساخت و تکمیل انرژی هستهای. بنگاههای اقتصادی از آن سود میبرند، زندگی کارگران بهبود مییابد، و هر بار مقدار بیشتری انرژی میتواند مصرف شود تا مدام برای تعداد بیشتری از انسانها یک زندگی راحت فراهم شود. البته، همراه با حجم ساده این ارتقای سطح تولید در مواد شیمیایی و انرژی، خطر سموم و اتفاقات در رآکتورهای هستهای بالا میرود. هر روز در جهان مکانهای بیشتری وجود دارد که ممکن است این اتفاقات در آن جا بیفتد، بخصوص مکانهایی که آن جا آگاهی از خطر، ثروت و کنترلهای مقتضی هنوز به آن حدّ ارتقا نیافته است که نظارت بر خطرات در مرکز کنش اجتماعی قرار گرفته باشد. خطر امروز قبل از هر چیز در کشورهایی کمین کرده است که عزم جزم کردهاند از کشورهای ثروتمند صنعتی – با یاری چشمداشت بنگاههای اقتصادی به سود کشورهای ثروتمند- تقلید کنند. بوپال و چرنوبیل نمونههای بینظیر این قضیه هستند. منتها امروز هیچ ذرهای از زمین در مقابل این خطرات صد در صد مطمئن و امن دیگر نیست چون ارقام مخدوش مناطق خطر مدام در حال افزایش است و ردپای پیامدهای فجایع در سرتاسر جهان دیده میشود. ما امروز همان قدر به نفتکشهایی اعتراض میکنیم که سواحل را با گل و لای نفتی فرش میکنند؛ که وقتی قیمت بنزین بالا میرود. ما میخواهیم هر دو را داشته باشیم: حتیالامکان باک بنزین ماشینمان را به حداقل قیمت پر کنیم و نفتکشها تصادف نکنند. افزایش محض حمل و نقل نفت در این میان امکان تصادف را بالا میبرد. نه میشود بر این مشکلات افزایش خطرات تکامل تکنولوژیک با انتقادهای سنتی به حرص سود بنگاههای سرمایهداری غلبه کنیم نه با نقد رایج از حماقت عقلانیت صنعتی- ابزاری. آمادگی صرف برای مهیا کردن سطح زندگی یکسان برای تمام مردم زمین مانند سطح زندگی اقشار مرفه در جوامع ثروتمند، ما را از به عقب برگرداندن چرخه رشد باز میدارد. فقط ارتقای جهانی آگاهی از خطر و همکاری جهانی برای ایجاد توازن میان کشورهای فقیر و ثروتمند است که میتواند مثمر ثمر باشد. منتها ما ناگزیر خواهم بود که با ریسک به سر ببریم. این بهایی است که ما به ازای ارتقای جهانی رفاه باید بپردازیم. این معضل هم سابق ازطریق قشربندی حل شد. زمانی که فقط تعداد اندکی در رفاه بهسر بردند، خطرات کمتری هم درحین تولید وجود داشت. امروز «نوعدوستی»، دموکراتیک کردن و حرص سود در هنگام تولید جهانی خطرات جامعه رفاه مشترکاً دست به دست هم میدهند. ما در «جامعه ریسکپذیر» به سر میبریم، اما در معنای بنیادیتر از آن چه که در مفهوم تنگ حاکم به خطرات ناب تکنیکی بیان میشود. خطر تنها با تکنولوژی مدرن همراه نیست، بلکه با این اصول بنیادی مدرن مانند آزادی و دمکراسی. حذفِ محض ریسک آنوقت به معنای غلبه بر آزادی و دمکراسی هم هست. هرکس که در رویای تحقق امنیت تام است، میباید در این مورد تردیدی نداشته باشد. این موضوع را میشود بهراحتی به واسطه چند نمونه نشان دهیم: ایده تدارک دیدن فرصتهای مساوی برای دست یافتن به یک زندگی بهتر درعین شکوفایی آزادانه انسانها، حتا بدون هر تکنولوژی هم عواقب پارادوکسی دارد. و منجر به ظهور یک رشته پدیدهها میگردد که برعکس عرصه زندگی را بر انسان تنگ میکنند. همراه با برابری فرصتها رقابت هم بالا میرود. دستمزدها مطابق با لیاقتها پرداخت میشود. بازنده و برنده وجود دارد. و سطح آرزو بیحد و مرز افزایش مییابد. همراه با رفاه، سرخوردگی هم زیاد میشود که به بزهکاری، بیماری، افسردگی، پیاده شدن از قطار رشد و خودکشی سوق میدهد. اینها پیامدهای درونذاتی پیشرفت تمدنی نیستند که اخلاق ما ایجاب میکند. در جمهوری فدرال آلمان تولید ناخالص ملی از 1960 تا 1985 از 303000 میلیون به 1847000 میلیون رشد داشته است. آمار رسمی جنایات از 1958 تا 1985 از 1726565 به 4215451 میلیون افزایش داشته است، نرخ خودکشی از 18.9 به 20.7 به ازای ه 100000هزار نفر. مصرف موادمخدر را تنها میتوان تخمین زد. در سال 1958 مصرف مواد مخدر هنوز به مساله بدل نشده بود. امروز تعداد مصرف کنندگان هروئین در جمهوری فدرال آلمان بالغ بر 200000 هزار نفر تخمین زده میشود، در کلیه کشورهای عضو اتحادیه اروپا بالغ بر 1.5 میلیون. در جمهوری فدرال آلمان روزانه حدود 40000 هزار گرم هروئین مصرف میشود. انتظار میرود که در سالهای آینده مصرف کوکائین اوج بگیرد. در ایالات متحده تعداد معتادان به کوکائین امروز (1989) در حدود 1 میلیون ارزیابی میشود، آمار مصرفکنندگان منظم حدود 8 میلیون، مصرفکنندگان نامنظم 20 میلیون. آنجا اکنون کوکائین منبع عمده تجزیه جامعه دانسته میشود. مصرف انفجاری مواد مخدر و تجارت مواد مخدر به ارتقای فوقالعاده بزهکاری آتی به همراه میآورد: سرقت، دزدی، قتل، فحشا، زدوخورد، بزهکاری باندهای تبهکار. رئیسجمهور بوش و رسانههای در تابستان سال 1989 مبارزه وسیع و همه جانبه با مواد مخدر را اعلام کرده و به رئیس مافیای مواد مخدر در کلمبیا اعلام جنگ کردند... وقتی درباره قربانیان «جامعه ریسکگرای» مدرن صحبت است، آنوقت باید درباره این قربانیان یک شکل از زندگی پرخطر، یعنی آزادتر و شبیهتر اما همانطور هم اعصاب خردکننده سخن گفت و نه تنها درباره قربانیان ریسک ناب تکنیکی نظیر قربانیان رانندگی که ما هر سال با آن مواجهه هستیم. از زمره خطرات یک جامعه آزاد و دمکرات میزان معینی از استرس، بیماریهای جسمی و روانی، خودکشی، تصادفات و بزهکاری است. اینها هزینههای آزادی و دمکراسی هستند.... راه بازگشت به پیش از آزادی و دمکراسی در کار نیست. بههمینجهت ما باید با خطرات آن هم زندگی کنیم. تنها کاری که ما میتوانیم بکنیم این است که هر روز تلاش کنیم این خطرات را تا جائی که ممکن است زیر نظارت بگیریم، اما این نظارت لازم است در چارچوب آزادی و دمکراسی صورت بگیرد. هرکس که قصد چیز بیشتری دارد، آگاهانه یا ناآگاهانه، سخن از ساختمان یک رژیم تامگرا میزند. کسی که خواهان امنیت تام است، میتواند این را تنها در دولتِ نگهبانی تام داشته باشد. از یک سوی درخواست امنیت تام کردن، و ازسوی دیگر، برحذر کردن از دولت نگهبانی تام، در این میان خود یک تناقض است. ما در برخورد با خطرات مدرن در چارچوب «مدرن» امکانِ گزینش میان غلبه تام بر علل ریشهای نهفته در «صنعتیسازی متقدم» و مبارزه با علائم ازطریق «صنعتیسازی متاخر» نداریم. این خطا در اندیشه تامگرای، از مارکس و هگل گرفته تا همهیِ غولهای آن، همیشه نشسته بوده است. مادامی که ما در کار جهان مداخله میکنیم تا آن را بهتر از گذشته کنیم، ما زنجیرهای از معلولها به راه میاندازیم که خودمان به طور کامل نمیتوانیم آینده آن را ببینیم؛ حتا وقتی هم که ما کنش مان را ازطریق دانش فراگیری تامین کنیم. دقیقاً رشد شتابان دانش درواقع هر بار عدم دانش ما را به نمایش میگذارد. کلاف میان شناخت و واقعیت تنها میتواند در دو عرصه بسته شود: در زیر یا بالای سر انسان. جامعه انسانی محکوم به زندگی در میان این دو قطب است. منتها، در این جهان، عمل نکردن به معنای دست روی دست گذاشتن است، و بدینترتیب کنشی است که جا دارد مسئولیت آن را هم قبول کنیم. این سئوال که آیا انجام دادن بهتر از انجام ندادن است چون ما نمیتوانیم به طور کامل پیامدهای آن را پیش بینی کنیم، برخلاف آن چه که به نظر میآید، به هیچ وجه پاسخ قاطع و صریحی ندارد. عمل نکردن هم دارای پیامدهایی است و احیاناً میتوانند در شرایطی بدتر هم باشند. ما باید با غلبه بر پیامدها و پیامدهای جانبی در هر دو حالت کلنجار فکری برویم آیا عمل کنیم یا نه. تنها راه برونرفت پیگیر از این بنبست عقبنشینی از جهان است، همان طور که مذاهب آسیایی به ما یاد میدهند. بااینحا آنها هم نمیتوانند به ما بگویند ما چگونه بایستی در این جهان زندگی کنیم. «مدرن» یعنی: جنبش و تغییر. جنبش و تغییر یعنی: چیزهایی انجام دهیم که تا قبل از این انجام نشده بودند، یعنی: خطر کردن، تا که رویدادهایی روی دهند که پیشبینی نشده بودند. اما، در پرتوی فرهنگ مدرن، عمل نکردن یک عمل کردن هم هست، که انواع و اقسام پیامدهای بد ممکن است داشته باشد. خطر و مدرن دو روی یک سکه هستند، چه این طور چه آن طور، چه ما کاری انجام دهیم چه ندهیم، تنها از زاویه این که ما در مدرن جهان را مینگریم. مدرن بدون ریسک وجود ندارد، ریسک را کمابیش میتوان تحت کنترل درآورد. دگرگونسازی اکولوژیک جامعه نیز با انواع و اقسام رویدادهای غیرمترقبه و خطرات مقتضی مرتبط است. خطرات در خود ایدههای بنیادی مدرن هستند و در ساختاربنیادی پارادوکس آنها، در پارادوکسهای عقلانیت، فردگرایی، جهانگریی و عملگرایی ابزاری. بزرگترین خطر روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و ساماندهی عقلانی، خود جهان است. بزرگترین خطر خود مدرن است. فرهنگی که عزم امنیت تام میکند، هرگز مجاز نمیبود پای در راه روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و جهانسامانی عقلانی بنهد. کسی که امنیت تام میخواهد، از مدرن دیگر دفاع نمیکند، بلکه بر ضد مردن و اصول بنیادی آن، علیه روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و سامانه جهان عقلانی. مدرن به چنین مفهومی عظیمترین و خطرناکترین آزمونی است که تاکنون بر روی این زمین در پیش گرفته شده. ما هنوز هزار کار داریم خطرات این کارها را زیر نظر بگیریم. هیستری فاجعه در این جا چندان گرهی از مشکل باز نمیکند. برعکس، آب به آسیاب ساختمان دولت نگهبانی تامگرا و بدینوسیله پایان آزمایش «مدرن» میریزد، چه بخواهید چه نخواهید. در جستوجوی برونرفت: تفکر فراگیر آیا راه برونرفت از این پارادوکسها وجود دارد؟ در درون فرهنگ ما، فرهنگ غربی، ما میتوانیم به این سئوال همیشه با تدابیر پیشگیرانه پاسخ دهیم که بهنوبه خود مسائل تازه ایجاد میکنند. فرهنگهای آسیایی از این بابت راحتتر هستند. آنها در حال حاضر مداخله انسان را در جهان ریشه هر مصیبت میدانند و به ما پیروی از کلیت میآموزند؛ به عبارت دیگر، کنفوسیسم؛ التزام از نظم اجتماعی، تائویسم؛ خود را در درون قانون جهان – تائو- حس کردن، هندوئیسم؛ تبعیت از وظایف آئینی و بیتفاوتی نسبت به کنش خود، تا فرصتهای رستاخیز خیر را در چرخه جاودانی انتقام و باززایی زنده بر پا نگاه دارد، بودیسم؛ چشمپوشی از عطش فردی به زندگی، تا توسط مراقبه در آرامش جاودانی جای بگیرد. این آموزهها جهان را به حال خود وا مینهند، یا به نظم سنتیاش یا اما هم به خودکامی نیروهای پویای زندگی اقتصادی و سیاست قدرت. دگرگونی جهان برطبق آرمانهای هنجاری در چارچوب این تعالیم هرگز به ذهن متبادر نشده است. ما همینک در جهانی به سر میبریم که آکنده است از این نیروهای پویا. و فرسنگها از تعادل قوای طبیعی به دور است. وقتی ما امروز همرای با جنبش اکولوژیک به «تفکر فراگیر» فرهنگهای اروپایی تاسی میکنیم، آنوقت این میتواند تنها در چارچوب جهان ایده خود ما روی بدهد. ما تنها میتوانیم اهتمام کنیم با اصلاح دانش مان درباره چرخهها و پیوندهای کلیّ جهانی را که سرتاسر دچار بینظمی است به توازن قوای بهتر بیاوریم. چیرگی بر تفکر ساده خطی علّی توسط «تفکر فراگیر» برنامه امروز است. این برنامه لازم نیست بنابر روش پوزیتیویستی تقلیل همهیِ مکاتب به یک مکتبِ اصلی صورت بگیرد، بلکه توسط بسط و توسعه همکاری میان شاخههای مختلف علمی. اطلاعات دقیق از تک تک شاخههای علمی لازم است هربار در شبکه تنگاتنگی با یک دیگر درهمتنیده شوند. درخواست «تفکر فراگیر» در اقتصاد هم شنیده شده است. بنگاههای اقتصادی پیشرو در جست و جوی نیروهای رهبری هستند، که دارای قابلیت «تفکر فراگیر» در کار گروهی هستند. رشد تولید لازم است از جاده تفکر تک-عاملی از حیث یک غایت معین جدا شود و به سوی ملاحظه کلی یک محصول از بابت کارکردهای مختلف در محیط زیست درهمتافته حرکت کند. نه تنها فقط لازم نیست که مد نظر قرار دهیم آیا یک محصول به هدفاش تحقق میبخشد، بلکه چه پیامدهای جانبی، خطرات و ضررهایی برای محیط زیست هم بوجود میآورد و چگونه محصول پس از مصرف بدون ضرر به محیط زیست باز از بین برده میشود یا دوباره میتواند به عنوان مواد خام از طریق بازسازی مورد استفاده قرار بگیرد. غایتسالاری (کارکرد)، آرزوها و امیال خریداران فردی، بهینهسازی سود تولیدگر، نیازهای استفادهکننده (کاراییشناسی) (Ergonomie) و گنجانیدن در محیط فرهنگی و طبیعی الزاماتِ چند بُعدی تشکیل میدهند که در حین رشد تولید به میزان زیادی با یک دیگر باید هماهنگ شوند. برای تفکر علّی یکسویه آن جا دیگر محلی نیست. ایجاد ارتباط شبکهای میان شاخههای علمی و شناختشان غایت »تفکر فراگیر» نوین است. این ارتباط شبکهای میان شناختهای حوزههای مختلف علمی لازم است منطبق باشد با شبکه نظامها و گروههای خودبنیاد در جامعه آتی در سطح کنش اجتماعی. علم، اقتصاد و سیاست بایسته است در اکولوژی گره بخورند. بدینوسیله جنبش اکولوژیک هدفی برای خود نهاده است که جامعه معاصر در مسیر آن در حرکت است. این جنبش بساط نظریات متداول ما را در هم میریزد و ما را به تحول در تفکر وا میدارد. اشکال تازه برخورد با پارادوکسهای ریشه دوانیده در فرهنگ ما شکل میگیرد، اشکال جدید تحقق سامانیافته و وساطت عقلانیت، مداخله فعالانه، فردیت و جهانشمولیت. آنها نمیتوانند این پارادوکسهای نهفته این آرمانها را رفع کنند، اما آنها را به طریق جدید و در سطح بالاتر رشد اجتماعی تدوین و تنظیم کنند. پارادوکسها و استراتژیهای جهت بسط و تعمیمشان هر روز پیچیده میشود. وقتی دوباره به نظریه گفتمان یورگن هابرماس برگردیم، آنوقت پی میبریم که رجعت اقتصاد، سیاست و حقوق به توافق ایجادشده ارتباطی و گفتمانی تضادهای فرهنگ مدرن ما را رفع نخواهند کرد. نظریه مستعمرهسازی «جهان زیست» هابرماس جوابگوی این تضادها نیست. اثراتِ پارادوکسهای مدرن ریشههای عمیقتری دارند. ما با ارجاع اهتمام به سودبردن اقتصادی به گفتمانهای اخلاقی نمیتوانیم هیچ کدام از این پارادوکسها را که سرشتی مدرن است رفع کنیم، چون ریشههایشان در عقاید اخلاقی خود ما است. اخلاق غربی مدرن ما نیز مداخلهگرا است و قصد دارد جهان را اصلاح کند و با هر اقدامی انواعی از پیامدها را بوجود میآورد که دوباره به وخیم شدن شرایط سوق میدهند. بااینهمه، آن چه از برونرفت میماند چیست؟ هیچ. ما باید گفتو گو کنیم. بااینهمه ما مجاز نیستیم انتظار داشته باشیم که آنها به علبه کردن بر پارادوکسهای نامبرده کمک میکنند. تنها کارکرد آنها این است که این پارادوکسها را در معرض دید ما قرار دهند. سرعتی که با آن ما دانش مان را امروز تکثیر میکنیم، به آن کمک میکند که چنین اثراتی هر روز سریعتر بر همگان آشکار میشود. امروز روزی نمیگذرد که در آن ما از جوهر خطرناکی با خبر نشویم که ما خود تولید میکنیم؛ و آنها زندگی ما را بر روی کره زمین خدشه وارد میکنند. بااینحساب، اشتباه است اگر انتظار داشته باشیم که پارادوکسیهای مدرن توسط احیایِ گفتمانها رفع میشوند. برعکس، به ارتقای آنها یاری خواهد رساند، اما ازاین طریق به پیشرفت پویایی مدرن هم استمرار میبخشد. ما مدام در حال فرار از اشتباهات خود هستیم. که در آن تضادهای تمدن مدرن برای ما آشکار میشود، ماهیتاً معلولِ ادغامِ ارتباطاتی در حال پیشروی جامعه است. از آن جا که ما اینک نمیتوانیم از قطار مدرن پیاده شویم بدون این که دست از دعوی مان بکشیم که میخواهیم آینده بهتری شکل دهیم، راه دیگری برای ما نمیماند جز این که مرتب اثراتِ متناقض گفتمانها را بهوسیله گفتمانهای نو اصلاح کنیم. به این معنا انگاره هابرماس از جامعه گفتمانی واقعاً روزی تحقق پیدا میکند، منتها بدون رفع پارادوکسهایی، که ریشه در فرهنگ مدرن دارند.
* ریچارد مونش جامعه شناس آلمانی است. از او آثار فراوانی به چاپ رسیده است.
منبع: Richard Münsch Dialektik der Kommunikationsgesellschaft Suhrkamp Verlag Frankfurt am Main 1992
|
